چپتر 0.5: پیشدرآمد
0«استاد هرگز از عجایب، زورآزمایی،خون شورش و ارواح سخن نمیگفت.»میرسید - منتخبات کنفوسیوس، فصل شو ار
- هوووف!
گرماش بیداد میکرد.
ساختمونی کهجای جلوم بود داشتخون توی آتیش میسوخت.
توی ساختمونذات و بیرونش، قیامتیندی به پا بود.
«آااای!»
«یکی به دادم برسه!»
آدمهایی که وسط اون شعلههایخون وحشی گیر افتاده بودن، بامیرسید بدنهای آتیشگرفته اینور و اونور میدویدن.
توی مشتم یه داسنشون گرفته بودم که با چیزیبار خیس و نوچ شده بود.
دیدن داسی که جای گیاهگیاه دارویی با خون رنگ شدهوحشتناک بود، واقعاً وحشتناک به نظر میرسید.
«آاااه!»
«کمک! کمکم کنید!»
اونایی که تونسته بودن از ساختمون شعلهور فراراینجوری کنن، دیوانهوار خودشون رو روی زمین میکوبیدن وداده غلت میزدن تا آتیش روی تنشون رو خاموش کنن.
ولی آتیشی که کلجای وجودشون رو گرفته بود،رنگ به این راحتیها خاموش نمیشد.
همونطور که گوشترنگ بدنشون جزغاله میشد،نظر با زجر جون میدادن.
با دیدن این صحنهدارویی فجیع، حتی یه ذرهوحشتناک هم عذاب وجدان نداشتم.
نه، اصلاًذات نمیدونستم عذابنشون وجدان یعنی چی.
[کوه، کوه...
بهم قول بده.]
[منظورت چیه؟]
[قول بده کهواقعیت هیچوقت ذات واقعیتپدربزرگ رو نشون ندی...]
[...
پدربزرگ.]
[مگه منجای تو رودارویی اینجوری بار آوردم!]
[...
فهمیدم.]
قولی که قبل ازواقعاً مرگ پدربزرگ بهش دادهآاااه بودم، مدام توی سرم میپیچید.
ولی اون قول عملی نشد.
نه، اصلاًذات قولی نبود کهندی بشه پاش وایساد.
«شرمندتم پدربزرگ.»
تا وقتی «اون یارو»واقعاً که پدربزرگ رو اونطور زجرکمک داد پیدا نکنم، دستبردار نیستم.
حتی اگه تهشگیاه همون چیزی بشهرنگ که پدربزرگ ازش میترسید.
هرچی خونذات بیشتری میبینم، کنترلندی کردنم سختتر میشه.
نمیدونم الاندیدن قیافهم چهجای شکلی شده.
حتی وقتی داشتم به این صحنه تهوعآورمیرسید از جزغاله شدن گوشت و فواره زدن خونفرار نگاه میکردم، حس میکردم نیشم داره باز میشه.
این حس قطعاً خوشحالی بود.
«ذات واقعی...»
یعنی واقعاً ذات من شرارته؟ حداقلدارویی حسش که خیلی آزادتر از اونمیرسید آدمیه که پدربزرگ یادم داده بود باشم.
انگار ازخون بند وواقعاً زنجیر آزاد شدم.
«هوو.»
مهم نیست.
به لطف بوی خون، دارم به سرنخهایخون «اون یارو» نزدیکتر میشم. الان فقط باید کارکمکم بازماندههای باقیمونده رو بسازم و بزنم به چاک.
داس به دست، راهواقعاً افتادم سمت چند نفریآاااه که زنده مونده بودن.
یه قدم، دو قدم... باخون چشمهایی که از ترس پرمیرسید شده بود بهم زل زده بودن.
اون ترسذات حس بدینشون بهم نمیداد.
اتفاقاً قصددیدن کشتنم روجای بیشتر قلقلک میداد.
- تپ!
یه قدم دیگه کهدارویی برداشتم، یکی بین اونوحشتناک بازماندههای وحشتزده سرم داد کشید.
«شیطان داسبهدست!»
