---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 516: داستان فرعی: شعله‌های ورطه (1) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 516: داستان فرعی: شعله‌های ورطه (1)

0

«اون مال پسر منه!»

شخص دیگری از‌یاد​ میان فضای دریده‌شده ظاهر‌پیشنهادی​ شد و نهیب زد.

ژنرالی تنومند با ریشی جوگندمی که‌غلطی​ چیزی شبیه به ماکت کوچکی از‌مونده​ یک بتکده را در دست داشت.

با دیدن او، هانگ هه‌آ گوشه‌ی لبش را کمی‌یاد​ بالا برد و با هر دو دست به دو‌بکنی​ چرخ آتشینی که به‌شدت می‌چرخیدند اشاره کرد و گفت:

«پس بالاخره‌واسه​ اومدی. میدونستم‌پیشنهادی​ پیدات میشه.»

«میدونستی میام؟ حرومزاده!»

درست زمانی که ژنرال تنومند قصد داشت با غرشی به‌حرف​ جلو یورش ببرد، دسته‌ی «نیزه‌ی سه‌شاخه نابودگر روح» راهش را‌اینجا​ سد کرد. ژنرال ابرو در هم کشید و اعتراض کرد:

«داری چه غلطی می‌کنی؟»

«هنوز جای حرف‌همین​ باقی مونده. میشه با‌الان​ زبون خوش حلش کرد.»

«چی؟ این‌همه راه‌یاد​ کوبیدیم اومدیم تا‌همین​ اینجا، چه حرفی...»

«یادت رفته‌ابرو​ مسئول این ماجرا‌داری​ کیه؟ لی جونگ.»

با شنیدن این کلمات، ژنرال تنومند که‌هنرهای​ آماده بود نارضایتی‌اش را ابراز کند، به مرد‌دارم​ سیاه‌پوش خیره شد و گامی به عقب برداشت.

چشمان هانگ هه‌آ‌همین​ با دیدن این‌دارم​ صحنه برقی عجیب زد.

مرد سیاه‌پوش که لحظه‌ای سر برگردانده و‌پیشنهادی​ متوجه این نگاه نشده بود، نیزه‌اش را پایین‌دنیای​ آورد، دوباره به هانگ هه‌آ نگریست و گفت:

«هانگ هه‌آ. کاری ندارم اصل و نوبت چیه، ولی تو هم یه نامیرایی که‌خوش​ هنرهای جاودانگی رو یاد گرفتی. واسه همین یه پیشنهادی برات دارم. کاری که الان‌جونگ​ می‌خوای بکنی خیلی خطرناکه و دنیای فانی رو به گند می‌کشه. همین‌جا تمومش کن.

اگه این کارو‌نوبت​ بکنی، از بدترین‌نامیرایی​ مجازات قسر در میری.»

با شنیدن این حرف‌ها،‌پیشنهادی​ هانگ هه‌آ شکمش را گرفت‌بکنی​ و قهقهه‌ای مستانه سر داد.

«هاهاهاها! از مجازات در برم؟ اگه انقدر بی‌خیال‌برات​ بودم که به همین راحتی بیخیال بشم، از‌فانی​ همون اول پام رو تو دنیای فانی نمی‌ذاشتم.»

«تمرین دائو و جاودانگی یعنی‌داری​ دل کندن از تمام تعلقات دنیوی.‌باقی​ می‌خوای بگی بیخیال این قضیه نمیشی؟»

«حرفت بوی ریاکاری میده. مگه‌ولی​ یکی نبود که این‌همه راه اومد‌واسه​ تا گنج پسرش رو پس بگیره؟»

منظور از «آن‌همین​ یک نفر»، همان‌دارم​ ژنرال تنومند بود.

مرد سیاه‌پوش با شنیدن سخنان هانگ‌همین​ هه‌آ که مو لای درزش نمی‌رفت،‌بکنی​ زبانش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد.

