---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 229: میل (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 229: میل (۲)

0

«هه هه هه! علیاحضرت،‌نگاه​ حاضری امشب تو بغل من‌است​ جیغ و داد راه بندازی؟»

‘!!!!!!’

هیچ‌کس چنین‌کلاه‌فرنگی​ گستاخی‌ای را‌کرد​ پیش‌بینی نمی‌کرد.

از میان تمامی حضار، این پنگ سک‌-ایم، برادر کوچک‌تر خاندان‌تلاش​ پنگ از چیجونگ و محرم اسرار ملکه سو هوانگ بود‌بیای​ که چنین کلمات بی‌شرمانه و رکیکی را بر زبان راند.

چطور ممکن بود‌تنها​ شخصی در سلامت عقل،‌کاملاً​ چنین سخن توهین‌آمیزی بگوید؟

«هاه!»

حتی ملکه سو نیز مات‌تنها​ و مبهوت مانده بود و‌داده​ کلمات در دهانش خشکیده بودند.

او امیدهای بسیاری‌نگاه​ به خاندان پنگ‌کاملاً​ هبی بسته بود.

آنان مسیر گریز او محسوب می‌شدند؛ راهی برای قطع پیوند‌محافظان​ با «انجمن آسمان و زمین» که گرچه از او حمایت‌جلو​ می‌کردند، اما در نهایت سودای کنترلش را در سر داشتند.

اما اکنون، آن‌امیدهای​ امیدها در برابر‌بسته​ دیدگانش فرو می‌ریخت.

پاپاپاپاک!

جانگ سوگام از دونگ‌چانگ که مشغول بحث با سئوپ‌محافظان​ چون بود، گامی به عقب برداشت و در حالی‌دیگه​ که به زحمت خشم خود را مهار می‌کرد، فریاد کشید:

«پنگ سک‌-ایم! پاک عقلت رو‌آشکار​ از دست دادی؟ چطور جرئت می‌کنی‌تلاش​ با علیاحضرت این‌قدر بی‌ادبانه حرف بزنی...»

پیش از آنکه سخنش به پایان برسد،‌آنان​ پنگ سک‌-ایم خنده‌ای دیوانه‌وار سر داد و با‌پیوند​ گام‌های بلند به سمت عمارت کلاه‌فرنگی حرکت کرد.

«هه هه هه.»

تنها با یک نگاه به‌عقلش​ او، آشکار بود که عقلش‌تلاش​ را کاملاً از دست داده است.

محافظان تلاش‌کرد​ کردند سد‌نگاه​ راهش شوند.

«ارباب پنگ، ایست!»

«اگه یه قدم دیگه‌کرد​ جلو بیای، چاره‌ای نداریم جز‌کاملاً​ اینکه دست به شمشیر بشیم.»

سررونگ!

آنان که سلاح‌هایشان را‌نگاه​ بیرون کشیده بودند، در‌داده​ حالت آماده‌باش قرار گرفتند.

با دیدن‌بودند​ این صحنه، پنگ‌هبی​ سک‌-ایم پوزخندی زد.

«دست به شمشیر بشید؟ واقعاً فکر کردید می‌تونید‌عقلش​ جلودار من باشید؟ اگه جیگرش رو دارید بیاید‌شوند​ جلو. ولی بدونید، دارید با جونتون بازی می‌کنید.»

با گفتن این کلمات،‌آشکار​ پنگ سک‌-ایم بدون هیچ‌است​ تردیدی به پیشروی ادامه داد.

کوبب!

تنها با برداشتن‌امیدهای​ یک گام، لرزه‌بسته​ بر اندام محافظان افتاد.

جای شگفتی نبود؛ چرا که آنان مقهور‌آشکار​ هاله کشتار غلیظ و انرژی شومی شده‌کردند​ بودند که از وجود پنگ سک‌-ایم ساطع می‌شد.

«و... وایستا!»

«جلوش رو بگیرید!»

«آخ! حمله کنید!»

پاپاپات!

اگرچه از حضور او مرعوب شده‌کاملاً​ بودند، اما محافظان حمله‌ای هماهنگ را‌راهش​ برای توقف پنگ سک‌-ایم آغاز کردند.

این سه رزمیکار که در کار‌عقلش​ تیمی مهارت داشتند، هر یک نقاط‌کردند​ حیاتی پنگ سک‌-ایم را نشانه رفتند.

اما درست در همان لحظه...

