---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 252: اهریمن (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 252: اهریمن (۲)

0

«از تخت و تاج خبر ندارم، ولی شاید تو‌آنگاه​ همون تجسم انسانی اون اهریمنی باشی که دنبالش می‌گشتم.‌فقط​ آها! آره. لقبی که واقعاً برازندته چیزی نیست جز "اهریمن".»

اهریمن.

با شنیدن کلمات‌آورده​ اهریمن روباه طلایی، موک‌چون​ گیونگ‌ون هیچ احساسی نداشت.

تمام تمرکزش تنها بر‌محکم‌تر​ این حقیقت بود که او‌هااا​ نام حقیقی‌اش، «جونگ» را می‌دانست.

«چیکار کردم؟»

هرچقدر هم که ذهنش مه‌آلود بود،‌بهتر​ احتمال اینکه خودش آن را به‌پاهایش​ زبان آورده باشد بسیار ناچیز بود.

ولی چون‌زبان​ اسم «جونگ»‌باشد​ را آورد...

«نکنه خاطراتم رو دیده؟»

پاسخ دیگری وجود نداشت.

آنگاه، اهریمن روباه طلایی با گونه موک گیونگ‌ون بازی کرد و گفت:‌پاهایش​ «چطوره؟ لقب اهریمن بهت میاد، نه؟ فقط صدا کردنت به اسم اهریمن یکم‌بریم​ خشکه، شاید باید یه نام خانوادگی هم اولش بذارم؟ مثلاً لرزه‌ای از آسمان‌ها...»

پیش از آنکه کلامش منعقد‌بسیار​ شود، موک گیونگ‌ون حرفش را‌نکنه​ قطع کرد: «خاطراتم رو دیدی؟»

«اوه خدای من، چه‌محکم‌تر​ تیزی تو. خب، نه همش‌هااا​ رو، فقط یه بخش‌هایی رو.»

با شنیدن این‌نکنه​ سخن، چشمان موک‌پاسخ​ گیونگ‌ون سرد شد.

حتی اگر به چیز دیگری اهمیت‌بهتر​ نمی‌داد، از اینکه آن زن در‌پاهایش​ خاطراتش جاسوسی کرده بود، به‌شدت ناخشنود بود.

و با قضاوت از روی‌بسیار​ وضعیت فعلی، آن زن به‌زور خودش‌خاطراتم​ را با او درگیر کرده بود.

یا بهتر بگوییم،‌پاهایش​ در حال انجام‌حلقه​ این کار بود.

فشار!

اهریمن روباه طلایی پاهایش را محکم‌تر دور او‌حال​ حلقه کرد، گونه‌هایش گل انداخته بود و گفت: «هااا.‌انداخته​ می‌دونی، حالا که شروع کردیم، نباید تا تهش بریم؟»

«......»

موک گیونگ‌ون پاسخی نداد.

اگر همین‌طور ادامه‌نکنه​ می‌داد، بازیچه دست اراده‌دیگری​ این روباه اهریمنی می‌شد.

چه او را‌فعلی​ می‌کشت و چه نجات‌بگوییم​ می‌داد، باید کاری می‌کرد.

پس سعی کرد تمام انرژی شیطانی‌ناچیز​ باقی‌مانده در درونش را جمع کند‌دیده​ تا به نحوی مقاومت کند، اما—

«!؟»

چیزی توجهش را جلب کرد.

«انرژی شیطانی‌وضعیت​ بازیابی شده. نه،‌درگیر​ بیشتر هم شده.»

مقدار انرژی شیطانی درونش‌باشد​ نسبت به قبل تقریباً‌اسم​ دو برابر شده بود.

پدیده‌ای غیرقابل درک بود.

او به‌شدت مجروح شده بود و حتی‌دیگری​ هوشیاری‌اش را از دست داده بود، پس چگونه‌لقب​ انرژی شیطانی‌اش تا این حد افزایش یافته بود؟

اما ماجرا‌وضعیت​ به همین‌جا‌به‌زور​ ختم نمی‌شد.

