چپتر 67: فصل ۶۷ - سم گو (۳)
0در آستانه تباهی مطلقدرونی قرار داشت، اما رفتهرفتهجنونآمیزش عقلانیت خویش را بازمییافت.
البته، با وجود بازگشت عقلانیتش،افتادند همچنان در کام جنون گرفتارمیگریخت بود و گرسنگی بیپایانش گریزناپذیر مینمود.
از این رو، بهزندهای بلعیدن هر آنچه درجهنم توان داشت، ادامه داد.
تنها طعمههای قابل بلعیدن، ارواحنبود سرگردانی بودند که در همانمیبلعیدند مخمصه خودش گرفتار شده بودند.
بیش از یک دهه در قعر این صخره محبوسنداشتند بود و در حالی که از شدت عذاب ضجهازم میزد، این ارواح سرگردان را بارها و بارها بلعیده بود.
اوضاع ازنبود همان ابتداجان بدین منوال نبود.
در آغاز که ارواح سرگردان به جانحال هم افتادند و یکدیگر را میبلعیدند، اوهیجان تنها با غریزه بقا میگریخت و پنهان میشد.
اما آن میل سوزان بهنبود زنده ماندن، سرانجام به انفجاریمیبلعیدند از کینه و جنون بدل گشت.
او که در گرداب جنون غرق شده بود، بیش از یکپدیدار دهه را به بلعیدن هر آنچه سر راهش قرار میگرفت سپریترس کرد، اما اکنون، عنصری بیگانه در این چرخه تکراری مداخله کرده بود.
با حسی ازآغاز کنجکاوی، به پیکریکدیگر در زنجیر خیره شد.
«یه آدم؟»
«یعنی یه موجود زندهست؟منوال خیلی وقته که اینجاافتادند فقط پر از ارواح سرگردانه.»
«هر از گاهی ارواح سرگردان جدیدییارای اینجا رو پر میکردن، ولی تاگشته حالا هیچ موجود زندهای پیداش نشده بود.»
«با این حال، توجان این جهنم دره، یهغریزه موجود زنده ظاهر شده؟»
- لرززززش!
قادر بهابتدا مهار هیجانمنوال درونی خویش نبود.
ارواح سرگردان بههیجان تنهایی یارای فرونشاندنیارای گرسنگی جنونآمیزش را نداشتند.
اما این موجود زنده کهافتادند به تازگی پدیدار گشته بود،میگریخت برای برانگیختن کنجکاویاش کفایت میکرد.
«ازم بترس.»
تلاش کرد تا بذرمنوال ترس و وحشت راافتادند در وجود آن موجود بکارد.
ترس و وحشتی که از یکیارای موجود زنده ساطع میشد، منبع تغذیهای بینظیربرای برای یک روح سرگردان به شمار میرفت.
اما در آن لحظه،
«انگار با هم تفاهم داریم.»
«این آدمه دیگهبدین چهجور جونوریه؟ تو اینجان وضعیت داره لبخند میزنه.»
و آنمهار لبخند، سرشار ازتنهایی شومنیتی آزاردهنده بود.
با وجود آنکه اندکی نیروی بیشتر کافی بودغریزه تا اندامهای در بندِ زنجیرش از هم بدرند، اماسرانجام خونسردی و آرامش این انسان به شدت اعصابخردکن بود.
«که اینطور... باشه.»
«دست و پات رومنوال یکییکی میکنم و ازافتادند تماشای زجر کشیدنت لذت میبرم.»
- جیرررررینگ!
موک گیونگون که در غل و زنجیرمیبلعیدند گرفتار بود، تنها با یک اشاره بهسوزان زور به سمت آن موجود کشیده شد.
موک گیونگون با آگاهیزندهای از بیهودگی تقلا، هیچجهنم مقاومتی از خود نشان نداد.
در تمام این مدت،منوال همچنان لبخندی محو برافتادند لبانش نقش بسته بود.
این رفتار خونسردانه،هیجان تنها هیزم بر آتشفرونشاندن خشم آن موجود میریخت.
زنجیرها رانبود نزدیکتر کشید وافتادند به سخن آمد:
- پوستت رو میکنم، گوشتتپیداش رو تیکهتیکه جدا میکنم وظاهر تا خرخره همراه استخونات میبلعمت.
در پاسخ بهبدین این تهدید، موک گیونگونجان پوزخندی زد و گفت:
«عجب سلیقه ظریفی داری.»
- ظریف؟
«انسان مغرور.»
