---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 345: چپتر ۳۴۵ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 345: چپتر ۳۴۵

0

پس از پرسش‌های لکس، سکوتِ معذب‌کننده‌ای در سالن حاکم شد. خب، تا همین جایش‌کردند​ هم قابل‌انتظار بود. او کم‌وبیش می‌دانست این بچه‌اشراف‌زاده‌ها که حسابی لوس و ننر بار‌کارهای​ آمده بودند، حتی به مخیله‌شان هم خطور نکرده که روزی مجبور شوند چنین کارهایی بکنند.

با این حال، لکس خبر نداشت که باز هم آن‌ها را دست‌بالا گرفته است. تجربه‌کمتر​ پیشکش، این اصلاً اولین باری بود که اسمِ چنین کارهایی به گوششان می‌خورد. تی کشیدنِ‌می‌دم​ کف؟ تمیزکردنِ پنجره‌ها؟ شستنِ... ظرف‌های کثیف؟ مگه این‌ها کارهایی بود که واقعاً باید انجام می‌شد؟

یکی از آن‌ها با صدایی ضعیف گفت: «من تو نظارت بر موادِ غذایی تجربهٔ زیادی دارم. می‌تونم تو این کار کمک کنم.» فقط خودش می‌دانست‌تجربه‌اش​ که نهایتِ تجربه‌اش، کِش‌رفتن از انبارهای پدرش بدونِ باقی‌گذاشتنِ هیچ رد و مغایرتی در حساب‌هاست. از بختِ بدِ او، این یکی از بخش‌هایی بود که‌دیگری​ سیستم برای لکس اداره می‌کرد و از آنجا که لکس کم‌وبیش تظاهر به عادی‌بودن را کنار گذاشته بود، دیگر نیازی به حفظِ این ظاهرسازی نداشت.

دیگری گفت: «من... من میزبانِ‌اما​ چندتا ارکستر بودم. احتمالاً می‌تونم‌بی‌فایده​ یه برنامهٔ سرگرمیِ خوب جور کنم.»

«من احتمالاً‌بودم​ می‌تونم شرابِ‌برنامهٔ​ عالی تأمین کنم.»

«من می‌تونم...»

«من تا حالا...»

«من...»

وقتی شروع کردند، دیگر روی غلتک افتادند، اما تقریباً تمامِ تجربیاتشان‌حالا​ برای لکس کاملاً بی‌فایده بود. در نهایت، لکس تصمیم گرفت پیش‌پاافتاده‌ترین‌کاملاً​ کارهای ممکن را به آن‌ها بسپارد تا احتمالِ خرابکاری‌شان کمتر شود.

لکس میانِ تلاششان برای ردیف‌کردنِ «مهارت‌ها و تجربیات» پرید و آن‌ها را ساکت کرد: «بس کنید، همه‌تون، دیگه کافیه.‌ردیف‌کردنِ​ به همه‌تون کارهای ساده‌ای می‌دم، اما بعید می‌دونم بتونید از پسشون بربیاید، واسه همین امروز رو روزِ آموزشی در‌روزِ​ نظر می‌گیریم. روزهای آموزشی جزو مجازاتِ یک‌هفته‌ایِ شما حساب نمی‌شن، پس پیشنهاد می‌کنم هرچه زودتر کارهاتون رو شروع کنید.»

به همهٔ آن‌ها، به‌جز کسی که ارکستر می‌شناخت و مقصرِ اصلی که به نینی حمله کرده بود،‌دارم​ وظایفِ نظافتیِ مختلفی محوّل شد؛ از تمیزکردنِ اتاق‌ها، بیرون‌بردنِ زباله‌ها و مرتب‌کردنِ تخت‌ها گرفته تا تمیزکردنِ آشپزخانه، شستنِ‌بدِ​ ظرف‌ها و کارهای دیگر. سه‌قلوها و ریک موظف شدند به آن‌ها آموزش دهند و بر کارشان نظارت کنند.

