چپتر 80: گامهای تاریک (۳)
0گفتهاند آنگاه که آدمی به نهایت وحشت دچار شود،گوشش اختیار از کف میدهد و بندهای تنش سست میگردندمعرکه و کنترل ادرار و مدفوع خویش را از دست میدهد.
نانگهوایانگ که چشمانش سفید شده و کف براستعداد دهان آورده و از هوش رفته بود، حتیاینطوری ردایی که بر تن داشت را خیس کرده بود.
چک... چک... چک!
موک گیونگونافسوس با دیدن اینصدایی صحنه، نوچنوچی کرد.
«هممم. به نظر میادافسوس درد نکشیدن و نترسیدنشفاف دوتا مقوله کاملاً جدا هستن.»
موک گیونگون با لحنی آکندهفکر از افسوس لبهایش را گزیدشناختم که صدایی شفاف به گوشش رسید.
- فکرگوشش کنم تازه استعدادکنم ذاتیت رو شناختم.
«ها؟»
- تولحنی یه شکنجهگرافسوس معرکه میشی.
- اگه ملتگوشش رو اینطوری زهرهترک کنی،تازه هیچکس نمیتونه مقاومت کنه.
- نه، حتی قبلفکر از اینکه شکنجه روذاتیت شروع کنی خودشون اعتراف میکنن.
«واقعاً؟»
- تولحنی توی ایجادافسوس وحشت استادی.
- اصلا ختم این کاری.
«فقط نمیخواستم بترسونمش که.»
موک گیونگون شانههایشلبهایش را بالا انداخت وگوشش با بیخیالی پاسخ داد.
- .........
- چی؟ واقعاً میخواستی صحنه پوست کندنشتازه رو جلوی چشمای من به نمایش بذاری؟اگه اگه اینطوره، سلیقهت واقعاً مریض و حالبههمه.
چونگریونگ جوری کهرسید انگار باورش نمیشد،تازه زبان به کام گرفت.
- بهافسوس هر حال، عقلصدایی تو سرت نیست.
موک گیونگونلحنی به واکنشافسوس او خندید.
«شوخی بود. فقط یه شوخی.»
- آره جون خودت، باشه.
«نه، جدی میگم. هر چقدرصدایی هم که از دیدن خونکنم لذت ببرم، همچین کار غیرمؤثری نمیکنم.»
- غیرمؤثر؟
«آره دیگه. وقت تلف کردنه، مگهکنم نه؟ خیلی طول میکشه. تازه اگهمعرکه وسط پوست کندن بمیرن، دیگه حال نمیده.»
- .........
- نمیتونم جلوی فکرمگزید رو بگیرم که اگه فرصتشفکر رو داشتی حتماً انجامش میدادی.
چونگریونگ مشکوک بود.
آیا این پسر انسانها را چیزی جزتازه حیوان، حشره یا اشیاء نمیدید؟ مفهوم مرگاگه برای او کاملاً با دیگران متفاوت بود.
در حالی که اوفکر در این افکار غوطه میخورد،شناختم موک گیونگون به حرف آمد.
«با اینافسوس حال، یهگزید چیزی یاد گرفتم.»
- چی؟
«حتی اگه دردی وجودرسید نداشته باشه، ترس چیزیهاستعداد که نمیشه کنترلش کرد.»
او آزموده بود که آیاکنم کسی که درد را حس نمیکند،معرکه میتواند واقعاً نترس باشد یا نه.
اگر چنینافسوس چیزی ممکن بود،صدایی بسیار جالب میشد.
اما برخلاف انتظارات موک گیونگون،لبهایش نانگهوایانگ نتوانست بر ترسش غلبهرسید کند و از هوش رفت.
سپس چونگریونگ گفت:
- برای موجودات زنده، احساساتکنم قلمرویی هستن که هر چقدرشکنجهگر هم تمرین کنی، قابل کنترل نیستن.
«شاید حق با تو باشه.»
نمیتوانست انکارش کند.
فقط بحث ترس نبود.
خشمی که از زمان مرگ پدربزرگش دراستعداد اعماق وجودش دفن شده بود، با گذشتملت زمان قویتر شده و همچون گدازهای جوشان میخروشید.
با این شدت احساسات، حتیصدایی خودش هم نمیتوانست پیشبینی کندکنم چه کاری ممکن است انجام دهد.
