چپتر 144: مسمومشده (۱)
0«اگه حتی یه ذره علاقه به گیاهای داروییسخنان یا سمی داشته باشی، هر کسی میتونه راحتمگر اینو حدس بزنه. نمیفهمم چرا اینقدر تعجب کردین.»
«هاه؟»
هر کسی از عهدهاش برمیآمد؟
«......»
آیا او اکنون شوخی میکرد؟ یا صرفاً از فروتنی ناتوان بود؟منم بانو جانگ با چهرهای ناباورانه به موک گیونگون خیره شد، سپس زبانشفنون را به نشانه تحسین در دهان چرخاند و لب به سخن گشود.
«اصلاً خبر نداشتم شاگردباک رهبر فرقه تاریک اینقدرپادشاه راجع به سموم اطلاعات داره.»
باک ساگانگ، پسر دوم پادشاهمیشد سم باک ساها، در تأییداون سخنان مادرش گفت: «منم غافلگیر شدم.»
در میان رزمیکاران، مگر آنکه فردی بسیار محتاط میبود، اغلبنمیشد فنون سمی را بزدلانه و دون شأن یک رزمیکار حقیقیبنابراین میپنداشتند، از این رو به ندرت توجهی به آن نشان میدادند.
با این حال، دانش وسیع موک گیونگونتأیید درباره سموم و گیاهان در سطحی بود کهرزمیکاران تنها با مطالعهای دقیق و وقفشده حاصل میشد.
«چیزی که بیشترداره از همه عجیبه، اوندوم سطح مسخره قدرت تشخیصشه.»
پادشاه سم همواره به پسرانش گفته بود که مهمترینعجیبه امر برای کسی که فنون سمی را تمرین میکند،مهمترین پرورش حس چشایی و بویایی برای تشخیص زهر است.
در حالی که حس بویاییاست قابل پرورش بود، حس چشایینمیشد به این سادگیها رام نمیشد.
کار با سم بسیار خطرناکپادشاه بود و حتی کوچکترین اشتباهیگفت میتوانست به قیمت جان تمام شود.
بنابراین، به جای چشیدن مقادیر زیاد،پسر فرد باید مقادیر ناچیزی را میچشیدمادرش و به تدریج مقاومت ایجاد میکرد.
تسلط کامل بر طعم یک سمچیزی واحد زمان زیادی میبرد، پس تمرینمسخره حس چشایی ناگزیر به کندی پیش میرفت.
«...... یعنی ذاتیه؟»
از دیدگاه باکپسر ساگانگ، این تنهاساها توضیح ممکن بود.
موک گیونگون که تنها هفده سال داشت و حتی آموزشتأیید اصلیاش در فنون سمی نبود، چنان حس چشایی تیز وآنکه برندهای داشت که تنها میشد آن را استعدادی مادرزادی توصیف کرد.
«این واقعاًدقیق یه چیزیهحاصل واسه خودش.»
باک ساگانگ ناگهانتشخیص تیری از حسرت راقابل در قلبش احساس کرد.
حالا که فکرش را میکرد، موکساها گیونگون حتماً از طریق نشان عبور درهشدم خون شاگرد رهبر فرقه تاریک شده بود.
اگر پدرش در مراسم ورودی فرقهپسر حضور مییافت، میتوانست این پسر بااستعدادمادرش را زیر بال و پر خود بگیرد.
پدرش قطعاًدقیق تحت تأثیر چنینمیشد استعدادی قرار میگرفت.
«اگه آورده بودیمش پیشزهر خودمون، میتونست سرمایه بزرگیسادگیها واسه خاندانمون بشه... آه!»
چشمان باک ساگانگ گرد شد.
او بالاخره فهمید چرا موکساگانگ گیونگون با سه نشان رتبهتأیید برتر به دنبال پدرش آمده بود.
«حالا میفهمم چراوقفشده ارباب جوان موک میخواستبیشتر از پدرم راهنمایی بگیره.»
بانو جانگ نیز با شنیدناست سخنان باک ساگانگ سر تکاننمیشد داد: «آه... پس قضیه اینه.»
