چپتر 137: رهبر فرقه تاریک (۱)
0شاگرد دوم فرقه هویژو، جانگاین نونگاک، زیردستان مورد اعتمادی بهاگرچه نام «انجمن پنج قله» داشت.
در میان آنها، نفر دوم در رتبه،تایید مرد نابینای قله دوم، وی منگ-چون، سرش ازبودند تن جدا شد و بیجان بر زمین افتاد.
خون همچونسایر فوارهای از گردنخارقالعادهای بریدهشده بیرون زد.
شلاااپ!
وی منگ-چون که همواره چهرهای آرامتکنیک داشت، در آخرین لحظات زندگیاش حالتیجانبی شبیه به فریاد بر چهره داشت.
قرچ! قروچ!
دست راست موک گیونگون که سیاهتیز شده و به طرزی عجیب متورمحسابی گشته بود، آرامآرام به حالت اولیهاش بازگشت.
این تکنیکجای عمیق «هنرداری خون معکوس» بود.
اگرچه عوارض جانبی آن شدید بود و نمیشدهنر برای مدت طولانی حفظش کرد، اما انرژی درونیمدت را بهطور موقت دو تا سه برابر افزایش میداد.
موک گیونگون این نیرو را برای لحظهتایید مناسب ذخیره کرده بود و از آنتیز برای بریدن سر وی منگ-چون استفاده کرد.
برش!
در همین لحظه، چونگریونگداری به آرامی در مقابلاینکه موک گیونگون فرود آمد.
- بد نبود،اولیهاش ولی هنوز خیلیتکنیک جای کار داری.
موک گیونگونخیلی فوراً تاییدکار کرد: «همینطوره.»
با اینکه سایر حواسشبهشکل بهشکل خارقالعادهای تیز بودند،حریفش حریفش یک مرد نابینا بود.
در یک دوالکار خالص، او حسابیتایید به زحمت افتاده بود.
در ابتدا قصد داشت تنها با تکیه بر انرژی مرگ دانتیان زیرینجانبی و تکنیکهای خالص شمشیر پیروز شود، اما با طولانی شدن مبارزه، درموقت نهایت مجبور به استفاده از «تکنیک جذب» و «هنر خون معکوس» شد.
بنابراین، با اینکهجای هدفش را حذف کردهتایید بود، کاملاً راضی نبود.
از سوی دیگر...
- سرعتش بالاست.
اگرچه چونگریونگ گفته بود هنوز راهتکنیک زیادی در پیش دارد، اما در باطنشدید از سرعت رشد موک گیونگون شگفتزده بود.
اگر دقیق نگاه میکرد، وی منگ-چونِفوراً نابینا از نظر انرژی درونی و تجربهخارقالعادهای یک سطح بالاتر از موک گیونگون بود.
در واقع، او با استفاده از تکنیکهایبودند مناسب در لحظات درست برای تحت فشار گذاشتنابتدا موک گیونگون، تجربهاش را به رخ کشیده بود.
با این حال، موک گیونگونفوراً در حین مبارزه یاد گرفتحواسش و خود را تطبیق داد.
این واقعاً چشمگیر بود.
- فکرخیلی میکردم بیشترکار به دردسر بیفته.
برخلاف انتظارات، حتی اگر با تکیهتیز بر دانتیان زیرین طولانیتر میجنگیدند، بازحسابی هم موک گیونگون شانس پیروزی داشت.
از نزدیکترین فاصلهکار ممکن، سرعت رشدتایید او غیرقابل توضیح بود.
در همین حین، موکبازگشت گیونگون به جسد ویهنر منگ-چون نگاه کرد و گفت:
«هوه.»
- اون داره...
هوم؟
چشمان چونگریونگحالت نیز برقبازگشت علاقه زد.
انرژی مرگ از جسدکار وی منگ-چون در حال جمعاینکه شدن و متراکم شدن بود.
«اینجا چه خبره؟»
موک گیونگون قصد داشتداری انرژی مرگ را پیشاینکه از پراکنده شدن جذب کند.
اما برخلاف قبل،اولیهاش انرژی مرگ پخش نمیشد؛عمیق بلکه داشت یکپارچه میشد.
چونگریونگ خندید وجای گفت: «اولین بارهفوراً همچین چیزی میبینی، نه؟»
«چی رو؟»
- تولدجای یک روحداری سرگردان واقعی رو.
«آه... قضیه اینه؟»
- آره.
