چپتر 187: اوج (۲)
0موک گیونگون به دنبال مرد مسلحپیام فرقه تاریک به راه افتاد وخونسردی به سمت تالار اصلی داخلی پیش رفت.
مدت زیادی نگذشته بود که چونگریونگ، دردوم حالی که ساقه بامبویی را به دندانکرده گرفته بود، به سمت او پرواز کرد.
در هماناین لحظه خطاب بهپیام موک گیونگون گفت:
«آهای فانی!رهبر اون رو بهجانگ گو چان برسون.»
موک گیونگون ازاین طریق انتقال صداپیام پاسخ داد: «ممنون.»
از آنجا که شرایط اجازه نمیداد فوراً برود، به چونگریونگ دستور داد تا کسی راراهب از طرف او بفرستد تا پیامی را به جای گو چان، که بدن شاگرد دومنیست رهبر انجمن یعنی جانگ نونگاک را تسخیر کرده بود، به راهب شیطانی باک ساها برساند.
چونگریونگ بااین دلخوری نوچیاعلام کرد و گفت:
«هرچی باشه، وقتیانجمن پای انتقام وسطنونگاک باشه، هیچی جلودارت نیست.»
در حقیقت، وقتی موک گیونگون فرصت دیدار با رهبر انجمن را پیداخونسردی کرد، بدون تردید تصمیم گرفت که ملاقاتش با باک ساها را، که هدفشردیفه متقاعد کردن پادشاه نیروی عظیم سون یون بود، به زمان دیگری موکول کند.
این چونگریونگ بود که پیشقدمبدن شد و اعلام کرد پیام ازجانگ طریق گو چان منتقل خواهد شد.
موک گیونگون که ازاعلام سرزنش او آزرده نشدهسرزنش بود، با خونسردی پاسخ داد:
«فرصت دیدنرهبر رهبر انجمنیعنی همیشه پیش نمیاد.»
«هوم. وقتی حواستاین پرت میشه، قضاوتتپیام هم کور میشه.»
«تا وقتیبفرستد چونگریونگ کمکجای میکنه، همهچی ردیفه.»
«خب، اینطوری هم نیست که همه مشکلات حل بشه.آزرده نچ نچ. ولی حتی اگه همین الان رهبر انجمن روقضاوتت ببینی، واقعاً خیال کردی میتونی هر چی میخوای ازش بگیری؟»
«خب...»
«ببین فانی. هر چقدر هم که مریض باشی،خواهد اون در حال حاضر تو اوج دنیای رزمیه.هوم فکر کردی میتونی از همچین آدمی درجا جواب بگیری؟»
نیت موک گیونگون واحد بود؛ اینکه ازدوم رهبر انجمن درباره هرگونه ارتباط با شمشیرکرده شبح یا هویت واقعی او اطلاعات کسب کند.
البته، موک گیونگونپیشقدم فکر نمیکرد که اینخواهد کار فوراً ممکن باشد.
با این حال، با این فرصت حداقل میتوانستکرده بسنجد که رهبر انجمن چه جور آدمی است وباشه چقدر قدرت دارد؛ فرصتی که نمیتوانست از دست بدهد.
«اوج...»
رهبر انجمن یکی ازجای شش آسمان بود؛ اوجرهبر دنیای رزمی در دوران حاضر.
اگرچه این بخشی ازاعلام سرنخ انتقام بود، اماسرزنش موک گیونگون صادقانه کنجکاو بود.
در میان بیشمار رزمیکار، فاصله میان کسی کهکرده به عنوان اوج، استاد بزرگ و برترین متخصصهرچی شناخته میشود با خود او چقدر عمیق است؟
سپس چونگریونگ به او گفت:
«فانی...»
«بله.»
«این دفعه بذار رک بهت هشدار بدم. اگه اونطور کهشیطانی شک دارم، نیروی رزمی اوج فعلی، یعنی شش آسمان، ازانتقام مرزِ مرزها گذشته باشن، تحت هیچ شرایطی نباید تحریکش کنی.»
«زیادی نگران نیستی؟»
«میدونی وقتی کسیپیامی از مرزِ مرزها رددوم میشه بهش چی میگن؟»
«خب...»
«بهش میگن قلمرو عمیق.یعنی "عمیق" نماد آسمان یا زمینه.راهب این بالاترین قلمرویه که دستنیافتنیه.»
«یک قلمروی... دستنیافتنی.»