هوووم!

به محض ورود به محدوده حمله،‌کاملاً​ شمشیر پنگ سک‌-ایم با دامنه‌ای وسیع هوا‌شوند​ را شکافت و از کنار رزمیکاران گذشت.

آن سه تن که شمشیرهایشان را‌عقلش​ به سمت او نشانه رفته بودند،‌کردند​ همزمان در جای خود خشک شدند.

چهره‌هایشان تابلویی‌بودند​ از وحشت‌بسیاری​ و ناباوری بود.

«آه... آه...»

«چـ... چطور...؟»

شینگ!

پیکرهایشان از هم شکافت؛‌بسیاری​ نیم‌تنه‌های بالا و پایین‌مسیر​ از یکدیگر جدا شدند.

تپ!

اجساد در هم‌نگاه​ پیچیده‌شان با منظره‌ای فجیع‌داده​ بر زمین نقش بست.

خون همچون‌کرد​ فواره‌ای از نیم‌تنه‌های‌آشکار​ بریده‌شده‌شان فوران کرد.

فششش!

آن سه رزمیکار‌حرکت​ در یک چشم‌برهم‌زدن به‌آشکار​ دو نیم تقسیم شدند.

محافظان وفادار به‌نگاه​ ملکه سو در‌کاملاً​ بهت فرو رفتند.

پنگ سک‌-ایم برادری از خاندان پنگ و‌کاملاً​ متحد نزدیک ملکه سو محسوب می‌شد، و‌شوند​ از این رو همرزمی قابل اعتماد بود.

با این حال، او‌بسیاری​ اکنون بی‌رحمانه متحدان خود‌مسیر​ را از دم تیغ می‌گذراند.

در حالی که همگان در گیجی زمزمه می‌کردند، برخی نگاه‌ها از‌است​ رزمیکاران بر خاک افتاده به سمت شمشیر عجیبی که پنگ سک‌-ایم در‌بیای​ دست داشت و نمادهای مرموزی بر آن حک شده بود، معطوف شد.

«شمشیر اهریمنی؟»

«چطور شمشیر لرد دست اونه؟»

این سئوپ چون‌امیدهای​ و مونگ مو-یاک بودند‌آنان​ که متوجه ماجرا شدند.

آنان شمشیر را شناختند؛ شمشیر‌تنها​ اهریمنی، تیغه‌ای افسانه‌ای که توسط آهنگر‌است​ بزرگ، گو یو، ساخته شده بود.

«آه!»

اکنون همه‌کرد​ چیز معنا‌نگاه​ پیدا می‌کرد.

پیش از آمدن به باغ‌هبی​ پشتی، آنان سلاح‌هایشان را به‌محسوب​ سربازان در ورودی رستوران سپرده بودند.

به نظر می‌رسید پنگ‌کرد​ سک‌-ایم در آن زمان‌عقلش​ شمشیر را لمس کرده است.

«یعنی هاله‌تنها​ شیطانی شمشیر‌آشکار​ تسخیرش کرده؟»

هیچ توضیح‌کرد​ دیگری برای جنون‌آشکار​ او وجود نداشت.

شمشیر اهریمنی یک تیغه‌ی‌بسیاری​ شیطانی بود، بنابراین انتظار‌مسیر​ خطر از آن می‌رفت.

اما دیدن اینکه حتی استادی در سطح‌آشکار​ اوج نیز تحت طلسم آن قرار گرفته، نشان‌راهش​ می‌داد که این هاله یک نفرین معمولی نیست.

«این شمشیری‌تنها​ نبود که بشه‌عقلش​ راحت لمسش کرد.»

مونگ مو-یاک که زمانی سودای شمشیر اهریمنی را‌داده​ در سر داشت، با آرامش خاطر دوران حضورش‌ایست​ در انجمن آسمان و زمین را به یاد آورد.

این شمشیر چیزی نبود‌بسیاری​ که افراد نالایق بتوانند‌مسیر​ بی‌محابا آرزوی داشتنش را بکنند.

در آن لحظه...

پات!

پنگ سک‌-ایم پس از‌نگاه​ کشتن رزمیکاران، به حرکتش به‌است​ سوی عمارت کلاه‌فرنگی ادامه داد.

جانگ سوگام‌بودند​ از دونگ‌چانگ سد‌هبی​ راه او شد.

