---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 194: وفاداری (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 194: وفاداری (۱)

0

در حجره‌ای کم‌نور که تنها سوسوی شمعی در آن‌این‌قدر​ به چشم می‌خورد، مردی ریزاندام که در اوایل دهه‌می‌کردند​ سوم زندگی‌اش بود، چهارزانو بر بالین تخت نشسته بود.

بر بستر، مردی خوش‌سیما آرمیده بود که سر و چشم‌داد​ راستش در میان بانداژها پنهان شده بود؛ او کسی نبود‌صدایی​ جز نا یول‌ریانگ، شاگرد اول رهبر انجمن آسمان و زمین.

نا یول‌ریانگ که تا لحظه‌ای پیش‌آلوده​ بی‌حرکت و با چشمان بسته دراز‌درد​ کشیده بود، ناگهان چشم چپش را گشود.

هوووف!

همین‌که سرش را چرخاند،‌آلوده​ نگاهش به مردی افتاد‌چرا​ که کنارش چهارزانو نشسته بود.

مرد با دیدن این‌مرد​ صحنه، سری تکان داد‌سری​ و لب به سخن گشود.

«عجب قیافه‌ی‌حتی​ داغونی واسه‌هم‌آغوشی​ خودت درست کردی.»

«......»

اگرچه مرد صدایی بم داشت، اما لحنش‌ولی​ به طرز عجیبی پسرانه بود، گویی جوانی‌دست​ بود که صدایش هنوز کاملاً تغییر نکرده است.

نا یول‌ریانگ مدتی به‌مرد​ او خیره ماند و‌سری​ سرانجام به حرف آمد.

«چند وقته این‌جوریم؟»

«سه روز.»

«سه روز؟»

نا یول‌ریانگ‌افتاد​ پوزخندی از‌مرد​ سر ناباوری زد.

از زمان رسیدن به بلوغ، هرگز‌آلوده​ دچار جراحت جدی نشده بود، چه رسد‌می‌کرد​ به اینکه مدتی چنین طولانی بیهوش بماند.

قروچ!

تمام لحظات نبردش با آن حرام‌زاده‌کشیدن​ از ذهنش گذشت؛ حتی آخرین هم‌آغوشی‌فقط​ با آن جسد آلوده به سم.

تیر کشیدن!

ولی چرا چشم راستش این‌قدر درد می‌کرد؟‌تیر​ و نه فقط چشمش؛ مچ دست و‌فقط​ پای راستش نیز از درد ذوق‌ذوق می‌کردند.

مرد نچی کرد و توضیح داد: «کره‌نبردش​ چشم راستت کلاً رفته، استخونای مچ دست‌جسد​ و پای راستت هم خرد و خاکشیر شده.»

«......»

چهره نا‌افتاد​ یول‌ریانگ در‌مرد​ هم رفت.

در میان تمام جراحاتش، از دست دادن‌تیر​ چشم راست موجی از خشم را از‌فقط​ فرق سر تا نوک پاهایش ساطع کرد.

«این حس...‌بیهوش​ اصلاً ازش‌قروچ​ خوشم نمیاد.»

حسی ناآشنا بود.

حتی در گذشته‌کنارش​ وقتی خشمگین می‌شد،‌این​ هرگز این‌قدر طول نمی‌کشید.

آیا خشم‌حتی​ واقعی چنین‌هم‌آغوشی​ حسی داشت؟

در حالی که نا یول‌ریانگ از خشم می‌جوشید، مرد ادامه داد:‌حتی​ «خوبه که بیدار شدی. اون پیرمرد کم مونده بود یقه پادشاه‌می‌کرد​ سم رو بگیره، بزور جلوشو گرفتم... نزدیک بود به عرق ریختن بیفتم.»

«پادشاه سم؟»

«آره. چرا با اون پیرمرد خطرناک‌این​ درگیر شدی؟ نکنه یهو تصمیم گرفتی‌عجب​ هر پنج پادشاه رو به زانو دربیاری؟»

با شنیدن‌حتی​ حرف‌های مرد، ابروی‌جسد​ نا یول‌ریانگ پرید.

با این حال،‌بماند​ مرد هیچ ترسی نشان‌نبردش​ نداد و ادامه داد.

«مگه اشتباه گفتم؟»

«......»