«دقیقاً. و یادت باشه، حتی سطح فعلی خودترهبر هم حالتیه که رزمیکارهای معمولی کمی حتی خوابش روباک میبینن. ولی قلمرو عمیق کلاً توی یه کلاس جداست.»
با شنیدن حرفهایپیشقدم او، چشمان موکمنتقل گیونگون باریک شد.
اینکه او اینقدر جدی هشدار میداد،نونگاک نشان میداد که آن سطح، یعنیساها قلمرو عمیق، قدرتی فراتر از تصور دارد.
شاید نباید حتیاین برای یک لحظهپیام گاردش را پایین میآورد.
خیلی زود، پس از طی مسافتی، موکدوم گیونگون به دنبال مرد مسلح فرقه تاریککرده به مقابل ساختمان تالار اصلی داخلی رسید.
درست زمانی کهپیشقدم قصد ورود داشت،منتقل فریادی بلند شد:
«چااانگ!»
دو مرد رزمیکار که از ورودیپیام تالار اصلی محافظت میکردند، نیزههایشان راخونسردی ضربدری کردند و راهش را بستند.
موک گیونگون که گیججای شده بود، از مردرهبر مسلح فرقه تاریک پرسید:
«مگه نگفتی بیام تالار اصلی؟»
«پدرسالار قطعاً همین رو گفت.»
مرد مسلح که اوپیشقدم هم سردرگم شده بود، بهسرزنش نظر میرسید دلیلش را نمیداند.
سپس موک گیونگون دستانشجای را به نشانه احترامرهبر روی هم گذاشت و گفت:
«عفو کنید. من موکاعلام گیونگون هستم، شاگرد فرقهسرزنش تاریک. در حال حاضر، ما...»
«شاگرد فرقه تاریک؟»
پیش از آنکه حرفشپیشقدم تمام شود، یکی ازخواهد مردان رزمیکار دم در پرسید.
«بله، درسته.»
«منتظر بودم. دنبالم بیا.»
خوشبختانه اشتباهی رخ نداده بود.
مرد مسلح پساین از ادای احترام،پیام آنجا را ترک کرد.
سپس موک گیونگونپیامی به دنبال نگهبانشاگرد وارد تالار اصلی شد.
با این حال با خود فکر کرد: «ها؟ چرا به طبقهخونسردی بالا نمیریم و داریم توی راهرو حرکت میکنیم؟» او میدانست کهمیکنه تالار اصلی فرقه داخلی، بزرگترین ساختمان در انجمن آسمان و زمین است.
اما با دیدن راهروی بسیار طولانی،نونگاک به نظر میرسید حتی بزرگتر ازساها آن چیزی است که انتظار داشت.
همانطور که در راهرو قدم میزدند، مرد رزمیکارخواهد به سمت راست پیچید و او را بههوم گذرگاهی هدایت کرد که به فضای بیرون باز میشد.
با ورود بهپیامی آن گذرگاه، محوطهایشاگرد بسیار وسیع نمایان شد.
«اینجا کجاست؟»
همه جا پرانجمن از آرایشهای جنگی متعددتسخیر و ابزارهای تمرینی بود.
به نظر میرسیداین که آنجا زمینپیام تمرین رزمی باشد.
نکته عجیب این بود که آن منطقه از هرانجمن چهار طرف با دیوارهای ضخیم محصور شده بود، گوییساها برای جلوگیری از هرگونه نفوذ یا خروج طراحی شده بود.
در آن لحظه،پیشقدم یکی از ابروهای موکخواهد گیونگون کمی بالا رفت.
او فرض کرده بود کهجانگ به محل اقامت فرقه تاریکشیطانی و رهبر انجمن هدایت خواهد شد.
اما کسانی که آنجا منتظر بودند آنها نبودند،خواهد بلکه مردان جوانی بودند که به نظر میرسیدهوم در اواسط تا اواخر دهه بیست زندگیشان باشند.
یک جوان که ظاهراً در اواسط بیستسالگیدوم بود، با اندامی بلند و برازنده و شالیراهب چرمی و سرخرنگ، متین و دوزانو نشسته بود.
دیگری، مردی در اواخر دهه بیست با اندامیسرزنش ورزیده و عضلانی، به دیوار تکیه داده بودحواست و مشغول جویدن چیزی شبیه به پیراشکی بود.
