چپتر 194: فصل 194
0یک هفته از گفتگوی لکس با ولما گذشت. هفتهای بهطرزِ عجیبی آرام بود؛ کمدردسرترین هفتهای که لکس در این مدت داشتپیرمرد و باعث شد بتواند وقتش را بسیار پربار بگذراند. او حقوقِ کارکنان را روی ۱۰۰ امپی در هفته قطعی کرد. باانتظار احتسابِ کارکنانی که در آوالون و عمارت کار میکردند و همچنین مشاغلِ متفرقه در سراسرِ مهمانخانه، او تقریباً ۱۵۰ کارمند داشت.
وقتی فهمید چه تعداد آدم برایشان کار میکنند، لحظهای از تعجبساختنِ خشکش زد. او ۳۶۰٬۰۰۰ امپی از موجودیِ کلش کم کرد ومورد سیستم را طوری تنظیم کرد که حقوقِ کارکنان را هفتگی بپردازد.
او از این فرصت استفاده کرد تا با شمارِ بیشتری از کارکنانش دیدار کند و دربارهشان بیشتر بداند. وقتی فهمید جرارد، کارمندی با ظاهر و شخصیتِ یک پیرمرد، جنونِ رانندگی و مسابقه پیداچقدر کرده است، لکس بهشدت جا خورد. وقتی فهمید پیرمرد چقدر خاطرخواه دارد، بیشتر هم تعجب کرد. در میانِ تمامِ کارکنانش، جرارد بیشترین کار را میکرد، چون همیشه صفی از خانمهای مسن در انتظارواقعی بودند تا او رانندهشان باشد. و گاهی اوقات، چند خانمِ جوان هم پیدا میشد. البته، تنها کاری که جرارد میکرد این بود که آنها را به گردش ببرد و با آنها گپ بزند.
لکس پیشنهاد داد برایش یک ماشینِ واقعی بخرد، اما او اصرار داشت ماشینِ گلفش را نگه دارد و فقط چند ارتقا درخواست کرد، کهباید لکس تنها توانست بعضی از آنها را برایش فراهم کند. با وجودِ اینکه به نظر میرسید سیستم تواناییِ ساختنِ هر چیزی را دارد، در واقعیتاستقبال محدودیتهای بسیار سفتوسختی داشت. برای بقیهٔ ارتقاهای درخواستیاش، لکس باید یک مکانیک پیدا میکرد. او این مورد را هم در فهرستِ آزمونِ معمایی قرار داد.
لکس بالاخره رودخانهٔ آرام را هم نزدیکِ دریاچه نصب کرد. او برنامهٔ اولیهاش برای امتدادبیشتر دادنِ آن در سراسرِ مهمانخانه بهعنوانِ راهی برای جابهجایی را کنار گذاشت و آن راچقدر به گوشهای از مهمانخانه محدود کرد. با این حال، مهمانانش بهشدت از آن استقبال کردند.
او همچنین چند خانهٔ شیشهای زیرِ آب ساخت. هدفِ اصلیاش برای آنها جانوران یا مهمانانی بودند که فقط میتوانستند در آب زندگی کنند،فهرستِ اما چند قابلیتِ خاص به انسانها هم اجازه میداد آنجا اقامت کنند. بسته به نیاز، میشد آب را به خانهها اضافه یا از آنهاخانهٔ خارج کرد و شیشه هم میتوانست طبقِ خواستهٔ مهمان از شفاف به مات تغییر کند. این یکی هم در میانِ مهمانانش بهشدت محبوب شد.
او چند خانهٔ درختی هم در جنگل اضافه کرد و با الهام از هابیتها، چنددیدار خانه ساخت که به نظر میرسید در تپههای محوطهسازیشده ادغام شدهاند. در مجموع، او ظرفیتِ مهمانانشبهشدت را افزایش داد و حالا در کل ۴۰۰ اتاق داشت که بسیاری از آنها خالی بودند.
او به اتاقهای خالیفقط نیاز داشت، وگرنه درِ طلاییِفراهم تصادفی روی سیارات ظاهر نمیشد.
حرف از سیارات شد؛ لکس بهترتیب ۲۵۰٬۰۰۰ امپی، ۳۰۰٬۰۰۰ امپی و ۵۰۰٬۰۰۰ امپی خرج کرد تا بُردِ مهمانخانهکارمندی را از فقط زمین، وگوس مینیما و نیبیرو به کلِ منظومههایشان گسترش دهد. این یعنی مهمانخانه نهتنها بهمیکرد تمامِ سیاراتِ منظومههایشان متصل شده بود، بلکه به قمرها، ماهوارهها و سفینههای فضاییِ آن محدوده نیز وصل بود.