حجم عظیمی از‌آورده​ قدرت اهریمنی جذب‌ناچیز​ بدنش شده بود.

خیلی بیشتر از چیزی بود که از آن‌انداخته​ راکون هیولا، پادشاه قاتل دریا، جذب کرده بود‌بریم​ و خلوص این قدرت اهریمنی به‌شدت بالا بود.

«... برای‌آورد​ جذب کردن‌خاطراتم​ خیلی زیاده.»

قدرت اهریمنی آن‌قدر عظیم بود که‌بهتر​ حتی اگر سعی می‌کرد جذبش کند،‌پاهایش​ باز هم مقدار زیادی اضافه می‌آمد.

در واقع، نگه‌آورده​ داشتنش درون بدن می‌توانست‌چون​ تبدیل به سم شود.

گوشه لب موک گیونگ‌ون لرزید.

پس راهی برای استفاده‌خاطراتم​ از این قدرت اهریمنی‌وجود​ خالص و عظیم وجود داشت.

چشمانش را بست.

آنگاه، اهریمن روباه طلایی با صدایی اغواگر و عجیب‌آورد​ گفت: «چرا؟ این قیافه رو دوست نداری؟ یا باید‌بازی​ تبدیل بشم به اون روح سرگردانی که قبلاً بود؟»

سوووت!

پیش از آنکه حرفش تمام شود،‌پاسخ​ اهریمن روباه طلایی دستی به صورتش کشید‌گفت​ و تکنیک تغییر چهره را اجرا کرد.

چهره‌اش در‌وضعیت​ دم به‌به‌زور​ شمایل چونگ‌ریونگ درآمد.

«موجود زنده.»

حتی صدایش‌فشار​ هم دقیقاً‌محکم‌تر​ همان شد.

در این کالبد، اهریمن روباه طلایی‌پاسخ​ با عشوه کفل‌هایش را تاب داد‌کرد​ و در گوش موک گیونگ‌ون نجوا کرد.

«هااا. موجود‌وضعیت​ زنده، چشمات رو‌درگیر​ باز کن... !؟»

یکه خورد!

در آن لحظه، چشمان تیزبین‌دور​ اهریمن روباه طلایی به دست‌می‌دونی​ راست موک گیونگ‌ون دوخته شد.

کررراک! تق‌تق!

رگ‌های تمام دست راستش با‌درگیر​ آن قدرت اهریمنی عظیم متورم شد‌فشار​ و پوستش به سیاهی قیر گرایید.

با دیدن این‌آورده​ صحنه، اهریمن روباه طلایی‌چون​ در درونش مبهوت ماند.

«این قدرت اهریمنی...»

قدرت اهریمنی خودش بود.

اگرچه توسط او جذب شده بود، اما قدرت اهریمنی‌انجام​ برای انسان‌ها حکم سم مهلک را داشت، پس فکر‌هااا​ می‌کرد جذب و استفاده فوری از آن برایش دشوار باشد.

اما او داشت‌آورده​ بدون جذب اولیه،‌ناچیز​ از آن استفاده می‌کرد؟

«این پسره واقعیه؟»

به نظر انسان نمی‌آمد.

فارغ از روحی که‌به‌زور​ در ذهنش اسیر بود،‌حال​ این بدن قطعاً انسانی بود.

با این‌زبان​ حال، چنین کاری‌بسیار​ ممکن شده بود.

نگاهش به‌فشار​ گردن موک‌محکم‌تر​ گیونگ‌ون معطوف شد.

اگر الان با دمش آن را‌پاسخ​ می‌پیچاند، می‌توانست قبل از اینکه حتی از‌گفت​ قدرت اهریمنی استفاده کند، او را بکشد.

