چپتر 177: جانگ نونگاک (۱)
0چهره یوسورین درهم رفت.
در یک آن، به گوشهای خود شکتوئه کرد. «زن من بشی؟» این دیگر چهرابطه صیغهای بود؟ یوسورین با قلبی مردد پرسید:
«امم... میدونی، شاید منفقط اشتباه متوجه شدم... واقعاً همیننیستم الان اون حرف رو زدی؟»
«آره. اگه زن منشهوت بشی، راحتتر نمیتونم یهاسمش کم بهت اعتماد کنم؟»
«؟!»
یوسورین با نگاهیراهیه ناباورانه به موکفقط گیونگون خیره شد.
او با خود فکر میکرد چه روشتوئه دیگری برای اثبات اعتماد وجود دارد؛ امارابطه این چیزی بود که هرگز انتظارش را نداشت.
او تنها کسی نبودشهوت که از حرفهای موکاسمش گیونگون جا خورده بود.
«ها! فانی،ولی عقلت رورابطه از دست دادی؟»
«چی؟»
«اگه انقدر روجلب مخته، خب درجاشهوت بکشش. چشه مگه؟»
«مشکلی هست؟»
«مشکل؟ معلومه کهبرقراری هست. فانی، نکنه ازلذت این دختره خوشت اومده؟»
«نه!»
«امکان نداره.»
موک گیونگون هیچارضای احساس خاصی نسبتمطمئن به یوسورین نداشت.
چونگریونگ نیز میدانست که موک گیونگونشدن هیچ حس ویژهای به زنان ندارد؛ حتیمتکبرانه خود ایده چنین پیشنهادی هم مسخره بود.
«ها! پسمیکنی یعنی دورانواسه جفتگیریت رسیده؟»
«جفتگیری؟»
«آره، جفتگیری. وگرنه چرا باید همچین پیشنهادینیستم بدی؟ واقعاً فکر میکنی این راهیه واسه جلبلذت اعتماد؟ این فقط واسه ارضای شهوت فانی توئه...»
«مطمئن نیستم اسمش رو بذارم شهوت، ولی مگهدوطرفه برقراری رابطه و شریک شدن تو یه لذتزبانش دوطرفه و جلب محبت اون زن، چیز بدیه؟»
چونگریونگ چنان از حرفهایواسه متکبرانه موک گیونگون مبهوت شدهتوئه بود که زبانش بند آمد.
میخواست جواب دندانشکنی بدهد، اما منطقشهوت طرف مقابلش با چنان اعتماد به نفسیبرقراری بیان شد که نمیدانست چه پاسخی دهد.
«پس داری میگیارضای میخوای با اون دخترهنیستم فانی رابطه داشته باشی؟»
«اگه خودش بخواد.»
«اگه خودش بخواد؟»
«آره. مگه راهیجلب بهتر از اینشهوت واسه تایید اعتماد هست؟»
«... هه.»
آیا او به خاطر برخورد قبلیاش با وی سو-یون زیادی بهبدیه خودش مطمئن شده بود؟ یا فکر میکرد که یک رابطه سادهبدهد میتواند احساسات انسانی را دستکاری کند؟ هر چه بود، حیرتانگیز بود.
باید منظورممیکنی رو کاملاًواسه روشن کنم.
«فانی، سخت در اشتباهی.»
«در اشتباهم، نه؟»
«آره. با اینکه من الان یه روحلذت سرگردانم، ولی به عنوان یه زن براتمبهوت شفافش میکنم... تو زنها رو خیلی دستکم گرفتی.»
«میگی دستکم گرفتم؟»
«دقیقاً!»
«هوم. لحنتفقط یه کم تندتوئه شده... عصبانی هستی؟»
«نه!»
با اینکه گفت «نه»،واسه اما صدایش رگهای ازشهوت فشار و حرص داشت.
«گفتم نه!»
... خب، اگه اینطوره کهتوئه مهم نیست... ولی من دقیقاًولی به زنها نگاه تحقیرآمیز ندارم.
من فقط معتقدم وقتی پای تثبیتشدن احساسات وسط باشه، هیچ چیزی بدترچنان از درگیر شدن تو یه رابطه نیست...
شپلق! درست در همانواسه لحظه، سیلی محکمی برشهوت گونه موک گیونگون نشست.
