چپتر 423: روح و جان (۱)
0«برخیز.»
بوم!
«اوه!»
نا یولریانگ، بزرگترین شاگرد رهبر انجمنزخمهای آسمان و زمین، خون بالا آوردشکسته و با وحشت از خواب پرید.
نا یولریانگ که حواسش رااینطوری بازیافته بود، از حضور سنگینی کهترمیم روی سینهاش فشار میآورد، شوکه شد.
«وی... سو-یون؟»
«چرت نگو.»
تپ!
«اوه.»
پنجههایی تیز عمیقاً در سینهاشحرکت فرو رفتند و نالهای ازگویی لبان نا یولریانگ خارج شد.
او که مغرور و سرسخت بود،فانی تحملی بیش از اکثر افراد داشت، ولیتپتپ به طرز عجیبی، درد اکنون غیرقابلتحمل بود.
سعی کرددیده پنجهها را ازفراتر سینهاش بیرون بکشد.
ولی چیزی اشتباه بود.
«بدنم؟»
نمیتوانست حرکت کند.
فلج نشده بود، اما گوییفراتر اکثر عضلاتش بریده شده بودند؛ترمیم تنها درد باقی مانده بود.
نمیتوانست درک کنددیده چه اتفاقی درفراتر حال رخ دادن است.
سعی کرد انرژی درونیاشنمیتوانست را برای تسکین دردنشده بیدار کند که ناگهان—
قرچ! قروچ!
«آااااااه!»
لحظهای که سعی کرد انرژی را در دانتیان خود به گردشترمیم درآورد، دردی تیز همچون فرو رفتن هزاران سوزن در تمام نقاطچشمانش خونی بدنش پیچید و او نه فقط ناله، که فریاد کشید.
این دردی نبودبدنم که بتوان با صبرفلج و تحمل تاب آورد.
نا یولریانگ به طور غریزی حسفانی کرد که تمام رگهای خونیاش پاره شدهاندتپتپ و حتی دانتیانش نیز آسیب دیده است.
«چرا بدنم اینطوری شده؟»
بدنش فراتر از زخمهایچرا فانی آسیب دیده بود، تقریباًتقریباً غیرقابل ترمیم برای یک رزمیکار.
چرا بدنش تابدنم این حد درکند هم شکسته بود؟
در ذهنش...
تپتپ!
سرش درد گرفت وچرا خاطرات عجیب و پراکندهایفانی از جلوی چشمانش گذشت.
این پدیده چه بود؟ در حالی که گیج شدهاما بود، شخصی که پنجههایش را در سینهی او فرودرک کرده بود، وی سو-یون بود... یا شاید هم نه؟
«تو کی هستی؟»
این زندیده با ویاینطوری سو-یون تفاوت داشت.
با چهرهای کاملاً سفید و عاری اززخمهای حیات، دقیقاً شبیه وی سو-یون بود اما هالهایتپتپ از ابهت و وحشت از وجودش ساطع میشد.
تپ!
پنجههای تیزی که درفراتر سینهاش فرو رفته بودند،غیرقابل چیزی را لمس کردند.
قطعاً قلبش بود.
حس کردن چیزی روی قلب درفراتر حال تپشاش، ناراحتی عجیبی بود کهرزمیکار هرگز نظیرش را تجربه نکرده بود.
نا یولریانگ که زبانش بند آمده بود،فلج به سخنان آن زیبایی بیهمتا که شبیهبودند شاگردش وی سو-یون، یعنی چونگریونگ بود، گوش داد.
«رگ آسمانی [چونمک] درد بیرون کشیدنفانی قلب زنده را به من چشاند. هیچتپتپ کلامی قادر به توصیف آن درد نیست.»
«چی... داری میگی...»
«چشم سومی درون توست... یا بهتر بگویم، بی یونگهونتقریباً وارد بدنت شد. هرچند کوتاه بود، ولی شریک شدن بدنعجیب با آن دیو صفت، یعنی چیزی در ذهنت باقی مانده.»
«شریک شدن بدن...»
تپتپ!
سرش دوبارهدیده با خاطراتیاینطوری عجیب تیر کشید.