اما اگر این پسر واقعاً همان اهریمنی بود‌حال​ که آن فرد قدرتمند پیشگویی کرده بود، کشتنش‌گونه‌هایش​ در اینجا به مثابه باختن قبل از شروع بود.

«تچ.»

در نهایت، اهریمن روباه طلایی پاهایش را‌گونه‌هایش​ شل کرد و با دمش موک گیونگ‌ون‌نباید​ را گرفت و به سمت زمین پرتاب کرد.

بوم!

بدنش عمیقاً‌وضعیت​ به کف‌به‌زور​ اتاق کوبیده شد.

«آه.»

با این حجم از قدرت اهریمنی‌حلقه​ جمع‌شده، ممکن بود به او هم آسیب‌کردیم​ برسد، پس بیهوش کردنش تنها چاره بود.

اهریمن روباه‌آورد​ طلایی با‌خاطراتم​ حسرت نچ‌نچ کرد.

فکر می‌کرد بالاخره بعد از‌درگیر​ مدت‌ها می‌تواند امیالش را ارضا‌کار​ کند، اما ظاهراً فعلاً غیرممکن بود.

«خب، مهم نیست.»

می‌توانست او را پیش‌محکم‌تر​ خودش نگه دارد و‌انداخته​ سر به سرش بگذارد.

از آنجا که ذاتاً موجود خبیثی بود،‌دیگری​ نیازی به فاسد کردن بیشترش نبود؛ فقط‌چطوره​ اینکه او را مال خودش کند کافی بود.

درست در همان لحظه—

پاپاپاپاک!

اهریمن روباه طلایی با عجله چهار‌حلقه​ دمش را مانند سپری در هم‌شروع​ تنید تا جلوی روبرو را مسدود کند.

هم‌زمان، خطی‌آورد​ سیاه از‌خاطراتم​ کنارش گذشت—

کوانگ!

بدنش سقف تالار پادشاه‌باشد​ قاتل دریا را شکافت‌اسم​ و به بالا پرتاب شد.

از حفره ایجاد شده،‌محکم‌تر​ کسی پایین افتاد و‌انداخته​ روی کف تالار فرود آمد.

تالاپ!

کسی که فرود‌فعلی​ آمد، هیچ‌کس جز‌بهتر​ موک گیونگ‌ون نبود.

چک، چک!

خون از دست‌پاهایش​ راست سیاه و‌حلقه​ بدشکلش جاری بود.

موک گیونگ‌ون به‌نکنه​ دست راستش نگاه کرد‌دیگری​ و نفس عمیقی کشید.

«هو... هو...»

به عنوان عارضه جانبی تقویت قدرت اهریمنی‌چون​ جذب‌شده از اهریمن روباه طلایی با «تکنیک کشتار‌وجود​ خون معکوس»، رگ‌های خونی دست راستش ترکیده بود.

مشخص بود که بدون‌محکم‌تر​ جذب اولیه، فراتر از‌انداخته​ تحمل بدنش عمل کرده است.

اما حتی اگر فقط یک بار بود، او از خود قدرت‌بازی​ اهریمنیِ اهریمن روباه طلایی استفاده کرده بود تا نیت شمشیرش را‌خشکه​ در یک ضربه واحد یکپارچه کند، که اندازه‌گیری قدرتش دشوار بود.

«موجود زنده!»

در آن لحظه،‌آورده​ پیکر شفاف چونگ‌ریونگ به‌چون​ موک گیونگ‌ون نزدیک شد.

چونگ‌ریونگ با نگرانی به‌محکم‌تر​ بازوی راست خون‌آلود و له‌شده‌ی‌هااا​ او نگاه کرد و پرسید:

«زنده‌ای؟»

«خب، خوب میشه دیگه؟»

«......»

این چه جور جوابی‌خاطراتش​ بود؟ به آن دست‌ناخشنود​ و بازو نگاه کن...

چونگ‌ریونگ با تاسف نوچ کرد.