با آنواسه شدت ضربه، قطعاًارضای سرش گیج میرفت.
چونگریونگ پوزخندی زدارضای و با تمسخرمطمئن گفت: «بفرما، تحویل بگیر.»
البته که اوبرقراری چنین نتیجهای راشدن پیشبینی کرده بود.
موک گیونگون، با چهرهای گیج، نگاهش را به سمت یوسورینمطمئن چرخاند؛ همان کسی که لحظهای پیش به او حمله کردهدوطرفه بود و حالا هالهای از سرمای تند از وجودش ساطع میشد.
«فکر کردیواسه داری چهفقط غلطی میکنی؟»
«گوش کن ببین چی میگم اربابمطمئن موک. هی دم از اعتماد میزنی...رابطه نکنه فکر کردی من هرزهی فاحشهخونهام؟»
«... این حرفا چیه.»
«ولی خیلی راحتراهیه همچین چیزایی روفقط به زبون میاری، نه؟»
«مگه چه اشکالی داره؟»
«ها! حرف از اعتماد میزنی... پس چرا من باید اون زنی باشم که باهات باشه؟لذت نمیدونستم خیلی هیزتر از اون چیزی هستی که نشون میدی! نکنه اون صورتت که هربدهد لحظه رنگ عوض میکنه، حتی اگه نصفه و نیمه، واسه یه ذره تفریح سرگرمت کرده؟»
«تفریح؟»
«آره دیگه،میکنی وگرنه چطور ممکنهجلب همچین مزخرفاتی بگی؟»
«هوم.»
«به جز قیافهت، هیچ چیز دیگهت باب میلاسمش من نیست. منم هیچ علاقهای ندارم با کسی قاطیمحبت بشم که محکومه گردنش با یه قرارداد شکسته بشه.»
«که اینطور؟»
...
با پرسش خشکجلب موک گیونگون، یوسورینشهوت در دلش نچنچی کرد.
این مرد واقعاً عجیب بود.
با قضاوت از روی نگاهش، بهشدن نظر نمیرسید موقع دادن چنین پیشنهادی مجذوبمتکبرانه شده باشد یا شهوتش بالا زده باشد.
پس چرا چنینراهیه پیشنهاد مسخرهای داد؟ آیاارضای او را کوچک میشمرد؟
«واقعاً ناامید شدم.»
«ناامید؟ منظورت چیه؟»
«این همه حرف از اعتماد زدی،شدن ولی حرفایی که از دهنت درمیادچنان لایق یه خوک کثیف تو فصل جفتگیریه.»
«فصل جفتگیری...؟ ولی مگهواسه رابطه بین زن وشهوت مرد در نهایت چیه؟»
«چی؟»
«منظورت ازفقط رابطه بین زنتوئه و مرد چیه؟»
«خب، چی میتونه باشه جز این:شدن وقتی دو نفر همدیگه رو میبینن ومتکبرانه احساس کشش میکنن، وقتی عشق شعله میکشه...»
«مگه تفاوتهای بین زن و مرد...فقط از نظر ساختار بدنی و جنساسمش مخالف بودن... صرفاً واسه بقای نسل نیست؟»
...
برای لحظهای،فقط یوسورین زبانششهوت بند آمد.
وقتی از او پرسیده شد رابطهشدن زن و مرد چیست، او بیشچنان از حد انتزاعی وارد ماجرا شده بود.
با صورتیمیکنی داغ وواسه خشمگین، جواب داد:
«پس فرقمون با حیوونا چیه؟»
«در نهایت، آدما توشهوت رابطه و تولید مثلاسمش فرقی با حیوونا ندارن.»
«وای خدایولی من... اینرابطه حرف کاملاً مسخرهست...»
«مسخره نیست، مگه نه؟»
«منظورت چیه؟»
«حتی حیوونا هم همینجوری الکی تولید مثلنیستم نمیکنن... اونا دنبال قویترین نر میگردن، وشدن نره هم دنبال مناسبترین ماده واسه جفتگیریه.»
با شنیدن اینبرقراری حرفها، یوسورین باشدن تأسف سری تکان داد.
دیدگاه این مردراهیه نسبت به روابط، بهارضای طرز وحشتناکی تکبعدی بود.
اینکه روابط راجلب تا این حدشهوت ساده و پایین بدانی...
