چپتر 42: ارباب جانگجو (۱)
0مردی ملبس به ردای سرمهای، در حالی که محفظهای ازشیطانی جنس خیزران بر پشت داشت، در فاصلهای نه چندان دورکنند از عمارت «فرقه شمشیر یونموک»، با طلسمی در دست قدم میزد.
پررر، پررر!
همانطور که ایستاده بود، سایهای عظیم با بالهایشبیه گشوده در اطرافش پدیدار شد و به تدریجبست کوچک شد، گویی که بر زمین فرود میآمد.
«گوجو، پیداش کردی؟»
با شنیدن این کلمات، سایه عقابیعادی که اکنون کوچک شده بود، سرشارواح را به علامت منفی تکان داد.
مرد که گیج شده بود، با دستش که حالتیتیغه شبیه تیغه چاقو داشت، به نقطهای در هوا اشارهتمرکز کرد و چشمانش را بست تا بر چیزی تمرکز کند.
سرانجام، باتکان اخمی بر چهرهگیج چشمانش را گشود.
'این دیگه چیه؟'
او نمیتوانست آنچهمیگرفت را که گوجوعادی دیده بود، درک کند.
به نظر میرسید تمام عمارت در مهحالتی غلیظی فرو رفته است، که پدیدهای غیرعادیکرد بود. چنین اتفاقاتی به سادگی رخ نمیدادند.
این نوعی قلمرو اشباح بودگیج که از افکار نیرومند یکچاقو «روح سرگردان» سطح بالا نشأت میگرفت.
'... اینگیج قضیه اصلاًحالتی عادی نیست.'
قلمرو اشباح چیزی شبیه به حصار یا سد درهنرهای هنرهای شیطانی بود. تنها ارواح سرگردانی که حداقل دردامنهای سطح «روح سبز» بودند، میتوانستند چنین دامنهای ایجاد کنند.
نگرانی مردتکان از همینمرد حقیقت سرچشمه میگرفت.
'حالا باید چه غلطی بکنم؟'
او قصد داشت دشمن را از بیرون تحت نظر بگیرد، اما کار دشوار شدهچیزی بود. حتی «ساک»، آن تهذیبگر شیطانی که مهارتهایش در هنرهای سیاه تقریباً با اونظر برابر بود، گیر افتاده بود؛ بنابراین نزدیک شدن با استفاده از طلسمها بسیار پرخطر بود.
علاوه بر این، «پاویون سایه شبح» خشمنیست بانوی ارشد (مادربزرگ) را برانگیخته بود وحداقل ورود به آنجا غیرممکن به نظر میرسید.
«هوم.»
در حالی که در افکارش غرق بود، متوجه مرد جوانی شدنقطهای که ظاهراً مست بود و در حالی که بازو در بازویچهره زنانی که به نظر میرسیدند روسپی باشند انداخته بود، تلوتلو میخورد.
مرد جوانِ لایعقل، ناگهان بالا آوردتیغه و روی زمین ولو شد. زنانچشمانش همراهش تلاش کردند او را بیدار کنند.
«وای خدای من!»
«ارباب موک؟ ارباب موک؟ مگه قراردستش نبود بریم خونه استراحت کنیم؟ قولهوا دادید جاهای دیدنی رو نشونمون بدیدا.»
«ممم...»
زنان که مدام تکانش میدادند، نگاهیتیغه به اطراف انداختند و سپس شروعچشمانش به گشتن جیبهای مرد جوان کردند.
با دیدن اینمیگرفت صحنه، لبخند محوی برنیست لبان مرد نقش بست.
بر اساس «اصول یین و یانگ»، پایینترین رتبه در میان ارواحنقطهای سرگردان، «روح قرمز» است؛ نوعی روح زمینگیر که تنها میتواند باعثچهره ایجاد مورمور شدن پوست یا سرمای خفیفی در موجودات زنده شود.
«گو چان» به دلیل میل شدیدش به نمردن، کینههایشهوا و انرژی مرگی که توسط «موک گیونگون» به اواخمی تزریق شده بود، به یک روح سرگردان تبدیل شده بود.
او در پایینترینمیگرفت رتبه، یعنی روحعادی قرمز قرار داشت.
از آنجا که تازه به یک روح سرگردان تبدیل شدهچاقو بود، هیچ چیز نمیدانست. حتی درک نمیکرد که چگونه بایدسرانجام کسی را تسخیر کند یا این کار چه عواقبی دارد.