نیروی عظیم شیطانی که در‌اسم​ ضربه‌ی اخیر موک گیونگ‌ون نهفته بود،‌دیگری​ حتی برای او نیز حیرت‌آور بود.

احتمالاً این انرژی همان‌به‌زور​ نیرویی بود که از «شیطان‌انجام​ روباه طلایی» جذب کرده بود.

تلاش برای مهار چنین قدرت سهمگینی، حتی اگر‌فعلی​ موقتی بوده باشد، جای تعجب نداشت که دست‌فشار​ و بازویش را به چنین روزی انداخته است.

موک گیونگ‌ون بی‌توجه به‌خاطراتش​ بازوی راست شل و آویزانش،‌قضاوت​ به سمت چونگ‌ریونگ قدم برداشت.

ناگهان—

هووش!

چونگ‌ریونگ با‌کرده​ شرمندگی سرش‌ناخشنود​ را برگرداند.

قابل درک بود،‌آورده​ چرا که موک‌ناچیز​ گیونگ‌ون کاملاً برهنه بود.

علاوه بر این، ویژگی‌های مردانه‌ی او بسیار‌به‌شدت​ برجسته و نمایان بود، به طوری که‌درگیر​ نگاه کردن مستقیم به او را دشوار می‌کرد.

«چته؟ چرا این‌جوری شدی؟»

«تو... همین الان... وضعیتت...»

چونگ‌ریونگ به سختی جمله‌اش را تمام‌روی​ کرد و تازه آن زمان بود‌بگوییم​ که موک گیونگ‌ون متوجه وضعیت خود شد.

«آه.»

او دست چپش‌وضعیت​ را به سمت‌درگیر​ چپ تالار دراز کرد.

چندین لباس بیرونی‌نکنه​ متعلق به «پادشاه قاتل‌دیگری​ دریا» آنجا آویزان بود.

اگرچه شلواری وجود نداشت، او‌اسم​ آستین‌ها را مانند کمربند دور کمرش‌دیگری​ گره زد تا پایین‌تنه‌اش را بپوشاند.

چونگ‌ریونگ زیرچشمی نگاهی انداخت و‌قضاوت​ سپس در حالی که سرش را‌بهتر​ نیمه‌چرخانده بود، با لحنی تند گفت:

«شبیه یه حیوونِ فحل شدی.»

«......»

موک گیونگ‌ون دهانش را بست.

در حالت عادی، بدون فکر خاصی جواب می‌داد، اما‌دیده​ خاطره‌ی مبهمی از رابطه با شیطان روباه طلایی که خود‌لقب​ را به شکل چونگ‌ریونگ درآورده بود، در ذهنش всплы کرد.

هرچقدر هم که توسط جادوی او فریب‌وضعیت​ خورده باشد، فکر اینکه چنین کاری را دقیقاً‌کار​ جلوی چشم چونگ‌ریونگ انجام داده، حس عجیبی داشت.

آیا چونگ‌ریونگ‌زبان​ به خاطر همین‌بسیار​ موضوع ناراحت بود؟

موک گیونگ‌ون‌فشار​ لحظه‌ای سکوت کرد‌دور​ و سپس پرسید:

«ناراحتی؟»

«ناراحت؟»

«آره.»

«چ-چرا باید واسه همچین چیزی ناراحت باشم؟ من به هر حال‌وضعیت​ یه روح مرده‌م. چه فرقی به حال من می‌کنه اگه تو‌محکم‌تر​ با یه زن رابطه داشته باشی؟ اصلاً به من ربطی نداره.»

با وجود اینکه می‌گفت برایش‌به‌زور​ مهم نیست، صدایش کاملاً بالا رفته‌کار​ بود و حتی لکنت گرفته بود.

موک گیونگ‌ون با صراحت گفت:

«با این حال، اون روباه شیطانی به‌بگوییم​ شکل تو دراومده بود و حس می‌کردم که‌حلقه​ با تو بودم. واسه همین کنجکاو بودم که...»