صحنهای از نبرد موک گیونگون با خودش پدیدار شد—آرایشهای شمشیر سطحترمیم بالای رگ آسمانی که از دستان او جاری میشد و موک گیونگونگذشت که با تکنیک شمشیری به همان اندازه قدرتمند با آنها مقابله میکرد.
«این دیگه چیه؟»
چرا این خاطراتاینطوری درون سرش بود؟فانی نمیتوانست درک کند.
در هوشیاریاش، اطرافیانچرا همه چیز رازخمهای گردن او میانداختند...
«مو یاک؟»
ناگهان تصویر مو یاک، کهحرکت به طور ناگهانی تغییر کردهگویی بود، در ذهنش جرقه زد.
بله.
او که ناگهان دگرگون شده بود، انگشتشفانی را در کاسهی خالی چشم راست اوتپتپ فرو کرد و کره چشمش را بیرون کشید...
تپ! تپ! تپ!
قلبش دیوانهواراشتباه میکوبید، سرش انگارحرکت میخواست منفجر شود.
«اوهههه.»
با فکر کردن به او، چشمانزخمهای نا یولریانگ همچون جنزدگان سرخ شدشکسته و رگهای پیشانیاش با خشونت بیرون زد.
چشمان چونگریونگ کهدیده مملو از ناامیدی بود،زخمهای بر او خیره ماند.
او امیدوار بود که خاطرهای در او باقینشده مانده باشد، اما با این وضعیت، به نظر میرسیدمانده که او فقط یک موجود در هم شکسته است.
«بی یونگهون!»
خشم در وجودش فوران کرد.
معلوم نبود آن دیو انسان استفراتر یا نه، اما نابود کردن وارثرزمیکار هنرهای رزمی رگ آسمانی به این شکل...
برای او، آیا همهنمیتوانست جز خودش تنها مهرههایینشده روی صفحه شطرنج بودند؟
تک!
چونگریونگ پنجههایشدیده را از سینهیفراتر او بیرون کشید.
با دانتیان و رگهای خونی پاره شده،زخمهای و جسم و ذهنی متلاشی، بازگشت او بهتپتپ عنوان یک رزمیکار تقریباً غیرممکن به نظر میرسید.
«زنده بودناشتباه خودش بایدنمیتوانست جهنم باشه.»
او کسی بود که پس از فهمیدن اطلاعات قصدترمیم داشت نا یولریانگ را بکشد، اما اکنون، با ذهنی تاجلوی این حد خرد شده، گرفتن جانش غیرضروری به نظر میرسید.
سپس، حضوری نزدیکچرا شد و چونگریونگزخمهای به آن سو نگریست.
تاپتاپتاپ!
زنی نفسزنان ایستاده بود،نمیتوانست چشمی کبود و ورمکردهنشده داشت که بسته شده بود.
مو یاک،چرا زیردست وفادارفراتر نا یولریانگ بود.
«ارباب!»
وقتی اوآسیب فریاد زد،چرا اتفاق عجیبی افتاد.
نا یولریانگ که تقریباًنمیتوانست در جنون غیرقابل بازگشت فرواما رفته بود، هوشیاریاش را بازیافت.
لرزان، بهچرا مو یاکفراتر نگاه کرد.
«اون حرومزاده...»
با شنیدنآسیب صدای آن زن،اینطوری ذهن شکستهاش بازگشت.
این یک معجزه بود،نمیتوانست چرا که بهبودی اونشده غیرممکن به نظر میرسید.
با دیدن اشکهایی کهفراتر در چشمانش حلقه زد،غیرقابل چونگریونگ احساس عجیبی کرد.
...
او میخواست به زندگی نا یولریانگفراتر پایان دهد چون ذهنش چنان آسیبرزمیکار دیده بود که قابل ترمیم نبود.
ولی حالا کهبدنم ذهنش بازگشته بود،کند اوضاع فرق میکرد.
تصمیم گرفت همه چیز رازخمهای از این وارث رگ آسمانیرزمیکار بگیرد تا کینهاش را پاک کند.
به آرامی، پنجههایش بلندتراینطوری شدند و انرژی روحانیتقریباً به رنگ خون جاری شد.
