چپتر 403: چپتر ۴۰۳
0لکس آخرین کلونهایش را مرخص کرد و به پشتیِ صندلیاش تکیه داد و آهی عمیق کشید. یکی ازارتقایش نتایجِ غیرمنتظره، اما تا حدودی قابلپیشبینیِ استفاده از کلونهای آگاهی، خستگیِ شدیدِ ذهنی بود. حتی اگر انگار مغزِدما دیگری داشت که مستقل کار میکرد، انرژیِ تمامِ آن پردازشها همچنان از تن و روحِ اصلیاش تأمین میشد.
بماند که از چندین کلون، گاهی حتی همزمان، استفادهرفت کرده بود تا ببیند اصلاً چنین چیزی ممکن استاتفاقِ یا نه. در نتیجه، کاملاً از پا درآمده بود.
مسئلهٔ مهمی نبود، چون تا شروعِ مجمع بیش از یک روزِ کامل وقتمیرسیدند داشت. حالا باید تصمیم میگرفت که شرکت کند یا نه، چون اگر اینتحملش یکی را از دست میداد، باید برای مجمعِ بعدی ۱۰۰ سال صبر میکرد.
اما پیش از گرفتنِ چنین تصمیماتِ پیچیدهای، نیاز به استراحت داشت. لکس بهجای اینکه مستقیم بخوابد، ابتدا بهشعلهٔ خانهٔ خودش در مهمانخانه که در فضایی جدا از مهمانخانهٔ اصلی قرار داشت، آنی منتقل شد. بیشترِ لباسهایش رالحظه درآورد، بهآرامی در وانِ آبگرم فرو رفت و با حسِ ماساژِ آبِ گرم روی پوستش، نالهٔ آرامی سر داد.
اتفاقِ عجیبی که از زمانِ ارتقایش برای او افتاده بود این بود که... بیشترِ چیزهای داغ برایش فقطارتقایش گرم به نظر میرسیدند. حتی اگر دستش را در شعلهٔ باز میگذاشت، تا مدتِ خیلی طولانی فقط حسِدما گرما میکرد. تنها زمانی که دما به حدِ تحملش نزدیک میشد، تازه بهجای «گرم»، حس میکرد که «داغ» است.
البته هیچکدامِ اینها اهمیتی نداشت، چون لکس در این لحظه فقط حالوحوصلهٔ استراحتگرم داشت. پس از آبتنیِ کوتاهی، از وانِ آبگرم بیرون آمد و ستِ حمامش رانظر پوشید و گذاشت تا تنش را از تمامِ خستگیها و همچنین آلودگیها پاک کند.
لکس بدونِ اینکه زحمتِ تعویضِ لباس به خود بدهد، واردِ اتاقِ مراقبه شد، نشستدستش و شروع به تزکیه کرد. شکی نبود که خوابیدن به بازیابیاش کمک میکرد، اما مراقبهالبته و تزکیه او را برای آنچه در پیش بود، در وضعیتِ ذهنیِ مناسبی قرار میداد.
با توجه به اینکه در اوجِ عالمِ بنیان قرار داشت، تنها کاری که تزکیه میکرد این بود کهشعلهٔ او را بهسمتِ عالمِ هستهٔ زرین سوق دهد. اما این انتقالی خودکار نبود، بنابراین تا زمانی که خودشنداشت تصمیم به آغازِ آن نمیگرفت، تزکیه تنها به پر کردنِ ذخیرهٔ انرژیِ روحی و شاداب کردنش ختم میشد.
طولی نکشید، تقریباً شش ساعت، تا اینکه لکس تزکیهاش را متوقف کرد، چون کاملاً سرحالاتفاقِ شده بود. ازآنجاکه بیش از حدِ معمول تحلیل نرفته بود یا آسیبی ندیده بود، چنین روشِخیلی عادیای برای بازیابی بیش از حدِ نیاز کافی بود تا او را به وضعیتِ اوجش برگرداند.
حالا لکس باید تصمیمی میگرفت، اما اعلانی دریافت کرد مبنی برماساژِ اینکه ارتقای مهمانخانه برای ادغام با درگاهِ هنالی تکمیل شده استافتاده و تنها نیاز دارد چند چیز را به آن اضافه کند.
لکس رسیدگی به امورِ مربوط به مهمانخانه راچیزهای فعلاً به تعویق انداخته بود، اما این کارباز بهقدری ساده بود که بدش نمیآمد انجامش دهد.