موک گیونگون که بر هنرهای شیطانی مختلفی از جملهنابینا «تکنیک احضار روح شش نفره» مسلط بود، میتوانست باتکیه استفاده از انرژی مرگ بهطور مصنوعی ارواح سرگردان خلق کند.
اما این اولین باریداری بود که شکلگیری طبیعیاینکه یکی از آنها را میدید.
این بدان معنا بود که...
- بایدخیلی خیلی کینه بهداری دل داشته باشه.
برای تبدیل شدن بهبهشکل یک روح سرگردان، سطححریفش خارقالعادهای از کینه لازم است.
اینکه انرژی مرگ اینچنین متراکمفوراً شده بود، نشان میداد کهحواسش نفرت او به اوج رسیده است.
خیلی زود، انرژیاولیهاش مرگ متراکم شروع بهعمیق گرفتن فرم انسانی کرد.
قدرت روح سرگردان بر اساس شدتفوراً کینه و نفرتی تعیین میشود کهبهشکل فرد در زمان حیات داشته است.
لرززز!
همزمان با شکلگیری فرم،داری دسته شکسته «شمشیر مرگ»اینکه شروع به لرزیدن کرد.
یک روح سرگردان که جسم فیزیکی خودعمیق را از دست داده، برای لنگر انداختننمیشد در این دنیا به یک واسطه نیاز دارد.
آن دستهخیلی شمشیر احتمالاًکار همان واسطه بود.
- عجب کینهای داشته.
چونگریونگ کنجکاو شده بود.
حتی در حالی که فرم هنوز کامل نشدههنر بود، انرژی روحانی ساطع شده از آن نشانمدت میداد که حداقل در سطح یک «روح قرمز» است.
زمانی کهخیلی روح سرگردانکار کاملاً شکل گرفت...
غررر!
وی منگ-چون با چشمانداری سفید و درخشانش بهاینکه موک گیونگون خیره شد.
- چقدر ناعادلانه.
حق من این نبود.
میخواستم اون شخص رو دنبالخارقالعادهای کنم و به چیزای بزرگیدوال برسم، تا چشمام رو باز کنم.
ولی حالا مردمکار و تبدیل بهتایید یک روح کینهتوز شدم.
صدایش لبریز از نفرت بود.
نگاه ویخیلی منگ-چون از موکداری گیونگون برداشته نمیشد.
- حتی تویحواسش مرگ هم چهرهتیز دشمنم رو میبینم.
نفرینت میکنم.
تا لحظهحالت مرگت دنبالت میاماین و زجرت میدم...
وی منگ-چون ناگهان ساکت شد.
چیزی درست به نظر نمیرسید.
بهعنوان یک روح سرگردان کهفوراً طبق قوانین طبیعی شکل گرفته بود،بهشکل او آگاه بود که مرده است.
بنابراین، بهطور طبیعی اصولبازگشت مرز میان مرگ وهنر زندگی را درک میکرد.
ولی چرا احساس میکرد موکداری گیونگون دارد مستقیم به او،سایر یعنی به یک مرده، نگاه میکند؟
در آن لحظه، موک گیونگون گفت: «خیلیبودند حرف داری واسه گفتن، نه؟ واسه کسی کهابتدا تازه تبدیل به روح سرگردان شده، زیادی پرحرفی.»
- تو...
میتونی منو ببینی؟
«معلومه، واسهخیلی همین دارمکار جوابتو میدم دیگه.»
- تو!سایر تو این بلاخارقالعادهای رو سرم آوردی!
با اطمینان از اینکه موک گیونگون میتواند اواینکه را ببیند، وی منگ-چون که خشمش دوچندان شده بود،دوال با قصد کشتن به سمت موک گیونگون یورش برد.
در آن لحظه...
تپ!
هین!
مردمکهای سفید وی منگ-چون لرزید.
دلیلش این بوداولیهاش که موک گیونگون ناگهانعمیق گردنش را گرفته بود.
- چـ-چی؟ این دیگه چیه؟
او یک روح مرده بود.
چطور موکجای گیونگون میتوانستداری گردنش را بگیرد؟
- توحالت دیگه چیبازگشت هستی؟ چطور...؟
وی منگ-چون که کاملاً گیجداری شده بود، صدایی از پشت سرحواسش شنید که لرزه بر اندامش انداخت.
- هوی، بچه.
یک جسد با گرماییداری که هنوز باقی ماندهاینکه بود، اما سرشار از انرژی.