اگر کسی تا این حد عمیقاً آگاهتأیید و علاقهمند به سم بود، کاملاً طبیعیمیان مینمود که بخواهد از پادشاه سم بیاموزد.
اکنون دیداراطلاعات او منطقیباک به نظر میرسید.
«فکر میکردم وقت تلف کردنه، ولی انگار اشتباه میکردم. حتی اگهسطح شاگرد رسمی هم نشه، اگه آموزشهای شوهرم رو دریافت کنه، میتونهمیکند رابطه خوبی بین فرقه تاریک و خاندان باک ما ایجاد کنه.»
تنها مشکل این بود کهاست آیا شوهرش مایل به آموزشنمیشد این پسر خواهد بود یا خیر.
اگرچه این قانونی تعیینشده توسطپادشاه فرقه بود، اما شوهرش مردیگفت با اصول سفت و سخت بود.
زمانی که تصمیمیداره میگرفت، هرگز آنپسر را تغییر نمیداد.
در آن لحظه—
«هوووف!»
«هااا.»
وی سو-یون، شاگرد سوم رهبر فرقه، سم را کاملاًساها خنثی کرده بود و به جای مه بنفش قبلی، بخاریمگر سفید از دهان بیرون داد و سپس قامت راست کرد.
با دیدن این صحنه،حاصل باک ساگانگ نتوانست تعجبهمه خود را پنهان کند.
خنثی کردن سم در کمتراست از نیمی از یک لحظه—انرژینمیشد درونی او حقیقتاً عمیق بود.
«درست همونطور که شایعات میگفتن.»
اندکی بعد، شاگرد دوم،باک جانگ نونگاک نیز موفقپادشاه به خنثیسازی کامل سم شد.
او کمی کندتر ازحاصل وی سو-یون بود، اماهمه همچنان سرعتی قابل توجه داشت.
با دیدن این صحنه، بانو جانگ دستانش را بهرام هم کوبید و گفت: «انرژی درونی شما واقعاً خارقالعادهست. اصلاًشود فکر نمیکردم بتونین سم رو به این سرعت خنثی کنین.»
وی سو-یون در پاسخدوم به این ستایش، باسخنان فروتنی دستش را تکان داد.
«سم خاندان باک واقعاً ترسناکه.ساگانگ اگه حتی یه ذره تمرکزم روسخنان از دست میدادم، کارم سخت میشد.»
«شکسته نفسیدقیق میفرمایید. مطمئنم راحتمیشد از پسش برمیاومدین.»
«......»
از سوی دیگر، جانگدوم نونگاک در سکوت بهسخنان وی سو-یون چشمغره رفت.
غرورش خدشهدار شده بود.
او میخواست اولین کسی باشد که سمبیشتر را خنثی میکند، اما انرژی درونی هیولاوار ویهمواره سو-یون او را به جایگاه دوم رانده بود.
«لعنت!»
زخمی شدن غرورش اجتنابناپذیر بود.
او دراطلاعات مقابل زیردستانشباک مغلوب شده بود.
جانگ نونگاک با چهرهای درهمکشیدهمیشد نگاهش را از او گرفتاون و به موک گیونگون دوخت.
«...... اینبویایی پسره همزهر همچین مهارتهایی داشت؟»
او جسته وپسر گریخته گفتگوی آنهاساها را شنیده بود.
به نظر میرسید موک گیونگون بهپسر روشی متفاوت از او یا ویمادرش سو-یون سم را خنثی کرده است.
طبق گفته بانووقفشده جانگ، او ظاهراً اطلاعاتبیشتر زیادی درباره سم داشت.
«اگه اینطوربویایی باشه، حتی بیشتراست به درد میخوره.»
فرقه پیش از این ویپادشاه منگچون، یکی از مهرههای کلیدیاشگفت را از دست داده بود.
اگر این پسر همانقدر که بهپسر نظر میرسید همهفنحریف بود، میتوانست به راحتیگفت جای خالی وی منگچون را پر کند.
وی سو-یوندقیق نیز بهحاصل همان موضوع میاندیشید.