جانگ سوگام در حالی که‌تنها​ به شمشیر در دست پنگ‌داده​ سک‌-ایم چشم دوخته بود، گارد گرفت.

به عنوان یک استاد فوق‌العاده‌عقلش​ نیرومند، او بلافاصله حس کرد که‌کردند​ آن شمشیر یک تیغه‌ی معمولی نیست.

«یه جور هاله شیطانی داره.»

او به شدت محتاط شد.

جانگ سوگام‌کلاه‌فرنگی​ با صدایی‌کرد​ بم گفت:

«ارباب پنگ، اون‌نگاه​ شمشیر رو بذار زمین‌داده​ و فوراً بکش عقب.»

اما پنگ‌کرد​ سک‌-ایم هیچ قصدی‌آشکار​ برای عقب‌نشینی نداشت.

او پوزخندی زد‌امیدهای​ و به جلو‌بسته​ رفتن ادامه داد.

جانگ سوگام فریاد زد:

«پنگ سک‌-ایم!‌تنها​ گفتم همین‌آشکار​ الان بکش عقب!»

با فریاد‌کرد​ او، پنگ سک‌-ایم‌آشکار​ لبخندی شرورانه زد.

«مرتیکه خواجه‌ی حرومزاده، فقط‌بسیاری​ زر مفت می‌زنی و‌مسیر​ بخاری ازت بلند نمیشه.»

قروچ!

چهره جانگ‌تنها​ سوگام از خشم‌عقلش​ در هم پیچید.

تمام خواجگانی که‌تنها​ وارد کاخ می‌شدند،‌عقلش​ اخته شده بودند.

تنها خاندان سلطنتی اجازه ورود به‌بسته​ کاخ را داشتند، بنابراین خواجه‌ها نه‌راهی​ مرد محسوب می‌شدند و نه زن.

اما این بدان معنا نبود‌تنها​ که آن‌ها سرنوشت خود را‌داده​ دوست داشتند یا پذیرفته بودند.

مسلماً مسخره شدن به‌آشکار​ عنوان یک خواجه، خون هر‌محافظان​ کسی را به جوش می‌آورد.

«ای پست‌فطرت!»

جانگ سوگام که دو بار خواجه‌بسته​ خطاب شده بود، صبرش لبریز شد‌راهی​ و تکنیک خود را اجرا کرد.

او که می‌دانست مهارت رزمی پنگ سک‌-ایم‌آشکار​ حتی از رئیس خاندان پنگ نیز فراتر‌کردند​ است، تمام قدرت خود را آزاد کرد.

«پنجه شهرستان گوی‌هوآ،‌نگاه​ حرکت هشتم: موج‌کاملاً​ خون و جسد!»

یک تکنیک مخفی و‌نگاه​ ناامیدکننده که برای کشتن‌داده​ حریف طراحی شده بود.

پاپاپاپاک!

تکنیک جانگ سوگام با انرژی آبی‌رنگ درخشید و‌عقلش​ سایه‌های پنجه‌ای بی‌شماری را ایجاد کرد که همچون‌شوند​ امواجی خروشان پنگ سک‌-ایم را در بر گرفتند.

نیروی آن چنان عظیم‌آشکار​ بود که هوای اطرافشان‌است​ را به تلاطم انداخت.

«خواجه‌ی حرومزاده، خوب می‌جنگی.‌نگاه​ ولی تا وقتی این شمشیر‌است​ دست منه، عمراً حریفم بشی.»

کلنچ!

پنگ سک‌-ایم شمشیر‌حرکت​ را محکم فشرد و‌آشکار​ انرژی‌اش را متمرکز کرد.

یک هاله‌تنها​ شمشیر آبی‌رنگ‌آشکار​ شکل گرفت.

سپس او‌کرد​ تکنیک شمشیر خود‌آشکار​ را رها کرد.

«شمشیر رعد‌بودند​ بنیادین! هماهنگی‌بسیاری​ طوفان رعد!»

کورو-ررر-کانگ!

با صدایی همچون رعدی که بر زمین فرود آید، شمشیر‌تلاش​ پنگ سک‌-ایم مانند صاعقه‌ای آبی‌رنگ هوا را شکافت، پیچ و‌بیای​ تاب خورد و با تکنیک موج‌مانند پنجه جانگ سوگام برخورد کرد.

پاپاپاپاپاپاک!

برخورد تکنیک‌های دو استاد‌بسیاری​ برتر، انرژی را به‌مسیر​ هر سو پرتاب کرد.