«!؟»
ارواح سرگردان بهطورجای غریزی سلسلهمراتب ارواحفوراً را حس میکنند.
فشار روحانی عظیمی که ازخارقالعادهای پشت سر ساطع میشد، ذهندوال وی منگ-چون را خالی کرد.
«ایـ-این دیگه چه جور انرژیایه...؟»
این فقط یک روحبازگشت سرگردان معمولی نبود؛ چیزیهنر در سطح یک فاجعه بود.
بدن روحانیاشخیلی میلرزید وکار لبهایش تکان نمیخوردند.
همانطور که وی منگ-چون ازخارقالعادهای ترس خشکش زده بود، موکدوال گیونگون لب به سخن گشود.
«اولین باره میبینم یهداری روح سرگردان اینطوری شکلاینکه میگیره. چیکار باید بکنم؟»
- منظورت چیه چیکاربازگشت کنی؟ فقط انرژی مرگهنر رو جذب و جنگیریش کن.
«آه. اینطوری بهتره، مگه نه؟»
قرچ!
موک گیونگون شروع به بیرون کشیدنتایید انرژی مرگ کرد و همزمان فشار دستشتیز را دور گردن وی منگ-چون بیشتر کرد.
در ابتدا،حالت وی منگ-چون معنیاین جنگیری را نفهمید.
سسسس!
اما وقتی درد عجیبی وجودشخارقالعادهای را فرا گرفت، حس کرددوال بدنش روحانیاش آرامآرام محو میشود.
این ترس حتی شدیدترداری از زمانی بود کهاینکه با مرگ روبرو شده بود.
وی منگ-چونحالت با ناامیدیبازگشت فریاد زد.
- ر-رحم کن!
«تو که همین الانشم مردی.»
- خواهش میکنم...
بهم یه فرصت بده.
«فرصت واسهخیلی تو چهکار معنیای داره؟»
- من...
چیز دیگهای نمیخوام.
فقط بذار واسهاولیهاش آخرین بار زنتکنیک و بچهم رو ببینم.
بعدش جنگیری یاجای هر کوفت دیگهایفوراً رو قبول میکنم.
«زن و بچهت؟»
موک گیونگون کمی سرشداری را کج کرد، انگاراینکه که گیج شده باشد.
وی منگچون با صداییبود که نومیدی در آنبازگشت موج میزد، التماس کرد:
- خیلی وقتطرزی پیش، توسط زهرگشته مار سمی کور شدم.
از آن زمان، تنهااین آرزوی او دیدن چهرهمعکوس همسر و فرزندش بود.
این حقیقت داشت.
وی منگچونزحمت حسرتی عمیقابتدا در سینه داشت.
او میخواست به هرداری طریقی بیناییاش را بازیابداینکه و چهره خانوادهاش را ببیند.
جانگ نونگاک، شاگرد دوم فرقه هویژو، قول داده بود کهتکنیک اگر به هدف بزرگشان برسند، به دنبال «جاودانه طب» خواهد گشتطولانی تا به وی منگچون کمک کند بیناییاش را به دست آورد.
ولی چه کسی فکربازگشت میکرد که او درهنر مرگ، توانایی دیدن پیدا کند؟
- التماست میکنم.
نمیتوانم اینطوری از دنیا بروم.
اگر این کار را برایمقصد بکنی، میتوانی مرا بکشی یازیرین هر بلایی که خواستی سرم بیاوری.
او دیگرمتورم هیچ دلبستگیبود دیگری نداشت.
وی منگچون فقط میخواست چهره زنتکنیک و بچهاش را ببیند، کسانی کهجانبی در زمان حیات هرگز ندیده بود.
همانطور که او آرزویش رامتورم بیان میکرد، گوشه لب موکاولیهاش گیونگون به بالا کشیده شد.
«آه. فکر میکردم فقط بهخاطر کینه خالص تبدیلمعکوس به روح سرگردان شدی، ولی انگار موجودات عزیزیطولانی هم بودن که توی زندگی نمیتونستی ازشون دل بکنی.»
- هین!
با شنیدن اینگشته حرف، وی منگچونحالت ناگهان متوجه اشتباهش شد.
از ترس نابودیاولیهاش قریبالوقوعش، تنها دلبستگی باقیماندهاشعمیق را فاش کرده بود.
ولی وقتی خوب فکرعجیب میکرد، این همان مردی بودحالت که او را کشته بود.
او مرتکبخیلی خطای بزرگیکار شده بود.
