چپتر 226: بانو سو هوانگگوی (۳)
0در قلمرو هنرهایکنارش رزمی راستین، خاندانهای رزمیزوم پرآوازهی بسیاری حضور دارند.
در میان آنان، هفت خاندانیتقریباً که بیشترین شهرت را دارند، دردیوار مجموع «هفت فرقه بزرگ» خوانده میشوند.
در میان این هفت فرقه بزرگ، خاندانیایستاده مشهور از «هبی» وجود داشت که بهشاید استادی در فنون تیغه (شمشیر پهن) شهره بودند.
رزمیکاران، اینکوچکتر خاندان را «خاندانماهر پنگ هبی» مینامیدند.
کسی که قدرت واقعی را در خاندان پنگ هبیشمشیرت در دست داشت، رئیس خاندان، «پنگ ایلهیون» بود؛ نابغهایبدم در فنون تیغه که به «ارباب تیغهی هبی» شهرت داشت.
گفته میشد که در استانتقریباً هبی، هیچکس در شمشیرزنی یارایحالی مقابله با او را ندارد.
پنگ ایلهیون دو برادرتمیز کوچکتر داشت که آنانپرسید نیز مبارزانی ماهر بودند.
برادر دوم، «پنگ ییمون»، ازماهر دیرباز چشم به قدرت داشتمنصبی و منصبی دولتی اختیار کرده بود.
به لطف جایگاه پنگایستاده ییمون، خاندان پنگ هبی ازشمشیرت مزایای بسیاری برخوردار شده بود.
اما برادر کوچکتر، «پنگبرجسته سوکایم»، از نظر شخصیتیسویش بدترین میان برادران بود.
او به عشقبازی با زنانجنگجویی و شرابخواری شهرت داشت وزوم اغلب رسوایی به بار میآورد.
با اینکه در خاندانی زاده شده بود که به تیغهمنصبی شهره بودند، او با لجاجت اصرار بر استفاده از شمشیر (شمشیرنظر باریک) داشت که این امر موجب ناخشنودی بزرگان خاندان شده بود.
با این حال، پنگ سوکایم در خاندان پنگ هبیشمشیرت بسیار ارزشمند شمرده میشد، چرا که استعداد رزمیاش چنان برجستهواقعاً بود که تقریباً با رئیس خاندان، پنگ ایلهیون، برابری میکرد.
سویش، سویش!
پنگ سوکایم، برادر کوچک رئیس خاندان، در حالی کهانقدر به دیوار مهمانخانهای که با فانوسها روشن شده بود خیرهخودی مانده بود، تیغهی سیاه شمشیرش را با پارچهای تمیز میکرد.
جنگجویی کهکوچکتر کنارش ایستادهمبارزانی بود پرسید:
«برادر بزرگ، چراکنارش انقدر زوم کردیانقدر رو تیغه شمشیرت؟»
«مجبورم. شاید بعداًچنان بخوام جلوی علیاحضرتبرابری یه خودی نشون بدم.»
«واقعاً؟ انقدرشمشیرش از بانوتمیز هوانگگوی خوشت میاد؟»
«مگه میشه مردی باشهمبارزانی که با دیدن همچیندیرباز زیبایی بیهمتایی دلش نلرزه؟»
«هوی، مراقب حرفکنارش دهنت باش. اونانقدر زن صاحب داره.»
آن صاحب، کسیچنان جز امپراتور که برمیکرد کشور حکمرانی میکرد نبود.
با وجودشمشیرش هشدار سرباز، پنگجنگجویی سوکایم پوزخندی زد.
«ههه. حتی پشتنیز سر شاه هم میشهییمون حرف زد وقتی نیست.»
«برادر بزرگ!»
«خیلی خب، باشه بابا. چرا انقدر شلوغشمیکرد میکنی؟ تو هم نوبرشا. ولی فکر نمیکنیروشن اون پیرمرد لیاقت اون زن رو نداره؟»
سرباز در حالی کهتمیز زمزمههای پنگ سوکایم راپرسید میشنید، بیصدا نچی کرد.
او در هنرهای رزمی نابغه بود،دوم اما وقتی پای زن و شراب وسطکرده میآمد، عقلش را کامل از دست میداد.
