چپتر 506: داستان فرعی: کوهستان شعله (1)
0میهوکو، استان جیلین.
در یکی از صخرههایسایید آن، حفرهای به وسعتسرش بیست جانگ دهان گشوده بود.
این حفره چنان عمیق بود که آن را چاه بیانتها میخواندند؛مدتی میگفتند هر که در آن سقوط کند، هرگز راه بازگشتی نخواهدچرخیدند یافت و پای هیچ بنیبشری تاکنون به قعر آن نرسیده است.
گرچه به نظر میرسید در قعر میهوکو، جایی کههمزمان حتی ذرهای نور به آن راه نداشت، چیزی جز نیستیپیشانی مطلق نباشد، اما صدای خروپفی از آنجا به گوش میرسید.
-خررر… پففف… خررر…
صدای خروپف چنان بلندسایید بود که محیط اطرافسرش را به لرزه درمیآورد.
ناگهان، صدای منظمخروپف خروپف که مدتیاطراف ادامه داشت، قطع شد.
سپس، دو چشماسیر درخشان به رنگدشوار سفید گشوده شد.
آن چشمان سفید ومیساخت لرزهافکن به اطراف چرخیدند،شخصی گویی در جستجوی چیزی بودند.
در آن لحظه،
-هووووم!
شعلههای آتش زبانهاسیر کشید و تاریکیدشوار اطراف را روشن ساخت.
نور آتش، هیبت موجودیمیساخت را که صاحب آنشخصی چشمان درخشان بود، آشکار کرد.
میمونی عظیمالجثه و کریه باسجده صورتی ارغوانی که سراسر بدنشکوبید با پشم سفید پوشیده شده بود.
با این حال، دست و پای اینلرزه میمون غولپیکر در غل و زنجیرهای آهنی زنگزدهایسپس اسیر بود که حرکت را برایش دشوار میساخت.
«پس اینجا بود.»
همزمان با ایندشوار صدا، شخصی ازهمزمان میان شعلهها نمایان شد.
با دیدن آن شخص، میمونسجده غولپیکر چشمسفید بلافاصله پیشانی برکوبید خاک سایید و سجده کرد.
-بوم!
گرچه تنها سرش را بهبرایش زمین کوبید، اما زمین چنان لرزیدشخصی که گویی زلزلهای رخ داده است.
با دیدن این صحنه، پسرک زیباروی سرخموییصدا که از میان آتش بیرون آمده بود،چشمسفید گوشه لبش را بالا برد و گفت:
«پادشاه ارواحپیشانی سفید[1]. پسسایید هنوز اینجایی؟»
به محض پایان این کلمات، میمون غولپیکر که پادشاهناگهان ارواح سفید نامیده میشد، ناگهان همچون کسی که دررنگ غم و اندوه غرق شده باشد، شروع به نالیدن کرد.
«واااااای!»
صدای نالهاش در فضا پیچید.
پسرک در پاسخ گفت:
«بس کن این نالههاتو.»
«وااای. فقط به امیدحرکت امروز صبر کردم. اوناینجا بالاخره من رو بخشید؟»
«اون کسی که بهشمیساخت خدمت میکردی، دیگه نه میتونهمیان ببخشتت نه کار دیگهای بکنه.»
«منظورت چیه؟»
«پادشاه صورتسفید... نه،خروپف اون هرزهی روباهاطراف تبدیلش کرد به سنگ.»
«چطور جرئت میکنییییی!!!»
-بوم!
با شنیدن حرفهای پسرک سرخمو، پادشاه ارواح سفیدسرش با چهرهای که از خشم در هم رفتهزیباروی بود، با هر دو مشت بر زمین کوبید.
زمین شکافت وخروپف طوفانی سهمگین بهاطراف هر سو وزیدن گرفت.
حتی دیوارههای اطرافاسیر نیز در اثر اینمیساخت بادهای طوفانمانند فرو ریختند.
-بوم! بوم!
او بیوقفه بر زمینسایید میکوبید و نشانی ازسرش توقف در او دیده نمیشد.
«کافیه.»
با فریاد پسرک سرخمو،حرکت پادشاه ارواح سفید بااینجا چهرهای خشمگین متوقف شد.