«اونم تویبویایی کار بازهر سم مهارت داشت؟»
او میخواست سطح واقعی انرژی درونی موکتأیید گیونگون را بسنجد، اما به نظر میرسید اورزمیکاران سم را به روش دیگری خنثی کرده است.
او به طورداره غیرمنتظرهای جنبه دیگری ازدوم او را دیده بود.
شاید قدرت واقعیوقفشده موک گیونگون درچیزی استعدادهای گوناگونش نهفته بود.
«...... بایدبویایی اونو متحدزهر خودم کنم.»
او ابتدا مردد بود چون موک گیونگون گروگانی از جناح عدالتمنم بود، اما اگر برادر ارشد دومش قصد جذب او را داشت،اغلب او نیز باید راهی برای کشاندن او به سمت خود پیدا میکرد.
در آن لحظه—
جانگ نونگاک، شاگرد دوم، از بانوچیزی جانگ پرسید و سعی کرد پیشقدممسخره شود: «بانو، الان میتونیم بریم تو؟»
اگرچه او کمی کندتر از ویحالی سو-یون سم را خنثی کرده بود، اماکوچکترین این موضوع در حال حاضر اهمیتی نداشت.
مهم این بود کهدوم چه کسی اول باسخنان پادشاه سم ملاقات میکند.
با سوال او، بانوباک جانگ به پسر دومش،پادشاه باک ساگانگ نگاه کرد.
«پدر گفت اگه سمحاصل رو خنثی کردین، همگیهمه با هم بیاید تو.»
«با هم؟»
«بله. عذرساگانگ میخوام، ولیدوم این خواست پدره.»
با شنیدن اینداره حرف، وی سو-یون دردوم دل نفس راحتی کشید.
اگر مجبور میشد اجازه بگیردمیشد و ابتکار عمل را از دستسطح میداد، در موضع ضعف قرار میگرفت.
اگرچه وارد شدن با هم ایدهآل نبود،قابل اما هنوز بهتر از این بود کهاشتباهی بگذارد جانگ نونگاک اول پادشاه سم را ببیند.
«چ!»
جانگ نونگاک باداره ناخشنودی زبانش راپسر در دهان چرخاند.
او میخواست اول پادشاهحاصل سم را ببیند، اماهمه حالا اوضاع پیچیده شده بود.
وی سو-یونبویایی بیتردید سعیزهر میکرد مداخله کند.
با این حال، اگر میخواستپادشاه پادشاه سم را ملاقات کند، چارهایمنم جز احترام به خواسته او نداشت.
«...... متوجه شدم.»
«ممنون که درک میکنین.»
با اینبویایی حرف، باکزهر ساگانگ پیشقدم شد.
او در ورودیپسر ساختمان فرعی ایستادساها و هشداری داد.
«همونطور که قبلاً گفتم، داخل پر از سمه.پادشاه لطفاً از تکنیک گردش چی برای تنظیم تنفسشدم استفاده کنین و نذارین سم وارد بدنتون بشه.»
«فهمیدم.»
«بله.»
«ارباب جوان موک، شما...»
«من حالم خوبه.»
«...... بسیار خب. ولی برخلاف اینجا،چیزی سمِ داخل خیلی غلیظتره، پس اگهمسخره تحملش سخت شد، باید فوراً بیاید بیرون.»
«باشه.»
همانطور که موک گیونگون پاسخ میداد، جانگ نونگاکسخنان لبهایش را کج کرد و گفت: «اگه خیلیمگر سخت شد، فقط بگو. خودم کولت میکنم میارمت بیرون.»
او به طرزیداره غیرعادی با موکپسر گیونگون دوستانه رفتار میکرد.
وی سو-یون نیز بهحاصل فکر پیشنهاد کمک افتادهمه اما سریع دهانش را بست.
او نمیخواست بر سرزهر چنین موضوعی بحثی بچگانه بارام برادر ارشد دومش راه بیندازد.
«پس، لطفاً دنبالم بیاید.»
—قیژژژ!
در باز شد وحاصل آن سه نفر بههمه دنبال باک ساگانگ وارد شدند.
به محض ورود به ساختمان فرعی،حالی ورودی دیگری را دیدند که باخطرناک مه رقیقی از سم احاطه شده بود.