«بس کن!‌زبان​ بس کن!‌باشد​ خفه شو!»

«......»

چونگ‌ریونگ قبل از اینکه‌خاطراتم​ او بتواند حرفش را ادامه‌آنگاه​ دهد، کلامش را قطع کرد.

آن تصویر مدام در‌چون​ ذهنش تکرار می‌شد و‌خاطراتم​ داشت او را دیوانه می‌کرد.

همان‌طور که گفته بود، او دیگر‌روی​ مرده بود و هدفش در این‌بگوییم​ دنیا تنها حل‌وفصل کینه‌های باقی‌مانده‌اش بود.

اما احساساتش‌زبان​ به این‌باشد​ سادگی نبودند.

«لعنتی!»

آن تصویر مدام بازمی‌گشت و‌دیده​ باعث می‌شد او دائماً نسبت‌گونه​ به حضور موک گیونگ‌ون معذب باشد.

عقلش به او می‌گفت که شیطان روباه طلایی‌خاطراتم​ این کار را برای گیج کردن ذهن او‌کرد​ انجام داده، اما از طرف دیگر فکر می‌کرد—

این مرد‌کرده​ هیچ‌وقت عقل و‌قضاوت​ منطق سرش نمی‌شد.

بنابراین وقتی گفت که با وی سو-یون، شاگرد سوم‌آورد​ رهبر انجمن آسمان و زمین که شبیه او بود رابطه‌کرد​ داشته، فکر کرد فقط برای سوءاستفاده از او بوده است.

«این دیگه چه کوفتیه؟»

اما این‌آورد​ بار قضیه‌خاطراتم​ فرق می‌کرد.

چرا درست لحظه‌ای که‌چون​ روباه به شکل او‌خاطراتم​ درآمد، واکنش نشان داد؟

با فکر کردن به این‌درگیر​ موضوع، با اینکه یک روح سرگردان‌فشار​ بود، نمی‌توانست جلوی آشفتگی‌اش را بگیرد.

انگار این موجود زنده—

«نکنه من‌فشار​ رو به چشم‌دور​ یه زن می‌بینه؟»

چونگ‌ریونگ در حالی که‌خاطراتم​ سرش را گرفته بود، دزدکی‌آنگاه​ به موک گیونگ‌ون نگاه کرد.

با وجود اتفاقی که همین الان‌آورد​ افتاده بود، او با همان قیافه‌ی‌وجود​ همیشگی و بی‌تفاوت به او نگاه می‌کرد.

دیدن این‌وضعیت​ حالت باعث شد‌درگیر​ کم‌کم عصبانی شود.

آیا داشت الکی شلوغش می‌کرد؟

خلق و خویش به‌خاطراتش​ شدت نوسان داشت و‌ناخشنود​ نمی‌توانست خودش را کنترل کند.

درست در همان لحظه—

هووش!

لمسی را‌کرده​ روی سرش‌ناخشنود​ احساس کرد.

تنها کسی که می‌توانست باعث‌بسیار​ شود یک روح حس فیزیکی‌نکنه​ داشته باشد، موک گیونگ‌ون بود.

لحظه‌ای که لمس ملایم‌خاطراتش​ او را حس کرد، گونه‌های‌قضاوت​ چونگ‌ریونگ به شدت سرخ شد.

او وحشت‌زده‌روی​ بدنش را پوشاند‌به‌زور​ و فریاد زد:

«د-دستم نزن!»

«اگه دستت‌وضعیت​ نزنم می‌خوای‌به‌زور​ چه غلطی کنی؟»

«ها؟»

چشمان چونگ‌ریونگ گرد شد.