«بگو ببینم،فقط اصلاً میفهمی دوستتوئه داشتن یعنی چی؟»
«مگه این نیست که دو نفر،شدن حالا چه به خاطر ظاهر چهچنان هر چیز دیگهای، همدیگه رو جذاب میبینن؟»
«این که...» وقتی خواستواسه جواب دهد، متوجه شدشهوت که حرف او انکارناپذیر است.
پس ازواسه لحظهای تردید،فقط یوسورین پرسید:
«خیلی خب. پسارضای طبق استدلال خودت،مطمئن من رو جذاب میبینی؟»
«به عنوان جنس مخالف؟»
«آره!»
بدون هیچواسه درنگی، موکفقط گیونگون پاسخ داد:
«اگه بقیه چیزا رو بذاریمتوئه کنار، دلیلی نمیبینم که بهولی عنوان یه زن جذاب نباشی.»
یوسورین با آن موهای کوتاه که قاب صورت زیبا و بانمکش بود،چنان سینههای برجسته، کمر باریک و باسن خوشفرم، واقعاً به نوبه خود زیباطرف بود و حتی با جذابیتهای بینظیر چونگریونگ یا وی سو-یون رقابت میکرد.
...
با شنیدن جواب او،فقط حالت چهره یوسورین بهمطمئن طرز عجیبی مبهم شد.
ابتدا فکر کردارضای این مرد فقط داردنیستم با او بازی میکند.
اما اگر با خونسردی به حرفهایششدن فکر میکرد، معنیش این بود که اومتکبرانه را جذاب میداند... به عنوان یک زن.
«یعنی واقعاًمیکنی من روواسه جذاب میبینه؟»
او به چشمان موک گیونگونارضای نگاه کرد، اما در آنهااسمش چیزی جز نگاهی بیتفاوت ندید.
چطور میتوانست با چنینشهوت چهرهای، اینقدر بیخیال حرفاسمش بزند؟ غیرقابل درک بود.
سپس موک گیونگون گفت: «به نظر میرسه به نتیجه رسیدیم.چیز اگه هیچکدوممون اون یکی رو از همه نظر جذاب نمیبینه،جواب پس دلیلی واسه با هم بودن نیست. حالا از اینجا میری؟»
با این حرفراهیه قاطع، چهره یوسورین ازارضای شدت خشم برافروخته شد.
چطور میتوانست انقدر افراطی باشد که هیچ جای انتخابی باقی نگذارد؟ باولی احساس اینکه غرورش جریحهدار شده و انگار او را به عنوان یکمبهوت زن سبک شمردهاند، آماده بود تا هر چه از دهانش درمیآید نثارش کند.
اما موک گیونگون چنان راحتتوئه از موضوع گذشت که تلخیولی عجیبی در وجود یوسورین جوشید.
اینکه بگوید او را به عنوانشدن زن جذاب میبیند و بعد اینطورچنان راحت عقب بکشد... معنیش چه بود؟
«این نتیجهگیری زیادی عجولانه نیست؟»
«من کارایی خیلیجلب مهمتر از این دارمتوئه که باید بهشون برسم.»
«ادعا میکنی من رو به عنوان یه زناسمش جذاب میبینی. بدم میاد انقدر رک بگم، ولیدوطرفه نباید یه کم بیشتر اصرار کنی و جلو بیای؟»
«واقعاً لازمه؟»
«بله؟»
«و ناامیدی واقعیجلب از سمت منشهوت نیست، از سمت توئه.»
«هومف!»
با شنیدنولی این حرف،رابطه گونههای یوسورین لرزید.
او واقعاًمیکنی داشت باواسه او بازی میکرد.
اگر قرار بود دقیقاً طبق خواستههای موکتوئه گیونگون عمل کند، آنوقت چیزی جز قربانیرابطه کردن بدنش برای یک کمک ساده نبود.
«پس بیا اینجوری حلش کنیم.»
«هیچ پیشنهاد دیگهای قبول نمیشه.»
«نمیشه حداقلمیکنی اولش یهواسه گپی بزنیم؟»
«هیچ حرفی واسه گفتن نمونده.»
موک گیونگون با قاطعیت وتوئه لحنی که بوی پایان میداد،ولی او را از خود راند.