هیچ‌کس دیگری جرأت نداشت‌هم‌آغوشی​ با ارباب جوان بزرگ، نا‌ولی​ یول‌ریانگ، این‌قدر بی‌پرده صحبت کند.

اما با اینکه‌بماند​ نا یول‌ریانگ اخم‌لحظات​ کرده بود، پرخاش نکرد.

شاید به این دلیل‌آلوده​ که تا این حد‌چرا​ به آن مرد اعتماد داشت.

نا یول‌ریانگ به او‌مرد​ خیره شد و پرسید:‌سری​ «همه از وضعیتم خبر دارن؟»

«نه بابا، معلومه که نه. اگه‌آلوده​ خبر چنین جراحت سنگینی درز کنه،‌درد​ جناح‌های داخلی شیر تو شیر میشن.»

اطلاعات به‌بیهوش​ شدت کنترل‌قروچ​ شده بود.

نا یول‌ریانگ آهی خفیف کشید.

«پس فقط‌افتاد​ تو و‌مرد​ اون پیرمرد می‌دونید؟»

«آره. پیرمرد سرشو‌آخرین​ انداخت پایین و اومد‌تیر​ تو... نمی‌شد جلوشو گرفت.»

مرد با‌بیهوش​ قیافه‌ای تسلیم‌شده‌قروچ​ شانه‌ای بالا انداخت.

نا یول‌ریانگ‌هم‌آغوشی​ پرسید: «بهش گفتی‌تیر​ شر درست نکنه؟»

«به خاطر خودت ازش‌مرد​ خواستم تا وقتی بیدار‌سری​ شی دندون رو جیگر بذاره.»

«... خوبه.»

اگر جراحاتش‌بیهوش​ علنی می‌شد، اوضاع‌تمام​ به هم می‌ریخت.

آن مرد... نه،‌جسد​ «مو یاک»، تصمیم‌کشیدن​ درستی گرفته بود.

مو یاک نزدیک‌ترین محرم اسرار نا یول‌ریانگ‌صحنه​ بود، تنها کسی که فارغ از جایگاه‌داغونی​ و مقام، با او برابر رفتار می‌کرد.

«حالا می‌خوای چیکار کنی؟»

«هوم؟»

«چشم راستت که دیگه برنمی‌گرده، ولی‌کشیدن​ حتی با تکنیک‌های درمانی هم حداقل یه‌چشمش​ ماه طول می‌کشه تا استخونات جوش بخوره.»

«......»

«می‌تونی تا‌حتی​ اون موقع‌هم‌آغوشی​ صبر کنی؟»

«صبر کنم؟ نه.»

این گزینه روی میز نبود.

بدون توجه به جراحاتش،‌مرد​ باید همین حالا حساب‌سری​ آن حرام‌زاده را می‌رسید.

او دیده بود که آن حرام‌زاده‌آلوده​ در میانه نبرد محدودیت‌هایش را شکست؛‌درد​ استعدادی هیولاوار که با خودش رقابت می‌کرد.

در حال حاضر، نا یول‌ریانگ هنوز دست بالا‌حرام‌زاده​ را داشت، اما اگر او را به حال‌تیر​ خود رها می‌کرد، آن حرام‌زاده فقط قوی‌تر می‌شد.

«می‌خوام خودم بکشمش.»

ولی فعلاً‌افتاد​ این کار‌مرد​ بازدهی نداشت.

احساسات در اینجا جایی نداشتند.

از آنجا که آن حرام‌زاده‌تمام​ حمایت پادشاه سم را داشت،‌گذشت​ استفاده از آن‌ها غیرمنطقی نبود.

«به پیرمرد بگو.»

«پس می‌خوای عملیش کنی.»

«وقت ندارم‌حتی​ صبر کنم تا‌جسد​ کاملاً خوب بشم.»

مو یاک طوری سرش‌قروچ​ را تکان داد که‌حرام‌زاده​ انگار انتظارش را داشت.

«فکرشو می‌کردم.‌هم‌آغوشی​ ولی قبلش‌آلوده​ باید اینو بشنوی.»

«اینو بشنوم؟‌افتاد​ مگه اینکه‌مرد​ فوری باشه...»

«هست.»

«چیه؟»

«به نظر میاد ارباب جوان‌تیر​ دوم، جانگ نونگ‌اک و بانوی کوچک،‌می‌کرد​ وی سو-یون دارن حرکات عجیبی می‌زنن.»