الان چی گفت؟

او که واقعاً دستپاچه شده‌اسم​ بود، خودش را محکم‌تر پوشاند‌پاسخ​ و عقب رفت و گفت:

«تو واقعاً یه حیوونی؟ مثل یه روباه آتیشی، نه، خودِ روباه.‌فشار​ به هر حال، بعد از بودن با یه شیطان طیفی، هان؟‌کردیم​ مرده و زنده حالیت نیست، حالا می‌خوای با ارواح سرگردان هم باشی؟»

«......»

«خیلی عجله‌فشار​ داری که هوس‌هات‌دور​ رو ارضا کنی...»

«داری چی بلغور می‌کنی؟»

«منظورت چیه؟‌وضعیت​ تو، یه موجود‌درگیر​ زنده، با من...»

«اگه همین‌جوری بمونی،‌آورده​ روحت متلاشی و‌ناچیز​ محو میشه، می‌دونی که؟»

«ها؟»

«می‌خواستم نیروی شیطانی جذب‌شده‌خاطراتم​ رو باهات تقسیم کنم،‌وجود​ ولی انگار دچار سوءتفاهم شدی.»

«......»

برای لحظه‌ای،‌زبان​ نتوانست شرمندگی‌اش‌باشد​ را پنهان کند.

موک گیونگ‌ون شانه‌ای بالا‌محکم‌تر​ انداخت، به او نزدیک شد‌هااا​ و دستش را دراز کرد.

«باید زودتر می‌پرسیدم.‌وضعیت​ اشکالی نداره یه کم‌بهتر​ نیروی شیطانی بهت بدم؟»

«......»

چونگ‌ریونگ در حالی که‌ناخشنود​ نمی‌توانست به چشمانش نگاه‌فعلی​ کند، آرام سر تکان داد.

اگر روحش ضعیف نشده بود،‌بسیار​ دلش می‌خواست همان لحظه سوراخی پیدا‌خاطراتم​ کند و در آن قایم شود.

لب‌های موک گیونگ‌ون‌پاهایش​ در حین نگاه‌حلقه​ کردن به او لرزید.

سپس دستش را روی کالبد روحانی‌درگیر​ او گذاشت و سعی کرد نیروی‌فشار​ شیطانی جذب‌شده را به درونش سرازیر کند.

اما در همان لحظه—

تالاپی!

کسی به‌اهمیت​ آرامی از‌خاطراتش​ سقف فرود آمد.

شیطان روباه طلایی بود.

«لعنت!»

موک گیونگ‌ون روح چونگ‌ریونگ را‌درگیر​ به عقب هل داد و‌کار​ انرژی شیطانی‌اش را متمرکز کرد.

او تمام آن نیروی عظیم شیطانی را‌وضعیت​ در یک نقطه جمع کرد و آن‌انجام​ را در نیت شمشیرش دمید و ضربه زد.

انتظار نداشت او‌نمی‌داد​ به این خوبی‌کرده​ در برابرش مقاومت کند.

روباه تقریباً کاملاً سالم بود.

تنها تفاوت این بود که بخشی‌درگیر​ از یکی از دم‌هایش بریده شده‌فشار​ بود—فقط نوک آن قطع شده بود.

«... فقط‌بسیار​ یه تیکه‌چون​ از دم؟»

به عنوان یکی از شش اهریمن و یک‌فعلی​ روح بزرگ که نزدیک به جایگاه حیوان الهی‌فشار​ (شین‌سو) بود، او واقعاً در کلاس متفاوتی قرار داشت.

او از‌زبان​ همان ابتدا‌باشد​ حریفش نبود.

جو سنگین شد‌پاهایش​ و تنش به‌حلقه​ شدت بالا گرفت.

پاک!

شیطان روباه طلایی با چهره‌ای درهم‌بهتر​ و خشن، تکه‌ی بریده‌شده‌ی دمش را‌پاهایش​ با بی‌خیالی پرت کرد و گفت:

«یه لحظه فکر‌به‌شدت​ کردم بکشمت، ولی‌روی​ همین‌جا بس می‌کنم.»

«!؟»

ناولها | novelha.net