---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 0.5: پیش‌درآمد • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 0.5: پیش‌درآمد

0

«استاد هرگز از عجایب، زورآزمایی،‌خون​ شورش و ارواح سخن نمی‌گفت.»‌می‌رسید​ - منتخبات کنفوسیوس، فصل شو ار

- هوووف!

گرماش بیداد می‌کرد.

ساختمونی که‌جای​ جلوم بود داشت‌خون​ توی آتیش می‌سوخت.

توی ساختمون‌ذات​ و بیرونش، قیامتی‌ندی​ به پا بود.

«آااای!»

«یکی به دادم برسه!»

آدم‌هایی که وسط اون شعله‌های‌خون​ وحشی گیر افتاده بودن، با‌می‌رسید​ بدن‌های آتیش‌گرفته این‌ور و اون‌ور می‌دویدن.

توی مشتم یه داس‌نشون​ گرفته بودم که با چیزی‌بار​ خیس و نوچ شده بود.

دیدن داسی که جای گیاه‌گیاه​ دارویی با خون رنگ شده‌وحشتناک​ بود، واقعاً وحشتناک به نظر می‌رسید.

«آاااه!»

«کمک! کمکم کنید!»

اونایی که تونسته بودن از ساختمون شعله‌ور فرار‌این‌جوری​ کنن، دیوانه‌وار خودشون رو روی زمین می‌کوبیدن و‌داده​ غلت می‌زدن تا آتیش روی تنشون رو خاموش کنن.

ولی آتیشی که کل‌جای​ وجودشون رو گرفته بود،‌رنگ​ به این راحتی‌ها خاموش نمی‌شد.

همون‌طور که گوشت‌رنگ​ بدنشون جزغاله می‌شد،‌نظر​ با زجر جون می‌دادن.

با دیدن این صحنه‌دارویی​ فجیع، حتی یه ذره‌وحشتناک​ هم عذاب وجدان نداشتم.

نه، اصلاً‌ذات​ نمی‌دونستم عذاب‌نشون​ وجدان یعنی چی.

[کوه، کوه...

بهم قول بده.]

[منظورت چیه؟]

[قول بده که‌واقعیت​ هیچ‌وقت ذات واقعیت‌پدربزرگ​ رو نشون ندی...]

[...

پدربزرگ.]

[مگه من‌جای​ تو رو‌دارویی​ این‌جوری بار آوردم!]

[...

فهمیدم.]

قولی که قبل از‌واقعاً​ مرگ پدربزرگ بهش داده‌آاااه​ بودم، مدام توی سرم می‌پیچید.

ولی اون قول عملی نشد.

نه، اصلاً‌ذات​ قولی نبود که‌ندی​ بشه پاش وایساد.

«شرمندتم پدربزرگ.»

تا وقتی «اون یارو»‌واقعاً​ که پدربزرگ رو اون‌طور زجر‌کمک​ داد پیدا نکنم، دست‌بردار نیستم.

حتی اگه تهش‌گیاه​ همون چیزی بشه‌رنگ​ که پدربزرگ ازش می‌ترسید.

هرچی خون‌ذات​ بیشتری می‌بینم، کنترل‌ندی​ کردنم سخت‌تر میشه.

نمی‌دونم الان‌دیدن​ قیافه‌م چه‌جای​ شکلی شده.

حتی وقتی داشتم به این صحنه تهوع‌آور‌می‌رسید​ از جزغاله شدن گوشت و فواره زدن خون‌فرار​ نگاه می‌کردم، حس می‌کردم نیشم داره باز میشه.

این حس قطعاً خوشحالی بود.

«ذات واقعی...»

یعنی واقعاً ذات من شرارته؟ حداقل‌دارویی​ حسش که خیلی آزادتر از اون‌می‌رسید​ آدمیه که پدربزرگ یادم داده بود باشم.

انگار از‌خون​ بند و‌واقعاً​ زنجیر آزاد شدم.

«هوو.»

مهم نیست.

به لطف بوی خون، دارم به سرنخ‌های‌خون​ «اون یارو» نزدیک‌تر می‌شم. الان فقط باید کار‌کمکم​ بازمانده‌های باقی‌مونده رو بسازم و بزنم به چاک.

داس به دست، راه‌واقعاً​ افتادم سمت چند نفری‌آاااه​ که زنده مونده بودن.

یه قدم، دو قدم... با‌خون​ چشم‌هایی که از ترس پر‌می‌رسید​ شده بود بهم زل زده بودن.

اون ترس‌ذات​ حس بدی‌نشون​ بهم نمی‌داد.

اتفاقاً قصد‌دیدن​ کشتنم رو‌جای​ بیشتر قلقلک می‌داد.

- تپ!

یه قدم دیگه که‌دارویی​ برداشتم، یکی بین اون‌وحشتناک​ بازمانده‌های وحشت‌زده سرم داد کشید.

