---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 17: قسمت ۶: شر درون (۱) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 17: قسمت ۶: شر درون (۱)

0

راهب شیطانی با‌مسیر​ ترکیبی از ترس‌حضورش​ و احترام، تعظیم کرد.

در حالی که این پیکره شبح‌گون و عجیب‌حرکت​ چنین رفتار غیرمنتظره‌ای از خود نشان می‌داد، موک گیونگ‌ون‌منتهی​ با چهره‌ای متحیر به کتاب درون جعبه چوبی نگریست.

کتابی عجیب که‌باریک​ از پوست انسان‌لحظه​ ساخته شده بود.

چرا راهب شیطانی با دیدن کتابی که با دانه‌های تسبیح‌زنده​ احاطه شده بود، چنین واکنشی نشان داد؟ موک گیونگ‌ون ناخودآگاه‌نظر​ دستش را دراز کرد تا کتاب درون جعبه را لمس کند.

و درست لحظه‌ای‌مسیر​ که نوک انگشتانش‌حضورش​ آن را لمس کرد،

- تالاپ!

«!؟»

چشمان موک گیونگ‌ون باریک شد.

«... ضربان قلب؟»

در آن‌سیاه‌پوش​ لحظه گذرا، تپشی‌سفال‌های​ را احساس کرد.

به وضوحِ‌چشمان​ تپش یک‌ضربان​ قلب زنده بود.

با این حال،‌قلب​ به شکلی متناقض، این‌احساس​ تپش نشانه حیات نبود.

بلکه به مرگ نزدیک‌تر بود.

- تالاپ! تالاپ!

به نظر‌چشمان​ می‌رسید ضربان‌ضربان​ قلب قوی‌تر می‌شود.

«..........»

موک گیونگ‌ون که با دقت‌می‌پایید​ به کتاب خیره شده بود، به‌دلیلش​ زودی در جعبه چوبی را بست.

جاذبه‌ای نیرومند برخاسته بود.

دلش می‌خواست دانه‌های تسبیح را کنار‌لحظه​ بزند و ببیند داخل آن چیست،‌زنده​ اما فعلاً دشوار به نظر می‌رسید.

دلیل ظاهر شدن راهب شیطانی‌گذرا​ این بود که کسی به‌زنده​ تالار دارو نفوذ کرده بود.

«یه مزاحم.»

موک گیونگ‌ون با حسرت لب‌سفال‌های​ بالایی‌اش را لیسید و نگاهش‌فرد​ را به سمت بالا چرخاند.

- تق! تق!

پیکره‌ای سیاه‌پوش با‌مسیر​ نقاب روی سفال‌های‌حضورش​ سقف ساختمان حرکت می‌کرد.

فرد نقاب‌دار متوجه گو چان شد، نگهبانی‌ساختمان​ که تنها مسیر منتهی به تالار دارو‌نگهبانی​ را می‌پایید، و حضورش را بیشتر سرکوب کرد.

«هوم.»

چشمان فرد نقاب‌دار درخشید.

دلیلش این بود‌مسیر​ که موک گیونگ‌ون‌حضورش​ دو محافظ داشت.

یکی از آن‌ها دیگر عملاً آدمِ موک‌ساختمان​ گیونگ‌ون به حساب نمی‌آمد، پس اغراق نبود‌نگهبانی​ اگر بگوییم در واقعیت فقط یک محافظ داشت.

«ولی چرا کنارش نمونده؟»

معمولاً محافظ‌ضربان​ درست کنار‌لحظه​ اربابش می‌ماند.

ولی او داشت‌مسیر​ مسیری دورتر از تالار‌بیشتر​ دارو را نگهبانی می‌داد؟

«قضیه یکی‌سیاه‌پوش​ از این‌روی​ دو حالته.»

اول اینکه ارباب‌باریک​ حساس است و اجازه‌گذرا​ نمی‌دهد کسی نزدیک شود.

اما این‌ضربان​ مورد به‌لحظه​ نظر نمی‌رسید.