ژنرال تنومند که دید‌اعتراض​ زبان خوش کارگر نیست،‌هنوز​ جلو آمد و گفت:

«واقعاً فکر کردی میشه با حرف‌نامیرایی​ زدن حلش کرد؟ بیا وقت رو تلف‌پیشنهادی​ نکنیم و زودتر کارش رو تموم کنیم.»

«گفتم صبر کن.»

«ها؟»

«کجاست؟»

«اگه منظورت اونه... آه!»

ژنرال تنومند که منظور مرد‌برات​ سیاه‌پوش را دریافته بود، ماکت کوچک‌خطرناکه​ بتکده را در دستش بالا گرفت.

به‌طرز عجیبی، صدای کوبش‌گرفتی​ ضعیفی از درون بتکده‌ی‌برات​ کوچک به گوش می‌رسید.

مرد سیاه‌پوش لب‌هایش را‌اعتراض​ تر کرد و دوباره‌هنوز​ رو به هانگ هه‌آ گفت:

«اگه اصرار داری، چاره‌ای‌چیه​ نیست جز اینکه جور‌جاودانگی​ دیگه‌ای باهات تا کنیم.»

«می‌خوای اون ابهتی که‌پیشنهادی​ یه زمانی زمین و‌می‌خوای​ آسمون رو می‌لرزوند نشونم بدی؟»

«آه. الکی دور بر ندار.‌واسه​ فکر کردی چون چهارتا گنج‌الان​ خطرناک دستته می‌تونی حریف من بشی؟»

«باید ببینیم چی میشه.»

«تا لحظه آخر هم دست‌ولی​ از اعتمادبه‌نفس کاذبت برنمیداری. ولی‌گرفتی​ مگه دنبال یه چیزی نمیگشتی؟»

با شنیدن سوال مرد‌پیشنهادی​ سیاه‌پوش، هانگ هه‌آ شانه‌ای‌می‌خوای​ بالا انداخت و پاسخ داد:

«خب، همین‌جاودانگی​ الان می‌خواستم‌گرفتی​ به دستش بیارم.»

«مطمئنی؟ فکر کردی به همین راحتیه؟ اگه‌می‌کنی​ یکی زودتر چیزی که دنبالشی رو دزدیده‌خوش​ باشه، دیگه نمی‌تونی مهر پدرت رو بشکنی.»

با شنیدن این‌نوبت​ حرف، نگاه هانگ‌نامیرایی​ هه‌آ لحظه‌ای تیز شد.

و آن نگاه تیز، به‌برات​ سمت ژنرال تنومند که پشت‌خیلی​ سر مرد سیاه‌پوش ایستاده بود، چرخید.

یا دقیق‌تر بگوییم،‌یاد​ به سمت ماکت بتکده‌ای‌پیشنهادی​ که در دست داشت.

با دیدن این‌کشید​ صحنه، گوشه‌ی لب‌غلطی​ مرد سیاه‌پوش بالا رفت.

«پس اونقدرها هم پرت نیستی.»

«شماها چطوری آخه...»

«اولین اصل تاکتیک جنگی اینه‌واسه​ که چیزی که دشمن لازم داره‌می‌خوای​ رو زودتر از خودش گیر بیاری.»

این اتفاق غیرمنتظره بود و چهره‌ی‌غلطی​ هانگ هه‌آ که تا پیش از‌مونده​ آن مملو از خونسردی بود، درهم رفت.

گمان می‌کرد آن‌ها فقط روی‌ولی​ دستگیری او تمرکز خواهند کرد،‌گرفتی​ اما حریف واقعاً دست‌کم گرفتنی نبود.

«واسه بیدار کردن پادشاه نیروی عظیم که با‌می‌خوای​ سنگ کشتار مهر و موم شده، به گنجینه‌ی بزرگ‌تمومش​ اهریمنی روباه نه دم طلایی نیاز داری، مگه نه؟»

«پس می‌خوای معامله کنی؟»

«این معامله نیست.»

بوم! وونگ!