تنها به لطف راهنماییهای «چونگریونگ» بوددستش که توانست به تدریج کنترل بدنهوا «ها چائهرین» را به دست بگیرد.
با سرکوب کردن نفسِ صاحبشبیه بدن، تکههایی از خاطرات اواشاره به ذهن گو چان نفوذ کرد.
اتاقی آغشته به خون.
قلبی مالامال از کینه.
[پدربزرگ؟ واقعاً ممکنه مرده باشه؟ پدربزرگ یکی ازشبیه چهار قاتل بزرگ دشت مرکزی بود، مهمان کشتاربست خون. بلند شو. تو نمیتونی بمیری. بلند شو!]
[جایگاه رهبر فرقه خالی مونده و اونهاچاقو از من میخوان که "صد روز، صدچیزی کشتار" رو انجام بدم؟ این دیگه چه مزخرفیه؟]
[فقط انجامش بده! انجامش بده!]
[پدربزرگ... من قطعاً جایگاه توگیج رو میگیرم و انتقامت روچاقو میگیرم. مهم نیست کار کی بوده.]
با جذب خاطرات ها چائهرین، او دریافت کهشبیه رهبر فرقه ناگهان به قتل رسیده و «فرقه کشتارچیزی خون» را در هرجومرج داخلی شدیدی فرو برده است.
ها چائهرین در حال انجام مأموریتتیغه «صد روز، صد کشتار» بود تاچشمانش بتواند رهبر فرقه کشتار خون شود.
'پس ماجرا این بود؟'
این موضوع بسیار تعجبآور بود.
رهبر فقید فرقه، که لقب یکی از چهار قاتل بزرگ رانقطهای یدک میکشید، استادی بود که به اوج هنرهای رزمی رسیده و نرخگشود موفقیت ترورهایش تقریباً کامل بود. چنین قاتل قدرتمندی ناگهان کشته شده بود.
از خاطرات ها چائهرین مشخص بود که هم اوهوا و هم دیگران در خفا شک داشتند که این کارچهره ممکن است کار یکی دیگر از چهار قاتل بزرگ باشد.
اگر چنین بود، انتقامقضیه گرفتن برای فرقه کشتارحصار خون میتوانست بسیار چالشبرانگیز باشد.
البته، این مشکل آنها بود.
گو چان باداد درماندگی میخواست ایندستش مسئله را حل کند.
«ارباب...»
«بله؟»
«توروخدا، منوتکان از اینمرد بدن بیارید بیرون.»
- لرززز!
حتی وقتی صحبت میکرد،حالتی لرزش و مورمور شدننقطهای را روی بازوهایش حس میکرد.
این به خاطر صدای خودش بود. هر کسی ممکن استشیطانی یک بار تصور کند که روح شدن چه حسی دارد، امانگرانی تجربه واقعی آن برای گو چان بیش از حد سنگین بود.
«اگه بیارمت بیرون، بایدمرد همون لحظه کار اونشبیه زن رو تموم کنم.»
«...»
او قاتلی بود کهحالتی قصد جان موک گیونگون راهوا داشت. نمیتوانست بگذارد زنده بماند.
«مگه اون نوه رهبرقضیه فرقه کشتار خون نیست؟حصار نگفتی اون رهبر بعدی فرقهس؟»
«خب، آره، ولی...»
«من اومدم سراغش چون دنبالگیج "گام هو-وی" بازنشسته بودم، ولیچاقو اگه نوهش بمیره، اوضاع دردسرسازتر نمیشه؟»
«... این... درسته.»
صدای گو چان ضعیف شد.
او نمیتوانستتکان حرف موک گیونگونگیج را انکار کند.
اگرچه اعضای فرقه کشتار خون با تندخوییِحالتی این دختر مشکل داشتند، اما وفاداری و احترامشانچشمانش به «مهمان کشتار خون» فقید بسیار زیاد بود.
اگر ها چائهرین، نوه او، میمرد،تیغه تمام فرقه کشتار خون از هر وسیلهایبست استفاده میکردند تا موک گیونگون را بکشند.
در حقیقت، گومیگرفت چان پنهانی آرزویعادی همین را داشت.
'کاش میمرد.'
ولی اگر موکداد گیونگون میمرد، اودستش هم ناپدید میشد.
چونگریونگ به او گفته بودشبیه که این سرنوشتِ روحی استاشاره که با سرنوشت دیگری پیوند خورده.
