چپتر 73: فصل 73
0وقتی لکس از تغییراتش برای ساختنِ یک مکانِ قرارِ عاشقانه راضی شد، توجهش را دوباره به مهمانخانه معطوف کرد. در حالِ حاضر از میانِ اتاقهایش، دو اتاق هنوز به نامِ باستت و فلک رزرو بود، یکی را هوگو رزرو کرده بود و یکی را الکساندر. این یعنی تنها یک اتاقِ معمولی خالیحرف میماند که قصد داشت در کوتاهمدت برای خودش رزرو کند، اما نمیخواست مهمانخانه را بدونِ اتاقِ خالی بگذارد. او ۱۰۰۰ امپی خرج کرد تا دو اتاقِ معمولی بخرد، اما بهجای طبقهٔ اول در کنارِ بقیهٔ اتاقها، آنها را بهتنهایی در بخشهای مجزایی از مهمانخانه قرار داد. این ایده وقتی به ذهنش رسید کهطراحیاش به هلن فکر کرد، کسی که به نظر میرسید میخواهد از همه دور بماند. یک اتاقِ دنج و خلوت به او و هر کسِ دیگری که میخواست، حریمِ خصوصی میداد. لکس از ولما خواست تا از هلن بپرسد که آیا دوست دارد اتاقش را به یکی از اتاقهای خلوت منتقل کند یا نه.
بعد از انجامِ این کار، اتاق را برای یک هفته برای خودش رزرو کرد. مانندِ مهمانهای معمولی باید روزی ۵۰ امپی برای اتاق میپرداخت، اما ازآنجاکه سودِشود هر اتاق هم ۵۰ امپی بود، عملاً هیچ ضرری نمیکرد. این یک راهِ درروی عجیب بود که به او اجازه میداد برای همیشه اتاقی در مهمانخانه برایچون خودش داشته باشد، اما جنبهٔ منفیاش این بود که یک اتاقِ کمتر برای مهمانهایش میماند. او مستقیماً آنی به اتاق منتقل شد و روی تخت دراز کشید.
خسته بود، بیشتر از نظرِ ذهنی تا جسمی. تمامِ کارهایی را که باید انجام میداد در ذهنش مرور کرد. ازروزِ رزروِ اتاقهای باستت و فلک تنها چند روزِ دیگر باقی مانده بود و اینگونه دو تا از اتاقهایش آزاد میشد. ناامیدکنندهتزکیه بود؛ لکس امیدوار بود به آنها نزدیکتر شود، اما چهبسا همینطور هم بهتر بود، چرا که پایهٔ تزکیهاش خیلی پایین بود.
حالا که حرف از تزکیه شد... لکس آهی کشید و از روی تخت بلند شد. با بیمیلی ۱۵۰۰ امپیِ دیگر خرج کرد و اتاق تمرین را خرید، و در مجموع تنها ۶۰۱۶ امپی برایش باقی ماند. به این فکر کرد که آن را کجا قرارهفته دهد. نمیخواست آن را نزدیکِ اتاق مراقبه یا اتاقِ تزکیه بگذارد، چون میخواست رفتوآمد در آن مکانها را به حداقل برساند. پس از کمی فکر کردن، گذرگاهی نزدیکِ عمارت ایجاد کرد که به سمتِ دروازهٔ اصلی میرفت. وقتی از فاصله راضی شد، اتاق تمرین را درآزاد انتهای مسیر گذاشت. تصمیم گرفت که تمامِ بخشهای اضافهشدهٔ آینده به مهمانخانه، نزدیک به هم باشند. در آینده سرانجام خیابانی شکل میداد که جاذبههای اصلیاش در دو طرفِ آن قرار بگیرند. شاید اگر مهمانخانه بهاندازهٔ کافی بزرگ میشد، طراحیاش را به شکلِ یک شهر تغییر میداد...
اتاق تمرین ساختمانی مربعشکل و با ظاهری ساده بود. فضای داخلیاش با وجودِ نداشتنِ هیچ پنجرهای، نورِ خوبی داشت و کفِ آن چوبی بود. پنج آدمکِ چوبی به شکلِ انسان در انتهایروزِ اتاق ایستاده بودند، پنج آدمکِ چوبی به شکلِ گرگ در سمتِ راستش و پنج آدمکِ چوبی به شکلِ پرندگانِ غولپیکر در سمتِ چپش قرار داشتند. او قیمتِ اتاق تمرین را روی ۲۰۰ امپیکجا با سودِ ۱۰۰ امپی تنظیم کرد و خودش اولین مشتریِ خودش شد. نیاز داشت خودش را مدام خسته کند تا بدنش با تزکیهاش سازگار شود و دیگر نمیتوانست وقتش را به تنبلی بگذراند.