دیوارهای راهرو باپسر دستههای کاه پر ازتأیید زغال پوشیده شده بود.
باک ساگانگ با مهربانی توضیح داد: «این کاهها حاویساها زغال و گیاهای دارویی دیگهای هستن که سم رورزمیکاران خنثی میکنن. بدون اونها، سم به بیرون نشت میکنه.»
سپس به دریوقفشده که به اعماق ساختمانبیشتر راه داشت اشاره کرد.
«راهرو رو دنبال کنین تا به تالار مرکزی برسین، جایینمیشد که رئیس خاندان حضور داره. هر چی جلوتر بریم سمبنابراین غلیظتر میشه، پس لطفاً گردش چی خودتون رو حفظ کنین.»
—قیژژژ!
باک ساگانگاطلاعات در راباک باز کرد.
مه بنفشدقیق غلیظی دیدگانشانحاصل را تار کرد.
با دیدن این صحنه،زهر چشمان جانگ نونگاک وسادگیها وی سو-یون گرد شد.
«اون توساگانگ داره چهدوم غلطی میکنه؟»
«سمش باورنکردنیه.»
به آنها هشدار داده شدهمیشد بود، اما انتظار نداشتند سماون تا این حد غلیظ باشد.
چگونه ممکن بود در چنین شرایطی سخن گفت؟ حتی اگر از چیخطرناک برای محافظت از بدنشان استفاده میکردند، با یک تنفس اشتباه، آنقدر مشغولزیاد خنثی کردن سمِ وارد شده به ریههایشان میشدند که نای حرف زدن نداشتند.
«لطفاً دنبالم بیاید.»
باک ساگانگ به درون رفت.
جانگ نونگاک و ویحاصل سو-یون با چهرههایی منقبضهمه به دنبالش روانه شدند.
با این حال،تشخیص موک گیونگون کاملاًحالی بیتفاوت به نظر میرسید.
—واقعاً حالت خوبه؟پسر سمش خیلی شدیدساها به نظر میاد.
حتی چونگریونگ، آن روحباک باستانی هم آنقدر نگرانپادشاه شده بود که نتوانست نپرسد.
موک گیونگون شانهایوقفشده بالا انداخت، انگار کهبیشتر هیچ اتفاقی نیفتاده است.
سم برایبویایی او هیچزهر معنایی نداشت.
خون جاریساگانگ در رگهایش، خودپادشاه زهری مرگبار بود.
تق، تق!
همانطور که در راهرویحاصل طولانی قدم میزدند، خیلیهمه زود به تالار مرکزی رسیدند.
با این حال، ورودی نهاست با تختههای چوبی، بلکه با نوعکار خاصی از سنگ مسدود شده بود.
با دیدن این صحنه،دوم جانگ نونگاک با چهرهای پرسشگرمادرش به باک سوگانگ نگاه کرد.
باک سوگانگ توضیح داد: «این اتاقپسر تهذیب مخصوصیه که برای مقاومت درمادرش برابر تکنیکهای سمی خاندان ما طراحی شده.»
«اتاق تهذیب؟»
«بله. وقتی کسی به لایه ششم یا بالاترِ تکنیک نهایی خاندان ما، یعنی [کتاباشتباهی مقدس سم شیطان موج] برسه، سمش میتونه حتی محیط اطراف رو هم ذوب کنه. واسهتدریج مقاومت در برابرش، به سنگهایی مثل این نیاز داریم که از مواد خاصی ساخته شدن.»
به عبارت دیگر، سنگ یاپادشاه چوب معمولی در برابر چنینگفت سمی به راحتی ذوب میشدند.
تکنیکهای سمی خاندانداره باک حقیقتاً فراترپسر از حد معمول بودند.
«جالبه.»
حالا میفهمید چرا استادش، رهبر انجمن آسمان و زمین،رام گفته بود که پادشاه سم باک ساها از دوتمام پادشاهی که لقب هشت ستاره را یدک میکشند، خطرناکتر است.
سم باک ساها میتوانستدوم صدها رزمیکار را درسخنان مدت کوتاهی نابود کند.