«آه، راستی، چرا اینافسوس خانوم اومده بود تو اتاقگوشش من که همچین کاری کنه؟»
- چی؟ منظورتگوشش اینه اومده بودکنم باهات جفتگیری کنه؟
«........ چهگوشش بیان مستقیمفکر و بامزهای.»
- چراافسوس یهو ادای مظلوماصدایی رو در میاری؟
موک گیونگون باآکنده شنیدن حرفهای چونگریونگگزید شانهای بالا انداخت.
روح سپس پوزخندی زد.
- به هر حال، چه برای جفتگیریاستعداد بوده باشه چه چیز دیگه، اگه میخواستهملت از زیباییش استفاده کنه، تلاشش کلاً بیهوده بوده.
طبق مشاهدات او، موکگزید گیونگون کسی نبود کهرسید گول چنین ترفندهایی را بخورد.
او هیچچیزلحنی را بهافسوس ظاهرش قبول نمیکرد.
حتی اگر نیت طرف مقابل خیرخواهیکنم محض و بدون هیچ انگیزه پنهانی بود،میشی موک گیونگون باز هم عمیقاً مشکوک میشد.
از یک جهت،رسید فریب دادن اوتازه کار بسیار دشواری بود.
«به هر حال، باید بیدارش کنمشفاف و بپرسم چرا این کار رو کرد.ذاتیت بعید میدونم همینطوری بیدلیل انجامش داده باشه.»
- موافقم.
این واقعیت که او نامفکر موک گیونگون را میدانست و بهشکنجهگر سراغش آمده بود، یعنی هدفی داشت.
و آنگوشش هدف قطعاً یککنم گفتگوی فیزیکی نبود.
تالاپی!
موک گیونگون پایشآکنده را محکم رویگزید سینه زن فشرد.
«خیلی خب، وقت بیدار شدنه.»
با این حرکت، زنی کهکنم از هوش رفته بود بهشکنجهگر سرفه افتاد و هوشیاریاش را بازیافت.
«کوه، کوه!»
همین که بیدار شد، لحظهایلبهایش خیره ماند تا اینکه نگاهشرسید به چشمان موک گیونگون گره خورد.
بلافاصله لرزیدشفاف و نگاهشرسید را دزدید.
وحشتی که حس کرده بود،کنم عمیقاً در سینهاش ریشه دواندهشکنجهگر و به این سادگیها محو نمیشد.
سراسیمه پوستش رالبهایش لمس کرد و نفسیگوشش از سر آسودگی کشید.
'هاا.'
اگر چشمانش را بازرسید میکرد و میدید پوستشاستعداد کنده شده، تحملش را نداشت.
خوشبختانه، چنین اتفاقی نیفتاده بود.
موک گیونگون بهلبهایش او نگاه کردشفاف و لبخند زد.
«خیالت راحت شد؟»
- هیسس!
«باید بیدار بمونیرسید تا بتونم قیافهت رواستعداد موقع پوست کندن ببینم.»
'این... این روانی...'
حرفهایش لرزهلحنی بر اندامافسوس زن انداخت.
او فکر میکرد پس از اینکهکنم توانایی حس درد را از دستمعرکه داده، ترس هم ناپدید شده است.
ولی اینگوشش پسر واقعاً فراترکنم از نرمال بود.
طرز فکرش کاملاً متفاوت بود.
تپ، تپ، تپ!
قلبش دوبارهشفاف دیوانهوار بهرسید تپش افتاد.
موک گیونگونگوشش خندید وفکر دوباره گفت:
«اگه دوبارهافسوس غش کنیگزید دردسر میشه.»
با شنیدن این حرف،افسوس زن چیزی را بهشفاف زبان آورد که نباید میگفت.
«خواهش میکنم!»
'ها؟'
همین الان چه گفته بود؟ واقعاً التماس کرده بود؟ در طول آموزشهایش برای تبدیل شدنشکنجهگر به مأمور آمچئون، به او یاد داده بودند که اگر توسط دشمن اسیر شد، مهم نیستخودشون با چه شکنجهای روبرو شود، هرگز نباید حرف بزند و در بدترین حالت، باید خودکشی کند.
این دستورالعمل پایهآکنده برای تمام مأموران آمچئون،صدایی فارغ از رتبه بود.
قرچ!
نانگهوایانگ لبش را محکم گزید.
احساس شرم میکرد.
