چپتر 459: نشانههای شوم در راه (۱)
0[تکنیک فرمانارادهای معکوس هشتکینه ژنرال الهی]
این نوعی هنر شیطانی استخفیف که از هشت طلسم برایدیگه به بند کشیدن ارواح بهره میبرد.
اگر با مهارت به کار گرفته شود، پیش از آنکه روحمیتوانست و روان کاملاً در آسمان و زمین پراکنده شوند، میتوان بهولی صورت مصنوعی—یا دقیقتر بگوییم، از طریق جادوگری—یک روح کینهتوز را احضار کرد.
اما خلقامر چنین موجودی،ممکن پیششرطی حیاتی دارد.
ضروری است که فردکینه پیش از مرگ، ارادهایقطعاً سرشار از کینه داشته باشد.
این امر قطعاً ممکن بود.
«شمشیر شبح» خشمی عمیق نسبت بهدیگری وفاداری و «موکگان» داشت، پس شرایط تبدیلدیگران شدن به روح کینهتوز را دارا بود.
با این حال، در آخرین لحظات،شمشیر تنها یک کلمه از دخترش «چونچو»، تمامداشت آن خشم را یکباره شست و برد.
تنها با نگریستن به چهرهداشته آرام او هنگام جان دادن،بود میشد این حقیقت را دریافت.
چونگریونگ بهموک آرامی پرسید:آهی «چرا... متوقف شد؟»
موک گیونگون آهی خفیف کشیداحساس و پاسخ داد: «چون دیگهحدودی نمیتونه تبدیل به روح کینهتوز بشه.»
چونگریونگ با خود اندیشید: «... خیلیشمشیر عوض شدی، فانی.» پاسخ موک گیونگونموکگان حس عجیبی را در او برانگیخت.
او زمانی یک روح کینهتوز بود که جزقطعاً خشم، احساس دیگری را درک نمیکرد، اما اکنونوفاداری تا حدودی میتوانست احساسات دیگران را حس کند.
در گذشته، موک گیونگون برای رسیدنکشید به هدفش، گردن چونچو را میزدبشه تا خشم شمشیر شبح را بیرون بکشد.
ولی حالا،عجیبی او رازمانی رها کرد.
کسی که زمانیقطعاً تهی از احساس بود،شبح آرامآرام داشت انسانتر میشد.
با این حال—
«منشی "رگهی ماه" گفت که میتونه اون تجسمداد رو متقاعد کنه. فقط بهم بگو منظورش چیه.عوض تمام حرفهای اضافی رو بریز دور، عجله کن!»
«ریو... سوول،عجیبی و تو...زمانی تو... "یون" هستی...»
پیش از این، جو تائهچئونگِ سه چشم کتابچههای راهنمای فنون ممنوعهایوفاداری در اختیار داشت که جادویی را نشان میداد که باعث میشدکلمه آن شیاطین طیفی دیوانهوار عمل کنند؛ تقریباً با این مورد یکسان بود.
اما یک مشکل وجود داشت: این کار انرژی یین موجود درشمشیر هوا را به شدت افزایش میداد که خوی کشتار آنها را بهحال جنون میکشاند، ولی بسیار فراتر از حد تصور، نیروی جادویی مصرف میکرد.
و زمانی کهگیونگون نیرو تمام میشد، آنپاسخ جنون نیز پایان مییافت.
«اجرای یه همچین طلسم گندهای،احساس قدرت جادویی وحشتناکی لازم داره. واقعاًمیتوانست میشه اینهمه قدرت رو جور کرد؟»
مقیاس آن عظیمقطعاً بود؛ پوشاندن کلشمشیر دشت مرکزی با جادو.
این فراترارادهای از قوهکینه تخیل بود.
برای دستیابی به چنین چیزی، شاید نیاز بود که بیشماردیگه ابزار جادوییِ لبریز از طلسم و دهها هزار یا حتی صدهازمانی هزار نفر از پیروان فرقه، تمام انرژی خود را تخلیه کنند.
در میان طلسمهای آرایش،زمانی جین یهرین چند علامتنمیکرد خاص را مشخص کرد.
یکی نزدیک خاندان ساچئوندانگ بودبود و دیگری دقیقاً به محل استقراروفاداری انجمن آسمان و زمین اشاره داشت.
موک گیونگونارادهای پرسید: «ایناکینه یعنی چی؟»
«نمیدونم. بعد از علامتگذاری اینخفیف چهار نقطه، نوشته بود کهدیگه اینجا به فن ممنوعه نیازه.»