درگاهِ هنالی شبیهِ اینترنت بود و کلِ جهانِ شناختهشده درافتاده قلمروی خاستگاه را در بر میگرفت. نگهداری از آن نهمیگذاشت بر عهدهٔ خودِ هنالیها، بلکه بر عهدهٔ اعضای اتحادِ هنالی بود.
همین جمله بهتنهایی لکس را حسابی گیج کرد، چون اگر کلِ قلمروی خاستگاه زیرِآرامی نظرِ هنالیها بود، آیا نباید کلِ «جهان» بهعنوانِ بخشی از «جهانِ شناختهشده» در نظرباز گرفته میشد؟ البته در این مورد، منظور از جهان تنها خودِ قلمروی خاستگاه بود.
اما صرفنظر از این موضوع، با برگشتن به بحثِ درگاه، ورود به آن ابتدا نیازمندِ چند چیز بود.اتفاقِ شخصی که برای اولین بار واردِ درگاه میشد، باید به جایی میرفت که نقطهٔ ثبتنام نامیده میشد وگرما از آنجا لاگین میکرد. دلیلش این بود که آنها انواعواقسامِ اطلاعات را میگرفتند و در درگاه وارد میکردند.
پس از انجامِ این کار، شخص میتوانست بهسادگی و تنها با دادنِنظر یک فرمانِ صوتی با درگاه تعامل داشته باشد، فارغ از اینکه دستگاهِدما لاگین داشت یا نه. البته چنین تعاملاتی از نظرِ قابلیت بهشدت محدود بودند.
راهِ درستِ لاگین کردن، استفاده از یک دستگاهِ لاگین بود. این دستگاهداغ میتوانست یک رایانهٔ ساده برای دسترسی به اطلاعات باشد، یا یک کیتِگرما کاملِ غوطهوریِ ویآر تا به شما اجازه دهد واردِ فضای مجازیِ درگاه شوید.
پس از لاگین، همچنان چند محدودیت مانندِ ناتوانی در پنهان کردنِ هویتتان از درگاه وجود داشت، اما در غیرِ اینچیزهای صورت، دنیایی باز بود تا هر کاری که دلتان میخواهد انجام دهید. لکس از جزئیاتِ دقیق خبر نداشت، چون اطلاعاتی کهالبته از سیستم گرفته بود تنها مربوط به راهاندازیِ یک نقطهٔ ثبتنام و یک نقطهٔ دسترسی، و همچنین ابتداییترین اصولِ درگاه بود.
بعد از کمی فکر کردن دربارهٔ نحوهٔ راهاندازیاش، لکس تصمیمحسِ گرفت نقطهٔ ثبتنام را در یکی از فرعیهای خیابان اصلیزمانِ قرار دهد، اما نقاطِ دسترسیِ متعددی در سراسرِ مهمانخانه ایجاد کرد.
نکتهٔ نقاطِ دسترسی این بود که هم شاملِ کیتهای واقعیتِ مجازیِ کاملاً فراگیر میشدنددستش و هم نقاطِ دسترسیِ ساده. البته با توجه به اندازهٔ مهمانخانهاش و تعدادِ مهمانها،تازه باید نقاطِ دسترسیِ کافی ایجاد میکرد تا گنجایشِ ورودِ افرادِ زیادی را داشته باشد.
در عین حال، مطمئن نبود تقاضا چقدر است. ازاینرو، ۱۲افتاده نقطهٔ دسترسی در سراسرِ مهمانخانه ایجاد کرد که بزرگترینشان درمیگذاشت دهکده بود، و کارمندانِ جدیدی برای کار در آنها خرید.
سرِ فرصت بررسیاش میکرد.
فعلاً، توجهش را دوباره به مجمع معطوف کرد. حتی اگر تصمیم میگرفت برود، یک مشکل وجود داشت که بایدعجیبی برطرفش میکرد و نتوانسته بود روی آن آزمایشی انجام دهد. برای فعالکردنِ کارتِ ویزیت، یک نفر باید انرژی به آندما هدایت میکرد، اما وقتی کلون احضار میشد، دیگر قادر به حرکت نبود. آیا این یعنی امکانِ انتقالِ آنی هم نداشت؟
داخلِ مهمانخانه میتوانست کلونش را بدونِ اینکه ناپدید شود به هر جایی آنی منتقل کند، اما نمیدانست آیا این موضوع دربارهٔگرما انتقالِ آنیِ کلون به مجمع هم صدق میکند یا نه. همهچیز بسیار پرخطر بود، و حالا باید با نبردی میانِ قلبشپوشید که میخواست برود و مغزش که میگفت چون حالا یک تزکیهگر است ۱۰۰ سال صبر کردن مسئلهٔ بزرگی نیست، روبهرو میشد.