زمین در جایی که‌کرد​ انرژی برخورد کرده بود،‌عقلش​ ترک خورد و متلاشی شد.

جیرررینگ! بوم! بوم!

«آخ!»

«عـ... عقب‌نشینی!»

کسانی که در آن‌کرد​ نزدیکی بودند، سراسیمه شده و‌کاملاً​ برای ایجاد فاصله تقلا می‌کردند.

در نگاه‌تنها​ اول، مبارزه پایاپای‌عقلش​ به نظر می‌رسید.

ولی چهره‌ی‌کرد​ جانگ سوگام درهم‌آشکار​ و تیره بود.

«این واقعاً همون تکنیک ریشه‌ایه؟»

در اصل، «شمشیر‌حرکت​ تندر آغازین» یک‌نگاه​ تکنیک دائو (ساطور) بود.

پنگ سک‌ایم آن را به یک تکنیک شمشیر‌است​ تبدیل کرده بود و قدرت و تنوع حرکاتش‌اگه​ حتی از نسخه اصلی هم فراتر رفته بود.

جانگ سوگام که پیش‌تر در دوئلی با‌کاملاً​ خاندان پنگ این تکنیک را تجربه کرده‌شوند​ بود، می‌توانست تفاوت را به وضوح احساس کند.

علاوه بر آن،

«با وجود سپر‌حرکت​ انرژی، حس می‌کنم دست‌هام‌آشکار​ داره تیکه پاره می‌شه.»

او به سختی مقاومت‌آشکار​ می‌کرد و زخم‌های دستانش‌است​ لحظه به لحظه عمیق‌تر می‌شدند.

اگرچه هر دو از انرژی استفاده می‌کردند، جانگ سوگام‌است​ با دستان خالی می‌جنگید، در حالی که شمشیر پنگ‌قدم​ سک‌ایم تیزی و برندگی را به اوج رسانده بود.

شررررر!

کم‌کم تکنیک‌کلاه‌فرنگی​ جانگ سوگام‌کرد​ عقب رانده شد.

سئوپ چون‌تنها​ که ساکت تماشا‌عقلش​ می‌کرد، چشمانش درخشید.

«الان وقتشه.»

اگر همین حالا مداخله می‌کرد،‌هبی​ می‌توانست بدون زحمت زیاد شمشیر‌محسوب​ شیطانی اربابش را پس بگیرد.

درست زمانی که می‌خواست‌کرد​ قدم پیش بگذارد، صدایی‌عقلش​ در گوشش نجوا کرد.

«ولش کن.»

«ارباب؟»

سئوپ چون با‌امیدهای​ گیجی به موک‌بسته​ گیونگ‌ون نگاه کرد.

پنگ سک‌ایم یک سلاح مرگبار‌تنها​ در دست داشت، پس چرا‌داده​ به او گفته شد کاری نکند؟

با اینکه‌تنها​ سردرگم بود، فرمان‌عقلش​ ارباب مطلق بود.

سئوپ چون‌کرد​ سر جای‌نگاه​ خود ماند.

در همین حین، دوئل بین‌هبی​ پنگ سک‌ایم و جانگ سوگام‌محسوب​ به نقطه اوج خود رسید.

تراک! هوووف!

ناتوان در برابر‌نگاه​ قدرت تکنیک شمشیر، روزنه‌ای‌داده​ در دفاع ایجاد شد.

پنگ سک‌ایم فرصت را‌نگاه​ غنیمت شمرد و به سرعت‌است​ پهلوی جانگ سوگام را شکافت.

خوشبختانه، برش آن‌قدر‌امیدهای​ عمیق نبود که‌بسته​ به اندام‌های حیاتی برسد.

ولی انرژی تیزی که به‌تنها​ داخل نفوذ کرد، جانگ سوگام را‌است​ از شدت درد به زانو درآورد.

گرومپ!

«آخخخ.»

«جانگ سوگام!»

ملکه سو‌کلاه‌فرنگی​ با ناامیدی‌کرد​ فریاد زد.

جانگ سوگام‌تنها​ نزدیک‌ترین محافظ‌آشکار​ او بود.

و حالا شکست خورده بود.

هیچ‌کس در زیرمجموعه‌امیدهای​ او نمی‌توانست جلوی‌بسته​ پنگ سک‌ایم را بگیرد.