از وقتی به پایتخت آمده بودند، سعی کرده بودشمشیرت از این حواسپرتیها دور بماند، برای همین سرباز فکر میکردواقعاً شاید با بالا رفتن سنش بالاخره سر عقل آمده باشد.
اما نه، او فقط داشتتقریباً به درختی خیره میشد کهحالی هرگز نمیتوانست از آن بالا برود.
«... واقعاً خوشگله.»
خود سرباز هم وقتی اولینماهر بار بانو سو هوانگگوی را دید،دولتی نتوانست جلوی تحسین زیباییاش را بگیرد.
بیدلیل نبود کهکنارش امپراتور پیر آنچنانانقدر شیفتهی او شده بود.
بنابراین درک میکردچنان چرا پنگ سوکایمبرابری اینطور رفتار میکند.
ولی پنگ سوکایم هرچقدر هم عاشقکنارش شراب و زن بود، هرگز جرأتشمشیرت نمیکرد به زن امپراتور دستدرازی کند.
مگر اینکهکوچکتر چند تا جونماهر اضافه داشته باشد.
در آن لحظه، پنگایستاده سوکایم ناگهان نگاهش راکردی به جای دیگری دوخت.
«برادر بزرگ؟»
نگاهش به جاییپارچهای بود که چند سربازایستاده کنار دیوار ایستاده بودند.
آنها در حال بررسی سلاحهایی بودند کهییمون از رزمیکاران «انجمن آسمان و زمین» کهلطف پیشتر وارد مهمانخانه شده بودند، گرفته شده بود.
یکی از آنها شمشیری را در دستزوم داشت که آنقدر نازک بود که وقتی آنعلیاحضرت را تکان میداد، در هوا لرزش ایجاد میکرد.
«اون شمشیرهرزمیاش باحال بهبرجسته نظر میاد.»
«باحال؟»
«آره. با اینکه تیغهاش خیلیماهر نازکه، ولی خاصیت ارتجاعی بالایی داره.دولتی حتماً کار یه استاد آهنگر ماهره.»
«اوه، جدی؟»
«به نظر میادچنان انجمن آسمان و زمینمیکرد مبارزای کاردرستی رو فرستاده.»
«این خبر بدی نیست؟»
«چیش بده؟»
«ممکنه مجبور بشیم بریم کمکشون.»
«خب این که خوبه. پسر،تقریباً آدم باید جلوی علیاحضرت یه چیزیدیوار تو چنته داشته باشه دیگه، نه؟»
«تو واقعاً یه چیز دیگهای.»
سرباز سرش را تکان داد.
سپس پنگ سوکایم اخم کرد.
«برادر بزرگ؟ عصبانیچنان شدی؟ اگه حرفبرابری بدی زدم معذرت میخوام...»
«اون شمشیر... اون چیه؟»
«ها؟»
سرباز سرش را به سمتی که پنگ سوکایمکردی نگاه میکرد برگرداند و سربازی را دید کهخودی شمشیری با حکاکیهای عجیب و غریب در دست داشت.
سرباز طوری به شمشیربرجسته خیره شده بود کهسویش انگار مسحور آن شده است.
جو عجیبی حاکم بود.
«چرا اونجوری شده؟»
«......»
«برادر بزرگ؟»
پنگ سوکایمشمشیرش هم نمیتوانست چشمجنگجویی از شمشیر بردارد.
نگاهش مانند کسینیز بود که گنجیدوم عظیم یافته است.
در همان حال—
چااانگ!
چشمان «جانگکوچکتر سوگام» از تالارماهر شرقی گرد شد.
او هرگز انتظار نداشت که تیغهی سنگین پنگ ییمون،شمشیرت مردی میانسال در ردای رسمی خاکستری و استادی ازبدم خاندان پنگ هبی، توسط یک جفت چوب غذاخوری متوقف شود.
دقیقتر بگوییم، تیغه دقیقاًبرجسته متوقف نشده بود، بلکه توسطکوچک چوبهای غذاخوری گرفته شده بود.
«چطور ممکنه؟»
جانگ سوگامکوچکتر در درونشمبارزانی شوکه شده بود.