ویلیام بنتام حالش خوب بود. در طولِ یک سالِ گذشته اوضاع مدام بهتر و بهتر شده بود، و نهتنها تزکیهاش بهسرعت در حالِ بازیابی بود، بلکه کسبوکارش هم داشتمیگذاشت اوج میگرفت. محفلِ سرّیاش، انجمنِ رز، سریعتر از آنچه کسی بتواند تصور کند داشت نفوذ به دست میآورد و بهترین بخشِ ماجرا این بود که بهخاطرِ معاملاتِ تجاریِ مختلفی کهآلودگیها از طریقِ مهمانخانه انجام میداد، هیچکس نمیتوانست منبعِ درآمدش را ردیابی کند. این یعنی انجمنِ رز هیچ ردپای مالیای نداشت که کسی بتواند با استفاده از آن به او برسد.
دیگران خبر نداشتند که بهزودی حتی یک سفینهٔ فضاییِ کامل دریافت میکند. میتوانست از آن برای انتقالِ نیروی کارِ بازپروریشده ازارتقایش زمین به سیارهای دیگر استفاده کند و در دنیایی جدید مستعمرهای راه بیندازد. البته چنین معاملهای بدونِ هزینه هم نبود، امانزدیک هیچچیز بیبها به دست نمیآمد. تا زمانی که این کار به رسیدن به رؤیاهایش کمک میکرد، از پسِ پرداختِ هزینهاش برمیآمد.
اگر فقط یک حسرت داشت، این بود که فرزندانِ خودش هیچ کمکی به رشدِ جدیدش نکرده بودند و در عوض این هرا بود کهدما به او کمک کرده بود. آن شرطی که مدتها پیش بسته بود، یعنی نگرفتنِ یک میلیون دلار در ازای کلید و در عوض سرمایهگذاریپاک روی او، حالا داشت حسابی جواب میداد. نهتنها یکی از موفقترین استارتاپهای تاریخ را رهبری میکرد، بلکه حالا به یک تزکیهگر هم تبدیل شده بود.
بله، همهچیز خوب بود.
درست زمانی که ویل در افکارش غرق شده بود وگرم فنجانی چایِ گرم مینوشید، ناگهان چیزی روی میزِ روبهرویش ظاهرچیزهای شد. با کنجکاوی نگاهی انداخت و دید یک خبرنامه است.
دقیقتر بگویم،بیشترِ خبرنامهٔ مهمانخانهٔ نیمهشببهآرامی را پیدا کرد!
غافلگیر و در عین حال کاملاً هیجانزده، آن را از روی میز برداشت و مشغولِ خواندن شد. درمدتِ کمالِ تعجب، در کلِ صفحهای که پر از اخبارِ جالب، نهتنها دربارهٔ مهمانخانه بلکه دربارهٔ کلِ جهان بود،آبتنیِ چشمانِ ویل در عوض به گوشهٔ کوچکی از صفحه با بخشی به نامِ «از ریچل بپرس» دوخته شد.
شاید بهخاطرِ فونتِ زیبا یا رنگِ فریبندهاش بود، یا تصویرِ کوچکی از «ریچل» رویفقط آن بخش که مدام برای ویل دست تکان میداد و به پایین اشاره میکردحدِ و توجهش را به خود جلب میکرد. آدم هرگز نمیتوانست از این چیزها مطمئن باشد.
خطِ اول، هرچند از اعتراففرو به آن احساسِ شرم میکرد،گرم واقعاً توجهش را جلب کرد.
روی آنبیشترِ خیلی سادهدرآورد نوشته شده بود:
«تمامِ موفقیت، قدرت و اعتبار در جهان چه ارزشی دارد، اگر کسی را نداشته باشید که با او شریکش شوید؟ دنبالِگرما کمک یا نکاتی دربارهٔ نحوهٔ شروعِ جستوجو در جهان برای یافتنِ نیمهٔ گمشدهتان هستید؟ پس دیگر نگردید و سؤالاتِ پنهان درپوشید قلبتان را از ریچل بپرسید. او فانوسی خواهد بود که مسیرتان را بهسوی یک زندگیِ عاشقانهٔ سالم و شاد روشن میکند.»