در حالی که از حرفهایش پشیمان بود، موکمعکوس گیونگون به سمتش خم شد و درست مثلطولانی لحظه قبل از کشتن او، به آرامی زمزمه کرد:
«خوبه. پس قرارهافتاده خیلی مشتاقتر از بقیهتکیه خدمتکارای روحی کار کنی.»
'!؟'
او داشتشده راجع به چهمتورم چیزی حرف میزد؟
در حالی که وی منگچون حیرتزده ایستادهتایید بود، متوجه شد که چونگریونگ با ترکیبیتیز از ترحم و کنجکاوی به او نگاه میکند.
موک گیونگون کهکار کارش را در بیرونهمینطوره تمام کرده بود، بازگشت.
همین که ازگشته ورودی ساختمان ضمیمهحالت گذشت، چشمانش باریک شد.
'هوم.'
او بهسرعت نگاهی به اطرافتکنیک انداخت و بلافاصله متوجه شد کهجانبی نگهبانانی که باید آنجا میبودند، رفتهاند.
کسانی کهسایر باید حضور میداشتند،خارقالعادهای ناپدید شده بودند.
موک گیونگون با خندهایابتدا آرام و بدون هیچمرگ نگرانی وارد ساختمان ضمیمه شد.
در حالی کهکار در راهرو قدم میزد،همینطوره دری را باز کرد.
«دیر کردی.»
همین که درجای باز شد، صدایی آشناتایید به او خوشآمد گفت.
او کسیاولیهاش نبود جزاین رهبر فرقه تاریک.
برقی ازسایر علاقه در چشمانخارقالعادهای موک گیونگون درخشید.
کمی قبلتر، رهبر فرقهابتدا تاریک همه را بدونمرگ هیچ توضیحی مرخص کرده بود.
چرا حالاجای تنها منتظر موکفوراً گیونگون نشسته بود؟
هیچ نشانی ازگشته حضور کسی در شعاعاولیهاش بیست ژانگ دیده نمیشد.
موک گیونگون که کمی گیج شده بود، خواستهنر دستانش را مشت کند و به نشانه احترام تعظیمطولانی کند که رهبر فرقه تاریک حرفش را قطع کرد.
«کجا بودی؟»
«تمرین...»
«زحمت دروغای آبکیکار مثل رفتن به بازارهمینطوره رو به خودت نده.»
«......»
صدای رهبر فرقه تاریککار بهطور غیرعادی سنگین و سرداینکه بود، ادامهای بر رفتار قبلیاش.
او با انگشتشبازگشت ضربهای روی میزعمیق زد و ادامه داد:
«بعد اززحمت گرفتن سر اونقصد نفوذی، کجا رفتی؟»
با شنیدن این سوال، موکآرامآرام گیونگون خود را به نادانیتکنیک زد و با بیخیالی پاسخ داد:
«نمیفهمم راجعشده به چیعجیب حرف میزنید...»
«توی کوره جسدسوزیبازگشت فقط سر جسدعمیق گم شده بود.»
«......»
با شنیدن این حرف،بود موک گیونگون لبهایش رابازگشت جمع کرد و ساکت شد.
به نظر میرسید رهبر فرقهاین تاریک شخصاً بعد از رفتن موکعوارض گیونگون، کوره را بررسی کرده است.
موک گیونگون شانهای بالا انداخت و گفت: «عذر میخوام، ولیاولیهاش نمیدونم چرا این رو از من میپرسید. من یه مدتشدید کوتاه از ساختمون بیرون بودم، ولی میتونید از نگهبانا بپرسید...»
«بهش فکراولیهاش کردم، ولیاین هنوز نمیفهمم.»
«ها؟»
«از چه حقهای استفاده کردی؟»
«چه حقهای؟ منظورتون چیه؟»
با سوال موک گیونگون،این رهبر فرقه تاریک آهی کشیداگرچه و سرش را تکان داد.
سپس ازسایر جا برخاستبهشکل و گفت:
«چیزی هستجای به اسمداری حس ناهمخوانی.»
«......»
«اولش سخت بود فهمیدنش، ولی از یه جاییهمینطوره به بعد، هر چیزی که دور و برحریفش تو بود پر از این حس ناهمخوانی شد.»
رهبر فرقه تاریک سردرگم بود.
اعضای فرقه تاریک تمرینات سختی در زمینهتکیه انضباط ذهنی دیده بودند، چرا که باشود جاسوسی و مسائل محرمانه سر و کار داشتند.