همین که مرد سیاه‌پوش ته نیزه‌اش را‌الان​ بر زمین کوبید، موجی از ضربه برخاست‌گند​ و حرارت را به هر سو راند.

حتی گدازه‌های در‌یاد​ حال جریان نیز‌همین​ به تلاطم افتادند.

با حس کردن هاله‌ی‌اعتراض​ عظیم مرد سیاه‌پوش، چشمان هانگ‌جای​ هه‌آ پر از احتیاط شد.

هرچند چهره‌اش زیر ردای‌چیه​ سیاه پنهان بود، اما‌جاودانگی​ هانگ هه‌آ هویتش را می‌دانست.

حریف یکی از‌همین​ بزرگترین اساتید در‌دارم​ میان نامیرایان باستانی بود.

اگرچه برگ‌های برنده‌ای مانند گنجینه‌ی «چرخ آسمان‌پیشنهادی​ و زمین» را در اختیار داشت، اما‌خطرناکه​ تضمین پیروزی در یک نبرد رودررو دشوار بود.

مرد سیاه‌پوش خطاب‌کشید​ به هانگ هه‌آ که‌می‌کنی​ عصبی شده بود، گفت:

«این آخرین پیشنهادمه. اگه تمام گنجینه‌هایی‌نامیرایی​ که دزدیدی رو پس بدی، منم‌همین​ روباه نه دم طلایی رو بهت میدم.»

«چی؟»

هانگ هه‌آ‌جاودانگی​ از این پیشنهاد‌واسه​ غیرمنتظره اخم کرد.

فکر می‌کرد حریف با قدرت تمام حمله خواهد کرد، چرا که‌باقی​ هم کارتی را که هانگ هه‌آ می‌خواست در دست داشت و‌یادت​ هم استادی بی‌همتا بود؛ اما این پیشنهاد فراتر از انتظاراتش بود.

به نظر می‌رسید این موضوعی نبود که‌هنرهای​ بر سر آن توافق کرده باشند، چرا که‌دارم​ ژنرال تنومند نیز نتوانست حیرتش را پنهان کند.

«داری چه پرت و‌پیشنهادی​ پلایی میگی؟ روباه نه دم‌بکنی​ طلایی رو بدیم به اون؟»

در حالی که‌یاد​ او اعتراض می‌کرد، مرد‌پیشنهادی​ سیاه‌پوش آرام زمزمه کرد:

«باید از خیرِ‌کشید​ کوچیک بگذریم تا‌غلطی​ به خیرِ بزرگ برسیم.»

آیا واقعاً این‌نوبت​ مسئله‌ای بود که به‌هنرهای​ این شکل حل شود؟

اگر روباه نه دم طلایی تحویل داده می‌شد،‌می‌خوای​ پادشاه نیروی عظیم که می‌توانست بلایی آسمانی برای‌همین‌جا​ دنیای فانی باشد، از مهر و مومش آزاد می‌گشت.

در آن صورت، شیاطین‌گرفتی​ دون‌رتبه دوباره سرکشی می‌کردند و‌دارم​ به دنیای فانی آسیب می‌رساندند.

هرچقدر هم که‌کشید​ گنجینه‌ها مهم بودند، این‌می‌کنی​ کار ریسک زیادی داشت.

«این دیگه زیادی...»

«بس کن لی جونگ. من وظیفه دارم اون گنجینه‌ها‌بکنی​ رو پس بگیرم. چیزایی که اون دزدیده، بیشتر از‌اگه​ آزاد شدن پادشاه نیروی عظیم نظم طبیعت رو بهم می‌ریزن.»

این گفتگو به گوش هانگ هه‌آ‌همین​ نمی‌رسید، چرا که مرد سیاه‌پوش صدا‌بکنی​ را با قدرت نامیرایی مسدود کرده بود.

با این حال، هانگ هه‌آ‌داری​ نیز می‌توانست تشخیص دهد که‌حرف​ نظرات آن‌ها با هم اختلاف دارد.

لب‌های هانگ‌اصل​ هه‌آ لرزید‌چیه​ و گفت:

«پیشنهادت خیلی وسوسه‌کننده‌ست.»