«غررر. اونبرایش روباه پتیارهمیساخت کدوم گوریه؟»
پسرک سرخمو با پوزخندی بهسجده پادشاه ارواح سفید که نمیتوانستکوبید هیجانش را کنترل کند، پاسخ داد:
«بهزودی خودش میاد دنبالم.»
«پس اجازه میدیاسیر به خاطر "اون"،دشوار تیکه پارش کنم؟»
«نه. تو کار دیگهای داری.»
«هر دستوری بدی اطاعتسایید میکنم. برای حکیم بزرگ برابرزمین با آسمان... ای پسر سرخ!»
«پسر سرخ.»
«پسر سرخ؟»
«بله.»
هونگ ههآ[2].
همانطور که ازاسیر نامش پیداست، بهدشوار معنای «کودک سرخ» است.
حتی شیطان آسمانی که تمام کتب باستانی فنون پیشگوییمیان متعلق به جو تائهچئونگ، یکی دیگر از سه چشمها،سایید را خوانده بود، برای اولین بار این نام را میشنید.
پیشگو یو سورین گفت:
«همونطور که قهرمانهایی هستن که با گذشت زمان فراموش میشن،منظم بین ایمهمانگیانگها هم کسایی بودن که تو زمانهای قدیم بدنامچشمان بودن. این پسر سرخ رو میشه جزو همون دسته حساب کرد.»
«چرا یه ایمهمانگیانگ که اسمش حتی ازمیساخت تو تاریخ پاک شده، یهو پیداش شدهنمایان و میخواد مهر "پادشاه قدرت عظیم" رو بشکنه؟»
«مطمئن نیستم، ولیدشوار یه همچین چیزی توصدا یه کتاب باستانی اومده.»
«نوشته شده که یه ایمهمانگیانگسجده هست که خون پادشاه قدرتکوبید عظیم تو رگهاشه، و اون...»
«همون پسر سرخه؟»
«بله.»
این موضوع در یکیمیساخت از کتب باستانی بهشخصی نام "خلاصه ناگسستنی"[3] آمده است.
در نزدیکی کوه شعله، در کوه کویون، هیولای روحی به نام "جاودانه بادبزنداده آهنی" زندگی میکند و ایمهمانگیانگی که از پیوند آتشین او با پادشاه قدرت عظیمهنوز متولد شده و اطراف را به ویرانه تبدیل کرده، کسی نیست جز پسر سرخ.
گفته میشود این ایمهمانگیانگ که در کوهلرزه شعله، جایی که تمام سال در آتشقطع میسوزد، متولد شده، تجسم خودِ آتش است.
شیطان آسمانی که به صحبتهایبرایش یو سورین گوش میداد، حرفشصدا را قطع کرد و پرسید:
«قویه؟»
«مگه همین الان نگفتم؟ اون حتی تونست برای یه لحظه، اونلرزید ایمهمانگیانگی که از دل سنگی متولد شده بود که تمام انرژیبالا آسمان و زمین توش جمع شده بود رو به دردسر بندازه.»
«زور اون ایمهمانگیانگی که از انرژیاطراف متراکم آسمان و زمین متولد شدهادامه چقدره؟ در حد پادشاه قدرت عظیمه؟»
«افسانه کوهزنگزدهای ووجی تو جزیرهبرایش هاینان رو نشنیدی؟»
«کوه ووجی؟»
کوه بزرگی در جزیره هاینانسجده وجود دارد که گفته میشودکوبید به شکل پنج انگشت است.
مردم آن ناحیهخروپف آن را کوه ووجیلرزه (کوه پنج انگشت) مینامند.
شیطان آسمانی که برای گرفتن انتقام خونمیساخت پدربزرگش به همه جا سرک کشیده بود،نمایان اکثر مکانهای مشهور دشت مرکزی را میشناخت.
با این حال، دانستن ناماینجا مکانها لزوماً به معنای دانستنشعلهها افسانههای مربوط به آن مناطق نیست.
«افسانه کوه ووجی چیه؟»
«مردمی که تو کوهبلند ووجی زندگی میکنن معتقدندرمیآورد اون کوه دست تاتگاتا ست.»
«تاتگاتا؟ شاکیامونی بودا؟»
«بله.»