«چطور جرأت میکنیبدین درست جلوی منآغاز اینقدر خونسرد باشی؟ باشه.»
«بذار ببینم بعد ازدرونی چشیدن طعم درد هم میتونینداشتند همینطوری رفتار کنی یا نه.»
- خرت! شلپپپپ!
در یک چشم بر هم زدن،نشده یکی از زنجیرها شانه چپ موک گیونگونمهار را شکافت و از آن عبور کرد.
مهم نبود که دل ونبود رودهاش بیرون میریخت یا درمیبلعیدند برابر ترس بیحس شده بود.
به محض اینکه طعمدرونی درد را میچشید، بدونجنونآمیزش شک در هم میشکست.
اما در آن لحظه،
«همهش همین بود؟»
حالت چهرهاش کوچکترین تغییریمنوال نکرد و همچنان بهافتادند پوزخند زدن ادامه داد.
«اگه این کافی نیست، باشه.»
با نگاهی از سوی آن موجود،یکدیگر زنجیرهایی که همچون مار روی زمین میخزیدند،میل گویی جان گرفته باشند، به حرکت درآمدند.
- جیررررینگ! شلپپپپ!
- خرت! خرت! خرت!
یک زنجیر شانه راست موک گیونگونیارای را سوراخ کرد، در حالی کهگشته دو زنجیر دیگر در رانهایش فرو رفتند.
موجود که هنوز ارضاجان نشده بود، زنجیر دیگری رابقا در شکم او فرو برد.
- خرت!
این دردی نبودبدین که بتوان تنها باجان نیروی اراده تاب آورد.
زنجیرها به طور همزمان سرمایی استخوانسوز و گرمایی سوزان داشتند؛تازگی لحظهای که با گوشت و اندامهای درونی تماس پیدا میکردند، گوییبذر بدن را در آنِ واحد هم میسوزاندند و هم منجمد میکردند.
همهچیز ریشه در ذهن داشت.
این انسان بایدهیچ بدترین درد قابلتصورنشده را تجربه میکرد...
«!؟»
«این یارو دیگههیجان کیه؟ قیافهش هنوزیارای هیچ تغییری نکرده.»
در عوض، پوزخندی زدجان و مستقیماً به چشمانغریزه آن موجود خیره شد.
چگونه یک موجود زنده، اسیر در غل و زنجیرِ جسمانی، میتوانستلرززززش چنین دردی را به این سادگی تاب بیاورد؟ در حالی کهپدیدار موجود غرق در حیرت بود، موک گیونگون لب به سخن گشود:
«فکر کردی اگهبدین این کارو بکنیآغاز میترسم یا دردم میاد؟»
- ...
«داری وقتت رو تلف میکنی.»
- غرررررش!
به محض پایان یافتن کلمات تمسخرآمیزآغاز موک گیونگون، کل فضا به شدتبقا لرزید، گویی زلزلهای مهیب رخ داده است.
موجود از شدتهیجان خشم به مرزیارای انفجار رسیده بود.
«چطور این حشرهآغاز ناچیز جرأت میکنه منومیبلعیدند مسخره کنه؟ خیلی خب.»
«پس همونطورحالا که میخوای،زندهای زندهزنده میبلعمت.»
- جیررررینگ!
زنجیرها کشیده شدند و پیکر موک گیونگون،فرونشاندن در حالی که دست و پایش بستهبرانگیختن بود، درست به مقابل آن موجود کشیده شد.
سپس، دهانشنبود را تا بازترینافتادند حد ممکن گشود.
دهانی که در میانزندهای زنجیرها باز شد، هیچ شباهتیدره به دهان یک انسان نداشت.
خارهای تیزی از صدها نقطهنبود آن بیرون زده بود و دودیغریزه ارغوانیرنگ از درونش به بیرون میجوشید.
- غررررررش!
دهانش به قدری بزرگجان شد که میتوانست موک گیونگونبقا را در یک لقمه ببلعد.
- جیررررینگ!
زنجیرهای فرو رفته درمنوال بدنش، یکی پس از دیگرییکدیگر شروع به شل شدن کردند.
با صدای تقتقی، پیکردرونی موک گیونگون به دهانجنونآمیزش آن موجود نزدیکتر شد.
- جیررررینگ!
درست در لحظهای که سر و شانههایشحال در آستانه ورود به آن آروارهی گشاد بود،درونی چیز عجیبی از بدن موک گیونگون سقوط کرد.
- پلوپ!
موجود با این تصور که تنهایارای تکهای گوشت یا خون از بدن اوبرای چکیده است، هیچ اعتنایی به آن نکرد.