او تمرینِ مبارزهاش را فعلاً با جنگیدن در برابرِ یک آدمکِ انسانی آغاز کرد. میتوانست قدرتِ آدمکِ مهاجم را تا اوجِ پرورشِ چی بالا ببردامیدوار و انتخاب کند، اما فعلاً به این رضایت داد که آدمک کمی از خودش قویتر باشد. همچنین این گزینه را داشت که از سلاحهای چوبی استفادهدهد کند، اما مبارزهٔ تنبهتن را انتخاب کرد. حتی الان هم در واقع آموزشِ مبارزه ندیده بود، اما این آدمکِ تمرینی بهطورِ خودکار به او آموزش میداد.
جایی در وگوس مینیما، دو مرد دستبهسینه روبهروی گروهِ کوچکی از سربازان ایستاده بودند. همهٔ سربازان سلاحهایشان را بهسمتِ آن دو مرد نشانه رفته بودند، با این حال این گروهِ سربازانخصوصی بودند که اضطرابِ بیشتری داشتند. سربازان همگی در سطحهای مختلفی از پرورشِ چی بودند، درحالیکه آن دو مرد در قلمرو پایه قرار داشتند. سربازان هیچ راهی برای فهمیدنِ اینکه آن دو مردداشته واقعاً چقدر قوی هستند نداشتند، اما منصفانه بود که بگوییم سربازان عملاً هیچ شانسی برای پیروزی در یک مبارزه نداشتند. در بهترین حالت، میتوانستند آن دو مرد را مجروح یا زخمی کنند.
یکی از آن دو مرد درحالیکه صدایش لبریزاتاقی از خشمی فروخورده بود، گفت: «برای آخرین بارآنی ازتون میپرسم، اون انگشتر رو از کجا آوردید؟»
یکی از سربازان انگشتری طلایی در دست داشت که یاقوتی تراشخورده به شکلِ اژدها روی آن بود. مردی که صحبت میکرد داداش چن بودناامیدکننده و دلیلِ دستبهسینه ایستادنش این بود که جلوی خودش را بگیرد تا به سربازان حمله نکند و بند از بندشان جدا نکند. این انگشتربرایش پیشتر متعلق به پدرِ داداش چن بود، اما پس از مرگِ پدرش، خواهرِ او آن را برداشته بود و در زنجیری دورِ گردنش میانداخت.
آن دو مرد از وقتی از مهمانخانه برگشته بودند، بدون هیچ موفقیتی دنبالِ کاروانِ گمشدهشان میگشتند. ردپایشان ازرزروِ بین رفته بود و هیچ اثری از آنها در هیچجا نبود. با وجودِ روزها جستوجو، آن دو هیچتزکیهاش شانسی نیاوردند، تا اینکه هنگامِ گشتن به دنبالِ وسایلِ بهدردبخور در خرابههای یک شهرِ قدیمی، به این سربازها برخوردند.
روبهرو شدن با بازماندگانِ ناآشنا در وگوس مینیما همیشه کارِ پرخطری بود، چون انسانها اگر خطرناکتر از زامبیها نبودند، دستکم به همان اندازه خطرناک بودند. اما این سربازها بهخاطرِ تجهیزاتِ بهطرزِ عجیبی مرتب و همچنین سلاحهای پیشرفتهشان، توجهِ آن دواتاقهای مرد را جلب کردند. آنها حتی با هماهنگیای حرکت میکردند که نشان از آموزشِ نظامی داشت. چنین چیزهایی چنان نادر بود که داداش چن و بلین در تمامِ عمرشان با آن مواجه نشده بودند. دلیلش این بود که هیچ ارتشِ واقعیایکارهایی وجود نداشت؛ هر سکونتگاه فقط گروهی از افرادِ بینظموترتیب را در خود جای داده بود که بهنحوی توانسته بودند تزکیهشان را بالا ببرند. وقتی نزدیک شدند تا پرسوجو کنند، هر دو فوراً انگشتر را شناختند. همانجا بود که درگیری شروع شد.
مرد درحالیکه اضطرابِ صدایش را پنهان میکرد، گفت: «دارم بهتون میگم، این رو از پایگاهِ بازپسگیریآنی خریدم.» با وجودِ ترسی که حس میکرد، آموزشهایش مانع از عقبنشینیاش میشد. «امپراتوریِ یوتون داره اینروزِ سرزمین رو پس میگیره و همهٔ سکونتگاهها و بازماندهها دارن منتقل میشن. از اونجا که شما با...»
