چپتر 348: فصل 348
0جورج با گیجی صدا زد: «عزیزم؟» از زاویهاش نمیتوانست داخلِ اتاق را خوب ببیند،تنشِ پس تنها چیزی که میدانست این بود که همسرش با نگاهی آمیخته به احترامنداده واردِ اتاق شد. با زوجِ دیگر که همانقدر گیج بودند، نگاهی رد و بدل کرد.
همزمان از جا برخاستند و با کنجکاوی به سمتِ در رفتند. لحظهای که رایحهٔقبل پخششده در هوا به مشامشان رسید، تقریباً به خلسه رفتند. بدنهای خسته، عضلاتِ دردناکناپدید و ذهنهای فرسودهشان همگی در آنِ واحد وا دادند و تسلیمِ آن عطرِ دلپذیر شدند.
وقتی به آنجا رسیدند، برخلافِ همسرِ جورج جا نخوردند، بیشتر بهپلیدی این دلیل که از قبل مسحورش شده بودند. اصلاً متوجه نشدندمیتوانست درِ پشتسرشان خودبهخود بسته شد و ورودیِ راهرو بهشکلی مرموز ناپدید شد.
بیاراده به وان آبگرم نزدیک شدندپلیدی و یکییکی داخلش رفتند، در حالی کهگذشته همگی فراموش کرده بودند لباسهایشان را دربیاورند.
با ورودشان به آب، نالهای دستهجمعی به گوش رسید و آبِ گرم و شفابخش شروع به ترمیمِ بدنهای آسیبدیدهشانفشاری کرد. نمیشد آن دو خانواده را بهخاطرِ وضعیتشان سرزنش کرد. تازه از دورهای با استرسِ فوقالعاده بالا بیرون آمدهآبگرمِ بودند، بنابراین نهتنها تنشِ شدیدی داشتند، بلکه بدنهایشان فشاری را تحمل کرده بود که اصلاً به آن عادت نداشتند.
تنها دلیلی که اوضاع بدتر از این نبود وبرخلافِ تلفاتی نداده بودند، این بود که موجوداتِ پلیدی کهمتوجه در اوایلِ تاریکی شکل گرفته بودند، نسبتاً ضعیف بودند.
گذشته از این، آنجا یک وانبدتر آبگرمِ معمولی نبود. چطور میتوانست باشد، وقتیتاریکی یکی از خدماتِ سیستم به شمار میرفت؟
وان آبگرم جایگزینی برای اتاقِ بازیابی یا غلافِ بازیابی نبود، اما قطعاً به آرامشِ بدنمعمولی و سرعت بخشیدن به روندِ بهبودیِ طبیعیاش کمک میکرد. افزون بر این، آب با معجونهایقطعاً شفابخش و تسکیندهندهای آمیخته شده بود که نهتنها به تن، بلکه به ذات نیز کمک میکرد.
امواجِ لذتی که وجودشان را فرا میگرفت، در واقع باز شدنِ تمامِ گرههای عضلات و بهبودیِداشتند سریعِ بدنهایشان بود. هرچند این کار کمکِ چشمگیری به درمانشان نمیکرد و مثلاً استخوانهای شکسته راتاریکی جوش نمیداد، اما بدن را به بهینهترین حالت میرساند تا خودش روندِ درمان را طی کند.
انگار این کافی نبود، ذراتِ تیره و کوچکی از موادِ زائد از منافذِ پوستشان بیرون زد و بیدرنگ تحتِ تأثیرِ خاصیتِپشتسرشان تصفیهکنندگیِ آب تبخیر شد. هرچند وان آبگرم نمیتوانست این فرآیند را تماموکمال انجام دهد، اما قادر بود سمومی را که دردستهجمعی طولِ عمرشان در بدن انباشته بودند، پاکسازی کند. با پایانِ این روند، نهتنها سلامتیشان بهبود مییافت، بلکه تزکیهشان نیز بهتر میشد.
دو خانواده یک ساعت در سکوت درونِ آب نشستند و گذاشتند بدنهایشان از آن آبِگرفته جادویی تغذیه کند. با این حال، به نقطهای رسیدند که ناگهان همگی حس کردند فرآیندیبرای که در جریان بود کامل شده و ماندنِ بیشتر در آب دیگر کمکی به آنها نمیکند.
این فکری ناخودآگاه بود وموجوداتِ نمیفهمیدند از کجا نشئت گرفته است،نسبتاً اما همگی همزمان به آن رسیدند.
یکییکی از وان آبگرم بیرون آمدند و با قدمهایی کوتاه و لرزان بهنهتنها سمتِ در رفتند. لباسهای خیسشان پس از چند قدم خشک شد و آبنبود بهشکلی جادویی تبخیر گشت؛ انگار نمیتوانست فاصلهٔ زیادی از وان آبگرم داشته باشد.