منطقی نبود که از‌منتهی​ اربابی با ران سوراخ‌شده‌سرکوب​ از راه دور محافظت شود.

پس باید دلیل دوم باشد.

«داره کشیک میده؟»

دستور داشت مراقب‌قلب​ هر کسی که‌تپشی​ نزدیک می‌شود باشد.

وگرنه دلیلی‌تنها​ نداشت آنقدر‌منتهی​ دور بایستد.

فرد نقاب‌دار‌سیاه‌پوش​ چانه‌اش را‌روی​ لمس کرد.

«نصفه‌شبی بدون‌چشمان​ خوابیدن داره‌ضربان​ کشیک میده...»

ماجرا جالب‌تر‌ضربان​ از انتظارش‌لحظه​ شده بود.

نام او جو ایل‌سانگ بود.

یکی از‌سیاه‌پوش​ سه محافظ پسر‌سفال‌های​ دوم، موک اون‌پیو‌نگ.

[باید محض اطمینان چک کنیم.

ببینیم یه‌ضربان​ اقدام از سر‌گذرا​ ناچاریه یا نه.]

دستوری که از‌مسیر​ موک اون‌پیو‌نگ دریافت‌حضورش​ کرده بود ساده بود.

تایید اینکه آیا موک‌روی​ گیونگ‌ون واقعاً هنرهای رزمی‌اش را‌می‌کرد​ از دست داده یا نه.

اگر از دست نداده بود، به این معنا بود که گام‌تپش​ هو-وی با ترفند و دروغ درخواست کمک کرده است، و اگر‌نظر​ واقعاً نمی‌توانست از هنرهای رزمی استفاده کند، پس درخواستش واقعی بود.

[فقط تاییدش کنیم؟]

[این‌جوری که حال نمیده.

اگه واقعاً هنرهای‌نقاب​ رزمی‌اش رو از‌سقف​ دست داده، یکم بترسونش.

بهش بگو‌چشمان​ زیادی پاشو از‌قلب​ گلیمش دراز نکنه.]

[هه هه.

اطاعت.]

و این‌گونه بود‌نقاب​ که از بین‌سقف​ سه محافظ، او آمد.

توان رزمی جو ایل‌سانگ بین‌قلب​ یک مبارز درجه دو و‌وضوحِ​ یک استاد درجه یک بود.

او یک پله بالاتر از‌گذرا​ گو چان بود و به‌زنده​ همین دلیل دست به کار شد.

- ویژژ! تق!

جو ایل‌سانگ در جهتی متفاوت حرکت‌سقف​ کرد تا از نگاه گو چان‌متوجه​ دور بماند و از دیوار بالا رفت.

وقتی از دیوار گذشت، روی‌قلب​ سقف تالار دارو رفت و‌وضوحِ​ داخل شکاف بین سفال‌ها خزید.

«داره چه غلطی می‌کنه‌لحظه​ که یه آدم مثلاً‌وضوحِ​ زخمی براش نگهبانی میده؟»

آیا زخمش دروغ بود؟ یا اطلاعات مربوط‌بیشتر​ به از دست دادن هنرهای رزمی غلط‌یکی​ بود؟ هرچه بود، حتماً کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه بود.

«بذار ببینیم چی قایم کرده.»

جو ایل‌سانگ از‌باریک​ طریق شکاف سفال‌ها به‌گذرا​ تالار دارو نفوذ کرد.

حتی صدای نفس‌هایش را خفه کرد، آرام‌احساس​ از سقف آویزان شد و پایین را‌نشانه​ پایید، و یک ابرویش را بالا انداخت.

«این دیگه چیه؟»

صحنه با آن‌نقاب​ چیزی که انتظارش‌سقف​ را داشت فرق می‌کرد.

در چشمان ناامید جو ایل‌سانگ، موک گیونگ‌ون دیده‌تپشی​ می‌شد که تنها با نور یک چراغ، نیم‌خیز‌نشانه​ روی تخت نشسته و مشغول کتاب خواندن بود.