شاکیامونی بوداپیشانی بنیانگذار بودیسمسایید و خودِ بوداست.
گرچه در بودیسم عالیجنابان ومحیط تاتگاتاهای بسیاری وجود دارند، اما شاکیامونیمدتی بودا اولین و پیشگام آنان بود.
«چرا فکرزنگزدهای میکنن دستحرکت شاکیامونی بوداست؟»
«تو افسانههای محلی کوه ووجی اومده که یهشخصی ایمهمانگیانگ که از همگرایی انرژی آسمان و زمینپیشانی متولد شده بود، زیر اون کوه زندانی شده.»
«اگرچه دقیقاً معلوم نیست اسم اون ایمهمانگیانگتنها چی بوده، ولی کتابهای باستانی ازش به عنوانپسرک "میمون سنگی" یا "پادشاه میمون نردهسوار"[4] یاد کردن.»
«پادشاه میمون نردهسوار...؟خروپف توی کوه ووجیاطراف مهر و موم شده؟»
«بله. اون پادشاه میمون تو سنگی متولد شد که انرژی آسمان و زمین توش جمع شده بود و انقدر قوی بود کهسجده اون زمان بهش میگفتن بلایی که حتی آسمانها هم ازش میترسن. هر جا میرفت نابودی به بار میآورد، واسه همین تمام جاودانهها کهاینجایی نمیتونستن دست رو دست بذارن و نگاه کنن، هر کاری کردن تا اون ایمهمانگیانگ رو مهر و موم کنن ولی زورشون بهش نرسید.»
«پس چرا پایدشوار شاکیامونی بودا به افسانهصدا کوه ووجی باز شده؟»
«وقتی جاودانهها دیدن با قدرت خودشون کاری از پیش نمیبرن، از بودا شاکیامونی کمک خواستن کهزیباروی میگفتن تمام اصول هستی رو درک کرده. واسه همینه که تو افسانه میگن شاکیامونی بودا به عنوانمیشد یه روح الهی نازل شد، نظم طبیعی رو شکست و اون ایمهمانگیانگ رو مهر و موم کرد.»
همانطور که این را میگفت،محیط با کف دستش ادای فشارمنظم دادن چیزی روی زمین را درآورد.
به نظر میرسید اشارهی اوبرایش به این بود که کوهصدا ووجی چنین شمایلی داشته است.
«پس کوه ووجی اونه.»
«درسته. کتابهای باستانی میگن ایمِهمانگیانگی که اونجا بوده، چنان زور شکستناپذیری داشتهزلزلهای که بدترین و قویترین موجود از زمان سه شهریار و پنج امپراتورگفت محسوب میشده. حتی داستانهایی هست که میگن پادشاه قدرت عظیم هم حریفش نمیشده.»
«پس میگی این پسر سرخ، که میگن ازدرمیآورد خون پادشاه قدرت عظیمه، انقدر زوره که حتیچشم اون پادشاه میمون رو هم به دردسر انداخته؟»
با شنیدن پرسش شیطانحرکت آسمانی، یئو سورین بااینجا نگرانی سر تکان داد.
«اگه کتابهایبرایش باستانی درستمیساخت باشن، آره.»
«پس فقط قابل مقایسه باسجده شش اهریمن نیست، شاید حتیکوبید از اونها هم فراتر باشه.»
«همین نگرانم میکنه.»
حتی بدون در نظر گرفتن پادشاه قدرت عظیم، که گفته میشدشخصی بیشترین زور بازو را میان شش اهریمن داشت، باقی آن ششسجده اهریمن نیز بلایای عظیمی بودند که میتوانستند موجب سقوط یک کشور شوند.
او نیز به یاد داشت؛ نبردهمزمان با پادشاه اهریمن ققنوس سفید در جریانشخص جنگ بزرگ میان فرقههای درستکار و غیرارتدوکس.
بهراستی که کابوسی وحشتناک بود.
تنها مایه دلخوشی اینبلند بود که پادزهری قدرتمندتردرمیآورد درست در مقابلشان حضور داشت.
او پیشتر قدرتاسیر مهیب وی را بهمیساخت چشم خود دیده بود.
او حتی ازدشوار آن شش اهریمنهمزمان نیز فراتر بود.