اما لحظهای کهآغاز آن جسم ازیکدیگر گلویش عبور کرد،
- جلیززززز!
گلویش گویی کهبدین شعلهور شده باشد،آغاز به شدت سوخت.
- غررر! تو! چیکار! کردی؟
«نباید فقط به خاطرجان اینکه فکر میکنی بردی،غریزه گاردت رو بیاری پایین.»
انگشتری که درهیچ انگشت موک گیونگوننشده بود، ناپدید شده بود.
همینطور بود.
آنچه از گلوی آن موجودتنهایی پایین رفته بود، انگشتری حاملتازگی نفرین ساختهی دست تهذیبگر جو بود.
در آن لحظه، موک گیونگون بایکدیگر یک دست مهر دست را شکلمیشد داد و با صدای بلندی فریاد زد.
- جرق! جرق! جرق!
«به فرمان امپراتور یشم، روح جوهر الهی نزول میکند، ابرهامیبلعیدند و مه را شکل میدهد، به نه آسمان صعود میکند، اسبانفجاری جوهر الهی میتازد، قوانین را در هم میشکند، به سرعت باد!»
این «نفرین جوهر الهی» بود.
با طنینانداز شدن اینجان فریاد، نور درخشانی ازغریزه درون دهان موجود فوران کرد.
- غرررش!
نفرین درون انگشتر، حضوری الهی راآغاز احضار کرد و نیروی قدرتمندی رابقا برای دفع آن روح سرگردان آزاد ساخت.
نفرینی که درون انگشتر گنجاندهتنهایی شده و از درون منفجرتازگی شده بود، قدرتی بیاندازه عظیم داشت.
- جییییییغ!
حتی آن موجود که پیوسته خودنشده را فاسدتر میکرد، از شدت نیرویقادر انفجار از درد به خود پیچید.
اما این به تنهاییمنوال برای دفع چنین روحافتادند سرگردان سطح بالایی کافی نبود.
اگرچه بدنش موقتاً دردرونی هم مچاله شد، اما همچناننداشتند فرم خود را حفظ کرد.
- جییییغ!
به لطف ضعیف شدن موقت آن،نشده زنجیرهایی که بدن موک گیونگون راقادر بسته بودند، متلاشی و ناپدید شدند.
در آن لحظه، موکمنوال گیونگون به سمت دهان بازیکدیگر و دردمند موجود یورش برد.
-!؟
این دیگه چیه؟ با پای خودت میپری توغریزه دهنم؟ موجود فرصت را غنیمت شمرد و سعیماندن کرد موک گیونگون را همزمان با جهشش بجود.
در آن لحظه، موکزندهای گیونگون دستش را بهجهنم سمت گلوی موجود دراز کرد.
- چنگ!
و سپس،
«بدون دلبستگی، فرم به قلب تبدیل میشود، بدون مانع، فرممیگریخت به مسیر تبدیل میشود، بدون فرم، مسیر به دریا تبدیلبدل میشود، دریا به ورطه تبدیل میشود، ورطه به خون تبدیل میشود.»
او وردحالا «تکنیک جذب»زندهای را زمزمه کرد.
این یک قمار بود.
مستقیمترین راه برایهیجان جذب کینه عظیمیارای این روح سرگردان غولپیکر.
او انرژی درونیآغاز موجود را هدفیکدیگر قرار داده بود.
از آنجا که در بیرونپیداش توسط زنجیرها بسته شده بود، اینلرززززش تنها راه ممکن به شمار میرفت.
اما ناگهان،
- ووووش!
«ها؟»
به جای جذب انرژی موجود، بدن موکحال گیونگون گویی که وزنه سنگینی به آنهیجان وصل باشد، به اعماق دهان آن مکیده شد.
انگار که فضای پنهانی دروننبود دهانش وجود داشته باشد، بدن موکغریزه گیونگون به اعماق آن سقوط کرد.
- ووووووش!
به دروننبود تاریکی مطلقیجان همچون یک ورطه.
بدن موک گیونگونهیچ به سمت هستهنشده موجود کشیده میشد.
در این میان، تکههایی ازنبود خاطرات موجود مانند یک فلاشبکمیبلعیدند به درون ذهن او سرازیر شد.
[برادر بزرگ!مهار برادر بزرگ! منتنهایی همیشه پیشت میمونم.]
[به عنوان دستآغاز راستت، از خانوادمون حمایتمیبلعیدند میکنم. خیالت راحت باشه.]