'لعنت بهش.'
وضعیتی فلاکتبار بود.داد او هیچ تفاوتیدستش با یک برده نداشت.
در مرگ و زندگی بهگیج موک گیونگون زنجیر شده بودچاقو و نمیتوانست بگذارد او بمیرد.
گو چان احساس تضاد میکرد.
- آه...
چونگریونگ که پیپش رامرد میکشید و دودش را بیرونتیغه میداد، به او پوزخند زد.
- چرا انقدر قیافهت رو کج و کولهشبیه کردی، تازهکار؟ با توجه به اینکه الان یه مردهای،چیزی باید ممنون باشی که بدنی برای تسخیر کردن داری.
آیا این چیزی بود که باید بابتش ممنون میشد؟هوا نمیتوانستند او را در بدن یک مرد قرار دهند؟ باچهره این حال، از ترسِ چونگریونگ، برخلاف احساس قلبیاش صحبت کرد.
«... خب، درسته.»
- تو تویداد زمان زنده بودنتدستش هم ضعیف بودی.
«...»
- چه به عنوان یه قاتل بازنشسته شدهنقطهای باشی چه نه، اینکه تو اون سن فقط بهسرانجام سطح درجه دو رسیده بودی یعنی امیدی بهت نبود.
«...»
آیا این را باید ترور کلامی نامید؟حالتی هر کلمه از دهان چونگریونگ مانند خنجری تیزچشمانش بود که روح گو چان را شکنجه میداد.
در حالی کهداد او در جواب دادنحالتی مانده بود، اتفاقی افتاد.
- هوااار!
در همان لحظه، گو چاناصلاً به طور غریزی سرش راشیطانی کمی به عقب خم کرد.
«ارباب؟»
درست در مقابلداد نوک بینیاش، کف کفشحالتی موک گیونگون را دید.
اگر کمی کندتردستش بود، لگد محکمیتیغه به چانهاش میخورد.
موک گیونگوننشأت خطاب بهقضیه او گفت:
«مطمئناً سریعی.تکان حتی سریعتر ازگیج گو چانِ زنده.»
«بله؟»
گو چانگیج با شنیدن اینشبیه حرف اخم کرد.
حالا که فکرشمیگرفت را میکرد، اینعادی حرکت اصلی خودش نبود.
او ازتکان هدایتِ بدنمرد پیروی کرده بود.
بدن ها چائهرین، که به اوج هنرهای رزمیشبیه رسیده بود، بسیار حساستر و تیزتر از گو چانچیزی بود که تنها یک رزمیکار درجه دو محسوب میشد.
«آه!»
چونگریونگ به او خندید.
- چرا اینقدر تعجبمرد کردی؟ طبیعیه، چون بدنشبیه قویای رو تسخیر کردی.
«اینطوره؟»
- بهتره عادت کنی.
- با توجه به سطحاصلاً پایینت، زمان بیشتری میبره تا بتونیتنها کامل از اون بدن استفاده کنی.
حتی در میانداد ارواح سرگردان همدستش رتبهبندی وجود داشت.
چونگریونگ که به قلمرو اهریمن طیفیدستش رسیده بود، میتوانست هنگام تسخیر، قدرتیهوا فراتر از بدن اصلی استخراج کند.
ولی گو چان کهحالتی تنها یک روح قرمز بود،هوا از چنین توانی عاجز بود.
با این حال، تسخیر بدن استادی در قلمروحصار اوج هنرهای رزمی به این معنا بود کهبودند او بسیار قویتر از بدن اصلی خود شده است.
«اوج...»
گو چانتکان حس عجیبیمرد پیدا کرد.
زمانی که زنده بود وشبیه هنرهای رزمی تمرین میکرد، هدفشاشاره رسیدن به سطح درجه یک بود.
ولی با وجود میل باطنی،اصلاً به خاطر بیاستعدادی هرگز نتوانستشیطانی از آن آستانه عبور کند.
حالا بدنی را درمرد اختیار داشت که بهشبیه اوج هنرهای رزمی رسیده بود.
با درکتکان این موضوع، روحیهاشگیج تغییر چشمگیری کرد.
- بهگیج نظر میادحالتی بالاخره راضی شدی.
حرفهای چونگریونگ، گو چانقضیه را به خود آورد وهنرهای او دستانش را تکان داد.
اگرچه وسوسه قدرت قلمرو اوج شیریندستش بود، اما این واقعیت که درهوا بدن یک زن بود، همچنان آزارش میداد.