شیطان داسبهدست...
این لقبی بود که وقتی داشتم دنبال رد پای «اون یارو» میگشتماونایی روم گذاشتن. هر کسی رو که حتی یه ذره ربطی بهش داشت میکشتمخاموش و خیلی زود مردم شروع کردن به صدا کردنم با اسم «شیطان داسبهدست».
میگن بهخاطر رد داسیه که رویرنگ جسدها میمونه؛ انگار ناخواسته واسه خودمکمک اسم و رسمی به هم زدم.
اونم فقط توی یک ماه.
لابد بهخاطر اینه کهجای جای دهکدههای کوهستانی، رفتمرنگ سراغ آبادیهای یه کم بزرگتر.
به لطفش درس ارزشمندی گرفتم.
«باید همهچی رو بسوزونم.»
اینطوری دیگهذات ردی روینشون جنازهها نمیمونه.
یا شایدم کلاً باید بیخیال داسدارویی بشم؟ ولش کن، بعداً بهش فکرمیرسید میکنم؛ فعلاً فقط باید همشون رو بکشم.
- ویززز!
داس رو بالا بردم وخون گرفتم سمت یکی از بازماندههامیرسید که داشت روی زمین میخزید.
«هیک!»
یارو بادیدن صورت رنگپریده خودشگیاه رو جمع کرد.
بدون توجهخون بهش، داس رووحشتناک فرود آوردم که...
- تالاپ!
«اوخ!»
یه چیزی با چنانجای زوری کوبید تو شکممرنگ که پرت شدم عقب.
حتی بعد از چندواقعاً بار غلت زدن رویآاااه زمین هم فشارش کم نشد.
بعد از کلی قل خوردن بالاخره وایسادم. انقدروحشتناک فشار عجیب بود که دل و رودهم بهمتونسته پیچید و هرچی خورده بودم رو بالا آوردم.
«عوق.»
- هورااا!
همونطور کهخون داشتم بالا میآوردم،وحشتناک صدای هلهله شنیدم.
به نظر میرسید صدای فریادخون همون بازماندههاییه که تا همین چندآاااه لحظه پیش داشتن از ترس میلرزیدن.
با اینکه هنوز حالت تهوع داشتمپدربزرگ و جونی تو بدنم نمونده بود،قولی به زور سرم رو بالا آوردم.
«چه خبره؟»
همینطور که تورنگ فکر بودم، دیدم یکیمیرسید دستش رو برده بالا.
طرف داشت جوری بهدارویی تشویق مردم جواب میدادوحشتناک که انگار قهرمانی چیزیه.
بعدش با یهواقعیت صدای رسا وپدربزرگ پررو داد زد:
«واقعاً که، شیطان داس.جای باورم نمیشه جلوی قدرترنگ سه ستاره من دووم آوردی.»
«قدرت سه ستاره؟»
این یارو چه چرت و پرتیرنگ داره میگه؟ تنها چیزی که ازکمک حرفاش فهمیدم لقب «شیطان داس» بود.
«کوه... کوه...»
به زوردیدن جلوی خودمو گرفتمگیاه تا بالا نیارم.
نمیدونستم این یارورنگ کیه، ولی یهنظر چیز تابلو بود: خطرناکه.
سعی کردم بهگیاه زور بلند شم،رنگ ولی پاهام یاری نمیکردن.
«اعمال شیطانیتذات همینجا تمومنشون میشه، شیطان داس!»
طرف آروم آروم اومد سمتم.
«خطرناکه.»
دندونهام روجای روی همدارویی فشار دادم.
اگه نتونمذات تکون بخورم،نشون کارم تمومه...
- ویززز!
«!؟»
چی بود؟ انگار داشتدارویی آروم راه میرفت، ولیوحشتناک یهو دیدم جلوم سبز شد.
«سریعه.»
مگه میشه یهداسی آدم انقدر سریعدارویی حرکت کنه؟ باورکردنی نبود.
«هوم.»
مرد میانسال یه نچنچی کرد.
از دور متوجه نشدهنشون بودم، ولی بالای ابرویاینجوری چپش یه زخم دراز داشت.