نا یول‌ریانگ پوزخند زد.

«ولشون کن.‌حتی​ اونا عددی نیستن.‌جسد​ مهم‌تر از اون...»

«ممکنه دارن‌بیهوش​ با هم‌قروچ​ متحد میشن.»

«... چی؟»

چهره نا یول‌ریانگ تیره شد.

این چه مزخرفاتی بود؟‌هم‌آغوشی​ جانگ نونگ‌اک و وی‌کشیدن​ سو-یون... با هم همکاری کنند؟

«غیرممکنه.»

آن‌ها دشمنان خونی یکدیگر‌آلوده​ بودند و هر دو‌چرا​ دیوانه‌وار می‌خواستند رهبر بعدی شوند.

چرا باید ناگهان متحد می‌شدند؟

اما ماجرا‌حتی​ به همین‌جا‌هم‌آغوشی​ ختم نمی‌شد.

«منم همین فکر رو‌قروچ​ می‌کردم، ولی وقتی بیهوش‌حرام‌زاده​ بودی اوضاع پیچیده‌تر شد.»

«پیچیده‌تر؟»

«دیشب، تمام ریش‌سفیدایی که‌مرد​ ازشون حمایت می‌کنن جلسه‌سری​ داشتن. ولی فقط اونا نبودن.»

«دیگه کی اونجا بود؟»

«پادشاه سم و‌بماند​ رهبر فرقه تاریک‌لحظات​ هم اونجا بودن.»

«!؟»

نا یول‌ریانگ خشکش زد.

نه تنها جناح‌های دومی و سومی گرد‌تیر​ هم آمده بودند، بلکه پادشاه سم و‌فقط​ رهبر فرقه تاریک هم به آن‌ها پیوسته بودند؟

«... حرومزاده‌ها.»

به تنهایی،‌هم‌آغوشی​ جناح‌های آن‌ها‌آلوده​ قابل چشم‌پوشی بود.

اما اگر سه پادشاه (پادشاه سم، پادشاه شمشیر و پادشاه‌داد​ شبح) و سه رهبر فرقه (رهبر فرقه تاریک، رهبر فرقه‌صدایی​ آب و اربابان دره) متحد می‌شدند، توازن قدرت دگرگون می‌شد.

آن‌ها با هم می‌توانستند‌هم‌آغوشی​ بیش از نیمی از‌کشیدن​ نیروهای انجمن را فرماندهی کنند.

«چطور تونستن...؟»

این با‌هم‌آغوشی​ عقل جور‌آلوده​ در نمی‌آمد.

اهداف آن‌ها با‌کنارش​ هم ناسازگار بود؛‌این​ نباید همکاری می‌کردند.

با این حال،‌آخرین​ اینجا بودند و‌آلوده​ داشتند هم‌ پیمان می‌شدند.

«انگار جدی‌جدی می‌خوان‌بماند​ رو در رو‌لحظات​ باهات سرشاخ بشن.»

«... با من سرشاخ بشن؟»

«آره. وگرنه‌افتاد​ این‌قدر هوشمندانه از‌دیدن​ مصدومیتت سوءاستفاده نمی‌کردن.»

«......»

«اون پادشاه سم لعنتی‌قروچ​ این بساط رو فقط برای‌ذهنش​ آماده‌سازی بیدار شدن تو نچیده.»

«!؟»

با شنیدن این کلمات،‌مرد​ چهره‌ای در ذهن نا‌سری​ یول‌ریانگ جرقه زد... موک گیونگ‌ون.

«هاه؟»

حالا که فکرش را‌قروچ​ می‌کرد، موک گیونگ‌ون شاگرد‌حرام‌زاده​ پادشاه سم شده بود.

به عنوان شاگرد مشترک رهبر‌تیر​ فرقه تاریک و پادشاه سم، او‌می‌کرد​ می‌توانست هر دو را بسیج کند.

سرانجام قطعات‌افتاد​ معما در کنار‌دیدن​ یکدیگر آرام گرفتند.

فارغ از آنکه او چگونه این جناح‌های ناسازگار‌کشیدن​ چون آب و آتش را با هم همراه‌دست​ کرده بود، طراح اصلی این ماجرا آن‌ها نبودند.

«موک گیونگ‌ون.»

«ها؟»

«کار اون موک‌کنارش​ گیونگ‌ون حرومزاده‌س. همه‌این​ چی زیر سر اونه.»

