چپتر 215: چپتر ۲۱۵
0لکس نفسِ عمیق و بلندی کشید و لحظهای آن را حبس کرد، پیش از آنکه با خیالی آسوده نفسش راکشیده بیرون بدهد. بهجز آن رویاروییِ کوچک با مرگ در روزِ اول، سفرش به ایکس-۱۴۲ تا جای ممکن با سفرهایش به دنیاهایمقایسه دیگر فرق داشت. امروز هشتمین روزِ حضورش در این سیاره بود و انتظار داشت ارتباط با مهمانخانه هر لحظه برقرار شود.
این روزها را به سفر و استراحت گذرانده بود و هرچند خیلی زود پولش تمام شد، این موضوع فقط سفر را برایش جالبتر کرد.میام البته، با وجودِ تفریحاتِ معمولی، در کلِ سفر دیگر گاردش را پایین نیاورد. اما وقتی روی صندلیِ ساحلی دراز کشیده بود و پریِ پرروییتزکیهاش که با قدرتهایش سینی را پشتِ سرش در هوا معلق نگه میداشت، برایش نوعی آبمیوه میآورد، سخت بود که از آن لحظه لذت نبرد.
اغلب بیاختیار پری را با مری مقایسه میکرد، چون هماندازه بودند.کلِ دستکم، بیشترِ اوقات. مری میتوانست اندازهٔ آواتارش را به هر حدی کهپررویی میخواست تغییر دهد، اما بیشترِ مواقع همان جثهٔ کوچکش را حفظ میکرد.
مردِ جوانی پرسید:وجودِ «هی لکس، ماکلِ داریم میریم. میای باهامون؟»
لکس بالاخره از جایش بلند شد و گفت: «آره، یه لحظه بهم وقت بدید. الان میام.» در ساحل بود و با اینکه معمولاً اهلِ آفتابگرفتن نبود، این ساحل با آرایهای احاطه شده بود که به تزکیه زیرِ نورِ مستقیمِ خورشیدمری کمک میکرد. کمکِ آرایه، همراه با پمادی که از فروشگاهِ بینهایت گرفته بود، سرعتِ تزکیهاش را بهطورِ چشمگیری بالا برد. توانسته بود تعدادِ کلِّ رشتههای چی در بدنش را به ۳۲ برساند. با ۳۳ رشتهٔ چی، به مرزِ لایهٔ سومِ پرورشِاهلِ چی میرسید و با ۳۴ رشته رسماً واردِ لایهٔ چهارم میشد. هر لایه شاملِ جذبِ ۱۱ رشتهٔ چی بود و با اینکه رشد در هر لایه نسبتاً آسان بود، رفتن از یک لایه به لایهٔ بعدی همیشه یک چالش محسوب میشد.
البته، برای تماشاچیان، صرفاً اینطور به نظر میرسیدمردِ که لکس به خودش کرمِ ضدآفتاب مالیده و تمامِبلند روز را با شلوارک روی صندلیِ ساحلی خوابیده است.
بعد از بلند شدن کمی بدنش را کش داد، به پری که تمامِ روز دربارهٔ بدنش نظر میدادصندلیِ چشمک زد و رفت تا فنریر را راضی کند از آب بیرون بیاید. همانطور که لکس بیوقفه رویلذت ساحل دراز کشیده بود، فنریر هم در اقیانوس شنا میکرد و گهگاه در این بین ماهی هم میگرفت.
بیرون آوردنِ او چالشی بزرگتر از حدِ انتظارِ لکس بود و فقطروی زمانی رضایت داد که لکس قول داد اجازه دهد روی خشکی هممعلق چیزی شکار کند. به نظر میرسید تولهگرگ دارد در شکار مهارت پیدا میکند.
وقتی آماده شدند، لکس به تینا و تیما پیوست؛ دوقلوهای انسانی که در تعطیلاتِ چیزی که لکس حدس میزد معادلِ دانشگاه باشد، درقدرتهایش حالِ گشتوگذار در سیاره بودند. آنها ۱۹ساله بودند و با اینکه تزکیهشان هنوز در مرحلهٔ آبدیدگیِ تن بود، بههرحال بیشتر به زندگیِ عادیدستکم تمایل داشتند. استعدادِ چندانی برای تزکیه نداشتند و همان مقدارِ کمی هم که تزکیه میکردند، تحتِ فشارِ والدین بود؛ بیشتر برای فوایدش در سلامتی.