باید اعتراف می‌کرد که از پشتکارِ دخترها کاملاً راضی است و در واقع قصد‌پیش‌پاافتاده‌ترین​ داشت از همان ابتدا حقوقشان را بیشتر کند. در حالِ حاضر، دستمزدِ هرکدامشان برای یک‌کرد​ هفته کار ۱ سکهٔ نقره بود و لکس قصد داشت این مبلغ را دوبرابر کند.

در موردِ دو خرابکارِ باقی‌مانده، از آنجا که لکس بدش نمی‌آمد یک موسیقی‌دانِ ثابت برای میخانه جور کند، به همان پسری که ارکسترها را می‌شناخت مأموریت داد تا موسیقی‌دانی پیدا کند‌احتمالِ​ که حاضر باشد در میخانه‌اش بنوازد. بعد لکس عملکردِ موسیقی‌دان را می‌سنجید. اما در موردِ پسری که به نینی حمله کرده بود، لکس او را وادار کرد کفِ سالنِ اصلی را بسابد؛‌یک‌هفته‌ایِ​ آن هم فقط با یک تکه پارچهٔ حوله‌ای. این تنها وظیفهٔ او در تمامِ طولِ هفته بود و لکس اصلاً قصد نداشت به او اجازهٔ استراحت بدهد یا بگذارد سرسری کار کند.

گذشته از این‌ها، امروز بتی، همسرِ بیگ بن، مسئولِ آشپزی بود. او همان موقع که بیگ بن‌میانِ​ استخدام شد، برای این شغل درخواست داده بود و لکس هم گفته بود که بر اساسِ عملکردش‌پسشون​ تصمیم می‌گیرد. قرار بود چند نفرِ دیگر هم امروز برای مصاحبهٔ شغلی بیایند. روزِ پرمشغله‌ای در پیش بود.

با اینکه هوا سرد نبود، آناکین شالِ کشمیری‌اش را — که یکی از اموالِ دزدی‌اش بود — داخلِ کتِ‌خرابکاری‌شان​ مخملی‌اش تا کرد و دکمه‌هایش را بست. پیپِ طلاکاری‌شده‌اش را از دهان برداشت و دودش را در باد فوت‌بتونید​ کرد. با دستِ آزادش، دست در جیبِ کت برد، ساعت‌جیبیِ جواهرنشانش را بیرون آورد و نگاهی به ساعت انداخت.

شرکای تجاریِ جدیدش دیر کرده بودند و از آنجا که ساعت‌جیبی‌اش باتری نداشت،‌شروع​ دقیقاً نمی‌دانست چقدر تأخیر دارند؛ موضوعی که روی اعصابش بود. ساعت را دوباره‌گرفت​ در جیبش سُر داد، پیپ را به دهان برگرداند و به کشیدن ادامه داد.

تأخیرِ شرکایش برایش مهم نبود، چون مسابقهٔ «بانوی هستی» در زمانِ‌ممکن​ استراحت به سر می‌برد. شرکت‌کنندگان باید برای بخشِ پایانیِ رویداد، تجدیدِ قوا‌ساکت​ می‌کردند و کاملاً سرحال می‌شدند. بنابراین، واقعاً کارِ دیگری برای انجام‌دادن نداشت.

خودش این‌طور نمی‌خواست، اما‌واقعاً​ شرایط مجبورش کرده بود‌یکی​ در اوجِ تجملات استراحت کند.

با این حال، لازم نبود خیلی بیشتر منتظر بماند، چرا که سه مردی که منتظرشان بود،‌ممکن​ به‌سرعت در تیررسِ نگاهش ظاهر شدند. دقیق‌تر بگویم، آن‌ها واقعاً برای همکاری با او توافق نکرده بودند،‌کافیه​ اما آناکین به آن‌ها گفته بود که اگر خودشان نتوانستند راهِ‌حلی پیدا کنند، کجا می‌توانند پیدایش کنند.