پس از ناتوانی در حس درد، احساساتش خشکیدهشفاف بود و آن خلأ را با هیجان ناشیشناختم از درد و مرگ دیگران پر کرده بود.
حتی آن زمان همرسید فکر میکرد که ازاستعداد درد یا مرگ نمیترسد.
ولی بهگوشش نظر میرسیدفکر که اینطور نبود.
احساس ترس درلبهایش گوشهای از قلبششفاف پنهان شده بود.
'در نهایت،لحنی منم فرقیافسوس با بقیه ندارم.'
او هم درگوشش نهایت فقط یککنم انسان معمولی بود.
با چهرهای گیج به موک گیونگونتازه نگاه کرد و طوری حرف زدمیشی که انگار تصمیمش را گرفته است.
«فقط منو بکش.»
«این یکی سخته.آکنده محدودیت این آزمونگزید اینه که کشتن ممنوعه.»
«.........»
«به جاش،گوشش میتونم یهفکر قولی بهت بدم.»
«قول؟»
«اگه به سوالام جوابافسوس بدی، بیخیال این پروسهشفاف سرگرمکننده میشم و میذارم بری.»
لحنش تقریباً مهربان بودرسید و پیشنهاد برای لحظهایاستعداد وسوسهانگیز به نظر میرسید.
ولی نانگهوایانگ پاسخی نداد.
موک گیونگون بالبهایش دیدن نگرش اوشفاف خندید و پرسید:
«سوام سادهست.لحنی خودسر اومدی اینجا؟لبهایش یا کسی فرستادتت؟»
«........»
«یهو زبونت سنگین شد، نه؟»
«.......»
او به سختی برافسوس ترسش غلبه کرده وشفاف خودش را جمعوجور کرده بود.
آیا این پسر واقعاً فکر میکرد او بهاستعداد همین سادگی حرف میزند؟ یک مأمور آمچئون هرگز اطلاعاتیزهرهترک فاش نمیکرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام میشد.
با نگاهی زهرآگین گفت:
«توی جهنم منتظرت میمونم.»
با این کلمات، دهانش را بازگزید کرد و زبانش را بیرون آورد وتازه آماده شد تا آن را قطع کند.
ولی،
کلنگ!
«اوغ!»
چیزی سخت و محکم دور دندانهایشگزید حلقه زد و مانع از آنکنم شد که زبانش را گاز بگیرد.
«این... این دیگه چیه؟»
نمیتوانست چیزی ببیند.
اما هر چه کهگزید بین دندانهایش بود، به طرزفکر باورنکردنیای سخت و سفت بود.
چه چیزی میتوانست باشد؟
در حالی که در بهتفکر و حیرت فرو رفته بود، موکشکنجهگر گیونگون جملهای نامفهوم به زبان آورد.
«سو-ها. گفتیگوشش یه بدنفکر میخوای، نه؟»
«!؟»
داره چی میگه؟ مگه کس دیگهایگزید هم غیر از اونا اینجا بود؟کنم او هیچ حضوری را حس نمیکرد.
لرزش!
درست در همانرسید لحظه، سرمایی استخوانسوز ازاستعداد ستون فقراتش عبور کرد.
انگار چیزی سرد وگزید شوم موهایش را لمس میکردفکر و تمام بدنش مورمور شد.
در آن لحظه،آکنده نانگهوایانگ نمیتوانست چشمانشگزید را باور کند.
خشششش!
پیکری تار و مبهمفکر به صورت وارونه درذاتیت برابر چشمانش ظاهر شد.
دختری با موهای نیمهسفیدگزید بود که مردمک چشمانشرسید به طرزی ترسناک سفید بودند.
همانطور که دختر پایینتر میآمدلبهایش و نزدیک میشد، چهرهاش کمتررسید و کمتر به انسان شباهت داشت.
«روح... روح....»
«اوه!»
نانگهوایانگ سعیافسوس کرد بدنش راصدایی بپیچاند و بنشیند.
اما پای موک گیونگون همچنان با قدرت رویشفاف او فشار میآورد و چیزی تمام بدنش راشناختم مهار کرده بود، طوری که تکان خوردن غیرممکن بود.
«نمیاد! نیا جلو!»
ترسش به اوج رسید و رگهایتازه چشمانش پاره شدند، به طوری کهمیشی سفیدی چشمها به رنگ سرخ خونین درآمد.
چک چک!
