---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 155: پیشرفت اجباری (۱) • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 155: پیشرفت اجباری (۱)

0

شاگرد ارشد فرقه «هویژو»، بزرگ‌ارشد «نا یول‌ریانگ»،‌برود​ انرژی شمشیرش را فرو نشاند و در حالی‌—ویژژژ​ که اخم کرده بود، لب به سخن گشود:

«خواهر کوچیک؟»

'!!؟'

خواهر کوچک؟

برقی عجیب در چشمان‌می‌شد​ «موک گیونگ‌ون» که به‌درخشان​ شدت نفس‌نفس می‌زد، درخشید.

نا یول‌ریانگ به محض‌فقط​ دیدن «چونگ‌ریونگ»، او را‌فکر​ «خواهر کوچیک» خطاب کرده بود.

در میان شاگردان فرقه‌شمشیری​ هویژو، کوچک‌ترین شاگرد به شاگرد‌عقب​ سوم، «وی سو-یون» اشاره داشت.

'آه...'

اکنون که به آن‌—ویژژژ​ می‌اندیشید، وی سو-یون شباهتی‌چالاکی​ باورنکردنی به چونگ‌ریونگ داشت.

آن‌قدر شبیه بودند که‌می‌شد​ ممکن بود کسی آن‌ها را‌حضور​ با دو خواهر اشتباه بگیرد.

تنها تفاوت، هاله‌ای‌کار​ بود که از‌زودتر​ وجودشان ساطع می‌شد.

در حالی که چونگ‌ریونگ متکبر، سرد‌تاب​ و با ابهت بود، وی سو-یون‌ضربه​ درخشان بود و حضور روشن‌تری داشت.

ولی چنین تفاوت‌های ظریفی تنها توسط کسانی‌درخشان​ قابل تشخیص بود که مرتباً آن‌ها را‌توسط​ می‌دیدند یا با دقت فراوان توجه می‌کردند.

حتماً به همین دلیل‌وجودشان​ بود که نا یول‌ریانگ‌سرد​ چنین واکنشی نشان داد.

'خواهر کوچیک؟'

چونگ‌ریونگ نیز دریافت که نا‌باعث​ یول‌ریانگ او را با آن زن‌همچون​ فانی، وی سو-یون، اشتباه گرفته است.

حرف او درباره اینکه‌عقب​ «مدت زیادی گذشته»، تنها‌گریخت​ به نفع او بود.

دست‌کم، او‌بلندش​ بلافاصله متوجه‌شمشیری​ حقیقت نمی‌شد.

'نیازی به حرف زدن نیست.'

این کار‌سوی​ فقط باعث می‌شد‌سرش​ زودتر لو برود.

با این فکر، چونگ‌ریونگ چپق‌متکبر​ بلندش را همچون شمشیری به‌روشن‌تری​ سوی نا یول‌ریانگ تاب داد.

—ویژژژ!

نا یول‌ریانگ سرش را به عقب خم کرد و‌روشن‌تری​ با چالاکی از ضربه گریخت، سپس با حرکات پایی‌مرتباً​ چابک چند قدم عقب رفت تا فاصله را بیشتر کند.

«این چه کاریه خواهر کوچیک؟»

—...

چه کاری؟

چونگ‌ریونگ پوزخندی زد و گوشه لبش را‌—ویژژژ​ بالا برد، سپس حالت شمشیر دیگری گرفت و‌حرکات​ چپقش را به سمت نا یول‌ریانگ نشانه رفت.

مدت‌ها بود که پس از تبدیل‌ابهت​ شدن به یک روح کینه‌توز، با کسی‌ظریفی​ که فنون شمشیرزنی داشت روبرو نشده بود.

نه، شاید‌تفاوت​ نزدیک به‌وجودشان​ صد سال می‌گذشت؟

—کلنگ کلنگ کلنگ!

نا یول‌ریانگ با حرکاتی چابک که برازنده استادی‌فکر​ بود که از قله هنرهای رزمی فراتر رفته،‌سرش​ به‌سرعت از مسیر ضربات شمشیر او جاخالی داد.