«شیطان داس‌به‌دست!»

شیطان داس‌به‌دست...

این لقبی بود که وقتی داشتم دنبال رد پای «اون یارو» می‌گشتم‌اونایی​ روم گذاشتن. هر کسی رو که حتی یه ذره ربطی بهش داشت می‌کشتم‌خاموش​ و خیلی زود مردم شروع کردن به صدا کردنم با اسم «شیطان داس‌به‌دست».

می‌گن به‌خاطر رد داسیه که روی‌رنگ​ جسدها می‌مونه؛ انگار ناخواسته واسه خودم‌کمک​ اسم و رسمی به هم زدم.

اونم فقط توی یک ماه.

لابد به‌خاطر اینه که‌جای​ جای دهکده‌های کوهستانی، رفتم‌رنگ​ سراغ آبادی‌های یه کم بزرگ‌تر.

به لطفش درس ارزشمندی گرفتم.

«باید همه‌چی رو بسوزونم.»

این‌طوری دیگه‌ذات​ ردی روی‌نشون​ جنازه‌ها نمی‌مونه.

یا شایدم کلاً باید بیخیال داس‌دارویی​ بشم؟ ولش کن، بعداً بهش فکر‌می‌رسید​ می‌کنم؛ فعلاً فقط باید همشون رو بکشم.

- ویززز!

داس رو بالا بردم و‌خون​ گرفتم سمت یکی از بازمانده‌ها‌می‌رسید​ که داشت روی زمین می‌خزید.

«هیک!»

یارو با‌دیدن​ صورت رنگ‌پریده خودش‌گیاه​ رو جمع کرد.

بدون توجه‌خون​ بهش، داس رو‌وحشتناک​ فرود آوردم که...

- تالاپ!

«اوخ!»

یه چیزی با چنان‌جای​ زوری کوبید تو شکمم‌رنگ​ که پرت شدم عقب.

حتی بعد از چند‌واقعاً​ بار غلت زدن روی‌آاااه​ زمین هم فشارش کم نشد.

بعد از کلی قل خوردن بالاخره وایسادم. انقدر‌وحشتناک​ فشار عجیب بود که دل و روده‌م بهم‌تونسته​ پیچید و هرچی خورده بودم رو بالا آوردم.

«عوق.»

- هورااا!

همون‌طور که‌خون​ داشتم بالا می‌آوردم،‌وحشتناک​ صدای هلهله شنیدم.

به نظر می‌رسید صدای فریاد‌خون​ همون بازمانده‌هاییه که تا همین چند‌آاااه​ لحظه پیش داشتن از ترس می‌لرزیدن.

با اینکه هنوز حالت تهوع داشتم‌پدربزرگ​ و جونی تو بدنم نمونده بود،‌قولی​ به زور سرم رو بالا آوردم.

«چه خبره؟»

همین‌طور که تو‌رنگ​ فکر بودم، دیدم یکی‌می‌رسید​ دستش رو برده بالا.

طرف داشت جوری به‌دارویی​ تشویق مردم جواب می‌داد‌وحشتناک​ که انگار قهرمانی چیزیه.

بعدش با یه‌واقعیت​ صدای رسا و‌پدربزرگ​ پررو داد زد:

«واقعاً که، شیطان داس.‌جای​ باورم نمیشه جلوی قدرت‌رنگ​ سه ستاره من دووم آوردی.»

«قدرت سه ستاره؟»

این یارو چه چرت و پرتی‌رنگ​ داره میگه؟ تنها چیزی که از‌کمک​ حرفاش فهمیدم لقب «شیطان داس» بود.

«کوه... کوه...»

به زور‌دیدن​ جلوی خودمو گرفتم‌گیاه​ تا بالا نیارم.

نمی‌دونستم این یارو‌رنگ​ کیه، ولی یه‌نظر​ چیز تابلو بود: خطرناکه.

سعی کردم به‌گیاه​ زور بلند شم،‌رنگ​ ولی پاهام یاری نمی‌کردن.

«اعمال شیطانیت‌ذات​ همین‌جا تموم‌نشون​ میشه، شیطان داس!»

طرف آروم آروم اومد سمتم.

«خطرناکه.»

دندون‌هام رو‌جای​ روی هم‌دارویی​ فشار دادم.

اگه نتونم‌ذات​ تکون بخورم،‌نشون​ کارم تمومه...

- ویززز!

«!؟»

چی بود؟ انگار داشت‌دارویی​ آروم راه می‌رفت، ولی‌وحشتناک​ یهو دیدم جلوم سبز شد.

«سریعه.»

مگه میشه یه‌داسی​ آدم انقدر سریع‌دارویی​ حرکت کنه؟ باورکردنی نبود.

«هوم.»

مرد میانسال یه نچ‌نچی کرد.

از دور متوجه نشده‌نشون​ بودم، ولی بالای ابروی‌این‌جوری​ چپش یه زخم دراز داشت.

