چپتر 483: فصل 483
0لکس مدتی روحهای بارانیپوش را زیر نظر گرفت، اما وقتی به نظر نرسید کارِ مشکوکی انجام میدهند، به حالِ خودشان رهایشان کرد. با این حال،بهشکلِ توجهش را به مصیبتهای آذرخش معطوف کرد. لکس پس از جدا کردنِ اقامتگاهها، توجهِ چندانی به مصیبت نکرده بود، چرا که واقعاً به کسی جزفرصتِ هدفِ اصلیشان برخورد نمیکردند. حتی سفینهٔ فضاییِ عظیم هم مانع به نظر نمیرسید، زیرا هر جا سفینه سدِ راه میشد، ابرهای آذرخش راحت زیرش شکل میگرفتند.
اما انگار نمیتوانست همینطور به حالِ خود رهایشان کند. گذشته از این، از آنجا که دستوریکی گرفته بود یک اتاقِ مصیبت بسازد و این اتاق در نهایت به یکی از امکاناتِ مهمانخانه تبدیلاگر میشد، باید هرچه زودتر کارش را تمام میکرد تا بیشترین تعدادِ مهمانها بتوانند از آن بهرهمند شوند.
چقدر راحت میشد اگر میتوانست اطلاعاتِ مربوط به مصیبتها را در درگاهِ هنالی جستجو کند تااتاقِ برایشان آماده شود، اما متأسفانه وقتی جستجو کرد، هیچ اطلاعاتی بالا نیامد. حدس میزد این هم بازبتوانند از آن چیزهایی باشد که برای جستجویش باید سطحِ اجازه یا اختیاراتش را در درگاه بالا ببرد.
اما همهچیز از دست نرفته بود. از آنجاموردش که نمیتوانست آنلاین در موردش تحقیق کند، درمهمان عوض شخصاً با تمامِ دقت زیر نظرش گرفت.
در آن لحظه، ۴ مهمان در حالِ گذراندنِ مصیبتِ آذرخش بودند. این عدد بهشکلِ مضحکی بالا بود و منظرهایلحظه به شمار میرفت که حتی مرفهترین کشورها هم هرگز به خود نمیدیدند. با این حال، نباید فراموش میشد کهسرازیر میلیونها دیو به مهمانخانه سرازیر شده بودند که سطحِ بسیاری از آنها آنقدر بالا بود که لکس حتی نمیتوانست ببیندشان.
پس جای تعجب نبود که بسیاری از آنها در حالِ گذراندنِ چنیناتاقِ مصیبتهایی بودند، چرا که دیوها هر کسی را که میتوانست در چنینتمام فرصتِ کوتاهی بیاید و نزدیکِ شخصِ دارای کلیدِ طلایی بود، فرستاده بودند.
این موضوع فقط به نفعِ لکس بود، چون مصیبت را از صفر تا صد از هر زاویهٔ ممکنی زیر نظر گرفت. او شکلگیریِ آذرخش و جمع شدنِ قدرتشتمام درونِ ابر را دید، تا اینکه چگونه فرود میآمد و به هدف میخورد. او دید که اهدافِ مختلف چگونه با آذرخش مقابله میکردند. بیشترِ دیوها میگذاشتند آذرخش به تنشانباشد برخورد کند، چرا که مقاومتشان مهیب بود. اما عدهای دیگر، آرایههای محافظتی دورِ خود به کار بسته بودند، یا مستقیماً سعی میکردند با حملاتِ خودشان به آذرخش حمله کنند.
هر مصیبت بسیار طولانی بود و بسته به میزانِ موفقیتش، بینشخصاً چند ساعت تا یک روزِ کامل طول میکشید. به همین دلیل،مضحکی لکس ۳۰ ساعتِ بعدی را به مطالعهٔ دقیقِ مصیبتها اختصاص داد.
شاید به اینهمه وقت برای بررسی نیاز نبود، اما با توجه به اینکه موفقیت یا شکست در آنها بهمعنای واقعیِ کلمه مرگمصیبتِ و زندگیِ مهمانهایش را رقم میزد، میخواست کار را درست انجام دهد. در نهایت، خوب شد که آنقدر طولانی دقت به خرججای داد، چون مصیبتِ آتش که بسیار کمتر از مصیبتِ آذرخش به چشم میآمد، چند ساعت پس از پایانِ مصیبتِ آذرخش آغاز میشد.
اما تمامِ کسانی که مصیبتِ آتش را میگذراندند، هرگز واقعاً آتش نمیگرفتند یا به هیچ شکلِ مشهودی با شعلهها درگیر نمیشدند. بازودتر این وجود، دودِ سیاهی دیده میشد که از منافذِ بدنِ تزکیهگران بیرون میزد و پوستشان اغلب ترک برمیداشت. از افرادِ بدشانسی که نمیتوانستندهیچ جانِ سالم به در ببرند، اغلب تنها پوستهای توخالی باقی میماند، در حالی که درونشان همراه با دود، بهمعنای واقعیِ کلمه تبخیر میشد.