برادر کوچکتری کههیچ با لبخندی درخشاننشده او را دنبال میکرد.
و پدری سختگیر.
[این برای آرزوی دیرینه انجمن ماست. نوادگانفرونشاندن پنج پادشاه دیگه همگی قبول کردن که شرکتکنجکاویاش کنن، پس تو هم باید الگوی بقیه باشی.]
[یادم میمونه.]
طولی نکشید کههیچ مکان آشنایی درنشده خاطرات پدیدار شد.
گویی بارها و بارها اتفاق افتاده بود، مکانی کهیکدیگر در تاریکی به چشم میخورد، همان درهای بود کهزنده نبرد بر سر مهره آهنی در آن رخ داده بود.
[هاا... هاا... برادر بزرگ...]
[بگیرش.]
[ولی اینوحالا که توزندهای پیدا کردی؟]
[تو برو.ابتدا منم زودمنوال پیداش میکنم.]
[برادر...]
سپس، خاطره دیگری نمایان شد.
شخصی باحالا سنگی تیز بهپیداش پشت سرش کوبید.
در حالی که به نفسنفس افتاده بود، سرش را برگرداندمیبلعیدند و برادر کوچکترش را دید که همیشه با لبخندی درخشان دنبالشانفجاری میکرد، اما اکنون با چشمانی سرد به او خیره شده بود.
[تو... چطور تونستی...]
[توله سگ لعنتی.آغاز فقط اگه تویکدیگر بمیری، همهچی حل میشه.]
[تو... تو...]
[همیشه ادعای برتری داشتیمنوال و با ترحم ازافتادند بالا بهم نگاه میکردی...]
[من... من هیچوقت...]
[تو فقطنبود زودتر از منافتادند به دنیا اومدی.]
با این کلمات،هیچ برادر کوچکترش سنگ راحال به صورت او کوبید.
او که تنها به یک ضربهآغاز راضی نبود، پیش از ناپدید شدن،بقا بارها و بارها ضرباتش را فرود آورد.
همراه با خشم،هیجان موجی از احساساتیارای در وجودش فوران کرد.
سپس، صحنه تغییر کرد.
این خاطرهای از زمانزندهای حیاتش نبود، بلکه خاطرهایجهنم از پس از مرگش بود.
- بذار بخورمت.
بذار بخورمت.
- بمیر! بمیر!
- فقط بمیر!
ارواح سرگردانابتدا مانند دیوانهها بهنبود سمتش هجوم آوردند.
احساس شدیدی ازهیجان ترس و ناامیدی تمامفرونشاندن وجودش را فرا گرفت.
این احساس لحظهبهلحظه قویتر میشد.
- چرا...
چرا حتی بعدبدین از مرگ همآغاز باید خورده بشم؟
- یعنی فقطهیجان زندگی کردم کهیارای اینطوری زجر بکشم؟
- یعنینبود سرنوشتم اینهجان که خورده بشم؟
- من... من...
- من... خورده نمیشم...
- من... همهتون رو... میبلعم!
در حالی که ارواحجان سرگردان او را گاز میگرفتندبقا و میدریدند، جنونش منفجر شد.
- آآآآآآآآه!!!!!
کینهی برخاسته از این جنون چنانآغاز قدرتمند بود که به نظر میرسیدبقا او را در یک لحظه میبلعد.
همزمان، حجم طاقتفرسایی از کینه از طریقفرونشاندن کف دستش به جریان افتاد و جیغهایبرانگیختن بیشمار ارواح کینهتوز در ذهنش طنینانداز شد.
- تو رو هم میبلعم!
جنون موجودحالا به اوزندهای منتقل شده بود.
نالههای ناامیدانه باعث شد موک گیونگونآغاز احساس کند سرش در حال شکافتن است،میگریخت اما او «تکنیک جذب» را متوقف نکرد.
«بدون دلبستگی، فرم به قلب تبدیل میشود، بدون مانع، فرمتازگی به مسیر تبدیل میشود، بدون فرم، مسیر به دریا تبدیلتلاش میشود، دریا به ورطه تبدیل میشود، ورطه به خون تبدیل میشود.»
- جرق! ووووش!
سر روح سرگردان متلاشیزندهای و به خاکستر تبدیل شددره و در هوا پراکنده گشت.
صاحب دستی که سرمنوال او را خرد کردهافتادند بود، کسی نبود جز چونگریونگ.
چونگریونگ با چشمانی به سرخی خون،یارای بر سر گردابهایی که در اطرافشگشته در حال بسته شدن بودند، فریاد کشید.
