چپتر 110: آخرین دروازه (۱)
0انگشت موک گیونگونبیرون به آرامی بربااستعداد گونه مو هارانگ نشست.
دخترک حتی متوجه این حرکت نشدهکند بود، تا آنکه رد عرق سرد رازمین که از صورتش سرازیر میشد، احساس کرد.
موک گیونگونبیرون با لحنیکسی بیتفاوت گفت:
«خیلی کندی.»
قلب موحالا هارانگ بهتغییر تپش افتاد.
حس میکرد بایافته کوچکترین حرکتی، گلویشعرض شکافته خواهد شد.
کاملاً گیجدیگر و مبهوتکرده شده بود.
او همیشه قبول داشت که موک گیونگون قدرت عجیبی داردآسمان که او را از دیگران متمایز میکند، اما هرگز آن راپانزده به عنوان یک برتری در هنرهای رزمی در نظر نگرفته بود.
ولی حالا،حالا این دیگرتغییر چه بود؟
«تغییر کرده.»
توی همین یک روز چه اتفاقی افتاده بود؟اتفاقی حتی اگر نمیتوانست مهارت رزمی او را بافراتر حواسش بسنجد، این وضعیت فراتر از درک او بود.
انرژی تیزی که از نوک انگشت او ساطعاونه میشد، شبیه حسی بود که انسان در برابرانجمن استادی که به قلمرو بالاتر صعود کرده، تجربه میکند.
«این حس... شبیهدیگر همونیه که ازتوی رهبر فرقه حس میکردم.»
رهبر فرقه موهوا تنها استاد قلمروعرض تعالی بود که او تا بهاونه حال با او مبارزه کرده بود.
و حالا، همانتغییر هاله از وجودهمین موک گیونگون ساطع میشد.
«نه، امکان نداره.»
مو هارانگ بهدیگر سرعت این فکر راهمین از سر بیرون کرد.
هر چقدر هم که کسی بااستعدادعرض باشد، رسیدن به قلمرو تعالی در سنقرص هفده یا هجده سالگی کار سادهای نبود.
حتی اگر به نوعی روشنگری دستهمین یافته باشد، چطور ممکن بود در عرضحواسش یک روز تا این حد پیشرفت کند؟
«صبر کن... نکنه بخاطر اونه؟»
قرص آسمان و زمین.
اکسیر افسانهای ساخته شده توسط انجمن آسمان و زمین،صبر که گفته میشد تنها با خوردن یکی از آنها،ساخته ده تا پانزده سال انرژی درونی به فرد اعطا میشود.
ده تادیگر پانزده سالکرده فاصلهای پرنشدنی بود.
«ولی واقعاًعرض میتونه همچین تفاوتصبر بزرگی ایجاد کنه؟»
مو هارانگحالا کاملاً سردرگمتغییر شده بود.
موک گیونگوندست با دیدن او،ممکن احساس رضایت کرد.
به لطف برخوردهای خوشاقبال متعددیتوی که تجربه کرده بود، اواگر به قلمرو تعالی قدم گذاشته بود.
با این حال،پیشرفت هنوز از سطح دقیقبخاطر فعلی خود مطمئن نبود.
به همین دلیل تصمیم گرفته بود خودهمین را در برابر مو هارانگ، که قبلاًحواسش با او مبارزه کرده بود، محک بزند.
«بد نیست.»
همانطور کهدیگر چونگریونگ گفته بود،توی فاصله آشکار بود.
تفاوت بین یک استادکند قلمرو تعالی و یک استادقرص قلمرو اوج، غیرقابل مقایسه بود.
برخلاف گذشته، حالا تمامتغییر حرکات دخترک برای اوروز مثل روز روشن بود.
-هنوز خیلیدست مونده تاچطور بهش برسی، فانی.
صدای چونگریونگدیگر در گوششکرده طنینانداز شد.