«... چی داری میگی؟ موک‌جسد​ گیونگ‌ون... همون گروگان فرقه‌های ارتدوکس؟‌چرا​ شاگرد جدید رهبر فرقه تاریک؟»

«آره. کار خودشه.»

مو یاک‌هم‌آغوشی​ با ناباوری‌آلوده​ خیره ماند.

«ارباب جوان... حتی اگه اینطور باشه، خیلی دور‌سری​ از ذهنه. اون بچه کلاً نصف ماه هم‌خودت​ نیست که شاگرد شده. آخه چه غلطی می‌تونه...»

«اون بچه‌حتی​ این بلا رو‌جسد​ سر من آورد.»

«اون این کار‌بماند​ رو با شم...‌لحظات​ صبر کن، چی گفتی؟»

«گفتم اون‌هم‌آغوشی​ این بلا‌آلوده​ رو سرم آورد.»

'!!!!!!!!'

چشمان مو‌حتی​ یاک از‌هم‌آغوشی​ حدقه بیرون زد.

این دیگر چه دیوانگی‌ای‌قروچ​ بود؟ یعنی پادشاه سم‌حرام‌زاده​ مسبب این جراحات نبود؟

«... غیرممکنه. حتی اگه توی آزمون‌های دره‌ولی​ خون و اجساد اول شده باشه، تهش‌دست​ یه بچه در حد دانجوئه. چطور ممکنه بتونه...»

«وسط مبارزه‌افتاد​ با من، از‌دیدن​ محدودیت‌هاش عبور کرد.»

«محدودیت‌ها؟»

مو یاک‌بیهوش​ مات و مبهوت‌تمام​ بر جای ماند.

به گوش‌هایش شک کرد.

آن گروگان ارتدوکس‌کنارش​ به زحمت هفده‌این​ سال سن داشت.

«منظورتون از محدودیت... یعنی...»

«به قلمرو سه گل رسید.»

نگاه نافذ‌هم‌آغوشی​ مو یاک‌آلوده​ خواهان تایید بود.

این شوخی‌بردار نبود.

نا یول‌ریانگ اهل شوخی نبود.

اگر او‌بیهوش​ چنین می‌گفت،‌قروچ​ حقیقت داشت.

مو یاک‌هم‌آغوشی​ با ناباوری‌آلوده​ سر تکان داد.

«اگه راست باشه، رشدش‌مرد​ فراتر از مسخره‌ست. وسط‌سری​ مبارزه جهش کرده؟ این دیگه...»

نتوانست جمله‌اش را‌آخرین​ تمام کند، اما‌آلوده​ منظورش آشکار بود.

یک هیولا.

موجودی فراتر از حدود انسانی.

در ذهن مو یاک، تنها اربابش، ارباب‌صحنه​ جوان بزرگ نا یول‌ریانگ، و آن قوی‌ترین‌داغونی​ عضو پنج ببر در این توصیف می‌گنجیدند.

اما اکنون‌حتی​ یکی دیگر نیز‌جسد​ ظهور کرده بود.

دنیا به‌بیهوش​ جنون کشیده‌قروچ​ شده بود.

سرانجام، مو‌هم‌آغوشی​ یاک توانست لب‌تیر​ به سخن بگشاید.

«مطمئنی که‌افتاد​ همه اینا زیر‌دیدن​ سر موک گیونگ‌ونه؟»

«......»

نا یول‌ریانگ پاسخی‌بماند​ نداد، اما سکوتش‌لحظات​ مهر تاییدی بود.

آن حرام‌زاده‌هم‌آغوشی​ از جنس‌آلوده​ خودش بود.

این کار شاگرد دوم یا جوان‌ترین‌این​ شاگرد نبود، و نه حتی کار‌عجب​ آن پادشاه سم پیر و لجباز.

این حرکتی‌حتی​ برای مقابله با‌جسد​ شخص او بود.

'تو جرأت کردی من رو‌تمام​ به چالش بکشی؟ تویی که‌گذشت​ حتی هنوز رسماً شاگرد نیستی؟'

این جسارت تحسین‌برانگیز بود.

«هه...»

«ارباب جوان؟»

«ها... هاهاهاهاها!»

ناگهان، نا‌هم‌آغوشی​ یول‌ریانگ به خنده‌ای‌تیر​ دیوانه‌وار منفجر شد.