اما ناگهان،‌—ویژژژ​ حالت شمشیر‌عقب​ چونگ‌ریونگ تغییر کرد.

—سلاش!

این تغییر غیرمنتظره، نا یول‌ریانگ را که یک دستش‌فکر​ را پشت کمرش نگه داشته بود، وادار کرد تا‌عقب​ انرژی شمشیرش را بالا بیاورد و چپق را دفاع کند.

—دینگ!

هنگامی که چپق، که با انرژی روحانی‌ضربه​ و انرژی شمشیر درآمیخته بود، به دفاع او‌رفت​ برخورد کرد، نا یول‌ریانگ ابرو در هم کشید.

سپس گفت:

«شمشیرزنیت خیلی پیشرفت کرده‌ها.»

—...

چونگ‌ریونگ ساکت ماند و‌می‌شد​ فن شمشیر دیگری را‌درخشان​ با چپقش اجرا کرد.

این بار، چپق او همچون ماری‌زودتر​ به دور انرژی شمشیر نا یول‌ریانگ‌شمشیری​ پیچید و سپس به سمت بالا چرخید.

'!!؟'

نا یول‌ریانگ‌تفاوت​ بلافاصله نیم‌قدم عقب‌ساطع​ رفت تا بگریزد.

همان‌طور که جاخالی می‌داد، کف دستش‌باعث​ را که با انرژی شمشیر آغشته‌همچون​ بود، به سمت سینه چونگ‌ریونگ پرتاب کرد.

ولی چونگ‌ریونگ به نرمی‌—ویژژژ​ به پهلو رفت و‌چالاکی​ انرژی را منحرف کرد.

—بوم!

'این...؟'

—ترق!

چهره نا یول‌ریانگ جدی شد.

خواهر کوچکی که او می‌شناخت، به دلیل‌ابهت​ ساختار بدنی خاصش انرژی درونی خارق‌العاده‌ای داشت،‌ظریفی​ اما مهارتش در فنون همیشه ناقص بود.

ولی حالا، او حالت‌فقط​ شمشیرش را همچون یک‌فکر​ کهنه‌کار باتجربه به کار می‌گرفت.

گرچه از زمانی که استادشان بیمار‌چالاکی​ شده بود با او مبارزه نکرده‌چابک​ بود، اما این میزان پیشرفت حیرت‌انگیز بود.

—هووش!

درست در لحظه‌ای که نا یول‌ریانگ گیج شده‌برود​ بود، چپق چونگ‌ریونگ که لبریز از انرژی شمشیر‌—ویژژژ​ تیز بود، به سمت پیشانی او هجوم برد.

—ویژژژ!

نا یول‌ریانگ به‌سرعت خود‌عقب​ را به عقب کشید‌گریخت​ تا از آن اجتناب کند.

سپس، در حالی‌همچون​ که از حملات بی‌امان‌—ویژژژ​ او فاصله می‌گرفت، خندید.

«فکر نمی‌کردم شمشیرزنیت انقدر‌متکبر​ خوب شده باشه... به عنوان‌روشن‌تری​ برادر بزرگت، واقعاً اشکم دراومد.»

—...

«بسه دیگه.‌وجودشان​ به اندازه کافی‌متکبر​ پیشرفتت رو دیدم.»

—...

«نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟»

—...

موضوع این نبود که نمی‌خواست—نمی‌توانست.

صدایش یا لحن‌کار​ صحبتش ممکن بود‌زودتر​ او را لو بدهد.

ولی نا یول‌ریانگ به جای‌کرد​ اینکه از سکوت چونگ‌ریونگ عصبانی‌حرکات​ شود، سرش را تکان داد.

«نکنه چون سعی کردم‌شمشیری​ اون مردی که دنبالش‌سرش​ بودی رو بکشم، عصبانی شدی؟»

—...

—سلاش!

پیش از آنکه حرف‌فقط​ نا یول‌ریانگ تمام شود،‌فکر​ او دوباره حمله کرد.