- هنوزتکان مثل آدمای زندهگیج فکر میکنی، تازهکار.
چونگریونگ با تاسف نوچنوچی کرد.
وقتی کسی مرگ و روحاصلاً شدن را میپذیرفت، بدن دیگرشیطانی چیزی جز یک پوسته نبود.
البته تفاوت بین پوستهایمرد که دوست داری و نداریتیغه وجود داشت، ولی باز هم...
او نمیتوانست بفهمد چرا گوگیج چان فقط به خاطر زنچاقو بودنِ بدن اینقدر مقاومت میکند.
- نوچ نوچ.
- باید ازمیگرفت داشتن یه بدن جووننیست و خوشگل راضی باشی.
«من... من مردم. حتی اگهگیج جوون باشه، نمیتونم تحمل کنمچاقو توی بدن یه زن باشم...»
- اگه مچت رو بگیرمگیج که داری یواشکی جلوی آینهچاقو با خودت حال میکنی، میکشمت.
«نه، چراگیج باید همچینحالتی غلطی بکنم؟»
او هیچنشأت تمایلی ازقضیه این نوع نداشت.
اگر مجبور بود بدنیمرد را تسخیر کند، ترجیحشبیه میداد بدن یک مرد باشد.
موک گیونگون به او گفت:
«فعلاً به اون بدن عادتشبیه کن. اگه بعداً فرصتی پیشاشاره اومد، کمکت میکنم منتقل بشی.»
او میخواست فوراً درخواست تغییراصلاً بدن کند، اما با درک موقعیت،تنها گو چان نتوانست چیز بیشتری بگوید.
با ناچاری سر تکان داد.
باید مدتیتکان در بدن «هاگیج چائه-رین» زندگی میکرد.
ولی آیا این یارو واقعاً بهتیغه همین راحتی اجازه میداد به بدنچشمانش دیگری برود؟ حس عجیب و ناخوشایندی داشت.
در همان لحظه،میگرفت صدای دویدن کسیعادی در راهرو شنیده شد.
سپس کسی در زد.
- تق تق!
«کیه؟»
- ارباب!نشأت بوک هیون هستماصلاً از تالار درونی.
«بیا تو.»
با حرف موک گیونگون درگیج باز شد و مردی باچاقو لباس تالار درونی وارد شد.
پس از تعظیمی کوتاه،حالتی بوک هیون با صدایینقطهای پر از هیجان گفت:
«ارباب، مژده بدید.»
«چی؟»
ناگهان چه جای خوشحالی بود؟گیج در حالی که گیج شده بود،نقطهای رزمیکار تالار درونی، بوک هیون گفت:
«ارباب جانگجو به هوش اومدن!»
«!؟»
با این حرف، تعجب در چشمان موکحالتی گیونگون و گو چان که بدن هاکرد چائه-رین را تسخیر کرده بود، موج زد.
ارباب جانگجو بود کهمرد بر اثر حمله راهبشبیه شیطانی در حال مرگ بود.
اگرچه روح از بدن خارج شدهتیغه بود، اما او در وضعیت ضعیفیچشمانش قرار داشت، ولی انگار زنده مانده بود.
«هوم.»
این غیرمنتظره بود.
او قصد داشت وقتی کمی با مهارتهای پایهشبیه آشنا شد و قبل از اینکه ارباب جانگجوبست جانش را از دست بدهد، آنجا را ترک کند.
ماندنِ بیشتر فقط بهحالتی درگیریهای دردسرساز با بانوی بزرگهوا یا پسر دوم منجر میشد.
ولی حالا که اربابقضیه جانگجو به هوش آمده بود،هنرهای آیا کاملاً بهبود یافته بود؟
«ارباب؟»
موک گیونگون که توسط رزمیکار بوک هیون صداشبیه زده شد، حالت چهرهاش را تغییر داد و دستشچیزی را روی سینهاش گذاشت، انگار خیالش راحت شده است.
«اوه، خداروشکر. مایهدستش آرامشه که پدرتیغه به هوش اومده.»
گو چان با دیدنقضیه نقش بازی کردن او، درهنرهای دلش با تاسف نوچنوچی کرد.
البته بوک هیون کهمرد از ماهیت واقعی موک گیونگونتیغه خبر نداشت، هیچ شکی نکرد.
«این یهتکان موهبت برایمرد فرقه شمشیر یونموکه.»