خیلی زود، او چیزی را تجربهگزید کرد که هرگز پیش از آن حستازه نکرده بود؛ چیزی داشت وارد بدنش میشد.
حسی فراترشفاف از حواسرسید پنجگانه بود.
«اوه... اوه...»
طولی نکشید که رگهای سراسر بدنششفاف به رنگ سیاه متورم شدند و تمامذاتیت بدنش به شدت شروع به تشنج کرد.
دو نفر باگوشش قدمهای سریع ازکنم میان راهروها میگذشتند.
آنها موک یو-چون وفکر ما سانگ، جاسوسِ «آمجون»ذاتیت از اتحاد عدالت بودند.
آنها با عجلهلبهایش به سمت اتاقشفاف موک گیونگون میرفتند.
ما سانگ باآکنده لحنی کلافه زیرگزید لب غر زد:
«لعنتی. نباید دیر برسیم.»
موک یو-چون پاسخی نداد.
هرچه باشد، او بالاخره بهصدایی ما سانگ اعتراف کرده بودکنم که موک گیونگون برادر ناتنی اوست.
نمیخواست این را بگوید، اما نمیتوانست بگذاردصدایی آن پسر با مریدینها و دانتیان نابوداستعداد شده، بدون اینکه بتواند کاری کند، بمیرد.
بنابراین، تعظیم کردهگوشش و با عذرخواهی حقیقتتازه را فاش کرده بود.
در ابتدا، مارسید سانگ به شدتتازه خشمگین شده بود.
[اون روانیافسوس پسر سومگزید فرقه شمشیر یونموکه؟]
حتی باورش برایش سخت بود.
اما پس از عذرخواهیهایرسید پیدرپی موک یو-چون، توانستاستعداد خشمش را سرکوب کند.
چه کسی فکرش را میکرد کسی کهاستعداد مأموران آمجون را به کام مرگ کشاندهملت بود، پسر یک فرقه معتبر و صالح باشد؟
ما سانگ زمزمه کرد:
«موک یو-چون.لحنی میتونی سرافسوس حرفت بمونی؟»
«... تمام تلاشم رو میکنم.»
«این کافی نیست. اگه اوضاع اینجوریتازه نبود، بدون توجه به درخواستت، بهمیشی عنوان یه مانع برای مأموریت حذفش میکردم.»
این حقیقت داشت.
چه از فرقه صالح میبودلبهایش چه نه، موک گیونگون خسارترسید زیادی به بار آورده بود.
او بسیار خطرناک بودرسید و به خاطر آینده، درستذاتیت این بود که حذف شود.
اما تنهاگوشش چهار مأمور آمجونکنم باقی مانده بودند.
شانس تکمیلافسوس مأموریت بسیارگزید ناچیز شده بود.
«باید موک گیونگون رو راضی کنی.گزید به خاطر اونایی که به دستشکنم کشته شدن، مرگشون نباید بیهوده باشه.»
«فهمیدم.»
موک یو-چونگوشش با صدایی محکمکنم سوگند یاد کرد.
ما سانگ، یالبهایش بهتر بگوییم جاسوس آمجون،گوشش تنها یک چیز میخواست.
عذرخواهی صادقانه موک گیونگون برایش مهم نبود، بلکهشفاف میخواست این دو برادر تبدیل به جاسوسان موقتشناختم آمجون شوند و در تکمیل مأموریت کمک کنند.
«یعنی میتونم راضیش کنم؟»
راستش را بخواهد،رسید حتی نیمی ازتازه وجودش هم مطمئن نبود.
ولی بایدافسوس این کارگزید را میکرد.
حتی اگر موک گیونگون تغییرلبهایش کرده بود، فکر نمیکرد قضاوترسید منطقیاش از بین رفته باشد.
اگر از بینگوشش رفته بود، نمیتوانستکنم اینجا زنده بماند.
«حتی اگه عوضرسید شده باشه، هنوزم ریشهاشاستعداد از یه فرقه صالحه.»
او معتقد بودلبهایش موک گیونگون اصالتششفاف را فراموش نکرده است.
موک یو-چون فکر کردافسوس برای متقاعد کردنش بایدشفاف روی این نکته تأکید کند.
شاید این یک فرصت بود.
اگر آنها به جاسوسان اتحاد عدالت، یعنی آمجون، کمک میکردند ومعرکه نقش مهمی در سقوط انجمن آسمان و زمین ایفا میکردند، میتوانستندقبل ننگ مهر و موم شدن فرقه شمشیر یونموک را پاک کنند.