گرچه او با درگیر کردن نا یول‌ریانگ‌ضربه​ در فرم انسانی، تنها برای فرار موک‌قدم​ گیونگ‌ون زمان می‌خرید، اما احساس هیجان می‌کرد.

با وجود اینکه مدت زیادی را به‌—ویژژژ​ عنوان یک روح کینه‌توز سپری کرده بود، آتش‌حرکات​ رقابت یک رزمیکار هنوز در وجودش شعله‌ور بود.

—کلنگ کلنگ کلنگ!

چپق او که با انرژی شمشیر‌عقب​ برنده تقویت شده بود، نقاط حیاتی‌حرکات​ نا یول‌ریانگ را هدف قرار می‌داد.

در پاسخ،‌وجودشان​ نا یول‌ریانگ‌می‌شد​ آهی کشید.

«انگار نمی‌دونی کِی‌کار​ باید تمومش کنی.‌زودتر​ باشه، اگه این‌طور می‌خوای.»

—هووش!

او نیروی شمشیری فراتر از‌ساطع​ انرژی صرف آزاد کرد و‌درخشان​ ضربات چونگ‌ریونگ را سد نمود.

—کلنگ کلنگ کلنگ!

هنگامی که انرژی روحانی یک‌باعث​ «روح آبی» با نیروی شمشیر او‌همچون​ برخورد کرد، پدیده‌ای عجیب رخ داد.

هر برخورد، جرقه‌های سفید و‌کرد​ امواج لرزه‌ای ایجاد می‌کرد—چیزی که اصلاً‌پایی​ شبیه برخوردهای معمول نیروی رزمی نبود.

'این چیه؟'

گیجی در‌نیست​ چشمان نا‌کار​ یول‌ریانگ سوسو زد.

چطور وی سو-یون می‌توانست جلوی نیروی‌عقب​ شمشیر او را بگیرد، آن هم وقتی‌پایی​ با ۷۰ درصد قدرتمش حمله کرده بود؟

و تازه،‌وجودشان​ فقط با‌می‌شد​ انرژی شمشیر خالی؟

علاوه بر این، حس عجیبی‌باعث​ که از طریق این جرقه‌های‌بلندش​ سفید منتقل می‌شد، نگران‌کننده بود.

«این فرق داره.»

او قادر‌تفاوت​ به درک‌وجودشان​ وقایع پیش‌رو نبود.

—کلنگ کلنگ کلنگ!

در همین حین، چونگ‌ریونگ نیز در حالی‌برود​ که با ضربات سنگین شمشیر با نا‌تاب​ یول‌ریانگ مقابله می‌کرد، به همان اندازه حیرت‌زده بود.

«یارو آدم معمولی نیست.»

او در دل نچ‌نچی کرد.

اگرچه او از فنون شمشیر اصلی خود استفاده نمی‌کرد و در عوض حالت‌پایی​ شمشیر آسمانی فرقه هویژو را تقلید می‌نمود، و با اینکه انرژی روحانی‌اش به دلیل‌برد​ روشنایی روز تا حدی محدود شده بود، اما مهارت نا یول‌ریانگ حقیقتاً چشمگیر بود.

یک قرن پیش، او در کنار‌زودتر​ آن مرد لعنتی، به عنوان یکی‌شمشیری​ از بزرگترین اساتید شمشیر ستایش می‌شد.

با این حال، نا‌شمشیری​ یول‌ریانگ پا به پای‌سرش​ سطح او پیش می‌آمد.

«یه دهه دیگه،‌هاله‌ای​ هیچ شمشیرزنی حریف‌می‌شد​ این بشر نمیشه.»

او باید اعتراف‌تاب​ می‌کرد؛ استعداد ذاتی‌عقب​ این جوان انکارناپذیر بود.

استاد فعلی فرقه هویژو‌فقط​ حقیقتاً شاگردی خارق‌العاده را‌فکر​ به خدمت گرفته بود.

نگرانی‌ای در دلش جوانه زد.