«درسته. ممنونگیج که اومدیحالتی خبر بدی.»
«اوه، فقط برای این نبود.»
«بله؟»
«ارباب جانگجوتکان شما رو احضارگیج کردن، ارباب جوان.»
«منو؟»
«بله. دستورنشأت دادن فوراًقضیه شما رو ببرم.»
«فوراً؟»
«نکنه...؟»
با شنیدنگیج این حرف، مطمئنشبیه بودن سخت بود.
هر چه بود، به نظراصلاً نمیرسید بتواند ملاقات با اربابشیطانی جانگجو را به تاخیر بیندازد.
«فهمیدم. پس بریم.»
با حرف موک گیونگون، گو چاندستش که بدن ها چائه-رین را تسخیر کردهاشاره بود، از روی عادت آماده رفتن شد.
موک گیونگونگیج سرش را تکانشبیه داد و گفت:
«گو... چان-رین، مگهمیگرفت چیزی توی انبار ندارینیست که باید مرتب کنی؟»
«... گو چان-رین؟»
اسمها قاطی شده بود.
گو چان کهدستش احساس معذب بودنتیغه میکرد، اخم کرد.
سپس ناگهان بهمیگرفت یاد آورد در انبارنیست چه اتفاقی افتاده بود.
«!!!!!»
آنجا جایی بودداد که جانش رادستش از دست داده بود.
یعنی هنوزگیج جسدش راحالتی جمع نکرده بودند؟
«من برمیگردم، تومیگرفت هم تو این مدتنیست اونجا رو مرتب کن.»
«... اطاعت میشه.»
وقتی گو چان پاسخ داد، موکدستش گیونگون اتاق را ترک کرد وهوا به دنبال رزمیکار بوک هیون رفت.
چونگریونگ همگیج طبیعتاً دنبال موکشبیه گیونگون راه افتاد.
بعد از رفتنمیگرفت آنها، گو چانعادی احساس دوگانگی کرد.
حالا باید باداد جسد خودش سردستش و کله میزد.
«لعنتی.»
گو چانگیج سرش راحالتی تکان داد.
سپس بلندنشأت شد تا بهاصلاً سمت انبار برود.
«هوم.»
گو چان وقتیداد به پایین و سینهاشحالتی نگاه کرد، سرخ شد.
وزن و حسی که هرگزشبیه به عنوان یک مرد تجربهاشاره نکرده بود، عجیب به نظر میرسید.
حتی بدنش مورمور شد.
به تصویرش درداد آینه نگاه کرد،دستش اما نمیتوانست عادت کند.
چهره فریبنده و لباسهایمرد مواجِ ها چائه-رین همانطور بودتیغه و او واقعاً زیبا بود.
رشدش هم چشمگیر بود، پس...
«از اوننشأت چیزی کهقضیه فکر میکردم دردسرسازتره.»
سینهاش کمی سنگین بود.
گو چان اطراف را نگاه کرد تاحالتی مطمئن شود کسی تماشا نمیکند، سپس از رویچشمانش کنجکاوی، ناخودآگاه دستانش را به سمت سینهاش برد.
- سررر!
در همان لحظه، صورتقضیه چونگریونگ ناگهان ظاهر شد وهنرهای از در کاغذی عبور کرد.
«...»
گو چانتکان مثل یخمرد خشکش زد.
- نوچ نوچ.
چونگریونگ با تحقیرمیگرفت نوچنوچی کرد و سپسنیست صورتش را عقب کشید.
- سررر!
او با عجله در را بازدستش کرد و بیرون را نگاه کرد،هوا اما روح دیگر ناپدید شده بود.
گو چان دلشدستش میخواست همان لحظه قبریچاقو بکند و درونش بخزد.
«هوم.»
در حالی که موک گیونگونگیج به سمت تالار اصلی میرفت،چاقو چیزی توجهش را جلب کرد.
او تنها کسیدستش نبود که بهتیغه تالار اصلی میرفت.
از یک مسیر فرعی، موک یو-چون که رنگحصار و رویش نسبت به چهار روز پیش کمی سرخترمیتوانستند بود، توسط رزمیکار دیگری از تالار درونی راهنمایی میشد.
«نکنه موضوع تالار داروئه؟»
باید خیالش راحت میشد؟ در حالی که این فکرتیغه را میکرد، موک یو-چون با دیدن موک گیونگون، باتمرکز قدمهای سریع نزدیک شد، انگار حرفی برای گفتن داشت.