-برچسب تازهکار رو از روت برداشتی، ولی حتیاونه توی قلمرو تعالی هم تفاوت زیادی بین مرحله ابتداییگفته و استادی هست. هنوز راه درازی در پیش داری.
«معلومه.»
موک گیونگوندست قصد نداشت گاردشممکن را پایین بیاورد.
هدف انتقام او ممکن بود استاد بزرگیروز باشد که به قله هنرهای رزمی نزدیکبسنجد شده است، بنابراین نمیتوانست به خود مغرور شود.
با این حال، احساسکند متفاوتی در وجودش شروعاونه به جوشیدن کرده بود.
او همیشه به هنرهای رزمیکرده و شمشیرزنی صرفاً به عنوانافتاده ابزاری برای انتقام نگاه میکرد.
ولی حالا، با رسیدن بهممکن قلمرویی بالاتر، متوجه شد که واقعاًبخاطر به هنرهای رزمی علاقهمند شده است.
چقدر دیگر میتوانست قویتر شود؟
«میخوام بیشتر مزهش رو بچشم.»
این احساسی خالصدیگر بود که مدتهاتوی تجربهاش نکرده بود.
درست در همانیافته لحظه، مو هارانگعرض لب باز کرد:
«تو... قرصچطور آسمان وعرض زمین رو خوردی؟»
موک گیونگون در حالیکسی که کیسه کوچکی را ازهجده جیبش بیرون میآورد، جواب داد:
«آها، اون.»
داخل کیسه،حالا قرص آسمان وکرده زمین قرار داشت.
چونگریونگ دوست نداشت آن را با اینپیشرفت نام صدا بزند، بنابراین در حضور او،آسمان موک گیونگون آن را «قرص مهتاب» مینامید.
«هنوز نخوردمش.»
مو هارانگ با تعجب درصبر حالی که به کیسه خیره شدهزمین بود، اخمهایش را در هم کشید:
«چی؟»
او فرض کرده بودچقدر که موک گیونگون قرصرسیدن را مصرف کرده است.
ولی اگر نخورده بود،عرض چطور در چنین زماننکنه کوتاهی اینقدر قوی شده بود؟
«مگه هیولاست؟»
او همیشه باور داشت که درکار هنرهای رزمی به او نمیبازد، امایافته حالا اضطرابی غیرقابل توضیح را حس میکرد.
آیا واقعاً میتوانستبیرون از چنگال اینبااستعداد شیطان فرار کند؟
روز بعد، حوالی ظهر.
در میدان پشت اقامتگاههجده دره خون، چندین صندلی دورنوعی یک سکو چیده شده بود.
مهمانان از فرقهبیرون درونی یکییکی شروعبااستعداد به آمدن کردند.
ارباب دره خون، لی جی-یوم،پیشرفت که روی سکو ایستاده بود،اونه چشمانش از علاقه برق میزد.
شخصیتی غیرمنتظره ظاهر شده بود.
«رهبر فرقه تاریک؟»
مردی میانسال بابیرون جثهای ریز وبااستعداد چهرهای استخوانی و تیز.
لی جی-یوم قبلاً هرگز اوپیشرفت را ندیده بود، اما با شنیدنقرص هویتش، نتوانست جلوی تعجبش را بگیرد.
هرچه باشد، رهبر فرقه تاریکبااستعداد هرگز پیش از این درسالگی مراسم فرقه شرکت نکرده بود.
جایگاه او بسیار مخفیانه بودسالگی و شایعات پیرامونش نیز بهروشنگری همان اندازه عجیب و غریب بودند.
«حتی ازفکر چیزی که انتظارکسی داشتم هم تاثیرگذارتره.»
لی جی-یوم سعی کرد سطحپیشرفت او را با حواسش بسنجد،اونه اما درک آن دشوار بود.
این یعنی مهارت رزمیکسی رهبر فرقه تاریک یا همترازهجده او بود یا حتی بالاتر.