«"فن ممنوعه اینجا لازمه"؟»
از آنجا که وی سو-یون درشمشیر انجمن آسمان و زمین حضور داشت،موکگان این موضوع منطقی به نظر میرسید.
ولی آن سه نقطه دیگرداشته چه؟ هیچ الگوی مشخصی وجود نداشت؛شمشیر آنها به طرز عجیبی پراکنده بودند.
«همین بود؟»
«آه! زیر اون اخطارهزمانی که میگفت فن ممنوعهنمیکرد لازمه، نوشته "شش شیطان".»
ابروی موکامر گیونگون بهممکن تندی بالا رفت.
در همان لحظه، صدایکینه چونگریونگ با لحنی سنگینقطعاً و بم طنینانداز شد.
«فانی... یادت رفته توی انجمن آسمان و زمین چه اتفاقی افتاد؟ اونجا یکی از شش شیطان به نام "پادشاه دریای مرگ" حضور داره. بین این شیاطین طیفی، سلسلهمراتبی وجود داره. اونها به دستههای هیولاهای درنده، هیولاهایمیزد عجیب، هیولاهای شیطانی، هیولاهای جادویی و هیولاهای روحانی تقسیم میشن. بالاترین رده، هیولاهای روحانی هستن. و در میان اونها، ششتاشون قدرتی نزدیک به "هیولاهای الهی" دارن. به اونها میگن "شش شیطان" یا "شش پادشاه شیطان". هر کدومراهنمای از این شش شیطان به تنهایی یه فاجعهن. و سوابق دره خون و اجساد در انجمن آسمان و زمین میگه که پادشاه دریای مرگ، یکی از شش شیطان، یعنی "سگ آسمانی دربند"، اونجا مهر و موم شده.»
در همان حال...
نگاه کردن به پایین،کینه مانند نگریستن به ورطهایقطعاً بیپایان و صخرهای بیانتها بود.
بیرون از حصار، کمیآهی پایینتر، اجساد بیشمار شیاطین طیفیچون روی هم انباشته شده بود.
در میان آنها مرد جوان عضلانیایدیگری ایستاده بود که غرق در خون سبزدیگران و سیاه، برای سرپا ماندن تقلا میکرد.
«هـاه... هـاه...»
این مرد جوان، یو موجینداشته از خاندان یو بود کهبود از این مکان محافظت میکرد.
همانطور که نفس تازه میکرد، شیاطینکشید طیفی که برای لحظهای از ترس متوقفخود شده بودند، دوباره خزیدند و جلو آمدند.
«چقدر زیادن...»
او به همراه پدرش، یوبود موجوک، نزدیک به هزار ونسبت شاید هزاران موجود را کشته بودند.
با وجود آن همه کشتار، امواج بیرحم شیاطین طیفیممکن بیوقفه به پیش میتاختند و حتی کسی مثل اوداشت را که به ندرت خسته میشد، از پا درآورده بودند.
ناگهان، غرشی مهیبگیونگون از پشت سرکشید به گوش رسید.
«بوم! بوم!»
هر صدایامر رعدآسا زمین رابود مانند زلزله میلرزاند.
پدر یو موجین با نگرانی به عقب نگاه کرد و با عجلهشبح به سمت ورودی آرایش جادویی دوید، جایی که شیاطین طیفی سعی داشتند بهلحظات داخل هجوم بیاورند، تا پس از شنیدن آن غرش جلوی آنها را بگیرد.
«خیلی زود بیدار شد.»
پدرش همین چند لحظهزمانی پیش به سختی اونمیکرد را آرام کرده بود.
حالا دوباره بیدارقطعاً شده بود وشمشیر این نگرانکننده بود.
در حالت عادی، این مشکلی ایجاد نمیکرد،امر اما پدرش نیز از نبرد با انبوه هیولاهانسبت در کنار پسرش خسته و فرسوده شده بود.
«بوم!»
«غرررش!»
غرش طنینانداز شد و هیولاهایی که متوقف شده بودند،عمیق حالا در پاسخ نعره میکشیدند و گویی با فریادحال آن غول انرژی گرفته باشند، به جلو یورش بردند.
«راررر!»
«کهکهکهکهکه!»
«کاکاکاکاکا!»
شیاطین طیفیِ یورشبرنده دوباره شتاببود گرفتند و یو موجین اهرم چرخشیوفاداری روی عتیقهی دست راستش را پیچاند.