در نهایت، با وجودِ بی‌میلی‌شان، گذرشان به اینجا افتاده بود. راستش را بخواهید، نومان هیچ مشکلی نداشت که بخواهد حلش کند، اما هیچ‌کسِ دیگری جرئت نمی‌کرد بگذارد او‌کارهای​ آزادانه و بدونِ نظارت این‌طرف و آن‌طرف بپلکد. هرچه باشد، اگر او واقعاً رازهایشان — یا دست‌کم بعضی از آن‌ها — را می‌دانست، چیزهای زیادی برای از دست‌روزِ​ دادن داشتند. با این حال، او اندکی به فرصتِ تجاری‌ای که آناکین به آن اشاره کرده بود علاقه نشان می‌داد، چرا که آناکین در این مورد دروغ نگفته بود.

آناکین با لحنی کاملاً تمرین‌شده گفت: «آقایان، می‌بینم بالاخره تصمیم گرفتین از خدماتم استفاده کنین. قبل از اینکه راه‌حلِ مشکلاتتون رو بگم و راهنمایی‌تون‌کرد​ کنم، یه قراردادِ کوچیک آماده کردم. فکر کنم بتونیم از طریقِ اتاقِ گیلد اجراش کنیم. می‌تونین سرِ فرصت بخونینش. واقعاً فقط چیزای پایه‌ست. من از‌پیشنهاد​ هر کدومتون پیشاپیش ۱۰۰۰ ام‌پی می‌گیرم و هر هزینه‌ای رو هم که تو روندِ حلِ مشکل از طرفِ من پیش بیاد، با هم شریک میشین.»

هر سه مرد با عصبانیت به او چشم‌غره رفتند، اما این‌جور‌گفت​ نگاه‌ها اثری روی آناکین نداشت. او مردی خودساخته بود، بنابراین حتی‌فقط​ وقتی ثروتِ زیادی به دست می‌آورد، باز هم دنبالِ فرصت‌های بیشتر می‌گشت.

رافائل پرسید: «چه تضمینی هست که واقعاً مشکل‌تجربیاتشان​ رو حل کنی؟ تازه، چطور تضمین می‌کنی که‌ممکن​ این یکی دیگه تو کارِ من دخالت نکنه؟»

به نومان اشاره کرد و پرسید: «حتی اگه مشکل‌حالا​ الان حل بشه، اگه بخواد راه بیفته و دور‌تمامِ​ و برِ من چرت‌وپرت بگه، به کسب‌وکارم لطمه می‌زنه.»

«برای حلِ مشکل چاره‌ای ندارین جز اینکه بهم اعتماد کنین. در موردِ برخوردهای آینده‌شود​ هم، فکر کنم من و آقای بات در آیندهٔ نزدیک شریکِ تجاری بشیم، پس نیازی‌بعید​ نیست نگران باشین. من حواسم هست که دیگه استعدادش رو مجانی در اختیارِ کسی نذاره.»

بقیه غرولند کردند اما سرانجام کوتاه آمدند و قرارداد را امضا کردند.‌بی‌فایده​ آناکین که از ثروتِ کوچکی که تازه به جیب زده بود خشنود‌میانِ​ بود، پیش از آنکه دوباره جدی شود، لحظه‌ای از موفقیتش لذت برد.

از آن سه نفر خواست دنبالش بیایند‌موادِ​ تا اینکه آن‌ها را به ساختمانی در‌کمک​ مهمان‌خانه برد که تا به حال ندیده بودند.

«آقایان، ساختمانی که پشتِ سرم می‌بینین لنگه نداره. این یکی از قابلیت‌های انحصاریِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شبه و به تالارِ‌تمامِ​ اسرار معروفه. تو این تالار می‌تونین هر دانشی رو که دارین ذخیره کنین و عملاً اون رو از‌مهارت‌ها​ مغزتون پاک کنین. تازه، موقعِ ذخیره کردن می‌تونین شرایطِ لازم برای پس گرفتنِ رازها رو هم تعیین کنین.»