«دارم بهت رحم می‌کنم که این پیشنهاد‌پیشنهادی​ رو میدم، اونم فقط چون یه زمانی می‌خواستی‌دنیای​ تو مسیر جاودانگی قدم بذاری. پس شکرگزار باش.»

«هیچ جای شکری نداره.»

«چی؟»

«فکر کردی نمی‌دونم می‌خوای آتیش رو زود خاموش کنی‌بکنی​ چون جنگیدن اینجا تاثیر بدی رو دنیای فانی می‌ذاره؟ استفاده‌کارو​ از حرکتی با نیت به این تابلویی، واقعاً دردسر داره.»

غررر!

با شنیدن سخنان‌کشید​ هونگ هه‌آ، خلق‌وتوی‌غلطی​ مرد سیاه‌پوش درهم رفت.

در حقیقت، او قصد داشت آن حرام‌زاده را آرام کند و‌واسه​ گنجینه‌ها را پس بگیرد، سپس پاگودا را نابود سازد تا روباه نه‌دم‌گند​ طلایی را از میان بردارد و مانع رسیدن او به خواسته‌اش شود.

اما حتی‌واسه​ این کار‌پیشنهادی​ نیز آسان نبود.

«بخاطر اینه که یه‌گرفتی​ شیطان دون‌پایه‌ست که هنرهای جاودانگی‌دارم​ رو یاد گرفته؟ خیلی باهوشه.»

همان‌طور که آن حرام‌زاده گفته بود، او نیز‌هنوز​ می‌خواست از نبرد بی‌محابا پرهیز کند، چرا که‌این‌همه​ پیامدهای سنگینی برای دنیای فانی در پی داشت.

اما اکنون در‌نوبت​ نظر گرفتن آن‌نامیرایی​ بی‌معنی به نظر می‌رسید.

شاید بهتر بود هرچه سریع‌تر مردی‌دارم​ را که به خاطر روباه نه‌دم طلایی‌فانی​ نمی‌توانست بی‌محابا حرکت کند، تحت کنترل درآورد.

«اصرار داری حرکت اشتباهی بکنی. لی جئونگ.‌پیشنهادی​ اگه سعی کرد بهم ضدحمله بزنه، پاگودا رو‌دنیای​ نابود کن و روباه نه‌دم طلایی رو بکش.»

«حروم‌زاده!»

مرد سیاه‌پوش با شنیدن‌چیه​ فریاد تا حدی دستپاچه‌ی‌جاودانگی​ هونگ هه‌آ، پوزخندی زد.

«باید پیشنهاد‌واسه​ رو با‌پیشنهادی​ خوشی قبول می‌کردی.»

وووش!

مرد سیاه‌پوش نیزه سه‌شاخه نابودگر روح را بالا‌هنوز​ برد، نوک آن را به سمت هونگ هه‌آ‌این‌همه​ نشانه رفت و سپس به جلو پرواز کرد.

پیکر مرد سیاه‌پوش‌نوبت​ هنگام شکافتن هوا به‌هنرهای​ چندین تصویر تقسیم شد.

درست در همان لحظه بود.

بوم!

پیکر مرد سیاه‌پوش که به سوی هونگ‌می‌کنی​ هه‌آ یورش می‌برد، ناگهان در ستونی از‌خوش​ نور که از زمین فوران کرد، گرفتار شد.

مرد سیاه‌پوش سعی کرد با چرخاندن‌نامیرایی​ نیزه سه‌شاخه نابودگر روح که با قدرت‌پیشنهادی​ جاودانه آمیخته بود، آن را درهم بشکند.

اما لحظه‌ای که نیزه را چرخاند،‌دارم​ بخشی که از میان ستون نور گذشت‌فانی​ ناپدید شد و سپس دوباره پدیدار گشت.