یوسورین چند بار پایش را باشدن حرص بر زمین کوبید، اما سپسچنان خود را آرام کرد و گفت:
«نه. این دیگه واقعاً زیادهرویه. بهفقط جاش، بیا اول با استفاده ازاسمش [تکنیک پیمانِ زوالِ نیروی حیاتی] سوگند بخوریم.»
«تکنیک پیمان زوال نیروی حیاتی؟»
«مگه نمیشناسیش؟»
«باهاش آشنا نیستم.»
«آه... یعنیمیکنی این روواسه هم نمیدونی؟»
«خب، دقیقاً چیه؟»
«یه روشه که توش هر کدوممطمئن از ما نیروی حیاتیمون رو بهرابطه عنوان وثیقه وسط میذاریم تا قسم بخوریم.»
«نیروی حیاتی رو وثیقه بذاریم؟»
«آره. تو، ارباب موک، میگی نمیتونی بهم اعتماد کنی. ولی منم همین حسبذارم رو دارم؛ کمتر از یه روزه که میشناسمت. چطور میتونم به مردی اعتمادمبهوت کنم که از یه زن میخواد بدنش رو برای جلب اعتماد قربانی کنه؟»
«خب که چی؟»
«دقیقاً همین. تکنیک پیمان زوال نیروی حیاتی، سوگندیه که بر پایهبرقراری "نام" و "نیروی حیاتی" فرد بسته میشه؛ اگه هر کدوم ازمبهوت ما قسمش رو بشکنه، تمام نیروی حیاتیش رو از دست میده.»
با شنیدن این کلمات،رابطه درخشش چشمان موک گیونگوندوطرفه باریک و تیز شد.
او هیچ دلیلی نمیدیدواسه که خود را درگیرشهوت چنین معاملهی پرخطری کند.
اما یوسورین ادامه داد:
«تکنیکش اونقدرها هم سخت نیست؛ فقطمطمئن کافیه نام خودت و نیروی حیاتیترابطه رو به عنوان ضمانت گرو بذاری.»
با شنیدن این حرف، درستشریک زمانی که موک گیونگون قصدچیز داشت بیدرنگ مخالفت کند، مکث کرد.
با شنیدن اینکه اصلواسه کار شبیه به [زنجیرهایشهوت سوگند] است، با خود اندیشید:
«...هوم. بد نیست.»
لرزش خفیفیفقط در گوشهشهوت لبش پدیدار شد.
اگر سازوکارش شبیه بهرابطه آن زنجیرها بود، پسدوطرفه او هیچ ضرری نمیکرد.
هر چه باشد،راهیه او مقید بهفقط «نام حقیقی» خود نبود.
یوسورین که از افکار درونیارضای او بیخبر بود، نگاهش را بابذارم حالتی خجالتزده پایین انداخت و گفت:
«بیا برای یه مدت مشخص با تکنیک پیمان زوال نیروی حیاتی سوگند بخوریمشریک که هیچکدوممون به اون یکی از پشت خنجر نزنه. و اگه توی اونآمد مدت تا حدودی به هم اعتماد کردیم، اونوقت پیشنهادت رو بررسی میکنم. هوم، قبوله؟»
در اقامتگاهمیکنی شاگرد دومواسه محفل، جانگ نونگاک...
در اتاقخوابِ بخشِ مهمان، زنی با لبهایتوئه برجسته، در حالی که نیمتنهی بالایی خودرابطه را تکیه داده بود، مشغول صحبت بود.
او سو هه-این بود، یکی ازمطمئن سران [پنج قله] و پیشگامِ [محفل پنجشریک قله]؛ زیردستی مورد اعتماد برای جانگ نونگاک.
در کنار او، اربابش جانگشریک نونگاک نشسته بود و باچیز دقت به گزارش او گوش میداد.
همانطور که جانگ نونگاکواسه گزارش را میشنید، چهرهاششهوت نشانی از رضایت نداشت.
علاوه بر این، پشت سر او گو یونهو، رئیسنیستم جناح قلهی اول از [محفل پنج قله] ایستاده بوددوطرفه و از شدت نارضایتی اخمهایش در هم رفته بود.
دلیلش ساده بود.
«مطمئنی درست دیدیش؟»
«بله ارباب. مگهراهیه من جرأت دارمفقط به شما دروغ بگم؟»
«هه!»