شاید این بهترین لحظه بود.
او فکر میکرد نا یولریانگ بیرحمکند است، اما وقتی به آن زنبریده فانی نگاه کرد، چشمانش نرم شد.
آنها آشکاراچرا همدیگر رافراتر دوست داشتند.
«آره، همینه.»
لبان چونگریونگآسیب به لبخندیچرا کج شد.
هوووم!
او عصایش را به آرامی تکان دادتقریباً و بدن مو یاک که به جلوسرش میدوید، توسط خون در بند کشیده شد.
خشخش!
«آه.»
«توی عوضی!»
در حالی که مو یاک در یک لحظهغیرقابل گرفتار شده بود، نا یولریانگ، هرچند در هم شکسته،عجیب با تمام توان سعی کرد بالاتنهاش را بلند کند.
اما با رگهای خونی که درزخمهای سراسر بدنش ترکیده بود و عضلاتی کهذهنش تقریباً رشتهرشته شده بودند، حرکت غیرممکن بود.
«اوههه.»
در میاناشتباه درد تقلا میکردحرکت اما نمیتوانست برخیزد.
هوووم!
چونگریونگ از انرژی روحانیاشاینطوری استفاده کرد تا بدنتقریباً او را بالا ببرد.
«اگه میخوایآسیب ببینی، پسچرا نشونت میدم.»
قصد داشت اوبدنم را مجبور کند شاهدفلج مرگ تدریجی عزیزش باشد.
«تو که وارث خون وزخمهای هنرهای رزمی رگ آسمانی هستی،رزمیکار هرگز روی خوشبختی رو نمیبینی.»
هنگامی که چونگریونگ عصایش را بهزخمهای سمت مو یاک بالا برد، نا یولریانگذهنش دیوانهوار به خود پیچید و فریاد زد:
«اوههه. بسآسیب کن! میخوایچرا چه غلطی بکنی؟»
«فکر کردی قراره چیکار کنم؟»
══════════════════════════════════════════════════
📖 پایان چپتر 423
══════════════════════════════════════════════════
ویززز!
چونگریونگ چوباشتباه را درنمیتوانست هوا چرخاند و...
تتق!
بازوی چپ مو یاک به سمتزخمهای عقب خم شد و استخوان آرنجششکسته گوشت را شکافت و بیرون زد.
«آاااه!»
«بس کن! بس کن!»
«دردت اومد، نه؟ این درد در برابر بلایی کهترمیم سر من آوردین هیچی نیست. تازه اولشه. اگه ازپراکندهای الان بخوای ناله و زاری کنی که فایده نداره.»
«ولش کن. جای اون منفراتر رو بکش. اگه با تبارترمیم آسمانی خصومت داری، من رو بکش...»
دهان ناآسیب یولریانگ بهچرا زور بسته شد.
از آنجا که تقریباًنمیتوانست تمام توانش را از دستاما داده بود، یارای مقاومت نداشت.
«نگران نباش.چرا تو روفراتر هم میکشم.»
چونگریونگ دوباره چوبچرا را به سمتزخمهای مو یاک بالا برد.
تتق!
«آاااه!»
بازوی راست مو یاکفراتر نیز به همان شکل خمترمیم شد و استخوانهایش بیرون زدند.
چهرهاش همچون گچ سفید شده بود؛ چرا کهتقریباً جراحات ناشی از حمله به عمارت و چشمگرفت از دست رفتهاش، خونریزی شدیدی به بار آورده بود.
به نظر میرسیددیده هر لحظه ممکنفراتر است جان دهد.
نا یولریانگاشتباه از شدتنمیتوانست خشم فریاد کشید:
«اووووه!»
او که هرگز غرور و تکبرش را از دست ندادهترمیم بود، اکنون با دیدن مرگ تدریجی زنی که عزیزش میداشت،جلوی برای نخستین بار دردی جانکاه را در سینهاش احساس میکرد.
قرچ!
مو یاک با دیدن درد و رنجفلج نا یولریانگ، لبهایش را به شدت گزیدبودند و کوشید تا عذاب را تحمل کند.