شاید حتی بیشتر.
در همان لحظه، باک سوگانگمیشد به دیوار سنگی که نقشاون در را داشت، ضربهای زد.
«پدر، نه، رئیس خاندان. من اربابحالی جوان جانگ نونگاک، بانو وی سو-یونخطرناک و شاگرد رهبر فرقه تاریک رو آوردم.»
با شنیدن حرفهای او، جانگپادشاه نونگاک و وی سو-یون باگفت دقت به در خیره شدند.
آنها بایداطلاعات او را برایساگانگ حمایت متقاعد میکردند.
این هدف مشترک آنها بود.
درست دربویایی همان لحظه، صداییاست از داخل آمد.
«هر سهتاتون اومدید تو؟»
صدا خشن و زمختباک بود، اما انرژی نهفتهپادشاه در آن عظمتی لرزهآور داشت.
حقیقتاً برازنده یکی ازحاصل پنج پادشاه، برترین اساتیدهمه انجمن آسمان و زمین بود.
جانگ نونگاک تنفسش رازهر با تکنیک گردش چیسادگیها تنظیم کرد و گفت:
«پادشاه سم، من جانگ نونگاک هستم، شاگردتأیید دوم رهبر فرقه. اومدم تا تولد یکسالگیمیان نوهتون رو تبریک بگم و ادای احترام کنم...»
«کوکوکو، ادای احترام؟داره یا اینکه اومدیدپسر دنبال تهمنده غذایی؟»
«ها؟»
«واسه دعوای جانشینیتشخیص به حمایت منحالی نیاز دارید، مگه نه؟»
«!؟»
رکگویی ناگهانی اوداره باعث شد جانگ نونگاکدوم لحظهای زبانش بند بیاید.
برخلاف سایر پادشاهان، او هرگز قبلاًچیزی با پادشاه سم صحبت نکرده بود،مسخره بنابراین انتظار چنین صراحتی را نداشت.
با این حال، جانگزهر نونگاک کسی نبود کهسادگیها به راحتی دستپاچه شود.
«هو هو هو. همونطور کهپادشاه از ارشد انتظار میره. چربزبونیگفت فایدهای نداره، نه؟ حق با شماست.»
«صداقت خوبه.»
با شنیدن صدا ازحاصل داخل، وی سو-یون باهمه عجله شروع به صحبت کرد.
«ارشد باک ساها، منزهر وی سو-یون هستم. منسادگیها رو به خاطر میارید؟»
«به خاطر بیارم؟ البته.»
«من واقعاًاطلاعات میخواستم شماباک رو ملاقات کنم.»
«کوکوکو، تودقیق هم واسه همونمیشد دلیل اومدی، نه؟»
«انکار نمیکنم.»
او هم صادقانه پاسخ داد.
با توجه به لحنباک صحبت باک ساها، به نظرساها میرسید چاپلوسی کردن بیفایده باشد.
«ارشد...»
درست وقتی وی سو-یون میخواستاست چیزی بگوید، جانگ نونگاک حرفشنمیشد را قطع کرد و پیشدستی نمود.
«ارشد، بذارید برمپسر سر اصل مطلب. لطفاًتأیید از من حمایت کنید.»
«معلومه کهاطلاعات یکراست میرهباک سر اصل مطلب.»
وی سو-یون لب پایینش رامیشد گزید و صدایش را بالااون برد تا وسط حرف بپرد.
«ارشد!»
«کافیه!»
فریاد تیزیاطلاعات از داخل اتاقساگانگ به گوش رسید.
صدای بلند باعثوقفشده شد هر دوچیزی بلافاصله دهانشان را ببندند.
پس از لحظهای،تشخیص صدای باک ساهاحالی دوباره شنیده شد.
«کسایی که میخوان جانشیندوم بشن، میذارن زبونشون جلوترسخنان از عملشون حرکت کنه.»
«منظورتون چیه؟»
«حمایت مندقیق رو میخواید،حاصل مگه نه؟»
مگر واضح نبود؟ بهزهر همین دلیل بود که بهرام بهانه جشن تولد آمده بودند.
هر دوساگانگ سر تکان دادندپادشاه و پاسخ دادند.