آیا موک گیونگ‌ون می‌توانست در‌ساطع​ چنین زمان کوتاهی به گرد‌درخشان​ پای این مرد هیولایی برسد؟

با توجه به‌تاب​ قدرت نا یول‌ریانگ،‌عقب​ خطر بسیار بالا بود.

شاید بهتر بود‌کار​ همین حالا خودش کار‌برود​ او را یکسره می‌کرد.

با این فکر، آماده شد تا حالت‌—ویژژژ​ شمشیر ماه خود را آزاد کند؛ تکنیکی که‌حرکات​ تا به حال از آن استفاده نکرده بود.

اما ناگهان—

«فکر نمی‌کردم‌سوی​ مجبورم کنی از‌سرش​ این استفاده کنم.»

«ها؟»

در آن لحظه—

—سو سو زدن!

چشم راست نا یول‌ریانگ که‌سرش​ در اصل خاکستری مایل به‌گریخت​ سفید بود، به رنگ نقره‌ای درآمد.

«چشمش؟»

این دیگر چه پدیده‌ای بود؟

درست همان‌طور که او در حیرت‌می‌شد​ بود، نا یول‌ریانگ ناگهان به عقب‌روشن‌تری​ جهید و فاصله میانشان را افزایش داد.

«تو... تو‌سوی​ دیگه چه‌—ویژژژ​ موجودی هستی؟»

—...

واکنشش دلیلی داشت.

نا یول‌ریانگ‌تفاوت​ دارای قابلیتی‌وجودشان​ منحصر‌به‌فرد بود.

سال‌ها پیش، خون موجودی عجیب و‌عقب​ غیرانسانی به چشم راستش پاشیده شده‌حرکات​ و بینشی خاص به او بخشیده بود.

با متمرکز کردن انرژی در‌باعث​ چشم راستش، او می‌توانست نقاط ضعف‌همچون​ و جریان انرژی دیگران را ببیند.

اگرچه درد مانع استفاده طولانی‌مدت می‌شد، اما این‌سرش​ توانایی به او اجازه می‌داد حتی بر اساتیدی که‌چابک​ سطحی بالاتر از او داشتند، به سادگی غلبه کند.

نا یول‌ریانگ این‌هاله‌ای​ چشم را تویان یا‌متکبر​ همان چشم نفوذگر می‌نامید.

اما اکنون—

«این دیگه چیه؟»

او قادر به‌همچون​ درک آنچه در‌تاب​ وجود چونگ‌ریونگ می‌دید، نبود.

اکثر رزمیکاران انرژی روشن‌وجودشان​ و گرمی ساطع می‌کردند،‌سرد​ اما او هیچ نداشت.

نه—انرژی وجود داشت، اما شبیه به‌عقب​ هاله‌ای مخوف و سرد بود که‌حرکات​ تنها لحظه‌ای هنگام کشته شدن کسی برمی‌خاست.

آنقدر عجیب بود که او‌باعث​ شک کرد آیا این زن‌بلندش​ واقعاً انسانی زنده است یا خیر.

لبریز از‌بلندش​ سوءظن، لب‌شمشیری​ به سخن گشود.

«تو... واقعاً وی سو-یونی...؟»

—تکان ناگهانی!

«!؟»

در آن لحظه، کلام‌شمشیری​ نا یول‌ریانگ ناتمام ماند‌سرش​ و سرش را چرخاند.

نگاهش بر جایی‌هاله‌ای​ که موک گیونگ‌ون‌می‌شد​ افتاده بود، قفل شد.

«چی؟»

طبیعتاً، چونگ‌ریونگ نیز برگشت—تنها‌فقط​ برای دیدن موک گیونگ‌ون که‌چپق​ همچنان بر زمین افتاده بود.

او چنان بر نبرد با‌سوی​ نا یول‌ریانگ متمرکز بود که‌کرد​ متوجه نشده بود—چرا فرار نکرده بود؟

مگر فرصتی‌تفاوت​ عالی برایش‌وجودشان​ فراهم نکرده بود؟

—فانی! من که واضح بهت...

ها؟

سپس، اخم‌های‌بلندش​ چونگ‌ریونگ در‌شمشیری​ هم رفت.