مقصدِ این بارشان واحهای در تنها کویرِ سیاره بود.جوانی همه در چیزی شبیه به یک جیپِ غولآسا نشستند وآره اجازه دادند قابلیتِ رانندگیِ خودکار آنها را بهسمتِ مقصدشان ببرد.
سفر حدود شش ساعت طول کشید و در نیمههای راه، لکس این اعلان را دریافتاما کرد که مهمانخانه با موفقیت به ایکس-۱۴۲ متصل شده است و هر وقت بخواهد میتواندنگه آنجا را ترک کند. لکس لبخند زد. این تا اینجا محبوبترین سفرش به سیارهای دیگر بود!
اما زندگی کِی ساده و سرراست بوده است؟ در راهِ رسیدن به واحه، وقتی دیگر واردِ کویر شده بودند،قدرتهایش با سه وسیلهٔ نقلیه روبهرو شدند که در ناکجاآباد توقف کرده بودند. دود از دورترین ماشین بیرون میزد ومیکرد مانندِ یک فانوسِ دریایی به آسمانِ صاف بلند میشد و به نظر میرسید دو ماشینِ دیگر برای کمک توقف کردهاند.
تینا درحالیکه بهفقط برادرش نگاه میکرد، پرسید:وجودِ «بریم ببینیم کمک میخوان؟»
تیما شانهای بالا انداخت و جواب داد:حفظ «فکر نکنم ضرری داشته باشه.» و دستوراتیباهامون را برای کاهشِ سرعتِ ماشین وارد کرد.
ازآنجاکه لکس فقط همراهشان آمده بود، هیچ نظری دراینباره نداد.معمولی فقط منتظر بود تا به واحه برسد، تا بتواند از دیدکشیده خارج شود و بدونِ برانگیختنِ هیچ شکی، بهصورتِ آنی منتقل شود.
بهمحض اینکه آن نزدیکی توقف کردند و تیما روی شنها پرید، فریاد زد: «هی، حالِ همهکشیده خوبه؟» تینا دنبالِ یک بطریِ آب میگشت تا در صورتِ نیاز به آنها بدهد و لکسنبرد هم داشت آماده میشد پیاده شود و ببیند آیا میتواند کمکی کند، که فنریر غرشِ آرامی کرد.
لکس بیدرنگ هوشیار شد، چراکه برای اولین بار، تولهگرگ برای برقراریِ ارتباط با او از طریقِ احساساتش پیشقدمساحلی شده بود و فقط یک احساسِ خاص را منتقل میکرد که آرامآرام قویتر میشد: خطر! همانطور که لکسنبرد فهمیده بود، تواناییِ فنریر در حس کردنِ احساساتِ دیگران تحتتأثیرِ لایههای تزکیه قرار نمیگرفت و بسیار دقیق بود.
لکس بهسرعت برگشت و متوجه شد جمعیتی که نزدیکِ ماشینِ سوم جمع شدهاند، همگی لباسهای عجیبی پوشیدهاند.بلند لکس تا حدودی با نحوهٔ لباس پوشیدنِ مردم در ایکس-۱۴۲ آشنا شده بود و بیشترِ آنها لباسهایتزکیه بسیار راحتی میپوشیدند. با این حال، به نظر میرسید این افراد کاملاً به نوعی تجهیزاتِ تاکتیکی مجهز باشند.
ناگهان، فنریر زوزهای کشید و خودش را پایین کشید. ارتباطشمعمولی این بار حتی واضحتر بود: آنها بسیار قویتر از لکسدراز و فنریر بودند و تصمیم گرفته بودند همهٔ آنها را بکشند.
لکس با لحنی بسیار جدی زمزمه کرد:گاردش «تینا، از ماشین پیاده نشو.» و بدونِ هیچدراز توضیحی، بهسرعت بیرون پرید و بهسمتِ تیما دوید.
لکس پیش از آنکه دستش را درحالیکه نوعیتفریحاتِ دستگاه در آن بود بالا ببرد، با عجلهروی به او گفت: «سوارِ ماشین شو و فرار کن.»
لکس رو به جمعیت فریادجثهٔ زد: «اگه کسی تکون بخوره،پرسید فرستندهٔ اساواس رو روشن میکنم!»