یک اعتماد مطلق وجودداری داشت که آنها هرگزاینکه به فرقه خیانت نخواهند کرد.
پس چطورمتورم چنین اتفاقیبود افتاده بود؟
فقط هفت روز گذشته بود.
چطور ممکن بود آنها توسط موکگشته گیونگون، که قرار بود گروگان فرقههایاین ارتدوکس باشد، تحت تأثیر قرار گرفته باشند؟
«از هر روش عجیبی که استفاده کرده باشی،معکوس حتی اگه رسماً شاگرد شده باشی، پات روطولانی از خط قرمزی گذاشتی که نمیشه نادیده گرفت.»
- سوووش!
صدای بیرونمتورم کشیدن چیزیبود شنیده شد.
صدای رهبر فرقهاولیهاش تاریک بود که شمشیرشعمیق را از کمر کشید.
در یک چشم بر هممتورم زدن، تیغه تیز شمشیر رویاولیهاش گلوی موک گیونگون قرار گرفت.
- برش!
چشمان موک گیونگون باریک شد.
او انتظار اختلاف سطح قدرت را داشت، اما مهارتسایر رزمی رهبر فرقه تاریک در سطحی کاملاً متفاوت باخالص وی منگچون، زیردست مورد اعتماد شاگرد دوم فرقه هویژو، بود.
- قویه.
با استفاده از قدرت دانتیانداری زیرین به تنهایی، هیچ راهیسایر برای مقابله با او وجود نداشت.
در آن لحظه، رهبراین فرقه تاریک با صداییمعکوس حتی سردتر صحبت کرد.
«بسته به جوابهات، ممکنه مجبور بشمتنها گلوت رو ببرم. پس از الانشمشیر به بعد، جوابهام رو واضح بده... !؟»
پیش از آنکه بتواندبود حرفش را تمام کند،بازگشت رهبر فرقه تاریک اخم کرد.
به این دلیلاولیهاش که موک گیونگونتکنیک داشت لبخند میزد.
'!؟'
با دیدن این صحنه، رهبر فرقه تاریکبودند لبخند شریرانهای را به یاد آورد که موکابتدا گیونگون هنگام بریدن سر نفوذی بر لب داشت.
این اولین بار بود کهقصد از لبخند کسی، لرزی بر ستونتکنیکهای فقراتش مینشست و احساس خطر میکرد.
با یادآوری این موضوع،داری رهبر فرقه تاریک قبضهاینکه شمشیر را محکمتر گرفت.
«اون لبخندت...»
«شامه تیزی داری. کهکار فقط از روی یه حساینکه ناهمخوانی به همچین نتیجهای رسیدی.»
«تو...»
«میخوای گلوم رو ببری؟»
«......»
با این سوال،جای نگاه رهبر فرقهفوراً تاریک تیزتر شد.
پاسخ موک گیونگون در واقع تأیید شکهنر و تردیدهای او بود، هرچند فاش نکرده بودمدت که چگونه این کار را انجام داده است.
یک چیز قطعیحواسش بود: این بچهتیز واقعاً خطرناک بود.
نه فقط به این خاطرقصد که گروگان فرقههای ارتدوکس بودزیرین یا به خاطر استعداد رزمیاش.
چیزی بنیادینجای در موردداری او متفاوت بود.
«بریدن گلوتحالت الان بهبازگشت نفع فرقهست.»
«شاید.»
با پاسخ آرام موکبهشکل گیونگون، رهبر فرقه تاریک درنابینا دلش زبان به تحسین گشود.
حتی در موقعیتی کهابتدا جانش در خطر بود،مرگ خونسرد باقی مانده بود.
شجاعتش قابل ستایش بود.
ولی وظیفه،متورم وظیفه بود وآرامآرام احساسات شخصی، شخصی.
اگر این بچه به حالاین خود رها میشد، کل فرقهاگرچه تاریک توسط این ناهمخوانی بلعیده میشد.
- فشار!
رهبر فرقه تاریک قبضهبهشکل شمشیر را فشرد وحریفش آماده ضربه زدن شد.
درست در همان لحظه: «ولی اگهتنها گلوم رو ببری، همه میفهمن کهشمشیر رهبر فرقه آتشپرسته. مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟»
'!!!!!!'
در آن لحظه،طرزی چهره رهبر فرقهگشته تاریک خشک شد.
'این بچه...
از کجا این رو میدونه؟'