چشمان روح‌بین او آن را‌ساطع​ دید—انرژی مرگ موک گیونگ‌ون در‌درخشان​ حال تجمع و دگرگونی بود.

لبانش اندکی‌سوی​ از هم‌—ویژژژ​ باز شد.

«ها!»

تغییری که در‌همچون​ بدن موک گیونگ‌ون‌تاب​ رخ می‌داد، خارق‌العاده بود.

برخلاف جریان عادی انرژی، انرژی مرگ از‌متکبر​ طریق مریدین‌های معکوس در گردش بود، جمع‌چنین​ می‌شد و سپس در سراسر بدنش پخش می‌گشت.

از جوهره دانتیان پایینی می‌گذشت، سپس نزدیک سینه‌اش جمع‌ضربه​ می‌شد و پراکنده می‌گشت—این چیِ دانتیان میانی بود، جایی که‌بیشتر​ انرژی مرگ به عنوان یین از مریدین‌های معکوس عبور می‌کرد.

«سه گل بر تاج جمع‌شده...»

آنچه موک گیونگ‌ون تجربه‌شمشیری​ می‌کرد، چیزی جز پدیده سه‌عقب​ گل بر تاج جمع‌شده نبود.

اما این‌تفاوت​ با روند‌وجودشان​ معمول متفاوت بود.

به طور سنتی، سه گل بر تاج جمع‌شده را سه یانگ بر تاج جمع‌شده نیز‌چند​ می‌نامیدند—جایی که سه انرژی یانگ (یین در یانگ، یانگ در یانگ، و یین-یانگ در یانگ)‌دیگری​ به سمت اصل درونی همگرا شده و به کاخ آسمانی بازمی‌گشتند، که به آن ژائویوان می‌گفتند.

اما مریدین‌های معکوس‌کار​ موک گیونگ‌ون به‌زودتر​ معنای عکس آن بود.

«سه یین بر تاج جمع‌شده!»

این یانگ در یین، یین در یین، و یین-یانگ در یین بود—سه‌روشن‌تری​ انرژی یین که به سمت اصل درونی همگرا می‌شدند، در حالی که‌فراوان​ کاخ آسمانی بازگشت خود را معکوس می‌کرد تا به ژائویوان دست یابد.

«...

فانی، تو—؟»

موک گیونگ‌ون‌بلندش​ هنوز در‌شمشیری​ مرحله روشنگری نبود.

او نه به اوج‌وجودشان​ استادی رسیده بود و نه‌ابهت​ درک کاملی از چی داشت.

با این حال، او اینجا بود و به‌چالاکی​ زور تلاش می‌کرد تا با سه گل بر تاج‌رفت​ جمع‌شده—نه، سه یین بر تاج جمع‌شده—مرزهایش را درهم بشکند.

به عبارت دیگر، او به دنبال‌زودتر​ روشنگری نبود—او داشت راهش را به‌شمشیری​ زور از میان سد باز می‌کرد.

«چطور ممکنه؟»

درست در‌تفاوت​ حالی که او‌ساطع​ در فکر بود—

—برش!

نا یول‌ریانگ‌این​ همچون صاعقه‌فقط​ حرکت کرد.

«باید بمیره.»

تا پیش از‌هاله‌ای​ این، نا یول‌ریانگ‌می‌شد​ کاملاً خونسرد بود.

اما با مشاهده دگرگونی عجیب‌سرش​ موک گیونگ‌ون از طریق تویان، برای‌سپس​ اولین بار احساس خطر واقعی کرد.

انرژی‌ای غیرطبیعی—که تنها باید لحظه‌ای در مردگان ظاهر‌فکر​ می‌شد—به صورت معکوس در بدن موک گیونگ‌ون جریان‌سرش​ داشت و تلاش می‌کرد سه یین را شکل دهد.

چطور چنین چیزی ممکن بود؟

غریزه‌اش فریاد می‌زد‌هاله‌ای​ که باید این پدیده‌متکبر​ غیرطبیعی را متوقف کند.

ناولها | novelha.net