- اگه اینقدرآغاز عجله دارید کهیکدیگر نابود بشید، بیاید جلو.
«آشغالها.»
با فریاد او،بدین گردابها درنگ کردندآغاز و از حرکت ایستادند.
او تا همین جا حدود هفت موجودفرونشاندن در سطح روح زرد را نابود کرده بود،کنجکاویاش پس شاید بالاخره ترس به جانشان افتاده بود.
اما در آن لحظه،
غووووش!
حجم عظیمی ازبدین کینه به هرآغاز سو فوران کرد.
با دیدنمهار این صحنه، اخمهایشتنهایی در هم رفت.
«امکان داره؟»
منشأ آنحالا چیزی نبود جزپیداش همان گرداب عظیم.
گرداب که به پایان روند فسادآغاز خود نزدیک میشد، ترک برداشته بود ومیگریخت تمام انرژی متراکمش به بیرون فوران میکرد.
سایر گردابها درهیجان واکنش به این اتفاقفرونشاندن از حرکت ایستاده بودند.
و حالا، با گسترش و شکافتهیکدیگر شدن ترکها، آنها به سمت موجودی حرکتمیل میکردند که در تلاش برای شکلگیری بود.
«تچ!»
تازه نگاهش رابدین برگردانده بود کهآغاز این اتفاق افتاد.
تمام تلاشهایش برای گسترشدرونی قلمرو خون تا اینجنونآمیزش نقطه، به باد میرفت.
درست در همانآغاز لحظه که اینیکدیگر فکر از ذهنش میگذشت،
جیرررررغ! غوووووا!
از میان شکافها، زنجیرهای بیشماری بیرون جهیدندجان و بدون هیچ تمایزی، گردابهای نزدیکشونده وپنهان ارواح سرگردان اطراف را به بند کشیدند.
این نیرو چنان قدرتمند بودتنهایی که حتی ارواح سرگردان فاسدتازگی نیز قادر به حرکت نبودند.
حتی چند موجود درجان سطح روح سبز نیزغریزه به همین سرنوشت دچار شدند.
«آآآآآه!»
«غوررر!»
حتی آنها نیز نتوانستنددرونی در برابر زنجیرها مقاومتجنونآمیزش کنند و طولی نکشید که،
ووووش!
در حالی که همچنانزندهای در بند بودند، بهجهنم درون شکافها مکیده شدند.
او بهطور غریزیبدین فهمید چه اتفاقی درجان حال رخ دادن است.
«داره کامل میشه.»
سرانجام، سمنبود گو در آستانهافتادند متولد شدن بود.
او سعی داشت با بلعیدن هر آنچه درجهنم توان داشت، کمبودهایش را جبران کند تا بهتنهایی ایدهآلترین، یا بهتر است گفت بدترین شکل ممکن درآید.
در آن لحظه،بدین زنجیر ضخیمی بهآغاز سمت او پرواز کرد.
پس از بلعیدنهیجان گردابها، اکنون چونگریونگیارای را هدف گرفته بود.
«آخرش هم نتونستم؟»
این را زیر لب زمزمهپیداش کرد و به زنجیری کهظاهر به سمتش میآمد خیره شد.
نخ قرمزی کهبدین آنها را به همجان متصل میکرد، بهشدت میلرزید.
این نشانهای بودهیجان که جان اربابشیارای به مویی بند است.
اگر نخ قرمز به همینافتادند شکل میلرزید و در نهایت ازپنهان هم میپاشید، او نیز محو میشد.
جیرررررغ!
زنجیر در یکبدین چشم به همآغاز زدن دور بدنش پیچید.
در واکنش بههیجان این حمله، اویارای پیپ خود را چرخاند.
در آن لحظه، نوک زنجیر، درستیکدیگر پیش از آنکه به او برسد،میشد خرد شد و شروع به سوختن کرد.
تق!
به دنبال خرد شدن زنجیر،نبود فرم الهی چونگریونگ به سمتمیبلعیدند گرداب در حال شکافتن پرواز کرد.
جیرررررغ! غوووووا!
زنجیرهای بیشماری برای بهجان دام انداختن او بهغریزه بیرون شلیک شدند، اما،
تق! تق!
همگی باابتدا چرخش پیپمنوال او دفع شدند.
طولی نکشید کههیجان از میان شکاف گذشتفرونشاندن و وارد گرداب شد.
