چپتر 197: بدون عنوان
0با اینکه رویاروییِ برندون و مارلو ارزشِ درگیری داشت، دعوا بینِ این دو بچه هیچمغرورانه فایدهای نداشت. بابر تزکیهگرِ پرورشِ چی بود و هریس تازه به عالمِ آبدیدگیِ تن قدمگرفت گذاشته بود. اما شورِ جوانی منطق سرش نمیشد و هریس در آن لحظه آمادهٔ خونریزی بود.
تا اینکه الکساندر که داشت ازقاعده آنجا رد میشد، آنها را دید.باستانیاش نمیشناختشان، اما خواندنِ وضعیت راحت بود.
در حالِ عبور، بدونِ اینکه توجهِ زیادی بهشان بکند، گفت: «بهتونعالیجناب توصیه میکنم اینجا دعوا نکنید. نهتنها بیفایدهست، بلکه از ورود بهممکنه مهمانخانه هم محروم میشید. اگه واقعاً دنبالِ دعوا هستید، برید میدانِ نبرد.»
با وجودِ خشمش، هریس خودش را کنترل کرد و شمشیرش را در غلاف گذاشت. از طرفِ دیگر، بابر با دیدنِ الکساندر جانادیده خورد. حتی پیش از آنکه برندون از روی حسادت به توجهی که مارلو میگرفت، خاندانِ خودش را سلطنتی اعلام کند، الکساندر رویآوردنِ زمین یک شاهزاده به حساب میآمد. همنسلانش و کسانی که همسنوسالش بودند، بهشدت تحسینش میکردند و بابر هم از این قاعده مستثنا نبود.
گرچه بابر هم بهخاطرِ میراثِ باستانیاش از نظرِ فنی شاهزاده به حساب میآمد، اماواقعی در برابرِ یک شاهزادهٔ واقعی مغرورانه رفتار نمیکرد. وقتی به دلیلی که اصلاً پایشبهکلی را به این «مهمانخانه» باز کرده بود فکر کرد، رفتارش حتی مطیعتر هم شد.
بابر بیدرنگ گفت و هریسمیکردند را بهکلی نادیده گرفت: «عالیجناب،بهخاطرِ بابتِ این رفتارِ زننده عذر میخوام.»
الکساندر گفت: «مهم نیست.»
بابر بهسرعت خودش را به الکساندر که داشت میرفت رساند و گفت: «عالیجناب، ممکنه یک لحظه با هم صحبت کنیم؟ پیامیبهکلی از طرفِ... شاهدختِ روسیِ ۷۷ براتون دارم.» بابر با به زبان آوردنِ این اسم، تقریباً سرخ شد. نهتنها یک بار بهخاطرِدارم شوخیِ او حسابی کتک خورده بود، بلکه بعداً طیِ یکسری اتفاقاتِ تصادفی، کارش به جایی کشیده بود که برای او کار میکرد.
الکساندر مکث کرد و برگشت تا به بابر نگاه کند. شاهدختِ روسیِ ۷۷ بارها کمکِمغرورانه بزرگی به او کرده بود و الکساندر او را بسیار جدی میگرفت، اما در عینِگرفت حال، هنوز تقریباً هیچچیز دربارهاش نمیدانست. این میتوانست فرصتِ خوبی برای حلِ این مسئله باشد.
الکساندر به هریس کهتحسینش همان نزدیکی ایستاده بود نگاهیگرچه انداخت و گفت: «دنبالم بیا.»
بعد ازباز طیِ مسافتی کوتاه،رفتارش پرسید: «پیام چیه؟»
«شاهدختِ روسیِ ۷۷ گفت اطلاعاتی داره که تأثیرِمغرورانه بزرگی روی آیندهتون میذاره. اگه میخواید بشنویدش، بایدکرده قبول کنید که یک لطف بهش بدهکار بشید.»
الکساندر لحظهای به این موضوع فکر کرد،بهخاطرِ اما در نهایت سر تکان داد وواقعی گفت: «باشه، بهش بدهکار میشم. اطلاعات چیه؟»
«گفت خیلی مهمه که در اولین فرصت واردِ قلمروی کوچکِ جدیدی بشید که قراره رویبرابرِ زمین باز بشه، همونی که مهمانخانه هدیه داده. میگه اگه این فرصت رو از دست بدید،بهکلی شخصِ بسیار مهمی رو تو زندگیتون از دست میدید و هیچ راهی هم برای برگردوندنش ندارید.»
الکساندر با مرورِ کلماتِ دقیقِ او اخم کرد. جملهبندیاش بهشدت اهمیت داشت.بابتِ با این حال، هنوز تا باز شدنِ قلمرو کمی وقت داشت تا درپیامی این باره فکر کند. فعلاً، دوباره به بابر نگاه کرد و لبخند زد.