اگر اینطوررسیدن بود، واقعاًهجده غیرمنتظره بود.
لی جی-یوم اخیراً به لطف اسراری کهباشد موک گیونگون با او در میان گذاشته بود،نوعی پیشرفت قابل توجهی در هنرهای رزمیاش کرده بود.
با این حال، اگرعرض حتی نمیتوانست قدرت رهبرنکنه فرقه تاریک را بسنجد...
تانگ!
صدای طنینانداز زهی در فضا پیچیدکار و توجه کسانی را که در آنجاچطور حضور داشتند به ورودی میدان جلب کرد.
آنجا، زنی زیبا با حالتی فریبندهبااستعداد روی تخت روانی که توسط چهارکار مرد حمل میشد، لم داده بود.
به نظر میرسید در اواخر دههکند بیست یا اوایل سی سالگی باشد، امازمین هالهی وجودش هر چیزی بود جز معمولی.
تانگ!
همانطور که صدای زه دوبارهسالگی بلند شد، یکی از بزرگانروشنگری نشسته سرش را تکان داد.
او کسی نبود جزچقدر یوان بینگشو، پادشاه مشترسیدن رعد، یکی از پنج پادشاه.
«باز هم شروع شد.»
او واقعاًبیرون زنی غیرقابلکسی پیشبینی بود.
اگر به خاطر طبیعتهجده هوسبازش نبود، ممکن بود بهنوعی مقام چهارمین رهبر فرقه برسد.
اما شخصیت غیرقابل کنترلش مانع ازبااستعداد آن شده بود که نقش یککار ارباب دره را بر عهده بگیرد.
تنها از نظر مهارت،عرض او میتوانست یک رهبرنکنه فرقه یا حتی بالاتر باشد.
تانگ!
«هوم.»
با صدای زه، چند نفر ازبااستعداد جنگجویان پرچم سرخ که در آنکار نزدیکی بودند، چهره در هم کشیدند.
دلیلش انرژی درونیممکن تزریق شده درکند آن صدا بود.
زنی که قادر بود انرژی درونیاشباشد را در موسیقی جاری سازد، کسیسادهای نبود جز هانگ یو-ریانگ، ارباب دره نغمه.
لی جی-یومرسیدن در دلهجده نچنچی کرد.
«حتی این زن هم اومده.»
برخلاف رهبر فرقهممکن تاریک، لی جی-یوم آشناییصبر دیرینهای با او داشت.
در دنیای رزمیکاران، کسانی بودند کهباشد میراث هنرهای رزمی منحصربهفردی داشتند وسادهای یکی از آنها هنر صوت بود.
در دشتهای مرکزی، تنها عده انگشتشماری وجود داشتندنبود که حقیقتاً بر هنرهای رزمی مبتنی بر صداپیشرفت تسلط داشتند و هانگ یو-ریانگ یکی از آنان بود.
دینگ!
هانگ یو-ریانگ در حالی که برکند تخت روان لم داده بود، تارهایآسمان پیپای خود را به لرزه درآورد.
امواج صوتی برخاسته از ساز شدت گرفت وهفده باعث شد برخی از جنگجویان پرچم سرخ که انرژییافته درونی ضعیفتری داشتند، از شدت ناراحتی گوشهایشان را بگیرند.
«مثل همیشه دردسرسازه.»
عادت او به تزریق ناگهانی انرژیبااستعداد صوتی در پیپا برای شرمنده کردنکار اطرافیانش، شهره عام و خاص بود.
حتی معاون رهبر فرقه کهپیشرفت معمولاً آسانگیر بود، بارها بهاونه سختی به او هشدار داده بود.
البته، او هشدارهاچقدر را نادیده گرفته ورسیدن به شیطنتهایش ادامه میداد.
«هعی...»
لی جی-یوم که دریافت نمیتواند اجازهبااستعداد دهد این وضع ادامه یابد، صدایشکار را بالا برد و سخن گفت.