با دیدن این پدیده عجیب،‌واسه​ مرد سیاه‌پوش دندان‌هایش را به‌الان​ هم سایید و فریاد زد:

«حروم‌زاده، حتی گنجینه‌کشید​ ملاقه طلایی اصل‌غلطی​ نخستین رو هم دزدیدی؟»

ملاقه طلایی اصل نخستین.

این یکی از سه گنجینه «راه سه جاودانه» بود،‌بکنی​ گنجینه‌ای که می‌توانست فضای اطراف اجراکننده را کاملاً مهر و‌کارو​ موم کند و سپس آن را به مکان دلخواه بفرستد.

قدرت آن چنان مطلق بود که حتی قوی‌ترین‌برات​ جاودانه‌ها نیز اگر توسط آن مهر و موم می‌شدند،‌گند​ تا مدت‌ها قادر به فرار از فضای قطع‌شده نبودند.

این امر ممکن‌کشید​ بود صدها یا هزاران‌می‌کنی​ سال به طول انجامد.

فرار از آن تا زمانی که‌نامیرایی​ قدرت جاودانه موجود در ملاقه طلایی‌همین​ اصل نخستین به پایان نمی‌رسید، دشوار بود.

هونگ هه‌آ‌واسه​ پوزخندی به‌پیشنهادی​ مرد سیاه‌پوش زد.

«فکر کردی هیچ احتیاطی در برابر‌همین​ تعقیب‌کننده‌ها نمی‌کنم؟ انتظار داشتم حداقل یه‌بکنی​ جاودانه بفرستن که بتونه جلوم وایسه.»

«یه شیطان دون‌پایه که از عقلش‌غلطی​ استفاده می‌کنه، هان. ولی تو هم‌مونده​ یه چیزی رو نادیده گرفتی. لی جئونگ!»

مرد سیاه‌پوش با‌نوبت​ عجله ژنرال تنومند‌نامیرایی​ را صدا زد.

هدفش تهدید او با‌پیشنهادی​ پاگودایی بود که روباه نه‌دم‌بکنی​ طلایی را در خود داشت.

اما درست در همان لحظه،

بنگ!

ستون نور باریک‌نوبت​ شد و به‌نامیرایی​ درون فضا مکیده شد.

در حالی که مرد سیاه‌پوش به همراه‌الان​ ستون نور در آنی ناپدید می‌شد، هونگ‌گند​ هه‌آ خطاب به ژنرال تنومند فریاد زد:

«هوی! لی جئونگ! اگه حتی‌واسه​ یه خش بندازی رو اون پاگودا،‌می‌خوای​ باید آماده باشی همین‌جا نابود بشی.»

با این فریاد، ژنرال‌اعتراض​ تنومند تردید کرد و‌هنوز​ دست از کار کشید.

چرا که انرژی عظیمی از هونگ هه‌آ‌هنرهای​ ساطع می‌شد و با شدت گرفتن حرارت محیط،‌دارم​ حتی او نیز تحت تأثیر قرار گرفته بود.

هونگ هه‌آ خطاب به‌پیشنهادی​ ژنرال تنومند که مقهور هاله‌ی‌بکنی​ او شده بود، ادامه داد:

«پاگودا رو رد‌یاد​ کن بیاد. اگه بدی،‌پیشنهادی​ می‌فرستمت بری پی کارِت.»

«فکر کردی‌ابرو​ به خواسته‌هات‌اعتراض​ تن میدم؟»

«مجبوری. گنجینه چرخ آسمان و زمین‌نامیرایی​ و نژا جدانشدنی هستن. اگه گنجینه‌همین​ رو نبری، نژا هیچ‌وقت بیدار نمیشه.»

«حروم‌زاده...»

«پاگودا رو بده.‌یاد​ وگرنه چرخ آسمان و‌پیشنهادی​ زمین رو نابود می‌کنم.»

با این تهدید، ژنرال تنومند مکثی‌غلطی​ کرد، سپس چشمانش را بست که‌مونده​ گویی شکست را پذیرفته و آهی کشید.