دستکم میشد گفت... آزاردهنده بود. نمیفهمید مصیبتِ آتش دقیقاً شاملِ چه چیزی میشود و ازاینروگرفته مطمئن نبود چطور باید با آن مقابله کند. هرچه باشد، درحالیکه میشد با حملات یابیشترین آرایهها جلوی مصیبتِ آذرخش را گرفت، به نظر نمیرسید تزکیهگران تدارکِ خاصی برای مصیبتِ آتش ببینند.
در مدتی که لکس مشغولِ بررسیِ مصیبتها بود، بخشی از حواسش را هم پیِنظرش بررسیِ بقیهٔ مهمانخانه فرستاد. سرانجام وقت کرد ببیند مهمانی که میخواست با او دیدارهرگز کند چه کسی است. طولی نکشید که فهمید مردِ موردبحث رسماً امپراتورِ امپراتوری است!
لکس بهجای اینکه برای دیدار با او عجله کند تا مهمان منتظر نماند،تحقیق تصمیم گرفت او را حتی بیشتر منتظر بگذارد. هرچه باشد، اگر حسِّ روحیاش رامنظرهای تحتِ کنترل نداشت، مطلقاً نمیتوانست با شخصی در حد و اندازهٔ او دیدار کند.
او همچنین «تصادفاً» لری راهمینطور پایید و کشف کرد که دوستدخترشگرفته یک نِکو است، یعنی یک انسانگربه!
لکس فقطابرهای توانست در دلششکل بگوید: چه منحرف.
به این ترتیب، لکس خاطرش جمع شد که در حینِ بررسیِ مصیبت، ازدقت هیچ اتفاقِ خیلی مهمی در مهمانخانه غافل نمانده است. وقتی سرانجام بررسیاش رامرفهترین به پایان رساند، وقتش بود که توجهش را به طراحیِ اتاق معطوف کند.
اما چون نگران بود نتواند از این قابلیت بهخوبی استفاده کند، تصمیمموردش گرفت اولین اتاقِ رسمیاش را برای مهمانانِ روح بسازد. لکس پس ازعدد مراقبهای کوتاه برای آرامکردنِ ذهن و بازیابیِ تمرکزش، دست به کار شد.
در خیابانِ اصلی، کلیسای جامعِ خاکستری و عظیمی ایستاده بود که حتی میشد آن راگرفته گوتیک توصیف کرد! گارگویلها و اهریمنهای گوناگونی که بهشکلِ مجسمه در سرتاسرِ ساختمان به چشمبیشترین میخوردند، فضایی شوم ساخته بودند، درحالیکه شیشههای رنگی با تصویرِ فرشتگان به آن ظاهری مقدس میبخشیدند.
این بنا در میانِ تمامِ ساختمانهای دیگرِ خیابانِ اصلی متمایز بود، نه فقط بهخاطرِ ظاهرش، بلکه به یک دلیلِ بسیار خاصِ دیگر. با اینکه هیچ امکاناتِ رسمیای درهرگز این ساختمان وجود نداشت و حتی وقتی مهمانها وارد میشدند هیچ چیزِ خاصی به آنها ارائه نمیشد یا تجربهٔ غیرعادّیای نداشتند، این کلیسا برای جذبِ مهمان به هیچچیزِفقط اضافهای نیاز نداشت. تنها چیزی که مهمانها باید میدانستند این بود که تولهگرگِ غولپیکر، که همه معتقد بودند حیوانِ خانگیِ مهمانخانهدار است، در این کلیسای جامع خانه کرده بود.
با اینکه چنین چیزی معمولاً مهمانهای زیادی را جذب میکرد، در حالِ حاضر تنها یک نهنگِ پرندهدقت در آنجا به چشم میخورد. آبیِ کوچولو هم بهلطفِ ارتقای اخیر در تزکیه پیشرفت کرده بود، امانباید شکستنِ مرزش بیدردسر بود. از طرفِ دیگر، به نظر میرسید فنریر دارد دردِ عظیمی را تحمل میکند!
بدنش که زمانی غولپیکر بود، چنان کوچک شده بود که کاملاً درونِاتاقِ کاسهٔ مرمرِ سیاه در وسطِ تالار جا میگرفت. بدنش در انرژیِ ایزدیِ رقیقشدهٔمیکرد تالار غوطهور بود و این انرژی، ذرهذره، جایگزینِ انرژیِ روحیِ درونِ بدنش میشد.
نهنگِ پرنده درحالیکه سعی میکرد اضطرابش را فروخورد، دایرهوار دورش پرواز میکرد. ایآنجا کاش لاکپشت اینجا بود تا مراقبِ توله باشد، اما او هم غرقِ تزکیهزودتر بود. اکنون تنها کاری که از دستِ نهنگ برمیآمد، صبر و تماشا بود.