«آره. اونم همینو میخواد.»
موک یو-چون افکارشآکنده را برای نحوهگزید شروع گفتگو مرتب کرد.
در همین حین،گوشش آنها به اتاقکنم موک گیونگون رسیدند.
«ها؟»
دو مردی که جلویگزید در ایستاده بودند، بارسید گیجی به یکدیگر نگاه کردند.
آنها هیچ حضوریآکنده را در داخلگزید اتاق حس نمیکردند.
موک یو-چون پرسید:
«... مگه نگفتیرسید یکی از مأموراتازه قبلاً حرکت کرده؟»
«چرا. واسه همین عجله کردیم.»
آنها به جای استفاده از چینگگونگگزید (سبکسازی بدن)، با پیادهروی سریع خودشانکنم را رسانده بودند تا جلب توجه نکنند.
با تعجبشفاف در رارسید باز کردند.
«چی؟»
همانطور کهافسوس انتظار میرفت،گزید هیچکس داخل نبود.
اما تخت شکسته بودافسوس و اتاق کاملاً بهشفاف هم ریخته و آشفته بود.
واضح بودشفاف که اتفاقیرسید افتاده است.
چهره موک یو-چون درهم رفت.
«نکنه دیر رسیدیم؟»
«.........»
در پاسخ، ماگوشش سانگ اتاق را بررسیتازه کرد و جواب داد:
«هنوز معلوم نیست. اگه اون زن کارش روذاتیت تموم کرده بود، موک گیونگون باید الان مثلزهرهترک یه تیکه گوشتِ فلج روی تخت افتاده باشه.»
«ولی جفتشون نیستن.»
«... شاید بردتش پیش کاپیتان.»
«کاپیتان؟»
«آره.»
در میان جاسوسان بازماندهگزید آمجون، کاپیتانی وجود داشترسید که آنها را رهبری میکرد.
او همان کسی بودافسوس که دستور حذف موکشفاف گیونگون را صادر کرده بود.
ما سانگ باگوشش لحنی که کمی شرمندگیتازه در آن بود گفت:
«هنوز مطمئن نیستیم، پسفکر یه کم دندون روذاتیت جیگر بذار. بریم پیش کاپیتان.»
«... باشه.»
آنها در اتاق موکافسوس گیونگون را بستند وشفاف به سمت طبقه پایین رفتند.
کاپیتان جاسوسان آمجون که بهفکر اینجا نفوذ کرده بودند، در سمتشکنجهگر راستترین اتاق طبقه دوم اقامت داشت.
آنها درگوشش حال حاضر درکنم طبقه چهارم بودند.
همانطور که پایین میآمدند،
همهمه!
گروهی از پسرها در محوطهفکر مرکزی طبقه پایین جمع شدهشناختم بودند و هرجومرجی برپا بود.
ما سانگ که تعجب کردهکنم بود چه خبر است، ناگهان ایستادمعرکه و چهرهاش پر از وحشت شد.
«چی شده؟»
«لعنتی...»
«چی؟»
جنگجویان پرچم سرخ داشتندفکر پسری غرق در خونذاتیت را کشانکشان بیرون میبردند.
نه تنها این، بلکه پسر دیگری کهگوشش یک پایش قطع شده بود نیز توسطشناختم جنگجویان پرچم سرخ نگه داشته شده بود.
ما سانگ در حالیافسوس که به آنها نگاهشفاف میکرد، زبانش بند آمده بود.
موک یو-چون زمزمه کرد:
«چه خبره؟»
در پاسخ، ما سانگگزید دندانهایش را به همرسید سایید و زمزمه کرد:
«... جفتشون مأمورای ما هستن.»
«!؟»
آن دوگوشش نفر کسی نبودندکنم جز مأموران آمجون.
آخر چه اتفاقی افتاده بود؟
در حالی که داشتندافسوس این صحنه را پردازششفاف میکردند، صدایی بلند شد:
«هاهاهاها! پیدا کردنگوشش جاسوسها، همش صدقهکنم سر تو بود!»
جنگجویان پرچم سرخ با خندههایکنم بلند، به پشت کسی میزدندشکنجهگر و او را تحسین میکردند.
آن شخص کسی نبود جز...
«موک گیونگون؟»
چهره موکشفاف یو-چون در یکفکر لحظه یخ زد.