با خروج از اتاق، هر دو زوج بهنحوی سر از اتاقهای خودشان درآوردند. اتفاقی جادویی بود، اما بهمتوجه دلایلی، در آن لحظه هیچکدام دلیلش را نپرسیدند. رایحهٔ ملایمِ اتاقِ وان آبگرم به اتاقخوابهایشان نفوذ کرد وفراموش به بچههای پرشماری که روی تشکها خوابیده بودند آرامش بخشید و آنها را به خوابی عمیقتر فرو برد.
والدین، باز هم بدونِ عوض کردنِ لباسهایشان، به رختخواب رفتند؛ درپلیدی میانِ کوچکترین فرزندانشان، و در دم به خواب رفتند. خوابی عمیقمیتوانست و بدونِ رؤیا بود که میگذاشت ذهن و تنشان بازیابی شود.
اتاقِ وان آبگرم به همان شکلِ جادویی که ظاهر شده بود ناپدید شدگذشته و هیچ نشانهای نبود که آیا آن خانوادهها اصلاً آن را به یاداتاقِ میآورند یا صرفاً آن را رؤیایی عجیب میپندارند که همگی با هم دیدهاند.
آناکین، لری، رافائل و نومان بارِ دیگر روبهروی تالارِبرخلافِ اسرار دورِ هم جمع شدند. هرچند آناکین آنها رامتوجه از کارکردِ تالار مطلع کرده بود، اما کاملاً راضی نبودند.
هرکدامشان با سپردن و پس گرفتنِ خاطراتی کوچک و بیاهمیت و امتحان کردنِ یکدیگر، اتاق را محک زدند. وقتی همگی آن را امتحانباشد کردند و خیالشان راحت شد، تصمیم گرفتند از طریقِ اتاقِ گیلد توافقی شکل دهند که صادقانه به سؤالاتِ هم پاسخ دهند و سپسمعجونهای رازهای یکدیگر را به تالار بسپارند، تا تنها خاطرهای از این اطمینان برایشان باقی بماند که رازها یا مسائلِ خودشان در امان است.
تنها این مسئله باقی ماند که چرا آناکین هنوز در جمعشان حضور داشت. با اینکه او هیچ رازی براییکی در میان گذاشتن نداشت، چراکه واقعاً فقط آدمی معمولی بود که در پیدا کردن و استفاده از فرصتها مهارتکمک داشت، اما نومان را متقاعد کرده بود که از این پس با پیروی از او سودِ زیادی خواهد برد.
اینکه چطور این کار را کرده بود برای بقیهبالا نامعلوم ماند، اما نومان کاملاً به آناکین باور داشتبدنهایشان و او را نیز در این ماجرا دخیل کرد.
بنابراین آن چهار نفر توافقنامه را امضا کردند و به تالار رسیدند.بیشتر از آنجا که آنجا بسیار امن بود، تصمیم گرفتند رازهایشان را دقیقاًورودیِ داخلِ تالار با هم در میان بگذارند. اول از همه نومان بود.
همه با دقت به او خیره شده بودند و این موضوع کمی معذبش میکرد.شکل همچنین عصبی بود، چون پیش از این هرگز رازش را با کسی در میانمیرفت نگذاشته بود، اما در عین حال، حسِ عجیبی از آرامش نیز وجودش را فرا گرفت.
گونهاش را خاراند و گفت: «من با یه قدرتِ خاص به دنیا اومدم. هر وقت دروغی میشنوم یا میخونم،یکی در دم میتونم تشخیصش بدم. به این معنی نیست که خودبهخود حقیقت رو میدونم یا میفهمم. فقط یعنی هرکمک وقت با چیزی روبهرو بشم که قصدش انتقالِ پیامی باشه تا چیزی غیر از حقیقت برداشت بشه، میتونم تشخیصش بدم.»
«مثلاً، اگه کسی به اسمِ هری بهت بگه میتونی آدام صداش کنی، دروغ نمیگه. توشدیدی واقعاً میتونی آدام صداش کنی. اما اگه موقعِ گفتنش، قصدش این نباشه که بگه میتونیپلیدی اونطوری صداش کنی، بلکه بخواد باورت بشه اسمش آدامه، میتونم بفهمم که داره دروغ میگه.»
«این تواناییِ من هیچ محدودیتی نداره. میتونه دروغ رو تو هرنخوردند قالبی تشخیص بده و اصلاً مهم نیست تزکیهٔ طرف چقدر بالا یابسته پایین باشه. هنوز کسی رو ندیدم که بتونه از تواناییام پنهان بشه.»
پس از این صحبتِ کوتاه و سادهٔ او سکوتِ مطلقی حاکم شد، چرا که همه داشتند سنگینیِضعیف حرفهایی را که تازه زده بود هضم میکردند. تواناییاش... واقعاً بیشازحد قدرتمند بود. تشخیصِ دروغ، فارغ ازاما سطحِ تزکیه. در دستِ فردی درست، یا شاید حتی فردی نادرست، این توانایی میتوانست ویرانی به بار بیاورد.