«خیلی وقتهچطور ندیدمتون، اربابعرض دره نغمه.»
صدایش که با انرژیکسی درونی عمیقی آمیخته بود، همچونهجده پژواکی در میدان طنینانداز شد.
صدا توجه هانگ یو-ریانگهجده را که با حالتی اغواگرانهنوعی لم داده بود، جلب کرد.
حتی سایر بزرگانبیرون که زودتر رسیدهبااستعداد بودند، جا خوردند.
تنها با همین سلام، آنهاپیشرفت توانستند حس کنند که انرژیاونه درونی لی جی-یوم عمیقتر شده است.
هانگ یو-ریانگ اظهار داشت: «به نظر میادرسیدن از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم،نوعی انرژی درونیت عمیقتر شده، ارباب دره خون.»
لی جی-یومرسیدن متواضعانه پاسخهجده داد: «اینطور نیست.»
«خیلی شکستهنفسی میکنید. شنیدن نوای زیبای پیپای شما، نشون میدههجده که مهارتهاتون قویتر شده، ارباب دره نغمه. انرژی نهفته در موسیقیعرض شما کافیه تا حتی انرژی من رو هم به تلاطم بندازه.»
«هه هه، واقعاً؟»
اگرچه کلماتش غیرمستقیمچقدر بود، اما منظورشباشد کاملاً واضح بود.
به او گفته میشد که پیشکار از آنکه کسی آسیب ببیند، تزریقیافته انرژی به پیپا را متوقف کند.
او بلافاصله متوجه شد، ولی...
دینگ!
«پس، به عنوان عذرخواهیکسی از ارباب دره، باید یههجده آهنگ درست و حسابی بنوازم.»
«این زن...»
لی جی-یوم درمانده شده بود.
او صرفاً جهت تشریفات دعوتنامهای فرستادهکند بود و با توجه به خلقوکویآسمان آن زن، اصلاً انتظار نداشت که بیاید.
اما حالا که آمده بودبااستعداد و هر کاری دلش میخواستسالگی میکرد، تبدیل به معضل شده بود.
لی جی-یوم که به دنبال کمک بود،سادهای نگاهی به یوان بینگشو، پادشاه مشت رعد انداخت،عرض به این امید که این بزرگمرتبه مداخله کند.
ولی...
«!؟»
یوان بینگشو بیحرکتچقدر نشسته بود و وانمودرسیدن میکرد متوجه چیزی نیست.
با اینکه آن زن دمدمیمزاجسالگی بود، اگر بزرگی در رتبه اودست مداخله میکرد، مجبور به اطاعت بود.
اما بنافکر به دلایلی،چقدر او تکان نمیخورد.
«شرمندهتم، ارباب دره خون.»
در حقیقت، یوان بینگشو قبلاً با او ملاقاتهفده کرده و قول گرفته بود که کاری بهدست کار آن بچه از قلمرو مخفی نداشته باشد.
او نمیتوانست الان مداخله کند، مبادا که باعثنبود شود آن زن لج کند و بچهای راپیشرفت که او زیر نظر داشت، هدف قرار دهد.
هوووف!
با ناامیدی از یوان بینگشو، لیکند جی-یوم نگاهش را به رهبر فرقهآسمان تاریک دوخت که یک رتبه بالاتر بود.
اما رهبر فرقه تاریک تنها با دست جلویهفده دهانش را گرفته بود و مثل زنان میخندیددست و هیچ قصدی برای پا پیش گذاشتن نشان نمیداد.
«چارهای نیست.»
لی جی-یومفکر در دلچقدر نچنچی کرد.
به نظر میرسید مجبور استپیشرفت خودش مستقیماً با او روبرواونه شود، حتی اگر باعث تنش شود.
درست زمانیبیرون که میخواستکسی سخن بگوید...
«ارباب دره هانگ، دیگه کافیه.»
صدایی کلامش را قطع کرد.
