چپتر 120: چپتر ۱۲۰
0برخلافِ دیوها، جانوران برای برگزاریِ جلسه اتاقی اجاره نکردند. تنبلِهرگز نیبیرو و گوزن خیلی راحت روی چمنی که اتاقِ مراقبهبالا در آن قرار داشت نشسته بودند و با هم گپ میزدند.
پناهگاهِ سبز گفت: «نمیفهمم. میگی وظیفهت محافظت از «نیبیرو»خارج و انتخابِ جانورانِ بااستعداده، ولی چرا من تا حالااستعدادها اسمت رو نشنیدم؟ یا نشنیدم هیچ جانوری انتخاب بشه؟»
تنبلِ نیبیرو خمیازهاش را فروخورد و آرام گفت: «جهان جای بیرحمیه. موندن توی یه سیارهٔ کوچیک و داشتنِ یه زندگیِ آروم، خودش موهبتِ بزرگیه. فقط بااستعدادترینها میتوننوقتی برای انتقال به خارج از سیاره انتخاب بشن. همهٔ جانوران حضورِ قدرتمندی تو جهان ندارن. اگه اون استعدادها مالِ گونهای باشن که این قدرت رو داره، وظیفهٔممکن منه که بفرستمشون اونجا. اگه مالِ گونهای نباشن که همچین قدرتی داره، پس احتمالاً زیردستِ کسِ دیگهای هستن. تو این حالت، استعدادها رو میفرستم پیشِ گونهٔ برتر.»
پناهگاهِ سبز پرسید: «پس شرایطِ اینکه کسی «استعداد» به حساب بیاد چیه؟» این سؤال را خیلی عادی پرسید، چون انگاراستعدادها از قبل پذیرفته بود که بهاندازهٔ کافی خوب نیست. هرچه باشد، هرگز وصفِ جانوری قویتر از خودش را نشنیده بودمیفرستم و پیشینیانش هم که به سطحِ او رسیده بودند، تنبلِ نیبیرو را نمیشناختند؛ پس مشخصاً عالمشان بهاندازهٔ کافی بالا نبود.
تنبلِ نیبیرو بیدرنگ جواب نداد، بلکه بهنیست تنها موی خود که نوکی طلایی داشتپیشینیانش نگاه کرد. واقعاً از آن خوشش میآمد.
«راستش، تو و اون گرگِ کوچولو همین الان همخارج از سطحِ شرایط رد شدید. وقتی برگردیم، میتونم پرسوجواستعدادها کنم تا بفهمم کی قراره شما رو به خدمت بگیره.»
گوزن حیرتزده شد. یعنی چه که از شرایطنداد عبور کرده بودند؟ پس چرا تا به حالکرد نشنیده بودند کسِ دیگری به خدمت گرفته شود؟
«پس چرا اینقدر لفتشخودش دادی؟ من صدها سالهبااستعدادترینها که تو این قلمروام.»
تنبلِ نیبیرو طوری کهبهاندازهٔ انگار طبیعیترین جوابِ ممکنهرچه را میدهد، گفت: «خواب بودم.»
گوزن ماتومبهوت ماند.موهبتِ آخه تنبلِ نیبیروبااستعدادترینها چقدر خوابیده بود؟
اما پیش از آنکه گفتوگویشان ادامه یابد، گروهی از انسانهای بسیار قوی به آنها نزدیک شدند. با اینکهخوشش پناهگاهِ سبز میدانست در مهمانخانه در اماناند، فکر کردن به انسانهایی قویتر از خودش او را ناآرام میکرد.بگیره با این حال، تنبلِ نیبیرو که کنارش بود نیز قدرتِ زیادی داشت و همین کمی مایهٔ دلگرمیاش میشد.
«درود. من راگنار آسولف ازموهبتِ امپراتوریِ یوتون هستم. ممنون کهانتقال قبول کردید با من دیدار کنید.»
تنبلِ نیبیرو با انرژیِ تحلیلرفتهای جواب داد: «درود، راگنارباشد آسولف از امپراتوریِ یوتون.» به دلیلی، فضای مهمانخانه آنقدرمشخصاً به او حسِ راحتی میداد که فقط میخواست بخوابد.
گوزن و راگنار هر دو به تنبلِ نیبیرو چشمخارج دوختند و منتظر ماندند تا خودش را معرفی کند، امامالِ فقط دیدند که دارد برای باز نگهداشتنِ چشمانش تقلا میکند.