«ولی... مقیاس خطر ایمِهمانگیانگ رو نمیشه فقط با سوابقزمین مکتوب حساب کرد. میدونم چقدر قوی هستی رهبر فرقه، ولیآمده اگه این موجود واقعاً پسر سرخ باشه، بهتره احتیاط کنی.»
«قصد ندارمپففف… بیگدار بهبلند آب بزنم.»
حریف، ایمِهمانگیانگی بود با هوش کافیدشوار که سعی داشت شیطان آسمانی را برایشعلهها رسیدن به خواسته خود به حرکت وادارد.
در آن سطح، فارغ ازاینجا قدرت، اگر غفلت میکرد، خسارتشعلهها وارده به اطراف میتوانست سنگین باشد.
اکنون که او چیزهای ارزشمند بسیاریبوم داشت، شیطان آسمانی بیش از آنکه نگرانداده خود باشد، نگران آسیب دیدن آنها بود.
به همین دلیل میخواستبلند هرچه سریعتر این قضیه راناگهان حل و فصل کند، ولی...
«مشکل اصلی روباه نهدم طلاییه.»
او چند ماهدشوار پیش بدون هیچهمزمان ردی ناپدید شده بود.
شیطان آسمانی او را فراموش کرده بود و با خود میاندیشید که چه خوب شدپسرک شرش کم شد، چرا که از پیشرویهای مداوم او کلافه شده بود؛ اما اکنون حتیپایان ردی از قدرت اهریمنیاش را حس نمیکرد و مانده بود که او غیبش زده است.
پس شیطانپففف… آسمانی محضبلند اطمینان پرسید:
«میدونی غار گدازه کجاست؟»
با شنیدن این سوال،میساخت پیشگوی یئو سورین سرش رامیان به نشانه منفی تکان داد.
او نیزپیشانی نمیدانست غارسایید گدازه کجاست.
«نمیدونم. کتابهای باستانی میگن کهمحیط اون توی گوسونگگان در کوهمنظم کلهالماسی ششصد لی آدم میخورده، ولی...»
«کوه کلهالماسی ششصد لی. هوم.»
این کوهی بوددشوار که تاکنون نامشهمزمان به گوشش نخورده بود.
این حقیقت که حتی شیطان آسمانی، که تقریباً نام تمامکوبید مکانها را میدانست، هرگز نام آن را نشنیده بود، بدین معنالبش بود که باید نامی باستانی باشد که دیگر شناخته شده نیست.
در آن لحظه، چونگریونگ گفت:
«چرا از بانو یئو نمیخوای بفهمهدشوار اسم اونجا الان چیه؟ من ومیان شوهرم هم دنبال روباه نهدم طلایی میگردیم.»
«اگه روباه نهدم طلایی رواینجا پیدا کنیم، ممکنه مهر و مومنمایان پادشاه قدرت عظیم رو هم بشکنیم.»
پیشگوی یئوپیشانی سورین نگرانسایید این موضوع بود.
اگر طبق خواسته حریفبلند بازی میخوردند، ممکن بوددرمیآورد به بدترین نتیجه منجر شود.
در پاسخ، شیطاناسیر آسمانی نگاهی به دیوارهمیساخت صخره انداخت و گفت:
«نمیتونم بذارم آلیو بمیره.»
«...ولی رهبرپیشانی فرقه. اونسایید یه ایمِهمانگیانگه.»
«چه فرقیپففف… میکنه ایمِهمانگیانگبلند باشه یا آدم؟»
با شنیدن این سخنانحرکت از زبان شیطان آسمانی، یئوهمزمان سورین لبهایش را برهم فشرد.
او دریافت که منظور وی این نیست کهشخصی تفاوتی میان انسان و هیولا وجود ندارد، بلکهپیشانی منظورش این بود که آن موجود متعلق به اوست.
«آه. فهمیدم. پس من برمیگردم به پاویون جاودانهی هماهنگ تاکوبید ببینم استادم برگشته یا نه و بفهمم اسم فعلی کوهگوشه کلهالماسی ششصد لی چیه. لطفاً این رو با خودت ببر.»
یئو سورینپففف… چیزی از میانمحیط لباسش بیرون کشید.
ابزاری جادویی بوداسیر که میشد آندشوار را در انگشت کرد.