این کار نهتنها محدودهای را که درِ طلایی برای پذیرشِ مهمانانِ جدید ظاهر میشد گسترش میداد، بلکه لکس میتوانست مستقیماً به هر سیارهایفهرستِ در آن منظومهها که میخواست آنی منتقل شود. تا جایی که لکس به یاد داشت، منظومهٔ وگوس فقط ۲ سیارهٔ قابلِ سکونتِ دیگر داشت،خانهٔ اما ظاهراً نیبیرو در منظومهاش ۷ سیارهٔ دیگر و صدها قمرِ مسکونی داشت، و به همین دلیل گرانترین در میانِ این ۳ منظومه بود.
البته لکس قصد نداشت به آنطوری سیارهها سر بزند، دستکم فعلاً نه،شمارِ اما گسترشِ محدودهٔ مهمانخانه کارِ خوبی بود.
در این مدت، پیچکِ افعیِ بزهکار (دیویوی) رشدش را آغاز کرده بود. با اینکه در گلخانه کاشته شده بود، همین حالابقیهٔ میتوانست شاخههایش را تا فاصلهٔ ۱ ایکر از جایگاهش دراز کند. قدرتش هنوز بسیار کم و تنها معادلِ مرحلهٔ پرورشِ چیجابهجایی بود، اما لاکپشت به او اطمینان داد که در عرضِ یک ماه میتواند آن را به پایهٔ عالمِ هستهٔ زرین برساند.
حرف از پیچک که میشد، طبیعی بود که به تولهای هم فکر کند که از همان اول باعث شدهظاهر بود لکس آن را بخرد. همانطور که سیستم قول داده بود، فنریر یک روز بعد بیدار شده بود. با اینصفی حال انرژیای را که لکس از یک تولهٔ نوزادِ غولپیکر انتظار داشت، در او دیده نمیشد. انگار بهشدت افسرده بود.
خبرِ خوب این بود که بهراحتی لکس را پذیرفت و بهشدت به او وابسته شد. خبرِ بد این بود که فنریر حسابی بغلی بود.آزمونِ لکس در یک هفتهٔ گذشته کنارِ این توله خوابیده بود. امروز، لکس بالاخره توانست کاری کند که تولهٔ افسرده و بچهنهنگِ خجالتی کمی وقتشیشهای با هم بگذرانند. بعد از اینکه یکدیگر را به رسمیت شناختند، این بچهها که باتریِ اجتماعیشان خالی شده بود، خیلی زود پیشِ «پدران» خود برگشتند.
در موردِ غذای توله، لکس حسابی فکر کرده بود. لکس هر روز مقدارِ زیادی غذای روحی، بههمراهِ ۱ هستهٔ زامبیِ ردهٔکارمندی ۱، و همچنین گوشتِ فراوانی به او میداد. توله تا جایی که جا داشت میخورد و همین حالا هم قدرتش رشدِصفی سریعی نشان داده بود. در واقع، لکس اصلاً خجالت نمیکشید، برای همین مثلِ اسب سوارِ توله میشد و در مهمانخانهاش میگشت.
مثلِ آبیِ کوچولو، فنریر هم خیلی زود بینِبعضی همهٔ زمینیها محبوب شد، اما چون همیشه پیشِچیزی لکس بود، آنها فقط میتوانستند از دور تماشایش کنند.
بله، تا جایی که به لکس مربوط میشد، این یک هفتهٔ گذشته حسابی لذتبخش بود.بیشتر اما امروز بالاخره میزبانِ چند مهمان شد که اگر درست با آنها برخورد نمیکرد، چهبساچقدر دردسرساز میشدند؛ به همین دلیل از قبل کارد میوهخوری را در آستینش پنهان کرده بود.
گروهِ کوچکی از دزدانِ دریایی به مهمانخانه برگشته بودند، اما این بار هوشیار بودند. رهبرشان مردی بود که ظاهری تقریباً نحیفمکانیک داشت، اما نگاهی پر از اقتدار در چهرهاش دیده میشد. هیچکدامشان در برانداز کردنِ اطراف پنهانکاری نمیکردند؛ یک گروه دنبالِ نگهبانانیمحدود میگشتند که دفعهٔ قبل «از خجالتشان درآمده بودند»، در حالی که گروهی دیگر محوِ تماشای مناظری بودند که برای اولین بار میدیدند.
لکس با همان لبخندِ همیشگیاش گفت: «به مهمانخانهٔ نیمهشب خوش آمدید.» دستیارانِ هولوگرامیِبیشتری شخصیِ دزدانِ دریایی از قبل آنها را از مهمانخانه و قوانینش مطلع کردهرانندگی بودند، اما لکس با این حال دوست داشت خودش به آنها خوشامد بگوید.
رهبر بیآنکه حالتِ جدیِ چهرهاش را تغییرتوانست دهد، مستقیم به چشمانِ لکس خیره شدتواناییِ و گفت: «بهم گفتن اینجا غنیمت دارید.»