موک گیونگون پرسید:
«استاد... یا بهترهاین بگم، فرقه تاریکپیام کجاست؟ هیچجا دیده نمیشه.»
«اونا دستوربفرستد دادن اینجاجای منتظر بمونیم.»
«فرقه تاریک این رو گفت؟»
«نه.»
«پس کی؟»
«این دستور رهبر انجمنه.»
رهبر انجمن؟ پس رهبر انجمن دستور داده بودسرزنش که با این افراد اینجا منتظر بمانند؟ موک گیونگونپرت نمیتوانست سر در بیاورد که معنی این کار چیست.
در حالی که او در حیرتنونگاک بود، مرد رزمیکار دم در، انگارساها که وظیفهاش تمام شده باشد، رفت.
واقعاً وضعیت عجیبی بود.
اگر به او گفته بودند تنها منتظر بماندرهبر قابل قبول بود، اما رها کردنش با افرادشیطانی ناشناس بدون هیچ معرفیای عجیب به نظر میرسید.
«هوم.»
چون دلیلش راانجمن نمیفهمید، چارهای جزنونگاک صبر کردن نداشت.
در همین حین، جوانی که در اواخر دههخواهد بیست بود و در حال خوردن پیراشکی بههوم دیوار تکیه داده بود، جلو آمد و گفت:
«آه، پسبفرستد تو همون شاگردبدن معروف فرقه تاریکی.»
...
موک گیونگونرهبر در سکوت بهجانگ او خیره شد.
سپس آن جوان، ظرفپیشقدم کوچک حاوی پیراشکی راخواهد دراز کرد و گفت:
«یه تیکه میخوری؟»
موک گیونگون باپیشقدم تکان دادن ملایم سرشخواهد پاسخ داد: «میل ندارم.»
جوان خندهای آرام کرد، سپس چشمانش را بست وراهب با انگشت شست به جوانی که مؤدبانه دوزانو نشستهوقتی بود اشاره کرد، انگار میخواست نارضایتیاش را نشان دهد:
«ولی برخلاف اوناین یارو، حداقل ما میتونیممنتقل زبون هم رو بفهمیم.»
«اون وقت تو کی هستی؟»
«من؟ یا اون یارو؟»
«هر کدوم باشه فرقی نداره.»
لطف میکردکند اگر اسم هراعلام دویشان را میگفت.
جوان شانههایش را بالا انداختبدن و سپس با شست بهیعنی خودش اشاره کرد و گفت:
«من سئوپچون هستم،پیشقدم فرمانده گارد محافظمنتقل سوم تالار اصلی.»
«فرمانده گارد محافظ تالار اصلی؟»
با این معرفی،این برقی خاص در چشمانمنتقل موک گیونگون پدیدار شد.
این همان اطلاعاتی بود که اوشاگرد نه از فرقه تاریک، بلکه از اربابتسخیر دره خون، لی جی-یوم دریافت کرده بود.
[درون فرقه داخلی،پیشقدم تالار اصلی متراکمترینمنتقل نیروی نظامی رو داره.]
[به خاطر رهبر انجمنه؟]
[بله، چون رهبراین انجمن مرکزیت انجمنپیام آسمان و زمینه.]
[فهمیدم. میدونیبفرستد در چهجای سطحی هستن؟]
[اگرچه تشخیص قدرت پنهانشون سخته، ولی باخواهد قضاوت از روی قدرت آشکارشون، تالار اصلی شاملهوم سه تیم محافظه که هر کدوم سی نفرن.]
[تیمهای سی نفره؟ کلاًیعنی میشه نود نفر، هوم... کمترراهب از چیزیه که انتظار داشتم.]
تعدادشان کمترکند از حدسپیشقدم او بود.
لی جی-یوم که انگارجای واکنش موک گیونگون رارهبر پیشبینی میکرد، ادامه داده بود:
[شاید در نگاه اولاعلام اینطور به نظر بیاد،سرزنش ولی تکتک اونها نخبه هستن.]
«نخبه؟»
[بله. اگرچه بهشون میگن تیم، ولی هر نفرشون استادیهسرزنش در اوج هنرهای رزمی؛ فرمانده یک تیم استاندارد. وپرت این فرماندهها قدرت رزمیای دارن که قابل اندازهگیری نیست.]
«فرماندهان گاردیبفرستد با این سطح...بدن فاصله واقعاً زیاده.»