هونگ هه‌آ‌اصل​ با دیدن این‌ولی​ صحنه پیروزمندانه گفت:

«انتخاب عاقلانه‌ای بود.»

سپس دستش را دراز کرد.

«نزدیک نیا،‌ابرو​ فقط پاگودا‌اعتراض​ رو پرت کن.»

با این درخواست، ژنرال تنومند‌ولی​ سرانجام مدل پاگودایی را که‌گرفتی​ در دست داشت، پرتاب کرد.

هونگ هه‌آ‌واسه​ با لبخندی‌پیشنهادی​ آن را گرفت.

نمی‌توانست خوشحال نباشد، چرا‌گرفتی​ که همه چیز طبق میل‌دارم​ او به خوبی پیش می‌رفت.

هونگ هه‌آ قدرت جاودانه را به‌غلطی​ پاگودای در دستش تزریق کرد و‌مونده​ با صدایی سرشار از قصد کشتن گفت:

«صدام رو می‌شنوی، روباه هرزه؟ بالاخره تقاص کارایی که کردی‌گرفتی​ رو پس میدی. اگه می‌خوای جونت رو حفظ کنی، بهتره‌خطرناکه​ گنجینه بزرگ شیطانیت، یعنی مهره روح روباه رو تحویل بدی.»

با این‌واسه​ حرف‌ها، هیچ صدایی‌برات​ از پاگودا نیامد.

از آنجا که قدرت جاودانه‌اش را متمرکز کرده‌برات​ بود، باید می‌توانست داخل را بشنود، اما تنها‌فانی​ چیزی که به گوش می‌رسید صدای کوبیدن بود.

به نظر می‌رسید‌کشید​ زن روباه ناامیدانه‌غلطی​ سعی دارد بیرون بیاید.

اما بی‌فایده بود.

تا آنجا که او می‌دانست، تنها‌دارم​ یک موجود تا به حال توانسته‌دنیای​ بود از پاگودای لی جئونگ فرار کند.

«میمون سنگی.»

هیچ موجود دیگری‌کشید​ هرگز از این‌غلطی​ پاگودا نگریخته بود.

در نهایت، اگر‌نوبت​ نمی‌خواست بمیرد، چاره‌ای‌نامیرایی​ جز تسلیم نداشت.

«بذار ببینم‌واسه​ زن روباه چطور‌برات​ داره تقلا می‌کنه.»

هونگ هه‌آ قدرت جاودانه‌اش را متمرکز کرد و‌برات​ چشمش را به بخشی از پاگودا که کلمه‌فانی​ «دیدن» بر آن حک شده بود، نزدیک کرد.

آنگاه توانست‌ابرو​ درون پاگودای کوچک‌داری​ را ببیند، و...

«آااای! روباه هرزه‌ی لعنتی!»

او ژنرال تنومند را دید‌برات​ که غرق در خون، با‌خیلی​ مشت‌های خالی به دیوارهای پاگودا می‌کوبید.

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

درست در همان لحظه،

وووش!

یکی از دو چرخِ «چرخ آسمان و زمین» که در کنارش‌خطرناکه​ بود، با صدای اصطکاک در هوا چرخید و راه کسی را‌قسر​ که از پشت قصد حمله به هونگ هه‌آ را داشت، سد کرد.

آن شخص،‌جاودانگی​ همان ژنرال‌گرفتی​ تنومند بود.

«تو؟»

«آه. اون‌اصل​ همه نقش بازی‌ولی​ کردن بیخودی بود.»

«!؟»

صدای زنی‌جاودانگی​ از دهان ژنرال‌واسه​ تنومند خارج شد.

به زودی، ظاهر ژنرال تنومند موج‌غلطی​ برداشت، موهایش طلایی شد، خطوط چهره‌اش ظریف‌زبون​ گشت و به شکل زنی زیبا درآمد.

با دیدن این صحنه، هونگ هه‌آ‌نامیرایی​ با چهره‌ای که به شدت درهم‌همین​ رفته بود، صدایش را بالا برد.

«روباه هرزه!»

ناولها | novelha.net