«هه هه هه. خواجه‌ی ناقص، می‌ذارم یکم‌آشکار​ دیگه زنده بمونی. خوب تماشا کن چطور‌کردند​ سو یانگ‌هیو رو زیر خودم به التماس میندازم.»

«آخ... بـ... باشه، ای حرومزاده...»

جانگ سوگام در حالی که‌آشکار​ پهلویش را گرفته بود، سعی‌محافظان​ کرد جلوی پنگ سک‌ایم را بگیرد.

ولی با‌بودند​ آن جراحت،‌بسیاری​ امیدی نبود.

پنگ سک‌ایم با‌حرکت​ لگد محکمی به‌نگاه​ فک جانگ سوگام کوبید.

تراک!

«گاااه!»

جانگ سوگام فریاد کشید‌بسیاری​ و در حالی که خون‌گریز​ بالا می‌آورد، روی زمین غلتید.

پنگ سک‌ایم که او را‌تنها​ زمین‌گیر کرده بود، بدون تردید‌داده​ به سمت اقامتگاه قدم برداشت.

تاپ تاپ!

«همگی دارین چه‌تنها​ غلطی می‌کنین؟ فوراً‌عقلش​ جلوش رو بگیرید!»

خواجه یو بونگ‌امیدهای​ به گاردها نهیب‌بسته​ زد، ولی بی‌فایده بود.

هیچ‌کس جرأت جلو رفتن نداشت.

ترس از مرگ‌نگاه​ آن‌ها را عقب‌کاملاً​ نگه داشته بود.

یو بونگ با دیدن این صحنه،‌عقلش​ رو به پیشقراولان و گارد عقب‌دارِ «انجمن‌راهش​ آسمان و زمین» کرد و فریاد زد:

«برادر گان، برادر اوک، لطفاً‌هبی​ کمک کنید! اگه آسیبی به علیاحضرت‌می‌شدند​ برسه، نمی‌تونید مأموریتتون رو ادامه بدید.»

«......»

ولی هیچ‌کس تکان نخورد.

گان یانگ و اوک‌نگاه​ گی، آشنایان قدیمی، التماس‌داده​ او را نادیده گرفتند.

سئوپ چون و مونگ مویاک، گارد عقب‌دار،‌آنان​ دستانشان را روی سینه صلیب کرده و طوری‌پیوند​ تماشا می‌کردند که انگار ربطی به آن‌ها ندارد.

«انتخاب‌های عاقلانه.»

حتی پنگ سک‌ایم که غرق‌عقلش​ در شهوت و جنون بود،‌تلاش​ قصدی برای درگیری با آن‌ها نداشت.

او فقط به‌تنها​ تجاوز به ملکه‌عقلش​ سو فکر می‌کرد.

همزمان با نزدیک شدن‌بسیاری​ به او، شهوتش طغیان کرد‌گریز​ و پایین‌تنه‌اش نیز متورم شد.

قریچ!

با دیدن این صحنه،‌آشکار​ ملکه سو لبش را‌است​ از شدت شرم گزید.

او به‌کرد​ خاندان پنگ هبی‌آشکار​ اعتماد زیادی داشت.

چطور ممکن بود یکی‌بسیاری​ از آن‌ها به چنین‌مسیر​ هوس‌باز بی‌شرمی تبدیل شود؟

هر چقدر‌کلاه‌فرنگی​ هم فکر‌کرد​ می‌کرد، نمی‌توانست بفهمد.

او به موک‌نگاه​ گیونگ‌ون که کنارش بود‌داده​ نگاه کرد و پرسید:

«... تو چه غلطی کردی؟»

موک گیونگ‌ون شانه‌ای بالا انداخت.

«نمی‌فهمم چی میگی.»

«برادر کوچیک پنگ سک‌ایم شاید تندخو باشه،‌داده​ ولی مردیه از دنیای رزمیِ درستکار که سر‌ایست​ حرفش می‌مونه. من اولش اون رو این‌طوری دیدم.»

ولی این‌کرد​ رفتار اصلاً‌نگاه​ شبیه او نبود.

نگاه کثیفش فقط‌امیدهای​ پر از جنون‌بسته​ و شهوت بود.

با شنیدن این‌حرکت​ حرف، موک گیونگ‌ون‌نگاه​ لبخند محوی زد.

«فکر کردی‌تنها​ من بلایی‌آشکار​ سرش آوردم؟»

«می‌خوای بگی کار تو نیست؟»

«نه، نیست.»