او از خواجه «یو گامسونگ» شنیده بود که در میانمجبورم مبارزان سطح اواخر که توسط انجمن آسمان و زمین فرستادهبانو شدهاند، زن جوان و زیبایی با مهارت رزمی برجسته وجود دارد.
اما فکر میکردچنان او فقط دربرابری سطح اواخر است.
هرگز تصور نمیکرد آنقدر مهارت داشته باشدایستاده که بتواند تیغهی استادی از یکی ازشاید خاندانهای رزمی معتبر قلمرو را مهار کند.
ووش!
جانگ سوگامجنگجویی به «یوایستاده بونگ» نگاه کرد.
یو بونگ همچنان به همان اندازهبرابری گیج شده بود.
هرچقدر هم قوی باشد، انتظار داشتکنارش پنگ ییمون به راحتی بر اوشمشیرت غلبه کند، اما قضیه اینطور نبود.
در همین حین،نیز موک گیونگون لبخنددوم سردی زد و گفت:
«فکر نکنم قرار باشهایستاده همینجوری خشکمون بزنه وکردی تماشا کنیم. مگه نه؟»
«......»
«گان یانگ» باپارچهای شنیدن حرف موک گیونگونایستاده زبانش بند آمده بود.
نقشه اصلیکوچکتر از قبلمبارزانی خراب شده بود.
جناح بانو سو هوانگگوی سعی داشت اینگونه آنها را سرکوبمجبورم کند تا یا روابطشان را با انجمن آسمان و زمینبانو قطع کنند یا اوضاع را به نفع خودشان تغییر دهند.
گان یانگ داشتچنان از روی تسلیمبرابری سر تکان میداد که—
چهگانگ!
پنگ ییمون، مرد میانسال در ردای خاکستری،ییمون سعی کرد بچرخد و تیغهاش را کهلطف لای چوبهای غذاخوری گیر کرده بود بیرون بکشد.
ولی تیغه تکان نخورد.
لرزش، لرزش!
پنگ ییمونشمشیرش حقیقت راتمیز به وضوح دریافت.
«انرژی درونیکوچکتر این یارومبارزانی از من بیشتره.»
او هماکنون از نزدیکی بالاترین سطح انرژیزوم درونی، یعنی ستاره نهم، بهره میبرد، اما باعلیاحضرت این وجود، همچنان تحت فشار و مغلوب بود.
این بدان معنا بود کهتقریباً حریفش حتی در قدرت درونیحالی نیز از او پیشی گرفته است.
چهره پنگشمشیرش ییمون تیرهتمیز و درهم رفت.
«...غیرممکنه.»
او استادی بود که ازپرسید مرحله پختگی عبور کرده ومجبورم به نزدیکی کمال رسیده بود.
مغلوب شدن درچنان انرژی درونی برایشبرابری غیرقابل تصور بود.
این یعنی جنگجویپارچهای جوان مقابلش سدیکنارش عظیم را شکسته بود.
«امکان نداره. چطور ممکنه کسیماهر که هنوز بیست سالش هممنصبی نشده به قلمرو تعالی رسیده باشه؟»
معدود کسانی درکنارش این وادی به آنزوم سطح دست یافته بودند.
در میان آنان، هیچکسبرجسته در دوران نوجوانی بهسویش چنین جایگاهی نرسیده بود.
این امر نیازمند سالها تمرین طاقتفرساکنارش و روشنگری عظیم بود، از این رومجبورم پذیرش آن برای پنگ ییمون دشوار مینمود.
اما قطعیترین امر آن بودماهر که او به تنهایی قادرمنصبی به شکست این جوان نیست.
پس،
«چاره دیگهای ندارم!»
تپ! کوب!
پنگ ییمون با کفمبارزانی دست ضربهای سهمگین بردیرباز انتهای دسته شمشیرش وارد آورد.
این «تکنیک شکستن شمشیر»،ایستاده حرکتی مخفی از سبککردی شمشیر دروازه پنج ببر بود.
با ضربه زدن به دسته، تیغه رامیکرد خرد کرد و قطعات آن را باروشن تزریق انرژی به سمت حریف پرتاب نمود.
چانگ-چانگ-چانگ-چانگ!