گوزن با صدای بلندی خودش را معرفی کرد تا شاید تنبلِ نیبیرو را بیدار کند: «درودکرد راگنار آسولف از امپراتوریِ یوتون. من پناهگاهِ سبز هستم.» دانشش از جهان هنوز در حدِ صفربفهمم بود، اما کمکم داشت از اینکه چنین جانورِ بیمسئولیتی به آنها اختصاص داده شده، نگران میشد.
تنبلِ نیبیرو از جا پرید و پیش از آنکه به یاد بیاورد کجاست، نگاهی به اطرافقدرتمندی انداخت. چند بار گفت: «من... من... من...» و ناگهان فهمید اسمِ خودش را به یاد نمیآورد. سپسقدرتی روی خودش اسم گذاشت و اعلام کرد: «میتونید من رو موطلایی از خاندانِ برادیوسِ سهپنجه صدا کنید.»
راگنار بهسرعت تمامِ خاندانهای جانوری را که میشناخت در ذهن مرور کرد، اما نتوانست این خاندان رانمیشناختند به یاد بیاورد. با این حال، معنایش این نبود که این خاندان کوچک یا ضعیف است. جهانخوشش پهناور بود و تنها دغدغهٔ راگنار هم همیشه اهریمنها بودند، پس منطقی بود که با آنها آشنا نباشد.
موطلایی ادامه داد: «خوبه که اومدید. بقیه تو جلسه قول دادن درخواستم رو برای آوردنِندارن جانورانِ سیارههاشون برآورده کنن، فقط شما این کار رو نکردید. دوباره ازتون درخواست میکنم، جانوران روقدرتی بیارید و اونها رو با افقهای گستردهتری آشنا کنید. نباید همچین فرصتی رو از دست بدن.»
پناهگاهِ سبز با نگاهی گیج به تنبلِ نیبیرو خیرهبلکه شد و پیشِ خودش فکر کرد که آیا اصلاً میفهمدمیآمد چند جانور بهخاطرِ خوابیدنِ او فرصتها را از دست دادهاند؟
«حضورِ ما تو وگوس مینیما نسبتاً تازهست و هنوز وقتانتقال نکردیم با جانوران ارتباط برقرار کنیم. با این حال، سعیاستعدادها میکنم بهشون دسترسی پیدا کنم. اگه مایل باشن، دعوتشون میکنم.»
تنبلِ نیبیرو خیلی ساده گفت: «ممنون.» پلکهایش دوباره داشت سنگین میشد وقویتر راگنار که میدید احتمالاً دوباره سکوتی ناخوشایند شکل میگیرد، تصمیم گرفت سؤالاتشنداد را رکوراست بپرسد؛ کاملاً واضح بود که گفتوگویی طولانی در کار نخواهد بود.
«قبلاً گفتی که سیارهتون بدونِ متحد نیست.میتونن برام سؤال شد که منظورت کی بود. امپراتوریِندارن یوتون متحدانِ زیادی داره، چهبسا روابطمون عمیق باشه.»
تنبلِ نیبیرو با چشمهایی که تقریباً بسته بود جواب داد: «نیبیرو یکی از سیارههای پرورشیه که خاندانِ ماموت آتشینمیآمد کنترلش میکنن.» این جواب هر علاقهای را که راگنار به ایجادِ اتحاد داشت در نطفه خفه کرد. در واقع،یعنی ناگهان خدا را شکر کرد که دیوها آمادهاند تا برای تنبلِ نیبیرو دردسر درست کنند. امیدوار بود موفق شوند.
«میبینم که کارهای مهمی برای رسیدگی داری، پس بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم. مشتاقانه منتظرِ دیدنِندارن عملکردت توی بازیها هستم.» با این حرف راگنار بهسرعت رفت. انگار داشت تمامِ تلاشش را میکرد که پازیردستِ به فرار نگذارد. پناهگاهِ سبز با دیدنِ واکنشِ انسانها به آن جواب، ناگهان بهشدت نگرانِ آیندهٔ خودش شد.
«آنتونی، وقتی برگشتیم میخوام گزارشی از آخرین وضعیتِ روابطمون با خاندانِ ماموت آتشین تهیهپیشینیانش کنی. ضمناً، یه نفر رو بفرست وگوس مینیما تا فوراً یه افسرِ روابطِ دیپلماتیکخود از پایگاهِ اصلی درخواست کنه. من حاضر نیستم خودم با این قضیه سروکله بزنم.»