البته شرطش این بود که شخص بهاندازهٔ کافی باهوش باشد تا بتواندضعیف بهطورِ مؤثری از این توانایی استفاده کند. افکارِ مختلفی از ذهنِ آناکینجایگزینی میگذشت و چشمانش برق میزد، هرچند حالتِ چهرهاش چیزی را لو نمیداد.
نفرِ بعدی لری بود. هیچیکتازه از اضطرابهای نومان را نداشتبیرون و یکراست داستانش را شروع کرد.
«خانوادهام تو زمین بهشدت ثروتمند بودن و چند معدنِ سنگِ روح داشتن. این موضوع من رو خیلی خوششانسمتوجه میکرد، اما در عین حال خیلی هم بدشانس بودم چون بدونِ تواناییِ تزکیه به دنیا اومدم. حتی کوچکترین ذرهکرده از انرژیِ روحی برام مثل سم بود، واسه همین فارغ از روش یا نوعِ تزکیه، نمیتونستم ازش استفاده کنم.»
«اما یه روز تقدیرم عوض شد؛ وقتی تو یکی از معادنِ خانوادهام، یه گنجینهٔ یکتا متولد شد. تولدِ اینآبگرمِ گنجینه اختلالِ بزرگی تو انرژیِ روحیِ اون منطقه ایجاد کرد و توجهِ خیلیها رو جلب کرد. آدمهای زیادی توسرعت خفا به خانوادهام حمله کردن تا بفهمن چی پیدا شده. خیلی از اعضای خانوادهام برای محافظت ازش کشته شدن.»
«اما آخرش معلوم شد اون گنجینه برای همه بهجز من کاملاً بیفایدهست.ضعیف اینجوری شد که به من رسید و بعد از یه جراحیِ گرونجایگزینی و خطرناک، پدرم کاری کرد که گنجینه با ستونِ فقراتم یکی بشه.»
«چند سال طول کشید، اما وقتی بالاخره بدنم بهش عادت کرد، تواناییِ تزکیه رو به دست آوردم. اما دیگه یهتحمل تزکیهٔ معمولی نبود. میتونستم با جذبِ فلزاتِ جدید و مختلف به بدنم تزکیه کنم. هرچی فلز کمیابتر بود، تزکیهام روچطور بیشتر تقویت میکرد. اما تو همون حال، هرچی بیشتر از یه نوع فلز جذب میکردم، کمتر باعثِ تقویتِ تزکیهام میشد.»
«همزمان، بدنم خاصیتِ فوقالعاده بالایی نسبت به فلزات پیدا کرده، تا جایی که آسیب زدن به من با یه سلاحِ فلزی تقریباً غیرممکنه. چند وقت پیش، تو زمین تحتِ تعقیب بودم و تویکییکی یه کمین افتادم. یه نفر به سرم شلیک کرد. اون لحظه باید پایانِ زندگیم میبود، اما بهجای اینکه مغزم با گلوله متلاشی بشه، خیلی راحت گلوله رو جذب کرد. بازم یه کم صدمهداشتند دیدم، چون نتونستم گلوله رو بهاندازهٔ کافی سریع جذب کنم، اما هرچی فلزاتِ بیشتری جذب کنم، بدنم قویتر میشه. تونستم از اون شلیک جونِ سالم به در ببرم و سریع حملهکننده رو کشتم.»
«اما شک دارم کسی از وجودِ این گنجینهٔ یکتا خبر داشته یا یهجوریتاریکی فهمیده و خانوادهام رو بهخاطرش هدف گرفته. اولش من رو نادیده گرفتن، چونسیستم صرفاً یه فانی بودم، اما بالاخره باید فهمیده باشن یه جای کار میلنگه.»
«خیلی وقته که دارم رو این موضوع تحقیق میکنم، اما نمیتونم بفهمم کسی که دنبالممعمولی میگرده کیه. اولش فکر میکردم یه نفر از انجمنِ نظمِ نوین باشه، چون فقط اوناقطعاً تواناییِ هدف گرفتنِ خانوادهام رو داشتن. اما به نظر میرسه قضیه پیچیدهتر از این حرفهاست.»
همه با علاقه و کنجکاوی به لری نگاه کردند، اما حرفهایش نتوانست در حدِ رازِ نومان توجهشان را جلب کند. لری از این بابت پشیمان نبود،نبود چرا که در حالِ رقابت بر سرِ این نبود که چه کسی رازِ عمیقتری دارد. علاوه بر این، هیچکس جز خودش نمیفهمید که تواناییِ تزکیهاش باغلافِ استفاده از فلزات واقعاً چقدر شگفتانگیز است. بهزودی، واردِ سطحِ نوظهور میشد. سپس به زمین برمیگشت و از هر کسی که در تعقیبشان بود، انتقام میگرفت.
سپس، سرانجام همه به رافائلشدند نگاه کردند. نوبتِ او بودهمسرِ که رازش را در میان بگذارد.