«فقط داره کتاب می‌خونه؟»

جو ایل‌سانگ‌تنها​ با بدگمانی‌منتهی​ اطراف را کاوید.

اما درون تالار‌نقاب​ دارو، جز موک‌سقف​ گیونگ‌ون کسی نبود.

«عجیبه.»

کسی از در وارد نشده بود و‌احساس​ تنها محافظش، گو چان، بیرون کشیک می‌داد،‌نشانه​ پس راهی نداشت که متوجه شده باشد.

با خود فکر کرد شاید‌می‌پایید​ کسی به او خبر داده، اما‌دلیلش​ این هم بعید به نظر می‌رسید.

پس...

«نکنه رازی‌چشمان​ توی اون‌ضربان​ کتاب باشه؟»

این احتمال‌ضربان​ را نمی‌شد‌لحظه​ نادیده گرفت.

هرچه باشد، او باید تایید می‌کرد‌حضورش​ که آیا هنرهای رزمی دارد یا‌محافظ​ نه، پس باید تماسی برقرار می‌کرد.

جو ایل‌سانگ با احتیاط حضورش را‌سقف​ مخفی کرد و از روی سقف‌متوجه​ به سمت تخت موک گیونگ‌ون حرکت کرد.

و سپس،

- تالاپ!

پایین پرید.

هم‌زمان، جو ایل‌سانگ با‌روی​ سرعتی برق‌آسا کتابی را‌حرکت​ که موک گیونگ‌ون می‌خواند قاپید.

- هوش!

جو ایل‌سانگ پس از قاپیدن‌گذرا​ کتاب انتظار داشت موک گیونگ‌ون‌زنده​ جا بخورد یا تلافی کند.

با این حال، برخلاف انتظاراتش،‌می‌پایید​ موک گیونگ‌ون نه تلافی کرد و‌دلیلش​ نه نشانه‌ای از غافلگیری بروز داد.

در عوض،‌سیاه‌پوش​ با بی‌تفاوتی به‌سفال‌های​ او نگاه کرد.

«کی...»

- هوش!

درست وقتی موک گیونگ‌ون می‌خواست چیزی‌حضورش​ بگوید، جو ایل‌سانگ خنجری را به‌محافظ​ سمت گردنش گرفت و زمزمه کرد:

«اگه نمی‌خوای بمیری، خفه شو.»

«........»

موک گیونگ‌ون دهانش را بست.

اوضاع ظاهراً خوب‌مسیر​ پیش می‌رفت، اما حال‌بیشتر​ جو ایل‌سانگ خوب نبود.

«این یارو...»

ناگهان کسی با نقاب ظاهر‌قلب​ شده، کتابش را قاپیده و‌وضوحِ​ با خنجر تهدیدش کرده بود.

در حالت‌ضربان​ عادی، هر کسی‌گذرا​ باید دستپاچه می‌شد.

نه، باید نشانه‌هایی‌مسیر​ از ترس یا‌حضورش​ تنش نشان می‌دادند.

اما موک گیونگ‌ون با چهره‌ای بی‌حالت، انگار‌ساختمان​ که این یک اتفاق روزمره است، بدون‌نگهبانی​ هیچ تغییری در احساسات به او نگاه می‌کرد.

«از واکنشش معلومه...»

انگار می‌دانست که او می‌آید.

اما این غیرممکن بود.

برای نشان دادن چنین آرامشی،‌سفال‌های​ باید توان رزمی کافی برای محافظت‌نقاب‌دار​ از جان خودش را داشته باشد.

«!؟»

چشمان جو ایل‌سانگ باریک شد.

فکرش را که می‌کرد، فارغ از اینکه‌بیشتر​ هنر رزمی داشت یا نه، وقتی کسی غافلگیر‌آن‌ها​ می‌شود، بدنش به صورت غیرارادی واکنشی نشان می‌دهد.

اما موک‌سیاه‌پوش​ گیونگ‌ون اصلاً‌روی​ تکان نخورد.