«قیژژژژژ!»
«شوووو!»
بخار سفیدی از تمامزمانی بدنش که اکنون هالهاینمیکرد سیاه گرفته بود، بلند شد.
با اینکه خسته بود، اگر نمیتوانستشمشیر آنها را متوقف کند، مکانی کهموکگان خاندانش از آن دفاع میکردند بیدفاع میماند.
مشتمش راارادهای گره کردکینه و تاب داد—
«آخخخ!»
دردی تیز در قلبش که هنوز دردرک حال بهبود بود پیچید و در حالی کهگذشته قفسه سینهاش را چنگ زده بود، تلوتلو خورد.
با استفاده از اینممکن فرصت، هیولاهای شیطانی وخشمی جادوییِ ردهبالا همزمان حمله کردند.
«رااااررر!»
«کااااا!»
«لعنت!»
یو موجین به سختیممکن درد قلبش را تحملخشمی کرد و مشتش را کوبید.
فشار باد عظیم ناشی ازداشته مشت او، هیولاهای شیطانی وبود جادویی مهاجم را در بر گرفت.
«کا-پاک-پاک-پاک-بوم!»
درست زمانی که فکر میکرد آنها را عقب رانده است،حدودی یک هیولای جادویی از میان گرد و غبار بیرون زد،بیرون او را گرفت و دیوانهوار به سمت دیواره کوه یورش برد.
«کرررررگ!»
«اوغغغ!»
یو موجین محکم بهآهی دیواره کوه کوبیده شد، اماچون دوباره به عقب پرتاب شد.
همانطور که به عقب رانده میشد،دیگری سایهای سیاه ضربهای الهی به سمتاحساسات ورودی باز شدهی آرایش شلیک کرد.
«هوف... هوف...»
یو موجوک که خیس عرق شده بود، ستون چوبی حکاکیشدهدیگه با متون مقدس قرمز را گرفت و در حالی کهبرانگیخت به ورطه پایین خیره شده بود، نفسش را آرام کرد.
«گرررر...»
«لعنتی.»
نور آبیارادهای درخشانِ تهکینه دره ضعیف نمیشد.
برعکس، قویتر میشد.
این میتوانستعجیبی بدترین نتیجهزمانی را رقم بزند.
«قروچ!»
یو موجوک نفس عمیقی کشید؛داشته بدنش تیره شد و بخاربود شروع به برخاستن از او کرد.
با جمع کردن قدرتش، ستونخفیف چوبی دارای کتیبههای قرمز رادیگه به سمت ورطه پرتاب کرد.
«پـــانـــگ!»
ستون چوبی لایههای هوا رابود شکافت و هر جا کهنسبت عبور میکرد، امواج قدرتمندی ایجاد مینمود.
اما پیش ازسرشار آنکه حتی بتواند بهامر نقطهای کوچک تبدیل شود—
«رااااااااارررگ!»
نور آبی با غرشی وحشتناک فوراندیگری کرد و تندبادها و فشار طوفانیاحساسات را از صخره به عقب راند.
همراه با آن، ناپدید شدنیبود رخ داد؛ به طوری کهنسبت ستون پیش از برخورد محو شد.
«پسسست!»
«گندش بزنن!»
چهره یو موجوک درهم رفت.
مهر وامر مومِ این موجودبود ممکن بود بشکند.
ناگهان—
«به نظر میاد حتی خاندانخفیف یو هم جلوی تعداد زیاددیگه کم میاره. انسانها فقط انسانن دیگه.»
«لرز!»
یو موجوک به سرعت به سمت صدا برگشت و پیکرینسبت را دید که در ردای مرگ (کلاه حصیری با پرده سیاه)تنها پوشیده شده بود و دستانش را پشت کمرش قفل کرده بود.
با وجود خستگی، متوجهکینه نزدیک شدن آنها نشدهقطعاً بود؟ این غافلگیرش کرد.
اما شوکهکنندهتر، نام پسرش،آهی یو موجین بود کهداد در ذهنش جرقه زد.
«موجین...»
آیا پسرش شکست خورده بود؟
«چک!»
زمانی که آن پیکرِ پوشیده درکشید پرده، شمشیری از کمر کشید و باخود پوزخند نزدیکتر شد، یو موجوک مبهوت ماند.
«خسته نباشی. حالابرانگیخت اجازه هست پادشاه نیرویدرک عظیم رو آزاد کنم؟»