«ما بهاطلاعات حمایت شماباک نیاز داریم.»
«درسته.»
«کوکوکو، اگه تایید منزهر رو میخواید، عملتون روسادگیها نشون بدید، نه حرفهاتون رو.»
«...... منظورتون چیه؟»
«قصه تعریف کردن واسه من بیمعنیه. اگه رزمیکار هستید،ساها خودتون رو با قدرت ثابت کنید. اگه میخواید رئیس فرقهمگر بشید، بیاید تو و من رو از جام بلند کنید.»
با شنیدن حرفهای باکحاصل ساها، چهره جانگ نونگاکهمه و وی سو-یون درهم رفت.
آنها قبلاً شرایط ورود را برآوردهحالی کرده بودند، بنابراین فکر میکردند مسئلهخطرناک فقط متقاعد کردن از طریق گفتگو باشد.
انتظار آزمونی دیگر را نداشتند.
میدانستند باک ساها عجیب وساگانگ غریب و لجباز است، اماتأیید این دیگر فراتر از انتظاراتشان بود.
«داره قدرتدقیق رزمی ماحاصل رو میسنجه؟»
ولی حس میکردندتشخیص او دارد بیشحالی از حد دستکمشان میگیرد.
حتی اگر تکنیکهای سمی باک ساهاساها در سطح دیگری بود، آنها هنوزغافلگیر شاگردان رهبر انجمن آسمان و زمین بودند.
آنها به قدرت رزمی خودساگانگ افتخار میکردند، قدرتی که حتیتأیید بزرگان هم نمیتوانستند نادیدهاش بگیرند.
«اگه فقطدقیق بلند کردنشحاصل از جاش باشه...»
نباید خیلی سخت میبود.
با این فکر،پسر جانگ نونگاک اولساها قدم پیش گذاشت.
«پس من اول میرم، ارشد.»
«اینکه کی اول بیاد مهم نیست.چیزی اگه بتونید بیاید تو و منمسخره رو بلند کنید، ازتون حمایت میکنم.»
با شنیدن لحنتشخیص بیتفاوت او، جانگ نونگاکقابل لبهایش را کج کرد.
از آنجا که اتاق پر ازساها سم بود، هرچه کسی بیشتر آنجاغافلگیر میماند، انرژی درونیاش بیشتر تحلیل میرفت.
بنابراین، نفراطلاعات اول بودنباک مزیت داشت.
«......
یا حداقل اینطوری فکر میکنه.»
وی سو-یونساگانگ در دلشدوم پوزخند زد.
افکار او متفاوت بود.
او به انرژی درونیاش اطمینانمیشد داشت، بنابراین معتقد بود میتوانداون بیشتر از جانگ نونگاک دوام بیاورد.
با رفتن به عنوان نفر دوم،حالی میتوانست واکنش پادشاه سم را مشاهدهخطرناک کند که این به او برتری میداد.
«پس من میرم تو، ارشد.»
«کوکوکو. بیا.»
جانگ نونگاک کف دستشحاصل را روی در سنگیهمه گذاشت و فشار داد.
در ضخیمتر ازتشخیص حد انتظار بود وقابل نیاز به زور داشت.
—قرژژژ!
با باز شدنداره در، فضای داخلپسر کمکم نمایان شد.
اما درست در همان لحظه—
«هووف!»
همین که در نیمهباز شد—
«تپ!»
«آخ.»
جانگ نونگاک که داشت در راحالی هل میداد، روی یک زانو افتادخطرناک و قفسه سینهاش را چنگ زد.
«این دیگه چیه؟»
معدهاش به هم پیچیدباک و طعم خون راپادشاه در دهانش حس کرد.
سمی که ساختمان ضمیمه را پر کردهبیشتر بود به اندازه کافی قوی بود، اماتشخیصشه این یکی در سطح کاملاً متفاوتی قرار داشت.
آنقدر قوی بودتشخیص که نفس کشیدنحالی را دشوار میکرد.
«کحح.»
خون سیاهاطلاعات از دهان جانگساگانگ نونگاک بیرون ریخت.