«نکنه اطلاعات مربوط‌باریک​ به از دست دادن‌گذرا​ هنرهای رزمی‌اش غلط باشه؟»

- نگاه!

جو ایل‌سانگ چشمش‌مسیر​ را به کتابی‌حضورش​ که دزدیده بود دوخت.

اما با دیدن‌نقاب​ عنوان کتاب، چشمان‌سقف​ جو ایل‌سانگ دیوانه‌وار لرزید.

«!!!!!!!»

چیزی نبود‌ضربان​ جز [آرایش‌لحظه​ شمشیر یانمو].

در میان اهالی فرقه شمشیر‌می‌پایید​ یون‌موک، کسی نبود که نام‌درخشید​ این تکنیک شمشیر را نداند.

این نماد‌سیاه‌پوش​ فرقه شمشیر‌روی​ یون‌موک بود.

دلیلش این بود که این تکنیک شمشیر‌گذرا​ حاوی اسرار عمیقی بود که تنها رهبر‌شکلی​ فرقه شمشیر یون‌موک اجازه آموختن آن را داشت.

«ها...»

جو ایل‌سانگ که از دیدن کتابچه راهنمای‌بیشتر​ آرایش شمشیر یانمو شوکه شده بود، حرکت‌یکی​ بعدی‌اش چیزی بود که برایش برنامه‌ریزی نکرده بود.

جو ایل‌سانگ با استفاده از تکنیک مار طلایی شانه موک‌فرد​ گیونگ‌ون را گرفت، او را پایین کشید و هم‌زمان با دستی‌سرکوب​ که خنجر را نگه داشته بود، به پشت گردنش ضربه زد.

تپ!

با فرود آمدن ضربه‌ای سنگین‌گذرا​ بر پشت گردن، سر موک‌زنده​ گیونگ‌ون به پایین خم شد.

جو ایل-سانگ که‌مسیر​ قلبش به شدت می‌تپید،‌بیشتر​ نفس سنگینی بیرون داد.

«هااا...»

از دیدن کتابچه راهنمای آرایش شمشیر‌لحظه​ یان‌مو چنان جا خورده بود که ناخواسته‌حال​ با ضربه‌ای به گردن او، بیهوشش کرد.

«پس واسه‌ضربان​ خاطر همین‌لحظه​ نگهبانی می‌داد؟»

جو ایل-سانگ دستش‌مسیر​ را به سمت نقطه‌بیشتر​ حیاتی موک گیونگ‌ون برد.

نزدیک بود فراموش کند، ولی باید مطمئن‌ساختمان​ می‌شد که آیا موک گیونگ‌ون هنرهای رزمی‌اش‌نگهبانی​ را از دست داده است یا نه.

هوووم!

جو ایل-سانگ دستش را روی نقطه‌تپشی​ حیاتی گذاشت و انرژی خود را‌شکلی​ به درون بدن موک گیونگ‌ون فرستاد.

«آه!»

نیازی به بررسی طولانی نبود.

اگر حتی ذره‌ای انرژی درونی وجود‌لحظه​ داشت، به محض ورود انرژی بیگانه، نیروی‌حال​ دافعه یا نوعی واکنش پس‌زنی رخ می‌داد.

ولی موک‌ضربان​ گیونگ‌ون هیچ‌کدام از‌گذرا​ این‌ها را نداشت.

فشار! فشار!

جو ایل-سانگ شکم‌نقاب​ موک گیونگ‌ون را در‌ساختمان​ نزدیکی دانتیان فشار داد.

«هیچی.»

واقعاً هیچ‌ضربان​ دانتیانی در‌لحظه​ کار نبود.

لب‌های جو‌تنها​ ایل-سانگ به‌منتهی​ پوزخندی کج شد.

بعد از بررسی وضعیت هنرهای رزمی‌سقف​ موک گیونگ‌ون، درخواست ارباب دوم، موک اون‌پیو‌نگ،‌چان​ برای ترساندن او کاملاً از ذهنش پرید.