تو دست راستش یه شمشیر سیاهدارویی گرفته بود که انگار سوخته بود،میرسید ولی تیزیش وحشتناک به نظر میرسید.
«باید فرار کنم.»
تمام وجودم داشت اخطار میداد.
هرچقدر همذات زور میزدم، حریفندی این یارو نمیشدم.
بعدش مرد میانسال با صدای آرومیدارویی حرف زد، قیافهش حالا سرد شدهمیرسید بود و با قبل فرق داشت.
«با خودم میگفتم کی داره این دورمیرسید و بر سرک میکشه، نگو یه الفشعلهور بچه است که هنوز دهنش بوی شیر میده.»
انگار یهجای آدم دیگهدارویی شده بود.
ولی بیشتر ازواقعیت اون، یه چیزیپدربزرگ توجهم رو جلب کرد.
«سرک کشیدن؟»
اگه اینطورخون باشه، پسواقعاً این یارو...
- قاپیدن!
«اوغ!»
قبل از اینکه بتونمجای فکر کنم یا کاریرنگ بکنم، مرد گلوم رو گرفت.
با اینکه هفده سالمواقعاً بود، هیکلم چیزی ازآاااه یه مرد بالغ کم نداشت.
ولی اونجای خیلی راحتدارویی بلندم کرد.
به دست و مچشنشون نگاه کردم، ولی ماهیچههاشاینجوری هیچ تغییری نکرده بودن.
چطوری من رو مثل پرگیاه کاه بلند کرده بود؟ تو همیننظر فکر بودم که مرد اخم کرد.
«تو... هنرهای رزمی یاد نگرفتی.»
«هنرهای... رزمی؟»
«حتی نمیدونیذات هنرهای رزمینشون چیه؟ هه!»
مرده جا خورده بود.
این هنرهای رزمیرنگ چیه که اینجورینظر داره واکنش نشون میده؟
«جالبه. یارو حتی هنرهای رزمیخون بلد نیست ولی از ضربهمیرسید من جون سالم به در برده...»
«کوه، کوه،ذات چی دارینشون بلغور میکنی...»
- فرو کردن!
«آخ!»
شکمم سوخت.
شمشیر سیاهذات مرد شکمم روندی سوراخ کرده بود.
یه لبخند موذیانه زدجای و با صدایی کهرنگ بوی خون میداد گفت:
«بهتره همین الانرنگ بکشمت تا بعداًنظر برام دردسر نشی.»
- بیرون کشیدن! فرو کردن!
«اوغ!»
به محض اینکه شمشیر روگیاه از شکمم کشید بیرون، فرووحشتناک کرد تو سمت چپ سینهم.
همین که شمشیر سینهم رووحشتناک شکافت، درد وحشتناکی پیچید تو تنمکنید و خون از گلوم فوران کرد.
«باید آروم زندگیتگیاه رو میکردی. چرارنگ تنت خارید که بمیری؟»
«ههک... ههک...»
همونطور که داشتمداسی نفسنفس میزدم، مردهدارویی پرتم کرد رو زمین.
بعدش چرخید، شمشیررنگ سیاهش رو بردنظر بالا و داد زد:
«شرارتهای شیطان داسگیاه همینجا تموم شد.رنگ همگی، خیالتون راحت باشه!»
دوباره رفت تو جلد قهرمانبازی.
بازماندهها که ازداسی ذات واقعیش خبر نداشتن،خون با خوشحالی هورا کشیدن.
زخم سینهم دردناک بود، ولیوحشتناک دیدن این رفتار ریاکارانهش باعثکمکم میشد خونم به جوش بیاد.
بالاخره کسی رو پیدا کردهخون بودم که شاید دشمنم باشه،میرسید ولی به همین راحتی شکست خوردم.
حتی حریفش هم نبودم.
«پدربزرگ...»
چشمام کمکم تار شد.
یعنی قراره بدون اینکه انتقام پدربزرگرنگ رو بگیرم برم پیشش؟ حتماً کلیکمک دعوام میکنه که زدم زیر قولم...