[آره، این فرماندهان گارد جوریانپیام که حتی اگه بهعنوان استاداننشده برتر هم شناخته بشن، برازندشونه.
آه، راستی، فرمانده گاردیعنی سوم که تازه منصوبکرده شده، از ورودی دره خونه.]
«اینجا؟»
[دقیقاً.
به لطفاین ارباب ما، یادپیام اون یارو افتادم.]
«بخاطر من؟»
[آره.
اون یارو هم مثل تو، هشت سال پیشرهبر سه تا نشان عبور درجه یک از ورودیشیطانی گرفت و به عنوان کاندیدای برتر خارج شد.]
«سه تا؟این کارش بایداعلام درست بوده باشه.»
در ورودی دره خون، به دستنونگاک آوردن حتی یک نشان عبور درجهساها یک کاری بس دشوار و طاقتفرسا بود.
کسب بیش ازاین یک نشان، حقیقتاًپیام امری استثنایی محسوب میشد.
با شنیدن این کلمات، موک گیونگون گفتگوی پیشین خود با اربابجانگ دره خون، لی جییوم را به خاطر آورد؛ چشمانش در حالی کهباشه به چهره سئوپ چون، فرمانده گارد سوم تالار اصلی مینگریست، سوسو میزد.
برای ارباب دره خون، تنها دو نابغه وجود داشتندآزرده که به عنوان اعجوبههای رزمی ستایش میشدند—یکی نجیبزاده بزرگ ناقضاوتت یولریانگ بود و دیگری کسی نبود جز همین سئوپ چون.
«هوی. با اون نگاه نافذت،جانگ شاگرد اول ورودی دره خونشیطانی باعث میشه آدم معذب بشه.»
سئوپ چون سینهاین عضلانیاش را با دومنتقل دست گرفت و گفت:
«منو ببین؛بفرستد حتی نمیدونم بدنمبدن رو کجا بذارم.»
با شنیدن اینپیشقدم حرف، موک گیونگون خندهایخواهد نرم و کوتاه کرد.
اگرچه تنها ستایشهایی در باب استعداد رزمی اینکرده اعجوبه شنیده بود و از شخصیتش آگاهی نداشت، اماباشه به نظر میرسید که مردی برونگرا و شوخطبع باشد.
موک گیونگون که به سرعت او رامنتقل برانداز میکرد، نگاهش بر غلاف شمشیر بسته بهنمیاد کمر او افتاد و زیر لب زمزمه کرد:
«خیلی سبک به نظر میاد.»
شمشیری که درونش بود، هرچند در غلافی به طول حدود چهارخونسردی کاراکتر جای گرفته بود، چنان باریک مینمود که حتی خود غلافمیکنه نیز ظریف به نظر میرسید—گویی شمشیر بیش از حد سبک بود.
سئوپ چون کهانجمن متوجه نگاه موکنونگاک گیونگون شده بود، گفت:
«آه، حتماً به شمشیر علاقهاعلام داری، همونطور که از یهآزرده شاگرد فرقه تاریک انتظار میره.»
«واسه مردی با هیکل عضلانیبدن مثل تو، عجیبه که شمشیرییعنی به این سبکی حمل میکنه.»
«چشمهای تیزی داری، نه؟»
«تیز همرهبر نه— صرفاً اینطورجانگ به نظر میاد.»
—سویش!
پیش از آنکه کلام موکبدن گیونگون به پایان رسد، شمشیریعنی از غلاف بیرون لیز خورد.
همانطور که انتظار میرفت، بسیارپیام نازک و سبک بود، گویینشده در هوا شناور میشد و میرقصید.
با این حال، با وجود سبکیاش،نونگاک درخشش ملایمی که از بدنهاش ساطعساها میشد، آشکار میساخت که شمشیری معمولی نیست.
موک گیونگون بهاین شمشیر خیره شدپیام و زمزمه کرد:
«گوانگمو؟»
بر روی تیغه تیزاعلام آن، واژه گوانگمو (رقصسرزنش جنون) حکاکی شده بود.
سئوپ چون با شنیدنیعنی زمزمه او، شمشیر راکرده کامل نشان داد و گفت:
«این اسم رفیقمه.»
«رفیقت؟»
«دقیقاً. واسه یهپیشقدم تمرینکننده تائو، شمشیر یهخواهد دوست مادامالعمره—یه همرزم، طبیعتاً.»