قطعات شکسته شمشیر بامبارزانی سرعتی مرگبار به سویدیرباز موک گیونگون یورش بردند.
فاصله اندک بود وایستاده موک گیونگون نشسته بود، پسشمشیرت گریز از آن ناممکن مینمود.
اما هنگامی که قطعات تیغهتقریباً پوست موک گیونگون را لمسحالی کردند و آماده شکافتن آن بودند—
تاپ-تاپ-تاپ-تاپ!
قطعات شمشیر بدون آنکه در بدنشدوم نفوذ کنند، بر روی پوستش لغزیدنداختیار و در نقاط مختلف اطراف فرو رفتند.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
پنگ ییمون که جا خوردهتقریباً بود، به سرعت پایش راحالی بر زمین کوبید و فاصله گرفت.
موک گیونگونشمشیرش با لحنی آمیختهجنگجویی به علاقه گفت:
«تکنیک جالبیه. شمشیر خودتمبارزانی رو میشکنی و مثلدیرباز سلاح مخفی پرتابش میکنی.»
«تو دقیقاً کی هستی؟»
«هویتم؟»
«حتی اگه رهبر انجمن آسمان وکنارش زمین شخصاً هم میومد، نمیتونست بهشمشیرت این راحتی جلوی این تکنیک رو بگیره.»
اگر یکی از افسران عالیرتبهماهر «پنج پادشاه» انجمن آسمان ومنصبی زمین بود، قابل درک میبود.
در میان آنانکنارش هیولاهایی با لقبانقدر «هشت ستاره» وجود داشتند.
اما اینکه یک شاگردبرجسته سادهی رهبر انجمن تا اینکوچک حد قدرتمند باشد، باورنکردنی بود.
حقیقتاً مصداق بارزپارچهای پیشی گرفتن شاگردکنارش از استاد بود.
«استادم رو خیلی دستکم گرفتی.»
«من دستکم نگرفتم...»
«تازه، حالا که قصدبرجسته جون کسی رو کردی، بایدکوچک تقاصش رو هم پس بدی.»
«چی؟»
ویززز!
موک گیونگون یکی از قطعات شمشیرانقدر را که در زمین فرو رفته بود،بخوام با انگشت اشاره و میانی بیرون کشید.
سپس آن را همچونبرجسته سلاحی مخفی به سویسویش پنگ ییمون پرتاب کرد.
پنگ ییمون به سرعتتمیز بدنش را تاب دادپرسید تا از قطعه پرنده بگریزد.
ولی این پایان کار نبود.
کوب!
همزمان با حرکت او،برجسته موک گیونگون به چالاکیسویش قطعه دیگری پرتاب کرد.
مستقیم بهشمشیرش سوی گردن پنگجنگجویی ییمون پرواز کرد.
راهی برای گریز نبود.
چنگ!
در آن لحظه، شخصیبرجسته با یک شمشیر نرمسویش آن را منحرف کرد.
او جانگشمشیرش سوگام ازتمیز تالار شرقی بود.
«جانگ سوگام!»
پنگ ییمون با نگاهیایستاده سپاسگزار به او نگریست؛ چیزیشمشیرت نمانده بود گردنش سوراخ شود.
جانگ سوگام با عجله گفت:
«قربان، فکر کنمپارچهای این بار بایدکنارش با هم حمله کنیم.»
«منم همین فکر رو میکردم.»
هوووف!
با این کلمات، پنگ ییمونتقریباً سوتی کشید و انرژی درونیحالی را از دهانش خارج کرد.
این نشانهایشمشیرش برای درخواستتمیز کمک بود.
او که میدانست موک گیونگون استادی معمولی نیست،دیرباز قضاوت کرد که اگر برادر کوچکترش که بیرونمزایای منتظر بود به کمک نیاید، به دردسر خواهند افتاد.
جانگ سوگامجنگجویی خطاب به یوپرسید بونگ فریاد زد:
«یو گامسونگ، بقیه روبرجسته رهبری کن تا حسابسویش اونای دیگه رو برسن.»
«چ... چشم.»
یو بونگ سریعنیز پاسخ داد امادوم در درونش آشفته بود.
نقشه اصلی او این بود که پنگزوم ییمون با موک گیونگون روبرو شود و اوعلیاحضرت به همراه جانگ سوگام بقیه را سرکوب کنند.