در درون آن، جایی که کینهیکدیگر همچون طوفانی سهمگین میچرخید، پیکری را دیدمیل که در مرکز، غرق در زنجیرها بود.
جیغ ارواح سرگردانی که پیش ازنشده این به درون کشیده شده بودند،قادر مانند نوایی تسخیرکننده در گوشهایش طنینانداز شد.
«فرار کن.»
«فرار کن.»
«فرار کن.»
«کینه به تهش رسیده.»
«موجودی از جنسبدین یأس عمیق و بدخواهیجان آبی در حال تولده.»
بدخواهی آبی.
این بدان معنا بودجان که آن موجود بهغریزه سطح یک چونگریونگ رسیده است.
در حالت عادی، صد سال زمان نیاز بود تا کینهای عمیق انباشتهقادر شود و چنین روح سرگردان وحشتناکی متولد گردد، اما با مجبور کردنبرای مصنوعی آنها به بلعیدن یکدیگر، سم گو در آستانه تکمیل شدن بود.
ووووش!
حتی ارواح سرگردانی که جیغ میکشیدند نیزفرونشاندن به درون مکیده شدند و زنجیرهایی که آنکنجکاویاش موجود را در بر گرفته بودند، متراکمتر گشتند.
او پوزخندینبود زد وجان زیر لب غرید.
«جوجه زیادی داره به خودشپیداش غره میشه. انگار هیچکس تاظاهر حالا این چیزا رو ندیده.»
همزمان با این حرف، چونگریونگنبود قدمی به جلو برداشت و قطراتغریزه خون از زمین به هوا برخاستند.
با هر قدم،هیجان قطرات به هریارای سو پراکنده میشدند.
قلمرو زنجیرها با قلمرو او برخورد کردمیبلعیدند و باعث شد فضا موج بردارد و شعلههایزنده آبی همچون ریشههای درخت به بالا زبانه بکشند.
جلیز! ولیز! جلیز!
چشمان سرخابتدا و خونینمنوال چونگریونگ تاریکتر شدند.
«اگه اون آدم زنده روتنهایی ول نکنی، همون لحظه کهتازگی به دنیا بیای نابودت میکنم. جوجه.»
غررررررش!
انرژی باحالا شدت تمامزندهای به خروش آمد.
درست در همان لحظه، وقتی چونگریونگ قصد داشتافتادند قدم دیگری بردارد، موجود به زنجیر کشیدهشده ناگهانمیل بدن خود را بهشدت پیچ و تاب داد.
کینه متراکم با وحشیگریدرونی از میان شکافهای زنجیرجنونآمیزش به بیرون فوران کرد.
کلنگ! کلنگ!
آیا به این دلیل بود که سم گو در آستانه تکمیللرززززش شدن قرار داشت؟ درست زمانی که او در این فکر بود، زنجیرهاییگشته که موجود را بسته بودند، شروع به فشرده شدن دور خودش کردند.
گویی داشتابتدا خودش رامنوال خفه میکرد.
«چه خبره؟»
روند دگرگونینبود بسیار عجیبجان و غریب بود.
در حالی که او گیجپیداش شده بود، ناگهان ترکهایی رویظاهر زنجیرهای در حال فشردگی پدیدار شد.
تررک!
یک ترک.
سپس دو تا.
به سرعت تکثیر شدند.
طولی نکشید که زنجیرها نتوانستندنبود مقاومت کنند و در هممیبلعیدند شکستند و روی زمین ریختند.
سرانجام، سم گوهیجان تکمیلشده در آستانهیارای نمایان شدن بود.
ووووش!
چونگریونگ پیپ خود رازندهای بالا آورد و آمادهجهنم رویارویی با آن شد.
در آن لحظه،بدین با فرو ریختن تمامجان زنجیرها، پیکری نمایان گشت.
آن شخص کسی نبود جز،
«آدم زنده؟!»
موک گیونگون.
چشمانش ریز شد.
غررررررش!
کینه عظیمی که از بدنافتادند او ساطع میشد چنان متراکم بودپنهان که گویی هر لحظه منفجر میشد.
آیا سم گو تکمیلشده بدنش را تسخیر کردهجهنم بود؟ چونگریونگ با صدایی آمیخته به خشم، پیپتنهایی خود را به سمت او نشانه رفت و گفت:
«احمق. آخرش هم گذاشتی ببلعنت؟»
با این سوال، لبهای موک گیونگونیارای تکانی خورد، سپس نگاهش را بهگشته او دوخت و به حرف آمد:
«من بلعیده نشدم. من بلعیدمش.»
«!!!!!!»