تیما که هنوز گیج بود، پرسید: «چه خبره؟» او تمام عمرش را در سیارهای زندگی کردهوقتی بود که از درگیریهای بزرگ در امان بود و جرم و جنایت در آن تقریباً صفرنوعی بود. اینکه دیگران بخواهند به او آسیبی برسانند، چیزی نبود که حتی بتواند تصورش را بکند.
اما با اینکه تیما گیج بود، جمعیت بهخوبی میفهمید چه اتفاقی دارد میافتد. نمیدانستند چهدراز چیزی نیت یا شاید هویتشان را لو داده، اما برایشان مهم نبود. همه به سمت لکسلذت برگشتند و به دستگاهِ توی دستش خیره شدند، انگار میخواستند بسنجند که دروغ میگوید یا نه.
فرستندهٔ اساواس یک سیگنالِ اضطراری به نزدیکترین شهر یا شهرک میفرستاد وپایین تمام نیروهای امدادی را خبر میکرد. اگر لکس آن را روشن میکرد،سینی در کمتر از ۱۵ دقیقه، اینجا پر از پلیس و نیروهای نجات میشد.
لکس که وقت نداشت برای پسرنوجوان توضیح بدهد، این بار دادداریم زد: «تیما، یه جای کارِ این آدما بدجوری میلنگه، سوار اونبدید ماشینِ لعنتی شو و برو! یا میخوای مسئولِ مرگِ تینا باشی؟»
انگار این حرف پیام را رساند و پسرنوجوانوجودِ ناگهان ترسید. اما با این حال، قبل ازوقتی اینکه عقب بکشد، ایستاد و پرسید: «پس تو چی؟»
«من حالم خوبه، تجهیزاتِتفریحاتِ محافظ دارم. شما بایدپایین از اینجا برید! برو!»
با اینکه تیما نمیفهمید چه خبر است، چرخید و دوید. آدمها برای تعقیبِ تیما حرکتی نکردند و درساحلی عوض با سرگرمی به لکس نگاه کردند. در واقع، رفتارِ بیخیالشان به لکس میگفت که دیگر حتی به اساواساغلب هم اهمیتی نمیدهند. هر کسی که بودند و هر کاری که میکردند، شاید برای لو رفتنشان برنامههای جایگزین داشتند.
یکی از مردها در حالی کهکوچکش آرامآرام به سمت لکس میرفت، پرسید:میریم «هی بچه، میدونی داری با کی درمیفتی؟»
لکس دوباره دادموضوع زد: «تکون نخور وگرنهالبته فرستنده رو روشن میکنم!»
مرد بیآنکه اصلاً سرعتشتفریحاتِ را کم کند، گفت: «روشنشنیاورد کن، ببینم اصلاً برام مهمه.»
تا این لحظه، تیما و تینا ماشینشان را روشنمعمولی کرده و داشتند میرفتند، اما لکس متوجه شد یکیساحلی از آدمها سلاحی را به سمتشان نشانه رفته است.
لکس که ناگهان چهرهٔ نگرانش راکوچکش از دست داده و لبخندی بیخیالمیریم روی لبش نشسته بود، گفت: «به درک.»
دستگاهِ توی دستش را شلیک کرد، که فرستندهٔ اساواس نبود،معمولی بلکه یک منوّرِ معمولی از زمین بود. نمیدانست کسی آندراز را میبیند یا نه، اما این دیگر مشکلِ او نبود.
لکس بیهیچ نشانهٔ ظاهری، بینقص واردِ حالتِ «فلو» شد واما هارلی سنگین را بیرون کشید و گلولهای با هدفگیریِ دقیق بهپشتِ سمتِ مردی شلیک کرد که ماشینِ دوقلوها را نشانه رفته بود.
مرد زحمتی برای جاخالی دادن به خود نداد، چون تزکیهاش بسیار بالاتر از لکساما بود و بهراحتی تشخیص میداد که این سلاح نمیتواند به او آسیبی برساند، امامعلق وقتی گلوله بهجای خودش به سلاحش خورد و هدفگیریاش را به هم زد، غافلگیر شد.