«پس پنگ‌کلاه‌فرنگی​ سک‌ایم چطور‌کرد​ این‌طوری شد...؟»

«اشتباه نکن.‌تنها​ این میل‌آشکار​ واقعی پنگ سک‌ایمه.»

«چی؟»

«کسایی که توسط هاله اهریمنی‌هبی​ شمشیر شیطانی تسخیر می‌شن، امیال پنهان‌می‌شدند​ و ذات واقعی‌شون رو نشون می‌دن.»

«میل؟ منظورت چیه؟»

«اگه بخوای‌تنها​ اسمش رو‌آشکار​ بذاری، بگو کارما.»

«کارما؟»

«وقتی وارد اینجا شدم، به سربازهایی که سلاح‌مسیر​ جمع می‌کردن هشدار دادم شمشیرم رو بیرون نکشن. اون‌آسمان​ یه تیغه نفرین‌شده‌ی اهریمنیه و دست زدن بهش خطرناکه.»

«این دیگه چه مزخرفاتیه؟»

برای ملکه‌تنها​ سو باور‌آشکار​ کردنش سخت بود.

چطور ممکن بود میل یا ذات‌عقلش​ واقعی یک نفر فقط با در‌کردند​ دست گرفتن یک شمشیر آشکار شود؟

در همان لحظه، یو‌بسیاری​ بونگ در اقامتگاه سرش را‌گریز​ با عجله برگرداند و گفت:

«علیاحضرت! اگه اون شمشیر‌کرد​ واقعاً شمشیر شیطانی باشه، پس‌کاملاً​ حقیقتاً یه تیغه شیطان افسانه‌ایه.»

«تیغه شیطان افسانه‌ای؟»

او با گیجی اخم کرد.

امکان نداشت‌بودند​ خواجه‌اش، یو‌بسیاری​ بونگ، دروغ بگوید.

او حتی قبلاً‌حرکت​ به انجمن آسمان و‌آشکار​ زمین خیانت کرده بود.

تاپ تاپ!

پنگ سک‌ایم که‌تنها​ حالا درست جلوی‌عقلش​ اقامتگاه بود، دیوانه‌وار خندید.

«هه هه هه.‌امیدهای​ سو یانگ‌هیو، بالاخره‌بسته​ میای تو بغلم.»

لرززز!

تمام بدن‌تنها​ ملکه سو‌آشکار​ مورمور شد.

او فکر می‌کرد دنیای رزمیِ‌آشکار​ درستکار پر از قهرمانان شرافتمند است،‌تلاش​ برخلاف انجمن آسمان و زمینِ پلید.

به همین دلیل بود که‌هبی​ می‌خواست رابطه‌اش را با انجمن‌محسوب​ قطع کند و به آن‌ها بپیوندد.

ولی اگر حتی کسانی که ادعای درستکاری‌آشکار​ داشتند، امیالی برای تجاوز به بدن او در‌راهش​ سر می‌پروراندند، پس هیچ فرقی با بقیه نداشتند.

بیشتر از‌تنها​ ترس، احساس‌آشکار​ ناامیدی عمیقی می‌کرد.

او رو‌کرد​ به موک‌نگاه​ گیونگ‌ون گفت:

«... کمکم کن.»

«کمکت کنم؟»

«دیگه هیچ‌وقت از گروه‌های درستکار‌عقلش​ یا بقیه کمک نمی‌خوام. خواهش می‌کنم،‌کردند​ منو از شر اون نجات بده.»

«خب...»

«!؟»

حرف موک گیونگ‌ون‌حرکت​ او را مات‌نگاه​ و مبهوت کرد.

او دقیقاً چه نقشه‌ای داشت؟

موک گیونگ‌ون‌کرد​ با دیدن سردرگمی‌آشکار​ او، پوزخند زد.

«آه... با این وضعیت،‌بسیاری​ بدن علیاحضرت توسط اون‌مسیر​ مرد کثیف آلوده میشه.»

«تو!»

امکان نداشت‌تنها​ که او‌آشکار​ این را ندانَد.

در حالی که‌تنها​ از شدت ترس مستأصل‌کاملاً​ شده بود، التماس کرد:

«چـ... چی می‌خوای؟»

موک گیونگ‌ون گوشه لبش‌کرد​ را به لبخندی تلخ بالا‌کاملاً​ برد و کوتاه جواب داد:

«اطاعت.»

ناولها | novelha.net