داداش چن غرید: «چرتوپرت نگو! لیلی عمراً انگشترش رو بفروشه، و منکارهایی هم تا حالا اسمِ این امپراتوریِ یوتون به گوشم نخورده! این آخرین هشدارمه،امیدوار بگو انگشتر رو از کجا آوردی وگرنه دیگه لزومی نمیبینم باهات مؤدب باشم!»
سربازها موضعشان را محکم کردند و هدفگیریشان را نگه داشتند، آماده تا هر لحظه واردِ نبرد شوند. «دارم بهتون میگم، دنبالمون بیاینباقی پایگاهِ بازپسگیری تا خودتون ببینید. یه کشورِ جدید داره تو این سرزمین تأسیس میشه و کارِ بازپسگیری شروع شده. در آینده شمابیمیلی شهروندِ امپراتوریِ یوتون میشید، اما اگه جرئت کنید به سربازهای امپراتوری حمله کنید، اونوقت با وجودِ تزکیهتون هم هیچ رحمی بهتون نمیشه.»
بلین و داداش چن نگاهی به هم انداختند، انگار مطمئن نبودند حرفِ سرباز را باور کنند یا نه. تشکیلِ یک کشور؟ این مسخرهترین چیزی بود که تا به حال شنیده بود؛ هیچکس قدرتِ مقابله با گلههای زامبیهادوست را نداشت که جذبِ چنین تجمعِ عظیمی از آدمها میشدند. در شرایطِ عادی تا الان این سربازها را دروغگو خوانده و به آنها حمله کرده بودند، اما این شرایط اصلاً عادی نبود. آن دو تازه از سرزمینیکشید جادویی برگشته بودند که میتوانست مهمانها را از سراسرِ جهان منتقل کند، و با آدمهایی بهطرزِ مضحکی قدرتمند روبهرو شده بودند. اگر آن اتفاق ممکن بود... تشکیلِ یک کشور چندان هم دور از ذهن به نظر نمیرسید.
حالا سؤال این بود که آیا باید برای تأییدِ داستانشان با سربازها میرفتند؟ اگر دروغ میگفتند، آنروی دو بیشک به تلهای کشیده میشدند که به قیمتِ جانشان تمام میشد. اما آن دو کلیدهای طلایی داشتندمانده که به آنها اجازه میداد از هر تلهای فرار کنند، برای همین داشتند به این پیشنهاد فکر میکردند.
سرانجام بلین بود که به حرف آمد: «خیلی خب، ما رو ببرکارهایی به همون پایگاهِ بازپسگیری که ازش حرف میزنی. اما این رو بدون، اگهامیدوار داری دروغ میگی، حتی اگه نتونیم فرار کنیم، راههای زیادی برای کشتنتون داریم!»
سربازها با شنیدنِ این حرف سرانجام کمی آرام شدند. کاپیتانِ این جوخه که پیشترتمامِ با داداش چن صحبت میکرد، یک فرستنده بیرون آورد و گفت: «پایگاهِ اصلی، اینجاامیدوار تیمِ بازپسگیریِ ۶. دو بازمانده از عالمِ بنیان پیدا کردیم. درخواستِ خروجِ فوری داریم، تمام.»
«دریافت شد تیمِاول بازپسگیری، یک اسلینگشاتاتاقها تو راهه، تمام.»
سرباز دستگاهِ ارتباطی را کنارعجیب گذاشت و دوباره به آنباشد دو مردِ خشمگین نگاه کرد.
«وقتی واردِ پایگاه بشید یهسری کارهای اداری هست و باید اطلاعاتتون روکارهایی پر کنید. اگه شخصی که دنبالش هستید... این "لیلی" به پایگاهِ بازپسگیری اومدهامیدوار باشه، اطلاعاتش باید تو پایگاهِ داده باشه. از اونجا میتونید باهاش تماس بگیرید.»
آن دو سر تکان دادند، اما همچنان گاردشان را بالا نگه داشتند. داستانی که این سربازها تعریف میکردند بیش از حد خیالی بود.مانده آنها تمامِ عمرشان را به جنگیدن و فرار گذرانده بودند و بهخاطرِ کمیاب بودنِ سکونتگاهها، زمانِ بسیار کمی را در آنها سپری کردهامپیِ بودند. حالا به آنها گفته میشد که یک کشورِ کامل در حالِ تأسیس است. با وجودِ تجربیاتِ اخیرشان، باورش برایشان کمی سخت بود.