این دقیقاً همان چیزی بود کهفانی چونگریونگ میخواست؛ بازگرداندن تمام رنجهایی کهذهنش پیش از مرگ متحمل شده بود.
به همین دلیلچرا بود که برای چنینفانی لحظهای صبر کرده بود.
...
ولی با دیدنبدنم آنها، چونگریونگ هیچ تسکینفلج یا رضایتی حس نکرد.
در عوض، تلخیاینطوری و پوچی وجودشفانی را پر کرد.
«چرا؟ چرا اینجوریه؟»
در طول صد سالی که به عنوان روحیفانی کینهتوز سپری کرده بود، عزمش را جزم کرده بودگرفت تا هر اثری از تبار آسمانی را محو کند.
اما تماشای رنج آنهانمیتوانست خشمش را فرو نمینشاند؛نشده تنها بر ناامیدیاش میافزود.
چرا اینگونه بود؟
آیا ممکن بود پساینطوری از این همه انتظار،تقریباً دلش به حالشان سوخته باشد؟
نه، محال بود.
او تنها یکبدنم روح نبود، بلکهکند روحی کینهتوز بود.
با وجود کینههایی که اوزخمهای را پیش میراندند، چگونه ممکن بودشکسته نسبت به این دشمنان همدردی کند؟
«نه، نه.
چرا باید دلسوزیِدیده سخیفی نسبت بهفراتر اونا داشته باشم؟»
شاید دانستن اینکه بینمیتوانست یونگهون—پایان نهایی کینهاش—هنوز زندهنشده بود، تفاوت ایجاد میکرد.
شاید چون ریشه اصلیفراتر هنوز پابرجا بود، نسبت بهترمیم این دیگران حس چندانی نداشت.
«فقط بادیده دیدن زجر کشیدنفراتر اون دیو صفت...»
او باور داشت که همه چیز حل خواهد شد، ولی همین حالا، نا یولریانگذهنش و مو یاک را میدید که در سکوت به یکدیگر خیره شدهاند؛ نگاهی سرشارپنجههایش از احساسات ناگفته، گویی آماده بودند تا به خاطر یکدیگر با مرگ روبرو شوند.
...
عجیب بود.
با دیدن این صحنه، چونگریونگفراتر پیش از آنکه به یاد «او»رزمیکار بیفتد، به فکر موک گیونگون افتاد.
با یادآوری موکدیده گیونگون، دردی عمیقفراتر بر سینهاش نشست.
«فانیها...»
اگر میتوانست تمام کینههایش رازخمهای پاک کند، روحش دیگر وابستگیای بهشکسته این دنیا نمیداشت و رخت برمیبست.
آنگاه پیوندشدیده با فانیهااینطوری قطع میشد.
این سرنوشتی بود کهچرا زندگان و مردگان رافانی به هم پیوند میداد.
تپش!
ناگهان سینهاشچرا به شدتفراتر تیر کشید.
این دیگر چه بود؟ او یک کالبدفانی روحانی بود، یک روح کینهتوز، پس چراتپتپ سینهاش چنین فشرده و دردناک شده بود؟
در همان لحظه...
«کوهه، کوهه...اشتباه ریو سوول.نمیتوانست لطفاً بس کن.»
نگاه چونگریونگچرا به سمتفراتر صدای سرفه چرخید.
«استاد؟»
نا یولریانگآسیب متعجب بهچرا نظر میرسید.
کسی که ظاهر شدهنمیتوانست بود، کسی جز رهبرنشده انجمن آسمان و زمین نبود.
او که رنگپریده بود و به نظر میرسیدغیرقابل دچار جراحت داخلی شده، نگاه سریعی به ناخاطرات یولریانگ انداخت و سپس سه بار بشکن زد.
از انگشتانش انرژیهای کوچکی رها شد کهفانی به نقاط خونی نا یولریانگ برخورد کردتپتپ و او را به خوابی آرام فرو برد.
سپس رهبر دوباره به سمت مو یاک بشکن زدتقریباً و انرژی بیشتری را به زخمهای خونین و نقاطخاطرات خواب او شلیک کرد تا او نیز آرام گیرد.
در حالی که رهبرنمیتوانست آنها را آرام میکرد،نشده چشمان چونگریونگ دوباره تیز شد.