«که اینطور؟»
«واکنشت اونقدرها هم که انتظار داشتم پرشور نیست. رفیقمسرزنش رو نشونت دادم، ولی تو بیتفاوت موندی. ولی تو، بهمیشه عنوان شاگرد فرقه تاریک... شمشیرت هیچ نشونهای از تائو نداره.»
سئوپ چون با نگاهیجای پرسشگر به غلاف شمشیر بستهانجمن بر کمر موک گیونگون نگریست.
موک گیونگوناین با بیخیالیاعلام پاسخ داد:
«هدیهای از طرف استادمه.»
«استاد؟ منظورت فرقه تاریکه؟»
«آره.»
«یکم عجیبه. فرقه تاریک، یه تمرینکنندهمنتقل تائو، معمولاً به شاگردش شمشیری هدیهدیدن میده که تیغه معمولی نباشه، مگه نه؟»
«میگن شمشیر پرفضیلتیه.»
«اوه! کهکند اینطور؟ و اسماعلام اون یارو چیه؟»
موک گیونگون با شنیدن اینکه سئوپشاگرد چون همچنان به ستایش رفیقش ادامهنونگاک میدهد، خندهای نرم کرد و پاسخ داد:
«اگیوک (قانون پلید)ه.»
«اگیوک...؟ چی؟»
در آن لحظه،این حیرت در چهرهپیام سئوپ چون آشکار بود.
نه تنها او، بلکه جوان بلندقامتی که با چشمانانجمن بسته به حالت دوزانو نشسته بود، اکنون چشمانش راساها گشود و با اخمی غلیظ به موک گیونگون خیره شد.
واکنشهایشان طبیعی بود.
در دنیای رزمی، چه شمشیرزن باشی و چه تمرینکننده تائو،شیطانی چه کسی نام شمشیر اگیوک را نشنیده بود؟ شمشیر شیطانیانتقام مشهوری که توسط استاد افسانهای، گو یاجا آهنگری شده بود.
سئوپ چون با ناباوری گفت:
«واقعاً شمشیر اگیوکه؟»
«آره.»
«هوم!»
سئوپ چونکند در دلشپیشقدم نچنچی کرد.
تا جایی که او میدانست، شمشیر اگیوک حقیقتاً شاهکاریانجمن بود که توسط استاد نامدار گو یاجا ساخته شدهساها بود—شمشیری نفرینشده و شیطانی که خطرناکتر از آن وجود نداشت.
اینکه چنین سلاح مهلکیاعلام به یک شاگرد اهداسرزنش شود، فراتر از درک بود.
مهم نبود شمشیر چقدریعنی شگفتانگیز باشد، هدیه دادن چنینراهب شیء خطرناکی غیرقابل تصور بود.
سئوپ چون سپس پرسید:
«خب... شمشیر سالمه؟»
«آره. مشکلی هست؟»
«انرژیش به مرورانجمن زمان کم نمیشه،نونگاک یا توهم ایجاد نمیکنه؟»
«زیادی نگرانیا.»
«نه. دلیلی داره تو اولین ملاقات نگراندوم باشم؟ فقط میگم با اینکه شمشیر معرکهایه،کرده ولی به نظر خیلی، خیلی خطرناک میاد...»
«اصلاً تا حالا شمشیر زدی؟»
در آنرهبر لحظه، کسییعنی وسط حرف پرید.
او همان جوان بلندقامتی بوداعلام که با پرچم چرمی سرخآزرده به حالت دوزانو نشسته بود.
وقتی او لب به سخن گشود،شاگرد سئوپ چون—فرمانده گارد سوم تالار اصلی—یکینونگاک از ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
«بعد از این همهاعلام وراجی، بالاخره اون یارو میخوادآزرده در مورد شمشیرش حرف بزنه؟»
طبیعی بود؛ فارغ از اینکهجانگ شمشیر چقدر نفرینشده باشد، علاقهشیطانی یک شمشیرزن خواه ناخواه برانگیخته میشود.
جوان با نادیده گرفتنپیشقدم حرفهای سئوپ چون، خطابخواهد به موک گیونگون گفت:
«پرسیدم کهبفرستد آیا شمشیرجای زدی یا نه.»
موک گیونگوناین شانهای بالا انداختپیام و پاسخ داد:
«تا حدی.»
«تا حدی؟»
جوان پوزخندی تحقیرآمیز زد.