جانگ نونگاک ازارضای شنیدن حرف اومطمئن زبانش بند آمده بود.
سپس به سمت گورابطه یونهو که پشت سرشدوطرفه بود برگشت و پرسید:
«تو چی فکر میکنی؟»
«...نمیدونم.»
«نمیدونی؟»
«اولین باری که اون مرد رو توی حیاط داخلیمحبت خاندان باک دیدم، هر جور نگاهش میکردم، فقط یهآمد رزمیکار بود که تازه به [قلمرو اوج] رسیده بود.»
«تازه به قلمروراهیه اوج رسیده... نه،فقط غیرممکنه. امکان نداره!»
جانگ نونگاکواسه سرش رافقط تکان داد.
او پیش از این ارزش واقعی موک گیونگون را در آنجا دیدهرابطه بود، حتی قبل از اینکه به جایگاه یک استادِ منزوی برسد؛ منظرهایزبانش که حتی پادشاه سم، باک ساها هم به سختی میتوانست تحملش کند.
شاید به همین دلیل بود کهشدن باک ساها از او خوشش آمدهچنان و او را به شاگردی پذیرفته بود.
با اینمیکنی حال، اینواسه موضوع حیرتانگیز بود.
«اون یاروواسه وو هولانگ روارضای شکست داده؟ هه!»
وو هولانگ که بود؟ مگر او یکی از [پنج ببر] نامدارِ [انجمن آسمان و زمین] نبود؟ کسیمحبت که حتی دست راستِ خودش، گو یونهو از جناح اربابِ ارشد هم نمیتوانست پیشبینی کند که صرفاًنفسی با مهارت رزمی مغلوب شود. اگر این حقیقت داشت، پس او مردی به شدت قدرتمند و ترسناک بود.
«هه هه هه.»
چیزی فراتر ازراهیه تعجب، حسی ازفقط شادی درونشان جوشید.
حتی بدون این خبر، سو هه-این وقتی رزمیکارانِ خانداننیستم باک به داخل آورده شده بودند، از هوش رفتهدوطرفه بود و شک کرده بود که اتفاق ناگواری افتاده است.
اما حالا میگفتند کهشهوت موک گیونگون، وو هولانگاسمش را شکست داده است.
این یعنی او بارابطه جوانترین شاگردش، وی سو-یوندوطرفه در تضاد و دشمنی بود.
«مردی که باعث خوشنودی اون میشه،فقط ها؟ اینکه وفاداریش رو به اربابموناسمش به این شکل ثابت کنه... هاهاهاها!»
خندهای بیاختیار از لبانش گریخت.
سپس، سوفقط هه-این باشهوت لحنی محتاطانه گفت:
«ارباب، یه مشکل کوچیک هست.»
«مشکل؟»
«بله.»
«آه. حالا که حرفششهوت شد، کی بود کهاسمش باعث شد بیهوش بشی؟»
یکی از جنگجویان خاندان باک که او را به اینجا منتقلبدیه کرده بود این سوال را پرسیده بود، اما تحت دستوراتِ رئیس،بدهد پادشاه سم باک ساها، آنها نمیتوانستند چنین جزئیاتی را فاش کنند.
اگرچه او وسوسه شده بود که فشار بیاورد و حقیقت را بفهمد، امابذارم نیاز به حمایت باک ساها در این زمان و برنامهای که برای بیدارمبهوت کردن سو هه-این و گرفتن جوابهای بیشتر داشتند، باعث شده بود از خیرش بگذرند.
«خب...»
«نکنه میخوای بگی نمیدونی؟»
«نه، یهولی شکی دارم کهشریک کار کی بوده.»
«شک داری؟میکنی یعنی نمیدونیواسه کی ناکارت کرده؟»
«...فکر کنمواسه کارِ دوکفقط بزرگ بود.»
«چی؟»
با شنیدن گزارش او، چهرهی جانگشدن نونگاک که تا آن لحظه گوییچنان مالک تمام دنیا بود، ناگهان خشک شد.
«ارباب جوان بزرگ؟»
«...بله.»