تو دست راستش یه شمشیر سیاه‌دارویی​ گرفته بود که انگار سوخته بود،‌می‌رسید​ ولی تیزیش وحشتناک به نظر می‌رسید.

«باید فرار کنم.»

تمام وجودم داشت اخطار می‌داد.

هرچقدر هم‌ذات​ زور می‌زدم، حریف‌ندی​ این یارو نمی‌شدم.

بعدش مرد میانسال با صدای آرومی‌دارویی​ حرف زد، قیافه‌ش حالا سرد شده‌می‌رسید​ بود و با قبل فرق داشت.

«با خودم می‌گفتم کی داره این دور‌می‌رسید​ و بر سرک می‌کشه، نگو یه الف‌شعله‌ور​ بچه است که هنوز دهنش بوی شیر میده.»

انگار یه‌جای​ آدم دیگه‌دارویی​ شده بود.

ولی بیشتر از‌واقعیت​ اون، یه چیزی‌پدربزرگ​ توجهم رو جلب کرد.

«سرک کشیدن؟»

اگه این‌طور‌خون​ باشه، پس‌واقعاً​ این یارو...

- قاپیدن!

«اوغ!»

قبل از اینکه بتونم‌جای​ فکر کنم یا کاری‌رنگ​ بکنم، مرد گلوم رو گرفت.

با اینکه هفده سالم‌واقعاً​ بود، هیکلم چیزی از‌آاااه​ یه مرد بالغ کم نداشت.

ولی اون‌جای​ خیلی راحت‌دارویی​ بلندم کرد.

به دست و مچش‌نشون​ نگاه کردم، ولی ماهیچه‌هاش‌این‌جوری​ هیچ تغییری نکرده بودن.

چطوری من رو مثل پر‌گیاه​ کاه بلند کرده بود؟ تو همین‌نظر​ فکر بودم که مرد اخم کرد.

«تو... هنرهای رزمی یاد نگرفتی.»

«هنرهای... رزمی؟»

«حتی نمی‌دونی‌ذات​ هنرهای رزمی‌نشون​ چیه؟ هه!»

مرده جا خورده بود.

این هنرهای رزمی‌رنگ​ چیه که این‌جوری‌نظر​ داره واکنش نشون میده؟

«جالبه. یارو حتی هنرهای رزمی‌خون​ بلد نیست ولی از ضربه‌می‌رسید​ من جون سالم به در برده...»

«کوه، کوه،‌ذات​ چی داری‌نشون​ بلغور می‌کنی...»

- فرو کردن!

«آخ!»

شکمم سوخت.

شمشیر سیاه‌ذات​ مرد شکمم رو‌ندی​ سوراخ کرده بود.

یه لبخند موذیانه زد‌جای​ و با صدایی که‌رنگ​ بوی خون می‌داد گفت:

«بهتره همین الان‌رنگ​ بکشمت تا بعداً‌نظر​ برام دردسر نشی.»

- بیرون کشیدن! فرو کردن!

«اوغ!»

به محض اینکه شمشیر رو‌گیاه​ از شکمم کشید بیرون، فرو‌وحشتناک​ کرد تو سمت چپ سینه‌م.

همین که شمشیر سینه‌م رو‌وحشتناک​ شکافت، درد وحشتناکی پیچید تو تنم‌کنید​ و خون از گلوم فوران کرد.

«باید آروم زندگیت‌گیاه​ رو می‌کردی. چرا‌رنگ​ تنت خارید که بمیری؟»

«هه‌ک... هه‌ک...»

همون‌طور که داشتم‌داسی​ نفس‌نفس می‌زدم، مرده‌دارویی​ پرتم کرد رو زمین.

بعدش چرخید، شمشیر‌رنگ​ سیاهش رو برد‌نظر​ بالا و داد زد:

«شرارت‌های شیطان داس‌گیاه​ همین‌جا تموم شد.‌رنگ​ همگی، خیالتون راحت باشه!»

دوباره رفت تو جلد قهرمان‌بازی.

بازمانده‌ها که از‌داسی​ ذات واقعی‌ش خبر نداشتن،‌خون​ با خوشحالی هورا کشیدن.

زخم سینه‌م دردناک بود، ولی‌وحشتناک​ دیدن این رفتار ریاکارانه‌ش باعث‌کمکم​ می‌شد خونم به جوش بیاد.

بالاخره کسی رو پیدا کرده‌خون​ بودم که شاید دشمنم باشه،‌می‌رسید​ ولی به همین راحتی شکست خوردم.

حتی حریفش هم نبودم.

«پدربزرگ...»

چشمام کم‌کم تار شد.

یعنی قراره بدون اینکه انتقام پدربزرگ‌رنگ​ رو بگیرم برم پیشش؟ حتماً کلی‌کمک​ دعوام می‌کنه که زدم زیر قولم...

ناولها | novelha.net