مو یاک‌افتاد​ گیج و‌مرد​ مبهوت خیره ماند.

اگر این‌حتی​ حقیقت داشت،‌هم‌آغوشی​ وضعیت وخیم بود.

پس دلیل‌بیهوش​ این خنده‌قروچ​ چه بود؟

نا یول‌ریانگ به ندرت این‌گونه‌تیر​ می‌خندید؛ سال‌ها بود که چنین‌درد​ وجدی از خود نشان نداده بود.

پس از‌افتاد​ مدتی طولانی،‌مرد​ متوقف شد.

سپس...

«بد نیست.»

«... چی؟»

هووووم!

هاله‌ای خردکننده و قصد‌هم‌آغوشی​ کشتنی مهیب از بدن‌کشیدن​ نا یول‌ریانگ فوران کرد.

«ارزش کشتن رو داره.»

سرانجام، شکاری‌هم‌آغوشی​ شایسته برای دریدن‌تیر​ پیدا شده بود.

نا یول‌ریانگ‌افتاد​ هیجانی واقعی‌مرد​ را احساس کرد.

حریفی که ارزشش را داشت تا با‌تیر​ تمام وجود خردش کند؛ و نه کمتر‌فقط​ از آن، کسی از میان صفوف خودش.

این اولین باری بود‌قروچ​ که پس از «آن روز»،‌ذهنش​ چنین لرزه‌ای بر اندامش می‌افتاد.

نا یول‌ریانگ‌هم‌آغوشی​ به مو‌آلوده​ یاک نگاه کرد.

«از حالا به بعد، وارد اتاق‌این​ خلوت‌گزینی نه قصر میشم تا بهبود‌عجب​ پیدا کنم و حواسم رو تیز کنم.»

«ها؟ نه قصر...؟»

مو یاک حیرت‌زده شد.

بهبودی قابل انتظار بود، اما‌تیر​ ورود به نه قصر به‌درد​ معنای نوعی تمرین و ریاضت بود.

«زیاد طول نمی‌کشه. تا‌مرد​ وقتی برگردم، تمام بزرگان بی‌طرف‌تکان​ باقی‌مونده رو بکش سمت خودمون.»

چشمان مو یاک درخشید.

نگران بود که نا‌قروچ​ یول‌ریانگ پس از چنین جراحاتی‌ذهنش​ انگیزه‌اش را از دست بدهد.

اما این‌هم‌آغوشی​ خلافش را‌آلوده​ ثابت می‌کرد.

اگر هم چیزی‌کنارش​ بود، موک گیونگ‌ون‌این​ مرتکب اشتباه شده بود.

نا یول‌ریانگ مدت‌ها بود که سایر شاگردان‌تیر​ را حریفانی بی‌ارزش می‌شمرد و دیگر زحمتی برای‌چشمش​ گسترش نفوذ یا سرکوب آن‌ها به خود نمی‌داد.

اما اکنون، او موک گیونگ‌ون را‌لحظات​ هم به عنوان شکار و هم‌آخرین​ به عنوان رقیب به رسمیت می‌شناخت.

برای آن حرام‌زاده،‌جسد​ این بدترین نشانه‌کشیدن​ شوم ممکن بود.

در همان زمان.

در اعماق‌بیهوش​ جنگل‌های نزدیک‌قروچ​ چانگ‌نینگ، استان هوبی.

موک گیونگ‌ون، کاپیتان گارد سوم تالار اصلی سئوپ چون، و مونگ مویاک، پسر‌چشمش​ معاون رهبر انجمن، سه روز بی‌وقفه و بدون استراحت به سمت شمال سفر‌استخونای​ کرده بودند و با استفاده از چینگ‌گونگ سعی داشتند به نقطه ملاقات برسند.

اکنون، سرانجام برای‌کنارش​ اردو زدن و بازیابی‌صحنه​ قوای جسمانی توقف کردند.

پس از تقسیم‌آخرین​ وظایف، برای مدتی کوتاه‌تیر​ از هم جدا شدند.

زمین از باران اخیر مرطوب‌تمام​ بود، بنابراین مونگ مویاک برای یافتن‌حتی​ هیزم خشک به عمق کوهستان رفت.

موک گیونگ‌ون به شکار غذا مشغول شد،‌ولی​ در حالی که سئوپ چون کمپ را‌دست​ آماده می‌کرد و برای احتیاط تله‌هایی کار می‌گذاشت.