«امکان نداره.فقط یعنی ارباب جوانتوئه بزرگ اومده بیرون؟»
جانگ نونگاک در حالی که انکار میکرد بردوطرفه خود لرزید و کلماتی را که آخرین بارزبانش در ملاقاتشان شنیده بود، به وضوح به یاد آورد:
«با تمام توانتراهیه دستوپایی بزن... البتهفقط اگه از پسش برمیای.»
او هرگز آن مردفقط را به چشم یکمطمئن رقیب ندیده بود؛ حتی ذرهای.
اگرچه شک داشت که آن حرفها فقطنیستم بلوف باشد، اما تا به حال تقریباًشدن بدون هیچ مانعی نیروهایش را جمع کرده بود.
و حالا ناگهانبرقراری حرکتی کرده بود؟شدن این واقعاً باورنکردنی بود.
سپس سو هه-این ادامه داد:
«ترسیدم که ماجرا خیلی بیمزه تموم بشه،توئه واسه همین فکر کردم شاید باید یه کمشریک به شاگردهاوانتیاز بدیم، ولی اینطوری خیلی حیف میشد.»
«چی؟»
«این آخرین چیزیبرقراری بود که قبل ازلذت ریخته شدن خون شنیدم.»
با شنیدن این کلمات، صورتجلب جانگ نونگاک سرخ شد ومطمئن دندانهایش را به هم سایید.
چرا که اگر حرفهای او حقیقتشهوت داشت، یعنی آن مرد توجهِ ارباب جوانبرقراری بزرگ را به خود جلب کرده بود.
بوم!
جانگ نونگاک مشتش رارابطه به دستهی صندلی کوبیددوطرفه و از جا پرید.
«اینطوری نمیشه.»
از بین تمام مردم،فقط موک گیونگون کسی نبودمطمئن که بشود سرسری گرفتش.
او اکنون حساسترین جایگاه را اشغال کرده بود؛ نه تنها رئیس سازمانرابطه اطلاعات و مخفی بود، بلکه همشاگردیِ ارباب فرقه تاریک از [محفل عشاق] وبند پادشاه سم باک ساها بود که تازه به [قلمرو تحول] صعود کرده بود.
اگر آنها موک گیونگون راشریک جذب میکردند، نیرویی همتراز باچیز دوک بزرگ به دست میآوردند.
و با این حال،واسه در این لحظهی حیاتیشهوت او داشت دردسر درست میکرد؟
«اه!»
واضح بود که او اصلاًتوئه قصد نداشت با او مثلولی یک رقیب معمولی رفتار کند.
او داشت به دقت تماشایششریک میکرد و منتظر لحظهی حساسچیز بود تا او را پایین بکشد.
«بریم.»
«چی؟»
«سو هه-اینفقط استراحت میکنه؛ بقیه،توئه دنبالِ ارباب بیایید.»
با این فرمان، گو یونهوشریک از جناح ارباب ارشد بهچیز سرعت لب به سخن گشود:
«ارباب، نکنه قصدراهیه دارید با دوکفقط بزرگ ملاقات کنید؟»
«...آره.»
با شنیدن اینارضای حرف، گو یونهو نتوانستنیستم نگرانیاش را پنهان کند.
حتی اگر بابت این اتفاقاتشریک خشمگین میبود، دوک بزرگ ناچیز یولریانگ مردی به شدت خطرناک بود.
اگرچه ارباب خودش، جانگ نونگاک گاهی تحت تأثیر احساسات قرارمطمئن میگرفت، اما نا یولریانگ فراتر از چنین احساسات فانیای بوددوطرفه و تقریباً موجودی متعلق به دنیای دیگر به نظر میرسید.
عمل کردن بر اساس احساسات وشهوت ملاقات با چنین کسی بسیار پرخطر بود؛برقراری بهتر بود فوراً ارباب را منصرف کند.
تات-تات-تات-تات!
در همان لحظه، صدای کسی که بالذت عجله نزدیک میشد از بیرون شنیده شدمبهوت و به دنبال آن ضربهای به در خورد.
«سرورم، جو مو-پال هستم.»
کسی که در میزد، کسیارضای نبود جز جو مو-پال از جناحبذارم راستِ گورام در [محفل پنج قله].
درست زمانی که جانگ نونگاکتوئه قصد خروج داشت، او درولی را با خشونت باز کرد.
تاراق!
«چه خبر شده؟»
«خب...»
«چی شده؟»
«موک گیونگون اومده.»
«؟!»