آنتونی جواب داد: «بله قربان.» اما با نگاهی پر از ترحم به ژنرال خیره شد. آنها از پایگاهِ اصلی خیلی دور بودند و هفتهها طول میکشید تا یک افسرِنباشن واجدِ شرایط از راه برسد. این یعنی اگر موقعیتی پیش میآمد، راگنار باز هم مجبور بود خودش با آن دستوپنجه نرم کند. گذشته از آن، اصلاً نیازی به بررسیِ روابطخوب نبود؛ همه بهخوبی از وضعیت خبر داشتند. چه کسی در آنجا آن رسوایی را نمیدانست؟ ماجرایی که قرنها نقلِ محافلِ امپراتوری بود؛ همان زمانی که یکی از خاندانهای اشرافیِ امپراتوری...
آنتونی لرزید. رتبهاش خیلی پایینتر از آن بود کهبلکه بخواهد دربارهٔ چنین چیزهایی پچپچ کند. تنها چیزی که میشدمیآمد گفت این بود که بعضی مردها واقعاً سلیقههای... سنگینی... داشتند.
راگنار که دیگر آنخودش موضوع را پشتِ سر گذاشتهمیتونن بود، پرسید: «برنامهٔ بعدی چیه؟»
«انسانهای زمین هنوز دارن جلسهٔ خودشون رو پیش میبرن. جلسه با دیوهاقویتر و جانوران سریعتر از چیزی که انتظار میرفت تموم شد، برای همین هنوزبلکه کمی وقت داریم. پیشنهاد میکنم تو این فاصله یه گشتی توی مهمانخانه بزنید.»
«اسلگ، پیشنهادی داریموهبتِ که اول چیبااستعدادترینها رو بررسی کنم؟»
«از خدماتی که تا الان امتحان کردم، تبرِ نبرد و اتاقِ بازیابی خیلی جالبن. با اینکه روی تزکیهگرانِ سطحبالا تأثیرِ محدودی دارن، اما باز هم ارزشِ بررسیوقتی دارن. غیر از اونا، پیشنهاد میکنم آزمونِ معمایی رو هم بررسی کنید، اما چون زمانِ زیادی میبره، بهتره بذاریدش برای بعد از جلسه. ظاهراً تکمیلِ این آزمون جایزهایمیدهد هم داره، ولی من که نتونستم تمومش کنم. با این حال، توی تلاشهای مختلفم برای آزمون خیلی چیزها به دست آوردم. همونطور که از اسمش پیداست، بهشدت معماییه.»
«فهمیدم. اولزندگیِ بریم سراغِخودش تبرِ نبرد.»
سربازها راهیِ تبرِ نبرد شدند، اما دیدند جمعیتِ بزرگی از قبل آنجا منتظر است. بیشترِ جانوران پیش از آن مهمانخانه را ترک کرده بودند و برایتنها همین، این انسانهای زمین بودند که دورِ ساختمان حلقه زده بودند. از آنجا که بیشترِ آنها در عالمِ بنیان بودند و منابع و میراثِ محدودی داشتند، فرصتِحیرتزده به دست آوردنِ یک فن بر اساسِ نیازهای شخصیشان برایشان باورنکردنی بود. بهمحضِ اینکه اولین نفر این گنجینهٔ پنهان را کشف کرد، محبوبیتش سر به فلک کشید!
جان از این خوشحالتر نمیشد و داشت بیوقفه کار میکرد. با این حال، حتیقدرتمندی با وجودِ تخصصِ او، ساختِ هر فن دستکم چند ساعت زمان میبرد. بزرگترین حسرتشاونجا این بود که نمیتوانست خودش را چند تکه کند تا به کارهای بیشتری برسد.
درست مثلِ تبرِ نبرد، بیرونِ اتاقِ تمرین و پاتوقِ گیمرها هم جمعیتِ زیادی جمع شدهنگاه بود. اگر لکس بیدار بود، از این فرصت استفاده میکرد و برای پاسخ به تقاضا،پرسوجو اتاقهای تمرین و مراقبهٔ بیشتری میخرید، اما او خواب بود و فعلاً این مشکل پابرجا میماند.
عجیب اینجا بود که جمعیتِ پاتوقِ گیمرها از زمینیها تشکیل نمیشد. آنها از قبل با بازیها آشنا بودند و علاقهای به این بخش نداشتند. این سربازها بودند که حالتِ بازیِاونجا ایآر را — که لکس برای «تمرینِ» چن نصب کرده بود — کشف کرده بودند و دورِ ساختمان حلقه زده بودند؛ چیزی که بهشدت مایهٔ اعصابخردیِ زی شده بود. اوکافی تا به حال با این همه آدم سروکله نزده بود. از این وضعیت متنفر بود. تنها چیزی که میخواست این بود که کمی تلویزیون تماشا کند، واقعاً خواستهٔ زیادی بود؟