اما حتی با وجود جنگجویان ردهبالایی که از آنها پشتیبانیحالی میکردند، سئوپ چون و مونگ مویاک که به عنوان گاردتمیز عقب آمده بودند، اساتیدی بودند که به اوج رسیده بودند.
گان یانگ وپارچهای اوک گی همکنارش جنگجویان معمولی نبودند.
آیا واقعاًکوچکتر میتوانستند جلویمبارزانی آنها را بگیرند؟
«نه. ضعیف فکر نکن.ایستاده فقط باید تا رسیدن نیروهایشمشیرت کمکی خاندان پنگ دووم بیاریم.»
آنها بیرونرزمیاش منتظر بودند وتقریباً به زودی میرسیدند.
مهم نبود این افرادتمیز چقدر قوی باشند، جریان نبردانقدر به این سرعت تغییر نمیکرد.
«چاره دیگهای نیست.»
«چه وضعیت گندی شد.»
سئوپ چون و مونگ مویاکتقریباً برخاستند و گارد مبارزه گرفتند،حالی آماده برای شکستن حلقه محاصره جنگجویان.
به نظر میرسیدپارچهای برای تغییر وضعیتکنارش خیلی دیر شده است.
گان یانگ و اوک گی نیز باییمون تصور اینکه اوضاع خراب شده، آماده نبرد شدندجایگاه و با کینه به یو بونگ خیره گشتند.
در آن لحظه، موک گیونگون،پرسید تنها کسی که هنوز نشستهمجبورم بود، لب به سخن گشود.
«بانو سئو هوانگگوی.»
«!؟»
در این لحظه پرتنش، هنگامی که موکییمون گیونگون بانو سئو هوانگگوی را خطاب قرارلطف داد، تمام نگاهها به سوی او چرخید.
البته خود بانوکنارش سئو هوانگگوی نیزانقدر متعجب شده بود.
او پیش از اینبرجسته هم از مهارت رزمی برجستهکوچک موک گیونگون شوکه شده بود.
اگرچه چیز زیادی از هنرهای رزمی نمیدانست، اما این واقعیت کهکردی اساتیدی مانند جانگ سوگام و پنگ ییمون سعی داشتند با همواقعاً علیه او متحد شوند، نشان میداد که او جنگجویی معمولی نیست.
بانو سئوکوچکتر هوانگگوی بامبارزانی کنجکاوی پرسید:
«چرا صدام زدی؟»
موک گیونگونرزمیاش لبخندی محو زدتقریباً و پاسخ داد:
«میخوام خیلی خلاصهپارچهای توضیح بدم قرارهکنارش چه اتفاقی بیفته.»
«چه اتفاقی؟»
«بله.»
بانو سئو هوانگگوی اخم کرد.
این یارو داشت چی میگفت؟
در آن لحظه، جانگ سوگام کهدوم آماده پیوستن به پنگ ییمون بود،اختیار صدایش را به تندی بالا برد.
«چطور جرأت میکنی!کنارش چطور جرأت میکنیانقدر با علیاحضرت اینطور حرف...»
«بس کن.»
«علیاحضرت؟»
بانو سئو هوانگگوی بامبارزانی بالا بردن یک ابرو،دیرباز جانگ سوگام را متوقف کرد.
«واقعاً گستاخی. خب،کنارش فکر میکنی قرارهانقدر چه اتفاقی بیفته؟»
«همه کسایی کهچنان اینجا هستن، غیربرابری از علیاحضرت، میمیرن.»
«!؟»
لحظهای به گوشهایش شک کرد.
چه میگفت؟ آیاکنارش این اراذل داشتانقدر او را تهدید میکرد؟
اما حرفهایرزمیاش موک گیونگون بهتقریباً همینجا ختم نشد.
«شنیدم دشمنهای زیادی داری، نه؟»
«چی؟»
«حالا که علیاحضرت میخوان بیخیال ما بشن، وکردی انگار دیگه تاریخ مصرفمون تموم شده، گفتم شایدخودی بتونیم سرِ جونِ علیاحضرت معامله کنیم. نظرت چیه؟»
«!!!!!!!»