سپس، در حالیپیشقدم که از حالتمنتقل دوزانو برمیخاست، گفت:
«در این صورت،انجمن شمشیرت مثل گردنبندنونگاک مروارید گردن خوکه.»
«!؟»
با شنیدن این کلمات، این سئوپشاگرد چون بود—نه موک گیونگون—که سرش رانونگاک با نارضایتی تکان داد و گفت:
«گردنبند مروارید گردن خوک؟ اینپیام دیگه خیلی تنده. هر چی همخونسردی باشه، واسه اولین ملاقات زیادی گستاخانهست.»
«......»
جوان هیچکند توجهی به تذکراعلام سئوپ چون نکرد.
سئوپ چون که کلافهجای شده بود، رو بهرهبر موک گیونگون کرد و گفت:
«حرفای اون یاروپیشقدم رو نشنیده بگیر.منتقل از حسودیش میگه...»
«شمشیری که تو دست کسی باشه کهتسخیر واقعاً تزکیهاش نکرده، فقط به درد دکور میخوره.نوچی چطور میشه بهش نگفت گردنبند مروارید گردن خوک؟»
با این حرفها،این سئوپ چون آشکاراپیام آزرده شد و گفت:
«هوی، حتی اگه پسرجای هِوِجو باشی، این دیگهرهبر زیادهرویه. لطفاً بس کن.»
«پسر هِوِجو؟»این موک گیونگون بهپیام جوان خیره شد.
اگر او پسرانجمن هِوِجو بود، پسنونگاک باید خودش میبود.
او قبلاًکند این نامپیشقدم را شنیده بود.
هِوِجو، ارباب مونگپیامی سوچون، فرزندان دوقلو داشت—مونگدوم سوهه و مونگ مویاک.
جوانی که مقابلش ایستادهاعلام بود نمیتوانست مونگ سوهه باشد،آزرده پس حتماً مونگ مویاک بود.
«چه تصادفی.»
و مونگ مویاک به عنواناعلام یکی از پنج ببر برترآزرده انجمن آسمان و زمین شهرت داشت.
این بدان معنا بودجای که دو نفر از پنجانجمن ببر اینجا جمع شده بودند.
چرا باید اوپیشقدم را در کنارمنتقل چنین مردانی احضار میکردند؟
در حالی که او درجانگ افکارش غوطهور بود، مونگ مویاک بهباک موک گیونگون نزدیک شد و گفت:
«شمشیر نفرینشده به کنار،پیشقدم واقعاً فکر میکنی حق حملسرزنش چنین شمشیر عالیای رو داری؟»
سئوپ چون با خود فکر کردشاگرد که این یارو اصلا حد ونونگاک حدود حالیش نیست و نچنچی کرد.
اگرچه مونگ مویاک به عنوان کسی که شیفتهسرزنش شمشیر است شناخته میشد، اما هرگز انتظار نداشت کهپرت موک گیونگون، یک تازهوارد را اینطور وقیحانه تحریک کند.
با زیر نظر گرفتن او برای مدتی، به نظرراهب میرسید که مرد جوان صرفاً خواهان شمشیر نیست، بلکهوقتی آشکارا از اینکه موک گیونگون صاحب آن است، ناراضی است.
«قراره دردسر بشه.»
سئوپ چونبفرستد فکر کرد کهبدن باید مداخله کند.
حتی اگر کسی کاندیدای برتر ورودیمنتقل دره خون بوده باشد، حریفش دردیدن اینجا یکی از بهترینهای هِوِجو بود.
درگیر شدن درانجمن این دعوا ممکن بودتسخیر عواقب وخیمی داشته باشد...
«کافیه...»
در آن لحظه، دست مونگبدن مویاک پیشتر به سمت محافظیعنی شمشیر بر کمرش رفته بود.
سپس به سرعتپیشقدم سعی کرد شمشیرشمنتقل را بیرون بکشد—
پاک!
قبل از اینکه حتی بتوانداعلام نیمی از آن را بیرونآزرده بکشد، چیزی حرکتش را متوقف کرد.
آن مانع، چیزیپیامی نبود جز کفشاگرد دست موک گیونگون.
«!؟»
مونگ مویاک باانجمن شوک به موکنونگاک گیونگون خیره شد.
موک گیونگون با لحنیپیشقدم آرام و هیسمانند، خطابخواهد به او زمزمه کرد:
«انقدر کندیبفرستد که حتی خوکبدن هم خجالت میکشه؟»