اما او تنهاوقفشده کسی نبود که دربیشتر معرض سم قرار گرفت.
«تپ!»
وی سو-یون هم مجبور شد به حالتتأیید نیلوفر آبی بنشیند و وارد حالت مدیتیشنمیان شود تا چی خود را به گردش درآورد.
سم اینجا قابل مقایسهباک با چیزی که راهروپادشاه را پر کرده بود، نبود.
آنقدر قویدقیق بود که دستمیشد و پایش میلرزید.
«آه، پس قضیه اینه...»
باک سوگانگ کهپسر نظارهگر بود، درساها دلش نچنچ کرد.
پدرش هیچاطلاعات قصدی برای حمایتساگانگ از هیچکدامشان نداشت.
به همین دلیلوقفشده بود که وظیفهای غیرممکنبیشتر به آنها داده بود.
«لایه هفتمبویایی کتاب مقدسزهر سم شیطان موج.»
سمی که از داخل ساطع میشد، مه سم موجمادرش بود که تنها توسط کسی که به لایه هفتمفردی [کتاب مقدس سم شیطان موج] رسیده باشد، قابل انتشار است.
حتی یک استاد ترازباک اول هم نمیتوانست درپادشاه برابر آن مقاومت کند.
تنها راه مقاومت، تمرینحاصل همان تکنیک و سازگاری باعجیبه سم بود، درست مثل خودش.
اما ناگهان—
«جالبه. آزاد کردنپسر سم به شکلساها مه. تکنیکهای سمی اینجورین؟»
«!؟»
با شنیدندقیق صدا، چشمان باکمیشد سوگانگ گرد شد.
یک نفر بود کهزهر هنگام تماشای آن دوسادگیها نفر فراموشش کرده بود.
موک گیونگون،ساگانگ شاگرد رهبردوم فرقه تاریک.
«چطور ممکنه؟»
باک سوگانگ برایوقفشده لحظهای به چشمانچیزی خودش شک کرد.
هر چقدر هم که موک گیونگون درقابل مورد سم دانش داشت، فکر میکرد اواشتباهی قادر به تحمل این وضعیت نخواهد بود.
با این حال،پسر موک گیونگون آنجاساها ایستاده بود، کاملاً بیتأثیر.
«ارباب جوان موک؟ چطور...؟»
درست در همان لحظه، صداییمیشد از داخل اتاق که با مهسطح غلیظ بنفش پر شده بود، آمد.
«...... تو دیگه چی هستی؟»
«منظورت چیه؟»
«چطور میتونیاطلاعات در برابر اینساگانگ سم دوام بیاری؟»
—فووو!
مه به تدریج پراکنده شد و پیرمردی باسادگیها ناخنهای تیز و چهرهای بنفش که به حالتقیمت نیلوفر آبی روی زمین نشسته بود، نمایان شد.
او پادشاهساگانگ سم، باکدوم ساها بود.
چهره باکاطلاعات ساها پر ازساگانگ ناباوری محض بود.
حتی دو شاگرد رهبر فرقه نتوانستند دربیشتر برابر سم مقاومت کنند، اما این پسربچهتشخیصشه آنجا ایستاده بود و هیچ اثری رویش نداشت.
این کاملاًبویایی دور اززهر انتظار بود.
علاوه بر این—
«اون پسره... حتیداره از گردش چی همدوم استفاده نمیکنه، مگه نه؟»
اگر ازدقیق چی استفاده میکرد،میشد او حسش میکرد.
اما در این اتاق پر ازحالی سم، او بدون استفاده از چیخطرناک برای محافظت از خود ایستاده بود.
این یعنی اوپسر مقاومتی طبیعی درساها برابر سم داشت...
«...... تکنیکهای سمی کار کردی؟»
با شنیدن سوالوقفشده او، موک گیونگونچیزی سرش را تکان داد.
«آه، نه.»
«نه؟ پس چطورپسر میتونی چنین سمساها شدیدی رو تحمل کنی؟»
با سوال باک ساها،باک موک گیونگون با چهرهایپادشاه متعجب سرش را کج کرد.
سپس گفت: «شدید؟ این؟»
«!؟»