«پس برای حلِ مشکلتون، می‌تونین خیلی راحت هر سؤالی که برای رفعِ نگرانی‌هاتون دارین از همدیگه بپرسین. وقتی خیالتون راحت شد، همهٔ اونایی که از ماجرا‌کافیه​ خبر دارن می‌تونن برن تو تالار و مستقیماً تمامِ اطلاعاتِ حساسِ مربوط به همدیگه رو اونجا بذارن، با این شرط که تا هر سه نفرتون موافق‌همهٔ​ نباشین، نشه اطلاعات رو پس گرفت. البته می‌تونین از مرحلهٔ پرس‌وجو بگذرین و مستقیم برین رازها رو ذخیره کنین، ولی اون‌جوری که دیگه لطفی نداره، مگه نه؟»

برای لحظه‌ای، همه مات‌ومبهوت ماندند. یعنی تازه نفری ۱۰۰۰ ام‌پی داده‌کاملاً​ بودند... تا در موردِ چیزی بفهمند که می‌توانستند مجانی پیدایش کنند؟‌کمتر​ بی‌دلیل نبود که در قرارداد بندِ «عدمِ استردادِ وجه» وجود داشت.

لکس در آشپزخانه مشغولِ چشیدنِ سوپی بود که بتی پخته بود و واقعاً هم طعمِ خیلی خوبی داشت، که‌تجربیاتشان​ ناگهان سروصدایی از تالارِ اصلی توجهش را جلب کرد. صداهای متعددی در حالِ فریاد زدن بودند و صدای جیغِ‌پرید​ مستأصلِ زنی از میانِ همهٔ آن‌ها به گوش می‌رسید. دلِ لکس ریخت و ناگهان به یادِ قاتلِ سریالیِ فراری افتاد.

آمادهٔ مبارزه به سمتِ تالار دوید، اما‌پیش‌پاافتاده‌ترین​ صحنه‌ای که انتظارش را می‌کشید قتلی خونین نبود،‌میانِ​ بلکه خانواده‌ای با تعدادِ زیادی بچهٔ قدونیم‌قد بود.

مادر که نوزادی را به سینه‌اش بسته بود و چند کیف در دست داشت، با بدنش درِ اصلی را باز نگه‌خرابکاری‌شان​ داشته بود و هم‌زمان چهار بچهٔ خردسال در تالار این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. دو بچهٔ بزرگ‌تر که به نظر نوجوان می‌رسیدند نیز‌واسه​ با قدم‌های سنگین وارد شدند؛ آن‌ها چنان زیرِ بارِ کیف‌ها و جعبه‌ها غرق شده بودند که به‌سختی می‌توانستند جلوی پایشان را ببینند.

بیرون از مهمان‌خانه، صفی از کالسکه‌ها ایستاده بود و خانواده‌های بیشتری‌دارم​ داشتند پیاده می‌شدند. بچه‌های بی‌شماری آنجا بودند که منبعِ بیشترِ آن سروصداها‌بدونِ​ محسوب می‌شدند و چند مادر هم سعی داشتند آن‌ها را مهار کنند.

مردی از میانِ سروصداها فریاد زد: «ببخشید!» و بالاخره توجهِ‌وقتی​ لکس را جلب کرد. مرد خسته و جنگ‌زده به نظر می‌رسید،‌بی‌فایده​ هرچند شاید این فقط نتیجهٔ سروکله زدن با آن‌همه بچه بود.

«اتاقِ خالی دارین؟ اگه دارین، همه‌شون رو می‌خوایم. ما تو تاریکی گم شدیم و‌شود​ به‌سختی خودمون رو به شهر رسوندیم. بیشترِ جاهای دیگه‌ای که تا الان سر زدیم پر‌بعید​ بودن، چون همه منتظرن تاریکی بگذره. اگه بتونین همه‌مون رو جا بدین، پولِ اضافه‌تری می‌دم.»

پیش از آنکه لکس بتواند جوابِ مرد را بدهد، یکی از بچه‌ها‌بی‌فایده​ با سر به پیشخان خورد و زد زیرِ گریه، و توجهِ مرد‌میانِ​ را به خود جلب کرد. بعد یکی دیگر از بچه‌ها بالا آورد.

ناولها | novelha.net