هانگ یو-ریانگچطور اخم کرد وپیشرفت سرش را برگرداند.
کسی کهبیرون آنجا ایستاده بود،بااستعداد کسی نبود جز...
«پادشاه تیغه درخشان؟»
سون یون، پادشاه تیغه درخشان، یکی از پنج پادشاه، درهجده حالی که شمشیر سنگینی را روی شانهاش گذاشته بود، ایستادهممکن بود و با حالتی خشمگین به او خیره شده بود.
هیکل تنومندش که پوشیده از جای زخم بود،نکنه چنان ابهت سنگینی ساطع میکرد که هیچکس درساخته آن جمع یارای برابری با آن را نداشت.
هانگ یو-ریانگ نواختن پیپا رابااستعداد متوقف کرد و کمی تعظیم کرد:کار «پادشاه تیغه درخشان... تو هم اومدی.»
لی جی-یوم درهفده دل از ظهورکار سون یون شادمان شد.
در میان پنج پادشاه، سون یونبااستعداد به اصول سفتوسخت و صراحت درکار دوست داشتن و تنفر شهرت داشت.
او بارها باممکن هانگ یو-ریانگِ دمدمیمزاجکند درگیر شده بود.
حتی شایعاتی وجود داشت کهبااستعداد یک بار نزدیک بود سر آنکار زن را با شمشیرش قطع کند.
به نوعی، اوهفده دشمن طبیعی آنکار زن محسوب میشد.
«مگه جاییفکر هست کهچقدر نتونم برم؟»
«معلومه که نه.»
«پس بشین سر جات و مودبباشد باش. داری وقت ارباب دره خونسادهای رو برای مرحله نهایی تلف میکنی.»
کلمات تند اوهفده باعث شد چشمانکار هانگ یو-ریانگ باریک شود.
شایعات رابطهفکر شکرآب آنهاچقدر مشخصاً حقیقت داشت.
جو سنگینچطور شد، گویی درپیشرفت آستانه انفجار بود.
در آن لحظه، لیکسی جی-یوم میان آنها قدمهفده گذاشت و سخن گفت.
«پادشاه تیغه درخشان،هفده باعث افتخاره کهکار شما هم اینجا هستید.»
جو سنگین کمی آرام شد.
سون یون که به هانگپیشرفت یو-ریانگ خیره شده بود، سرش راقرص برگرداند و چهرهاش را آرام کرد.
«ارباب درهبیرون خون، خیلیکسی وقته ندیدمت.»
«همینطوره. انتظاررسیدن نداشتم توی مراسمسالگی فرقه شرکت کنید.»
کلام لی جی-یوم ساده بود.
سون یون همین حالا هم شاگردان برجستهای داشت،نکنه بهویژه شاگرد ارشدش، وو هولانگ، که استعدادش جزوساخته پنج نفر برتر انجمن آسمان و زمین بود.
پس چرا آمده بود؟
«دلایل خودم رو دارم.»
«و اونفکر دلایل چیچقدر میتونه باشه؟»
با این حرف، سون یون نگاهشکند را به یکی از شش جوانیآسمان که در میدان ایستاده بودند، دوخت.
او کسیبیرون نبود جزکسی موک گیونگون.
[چی؟ به کی باخت؟]
همین یک روزبیرون پیش، سون یونبااستعداد برنامهای برای آمدن نداشت.
اما پس از شنیدن اینکه شاگردکند کوچکش، یوپ ویسون، حادثه بزرگی آفریده وزمین به کسی باخته است، نظرش تغییر کرد.
«هعی...»
تا همین اواخر، موکهجده گیونگون چیزی جز یکنبود تازه کار درجه سه نبود.
اما حالا به قلمرو اوج رسیده بود و حتی یوپ ویسون راکار که توسط خود سون یون آموزش دیده بود، شکست داده بود؟ اوصبر نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و آمده بود تا با چشمان خودش ببیند.