تق!

موک گیونگ‌ون گردن‌آخرین​ خرگوشی را که‌آلوده​ گرفته بود، پیچاند.

سال‌ها زندگی در کوهستان،‌قروچ​ شکار شبانه را برایش به‌ذهنش​ طبیعت ثانویه بدل کرده بود.

دو خرگوش دیگر‌جسد​ هم‌اکنون از دست‌کشیدن​ چپش آویزان بودند.

«همین‌قدر باید کافی باشه.»

«آره. گوشت‌حتی​ خرگوش... خیلی‌هم‌آغوشی​ وقته نخوردم.»

با سخنان‌بیهوش​ چونگ‌ریونگ، موک‌قروچ​ گیونگ‌ون پاسخ داد.

«واقعاً؟ می‌خوای یکی رو‌آلوده​ بیهوش کنم تا بتونی‌چرا​ تسخیرش کنی و بخوری؟»

«اوه؟ بکنم؟»

چونگ‌ریونگ که مدت‌ها در‌هم‌آغوشی​ آن عروسک چوبی محبوس مانده‌ولی​ بود، برای تغییری بی‌تابی می‌کرد.

تسخیر کسی برای یک وعده غذا،‌لحظات​ درست مانند زمانی که در فرقه‌آخرین​ شمشیر یون‌موک بودند، وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسید.

موک گیونگ‌ون‌هم‌آغوشی​ به محل‌آلوده​ کمپ بازگشت.

سئوپ چون که گویی با‌دیدن​ چنین روال‌هایی آشنا بود، آنجا‌داد​ را به خوبی مرتب کرده بود.

«هنوز برنگشته.»

مونگ مویاک‌بیهوش​ هنوز مشغول‌قروچ​ جمع‌آوری هیزم بود.

یافتن شاخه‌های خشک‌جسد​ در جنگلی مرطوب‌کشیدن​ کار آسانی نبود.

اما ناگهان...

«... چرا‌حتی​ اون یارو این‌قدر‌جسد​ زل زده بهت؟»

با اشاره چونگ‌ریونگ،‌بماند​ موک گیونگ‌ون سرش‌لحظات​ را کج کرد.

سئوپ چون از لحظه ورودش با‌کشیدن​ نگاهی عجیب او را می‌پایید و‌فقط​ به طرز غریبی بی‌قرار به نظر می‌رسید.

«هوم.»

از گرسنگی نبود؛‌آخرین​ وگرنه باید به‌آلوده​ خرگوش‌ها زل می‌زد.

«اون فانی سه روزه‌قروچ​ که دزدکی داره دیدت‌حرام‌زاده​ میزنه. متوجه شدی، نه؟»

«کم و بیش.»

موک گیونگ‌ون آگاه بود.

حتی شک کرده بود که شاید سئوپ چون‌کشیدن​ دستورات محرمانه‌ای از رهبر انجمن یا معاون رهبر‌دست​ داشته باشد، و محض احتیاط هوشیار مانده بود.

آنگاه...

شرررق!

موک گیونگ‌ون دو انگشتش‌مرد​ را بالا آورد، آماده‌سری​ برای حمله در صورت نیاز.

اما سئوپ‌حتی​ چون ناگهان برخاست‌جسد​ و نزدیک شد.

«موک گیونگ‌ون.»

«چیه؟»

در پنج قدمی‌کنارش​ او، سئوپ چون با‌صحنه​ دستپاچگی سرش را خاراند.

«من... راستش‌حتی​ تو این‌جور‌هم‌آغوشی​ چیزا خوب نیستم...»

«تو چی خوب نیستی؟»

«آره دیگه. خجالت‌آوره که‌آلوده​ این رو به یکی‌چرا​ کوچک‌تر از خودم بگم...»

«... چی می‌خوای بگی؟»

«هوی، هولم‌حتی​ نکن دیگه.‌هم‌آغوشی​ گفتم که خجالت‌آوره.»

«......»

قضیه چه بود؟ موک گیونگ‌ون با‌کشیدن​ گیجی تماشا کرد که سئوپ چون‌فقط​ سرفه‌ای کرد و به حرف آمد.

«اهم. خب... اگه شاگرد‌مرد​ رهبر انجمن بشی، یه دست‌تکان​ راست لازم داری، مگه نه؟»

'!؟'

ناولها | novelha.net