مردِ اول که داشت به سمت لکسحفظ میرفت، گفت: «جالبه. تو، یه تزکیهگرِ لایهٔباهامون ۳ پرورشِ چی، داری با ما بازی میکنی؟»
لکس در جواب گفت: «حالا گیرم که بازی میکنم، یا نمیکنم. تو میخوای چیکار کنی؟» صدای بیخیالش کاملاًصندلیِ روشن میکرد که از مرد نمیترسد. همزمان، چند گلولهٔ دیگر شلیک کرد و نگذاشت به سمتِ نوجوانها شلیک کنند.نبرد آنها حالا حسابی دور شده بودند، اما لکس بُردِ سلاحهایشان را نمیدانست، برای همین به ایجادِ مزاحمت ادامه داد.
«داری از اونوجودِ بچهها محافظت میکنی،کلِ اما نگرانِ خودت نیستی؟»
«اصلاً. منموضوع همینجا ایستادم، میخوایجالبتر باهام چیکار کنی؟»
مرد که انگار کفری شده بود، پرتویی قهوهایرنگ از انگشتش به سمت لکسمیای شلیک کرد، اما پیش از آنکه پرتو به او نزدیک شود، سپرِ انرژیِاینکه آبی و نیمهشفافی دورش ظاهر شد و حمله را بیهیچ زحمتی دفع کرد.
این یک گنجینهٔ محافظ بود که لکس از فروشگاهتفریحاتِ خریده بود، گنجینهای که حتی میتوانست در برابر حملاتِصندلیِ سطح نوظهور دفاع کند و منبعِ اعتمادبهنفسِ لکس بود.
«خب خب، پس یه محافظتی داری. اما میتونه تانیاورد ابد ازت محافظت کنه؟ حتی اگه الان نتونیم بشکنیمش،پررویی قیافهت رو که دیدیم. نمیترسی پیدات کنیم و بکشیمت؟»
«هاه!» لکس چیزی نمانده بود زیرِالبته خنده بزند، اما خودش را کنترلپایین کرد. «حتماً، اگه میتونی، برو پیدام کن!»
لکس به این امید که نوجوانها حالا بهاندازهٔ کافی دور شدهاند، تصمیم گرفت دیگر بختش را امتحان نکند.گفت تمام مواد منفجرهای را که در کولهپشتیاش داشت به سمت مرد پرتاب کرد، کلیدی را که از فروشگاه گرفتهمستقیمِ بود فعال کرد، تمام چیزهایی را که خریده بود فراخواند و با تمام وسایلش به مهمانخانه آنی منتقل شد.
وقتی دودِ ناشی از انفجارهای مختلف کنار رفت، مرد کاملاً سالم بود. در واقع،نیاورد حتی لباسهایش هم از انفجارها آسیبی ندیده بود. با این حال، چشمانش نگاهی جدیهوا داشت و به جایی خیره مانده بود که لکس پیش از ناپدید شدن ایستاده بود.
از یکی ازوجودِ زیردستانش پرسید: «ازکلِ اون بچه عکس گرفتی؟»
«بله، اما انگار یهبرایش اختلالی هست. این تصویرتفریحاتِ با ظاهرِ واقعیاش فرق داره.»
مرد با دلخوری لبهایشهمان را جمع کرد ومردِ سپس بیخیالِ این موضوع شد.
«نقشهٔ سی رو اجرا کنید. از این به بعد، فرض رو برگاردش این بذارید که موقعیت و تعدادمون لو رفته، اما خاندان دیمیتری هنوزقدرتهایش هدفمون رو نمیدونه، پس میتونیم از این موضوع به نفعِ خودمون استفاده کنیم.»
«بچههایی که فرار کردن چی؟»
«فراموششون کن، حالافقط که موقعیتمون لو رفته،وجودِ دلیلی نداره بریم دنبالشون.»
به نظر میرسید تمامِ افرادِ این گروه همان تجهیزاتی را به تن داشتند که مردِ مهاجم در سوءقصد به تتسویا پوشیده بود، اما چون هیچکس آنهااینکه یا آن قاتل را ندیده بود، کسی نمیدانست که دهها دشمن وجود دارند. خاندان دیمیتری هنوز فقط به دنبالِ شکارِ همان یک تروریست بود و ازبرد خطری که در سراسرِ سیاره پنهان شده بود، خبر نداشت. گذشته از اینها، این فقط یکی از گروههای مختلفی بود که به سیاره نفوذ کرده بودند.