برخلاف این جوانان، اوفراتر نواده مستقیم بی یونگهونغیرقابل بود؛ حامل خط خونی او.
«آره. تو هم هستی.»
چونگریونگ قدرت روحانیاش راچرا فراخواند و کوشید تافانی مرز خونین—قلمرو روحانیاش—را بگشاید.
ناگهان...
گرومپ!
رهبر انجمن آسمان و زمینفراتر در مقابلش زانو زد و سرشرزمیکار را به سمت زمین خم کرد.
«!؟»
چهره چونگریونگ در هم رفت.
چه میکرد؟ نکند...
«ریو سوول. تو نابودی خطفراتر خونی تبار آسمانی رو میخوای، مگهرزمیکار نه؟ لطفاً از جون اونا بگذر.»
«ها؟»
نا یولریانگ که توسطنمیتوانست او آموزش دیده بود،نشده حامل خون تبار آسمانی نبود.
با شنیدن این حرف،فراتر چونگریونگ با ناباوری وغیرقابل به سردی پاسخ داد:
«خب که چی؟ اون هنرهای رزمی تبار آسمانیتقریباً رو به ارث برده، پس قطعاً جزوی ازگرفت تبار آسمانیه. این رو که نمیشه انکار کرد.»
«میدونم. ولی اگه بخوای اینطوری نگاه کنی،زخمهای کینه تو تا وقتی تکتک اعضای انجمنذهنش آسمان و زمین نابود نشن، آروم نمیگیره.»
چونگریونگ پوزخند سردی زد.
«هع. غیرممکن هم نیست.»
«با اینکه اون دیو صفت، بی یونگهون، همه چیز رو ازت گرفت، ولی این تو بودیگرفت که بنیانش رو گذاشتی و در نهایت همه چیز رو فهمیدی. هر چقدر هم که ازتفاوت تبار آسمانی متنفر باشی، میخوای تمام چیزی رو که با دستای خودت ساختی انکار و نابود کنی؟»
غرررش!
ناگهان خون همهبدنم چیز را درکند اطراف فرا گرفت.
هاله کشتار چونگریونگ به اوجزخمهای رسید و حتی رهبر بیاختیاررزمیکار آب دهانش را قورت داد.
نه به این خاطر کهفراتر از او میترسید، بلکه خشمترمیم او فراتر از حد تصور بود.
اما او درک میکرد.
پس از خواندن سوابق قدیمی، دریافته بودفلج که تبار آسمانی جنایات نابخشودنی در حقبودند او و تبار ماه مرتکب شده است.
پس او میخواستاینطوری تمام تقصیرها را درتقریباً نسل خودش پایان دهد.
با این حال، با توجهفراتر به خشم او، یک عذرخواهیترمیم یا قربانی ساده کافی نبود.
رهبر آهی آرام کشید واینطوری سرش را به آرامی بالاغیرقابل آورد تا به چونگریونگ نگاه کند.
«اگه اینطوره...اشتباه چارهای نداریم جزحرکت اینکه معامله کنیم.»
«معامله؟»
«چه جوکی. فانیها... یا بهتره بگم،زخمهای یه شیطان آسمانیِ شکستخورده که همه چیزشذهنش رو باخته؛ چطور امید داری معاملهای بکنی؟»
چونگریونگ این رادیده گفت و خندهایفراتر تلخ سر داد.
رهبر به آرامی پاسخ داد:
«اگه اون شیطان آسمانی که بهش اعتماد داریغیرقابل نتونه کوچکترین شاگردم، وی سو-یون رو نجات بده،خاطرات اونوقت به جای انتقام، با بدترین بحران روبرو میشی.»
«چی؟»
«اگه اون اتفاق بیفته،چرا تنها راه نجات تو،فانی ریو سوول، اینه که...»
«نجات من؟ اینبدنم چرت و پرتهاکند چیه که میگی؟»
«وقتی پیوندی که روح و جان رو یکیغیرقابل میکنه توی دستای اونه، حتی اگه کینه صد سالهتعجیب هم برطرف بشه، هرگز نمیتونی از چنگش فرار کنی.»
«!؟»