در حالی که دنبالِ راهیبرابرِ برای بیرون کشیدنِ اطلاعات دربارهٔ آنوقتی زن میگشت، پرسید: «پس تو دوستشی؟»
اگر لکس قدرتِ لباسِ میزبان را نداشت، هرگز نمیتوانست پابهپای اینمیراثِ مبارزه پیش برود. انتظار داشت شکلهای جدیدی از مبارزه را ببیند،دلیلی اما مسیری که این مبارزه پیش گرفته بود بسیار غافلگیرکننده بود.
مارلو، در شکلِ جدیدِ تزکیهاش، دسترسی به انرژیِ روحی و همچنین فنونِ روحی را از دست داده بود،نیست اما در عوض تواناییهای تباریِ مختلفی به دست آورده بود. از طرفِ دیگر، برندون عملاً نمادِ بارزِ تزکیهٔ مرسومحسابی بود و فنون را مثلِ بچهنوپایی که به یک اردک آبنبات پرت میکند، روانه میکرد؛ یعنی پشتسرهم و بیوقفه.
نتیجهٔ نهایی این بود که لکس داشت چیزی شبیه به یکوقتی نبردِ انیمهای را تماشا میکرد، اما در دنیای واقعی. از پیچیدگیهای مبارزهشانگرفت هیچ نمیفهمید، اما با یک نگاه پیدا بود که مارلو دارد میبرد.
در جای خاصی از نبرد، برندون کمربندش را باز کرد و بهبرابرِ جانِ مارلو افتاد تا شلاقش بزند، مارلو هم در حالی که ازفکر تکتکِ حملهها جاخالی میداد فقط میخندید. ماجرا داشت... سمتوسوی عجیبی پیدا میکرد.
مری همانطور که پاپکورنِ هولوگرامی میخوردقاعده و نبرد را تماشا میکرد، گفت: «لکس،نظرِ یکی از مهمانهات میخواد باهات حرف بزنه.»
لکس پیش از آنکه ناپدیدرفتارش شود، زیرِ لب گفت: «درستگرفت وقتی که تازه داشت منحرفانه میشد.»
در رستورانِ عمارتِ نیمهشب، پسرِ نوجوانی تنها روی یکی ازنمیکرد میزها قوز کرده بود. کلابساندویچی در بشقابِ کنارش بود، امابیدرنگ چون در افکارش غرق بود هنوز به آن دست نزده بود.
وقتی لکس ظاهر شد و او را دید، پسر را شناخت. او یکی از دو نوجوانی بود که ازدلیلی مهمانخانه برای قرارِ عاشقانه استفاده کرده بودند. منتظرِ بازگشتِ این دو بچهٔ بهشدت دراماتیک بود، اما از آن زمان بهبهسرعت بعد دیگر با هم ظاهر نشده بودند. دفعهٔ پیش، عایشه تنها آمده بود و حالا این بار نوبتِ حارث بود.
لکس با صداییبهشدت پر از نگرانی پرسید:مستثنا «مهمانِ عزیز، حالتون خوبه؟»
حارث از این حضورِ ناگهانی جا خورد، اما وقتی متوجهِ مهمانخانهدار شد، خیلی زود خودش را جمعوجور کرد. آنها هرگز واقعاًرساند با هم روبهرو نشده بودند، اما او از بارمن دربارهٔ مالکِ اینجا پرسیده و چیزهایی دربارهٔ مهمانخانهدار فهمیده بود. با وجودیکسری اینکه قبلاً به اینجا آمده بود، واقعاً چیزِ زیادی دربارهٔ مهمانخانه نمیدانست، اما فقط امیدوار بود که مالکِ اینجا آدمِ قابلاعتمادی باشد.
حارث بیمقدمه گفت: «شنیدم شما مالکِشاهزادهٔ اینجایید. یه درخواستی ازتون دارم، اگهدلیلی لازم باشه میتونم پولش رو هم بدم.»
لکس خیلی سادهقاعده پرسید: «چه کمکیگرچه از دستم برمیاد؟»
حارث بلورِ سبزرنگی ازتحسینش جیبش بیرون آورد ونبود آن را بهسمتِ مهمانخانهدار گرفت.
«دفعهٔ پیش با دختری به اسمِ عایشه اومدم اینجا. اگه برگشت و دنبالم گشت، میتونید اینمیخوام رو بهش بدید و بگید که دارم تو ونتورا براون ثبتنام میشم، و یه راهی پیدااسم میکنم تا خودم رو به ونتورا سیلور برسونم؟ عکسش رو هم اینجا دارم تا بتونید بشناسیدش.»
«نیازی به عکس نیست، عایشه رو میشناسم.واقعی اگه به مهمانخانه سر بزنه پیغامتون روپایش بهش میرسونم، نیازی هم به هیچ پولی نیست.»
حارث با لبخندی بیرمق گفت: «ممنون.»گرچه کلابساندویچ را در دهانش چپاند و درشاهزادهٔ دم ناپدید شد. انگار خیلی عجله داشت.
لکس به بلورِ توی دستش خیره ماند و بهگرچه حرفی که این نوجوان تازه زده بود فکر کرد.مغرورانه داشت جایی ثبتنام میشد؟ یک آکادمی برای تزکیهگران؟ جالب بود.