«این چیه؟»
شیطان آسمانی پیشتر ابزار جادویی مشابهیبوم را در نتیجه یک شرطبندی اززلزلهای پیشگوی یئو سورین دریافت کرده بود.
ابزاری جادویی کهخروپف میتوانست دروازهای برای عبورلرزه از فضا ایجاد کند.
«اون یکی که قبلاً بهت دادم رو یادته؟ این یکی روشخصی طبق روش استادم برای ساخت ابزار جادویی درست کردم. فقط یکسجده بار میشه ازش استفاده کرد، ولی در عوض، محدودیت مسافت نداره.»
«محدودیت مسافت نداره؟»
«نه، ولیپیشانی مقصدش ازسایید قبل تعیین شده.»
«مقصد کجاست؟»
«مقر اصلی فرقه شیطانیحرکت آسمانی. وقتی اونجا بودماینجا به اونجا وصلش کردم.»
با شنیدن حرفهای او، شیطان آسمانیهمزمان با رضایت سر تکان داد ودیدن ابزار جادویی را در لباسش گذاشت.
هرچقدر هم که میتوانست با استفادهبوم از قابلیت سفر در تهی سریع پروازداده کند، هیچچیز به اندازه این مفید نبود.
هرچه باشد،پففف… میتوانست کلی درمحیط زمان صرفهجویی کند.
«پس منزنگزدهای میرم سمتحرکت پاویون جاودانهی هماهنگ.»
قلمموی بزرگی را که براینجا پشت حمل میکرد بیرون کشید ونمایان خواست دایرهای در هوا رسم کند.
در آن لحظه، فرمانده بزرگ گارد،بوم گو چان، که ساکت به گفتگویزلزلهای آنها گوش میداد، با عجله گفت:
«پیشگو یئو، لطفاً یه لحظه صبر کن. مندرمیآورد باید با اربابم چیکار کنم؟ من هر جورچشم بود دنبال پیشگو یئو تا اینجا اومدم، ولی...»
پس از شنیدن گفتگوی آنها، به نظرمیساخت میرسید این مشکلی نیست که او بتواندنمایان با دنبال کردن و کمک کردن حل کند.
برعکس، حسبرایش میکرد ممکن استاینجا بار خاطر شود.
با شنیدن حرفهای گو چان،سجده شیطان آسمانی شانهای بالا انداختکوبید و سپس از یئو سورین پرسید:
«میتونی برگردونیشون اونجایی که بودن؟»
«باشه.»
پس از بازگرداندن گو چان و ها چائهرین بهمیان فرقه کشتار پرنده که در اصل آنجا بودند، پیشگوی یئوسجده سورین دروازه دیگری گشود و به پاویون جاودانهی هماهنگ بازگشت.
پس ازپیشانی رفتن او،سایید چونگریونگ پرسید:
«عزیزم، حالا چطوریخروپف روباه نهدم طلاییاطراف رو پیدا کنیم؟»
«خب...»
اگر او عمداً خودمیساخت را مخفی کرده بود،شخصی راهی برای یافتنش وجود نداشت.
نمیتوانستند دشت مرکزی را وجب به وجبتنها بگردند، پس باید راهی میاندیشیدند، اما ناگهانصحنه مکانی خاص به ذهن شیطان آسمانی خطور کرد.
«کوه شعله.»
«کوه شعله؟ هموناسیر جایی نیست کهدشوار بانو یئو اسم برد؟»
کوه شعله.
قطعاً، گفته میشد که پادشاه قدرت عظیم و یک هیولایکوبید روحی به نام جاویدان بادبزن آهنی، پیوندی آتشین در نزدیکی آنجالبش بر فراز کوه کویون داشتهاند و پسر سرخ متولد شده است.
پس ممکنپففف… بود سرنخیبلند آنجا باشد.
خوشبختانه، مکانی بهاسیر نام کوه شعلهدشوار در سینکیانگ وجود داشت.
«اول باید بریم اونجا.»
اگر مکانی به نام کوه کلهالماسی ششصد لیسرش در نزدیکی کوه شعله وجود داشت، ممکن بودزیباروی بتوانند با حس انرژی گسترشیافتهی او پیدایش کنند.