جو ایل-سانگ صفحات‌باریک​ کتابچه راهنمای آرایش شمشیر‌گذرا​ یان‌مو را باز کرد.

«قورت!»

بعد از ورق‌مسیر​ زدن چند صفحه،‌حضورش​ لب‌های جو ایل-سانگ لرزید.

نزدیک بود‌سیاه‌پوش​ بی‌اختیار زیر‌روی​ خنده بزند.

شک داشت که نکند جعلی‌قلب​ باشد، ولی این بدون شک تکنیک‌های‌تپش​ شمشیرزنیِ آرایش شمشیر یان‌مو اصل بود.

از همان‌ضربان​ ابتدا، فرم‌های‌لحظه​ شمشیر خارق‌العاده بودند.

«آروم باش.»

هرگز تصور نمی‌کرد‌نقاب​ که موک گیونگ‌ون‌سقف​ چنین چیزی داشته باشد.

ارباب به شدت بیمار بود و محل نگهداری مُهر‌احساس​ ارباب و کتابچه راهنمای هنرهای رزمی اختصاصی، یعنی آرایش‌نبود​ شمشیر یان‌مو، نامشخص بود که باعث نگرانی ملازمان شده بود.

ولی حالا، آرایش‌قلب​ شمشیر یان‌مو در‌تپشی​ دستان او بود.

«کار تمومه.»

داشتن آرایش‌سیاه‌پوش​ شمشیر یان‌مو واقعاً‌سفال‌های​ شانسی بزرگ بود.

اگر اربابش، موک اون‌پیو‌نگ، می‌توانست آرایش شمشیر یان‌مو را‌احساس​ که هنر رزمی اختصاصی لرد بود یاد بگیرد، حتی‌نبود​ اگر لرد می‌مرد، لرد بعدی قطعاً ارباب او می‌شد.

«یه موقعیت عالی.»

مهم نبود که لرد چقدر به جوان‌ترین پسر، موک یو-چون، علاقه داشت‌محافظ​ یا حتی اگر پسر ارشد، موک یونگ-هو وجود داشت؛ به عنوان یک‌واقعیت​ خاندان رزمی، ملازمان در نهایت چاره‌ای جز حمایت از ارباب او نداشتند.

درست در همان‌نقاب​ لحظه که داشت‌سقف​ در دلش جشن می‌گرفت...

تپ!

ناگهان سرمای شدیدی از‌لحظه​ ستون فقراتش گذشت و باعث‌تپش​ شد موهای بدنش سیخ شود.

همزمان، چیزی‌تنها​ روی شانه‌اش‌منتهی​ سنگینی کرد.

«این دیگه چیه؟»

جو ایل-سانگ که وحشت کرده‌قلب​ بود، با عجله سعی کرد‌وضوحِ​ انرژی درونی‌اش را جمع کند.

در همان لحظه...

بوم!

«هق!»

کسی با‌چشمان​ مشت به‌ضربان​ دانتیان او کوبید.

آن شخص کسی نبود جز‌گذرا​ موک گیونگ‌ون، که جو ایل-سانگ‌زنده​ فکر می‌کرد بیهوشش کرده است.

«این دیگه چه زوریه؟»

آیا این قدرت کسی بود که انرژی‌ساختمان​ درونی نداشت؟ این ضربه حداقل در حد‌نگهبانی​ یک رزمیکار درجه دو یا بالاتر بود.

لرزه!

جو ایل-سانگ که غافلگیر شده بود، قبل از اینکه‌تپش​ بتواند انرژی درونی‌اش را جمع کند، ضربه را در‌مرگ​ دانتیان دریافت کرد و بدنش برای لحظه‌ای خشک شد.

اما همان‌تنها​ لحظه کوتاه به‌می‌پایید​ ضررش تمام شد.

«اوه!»

بوم! بوم!

رگ‌هایش بیرون زد.

حسی عجیب و مرموز از شانه‌اش‌حضورش​ بالا خزید و او را از‌محافظ​ درد و رنج به لرزه انداخت.

جو ایل-سانگ دندان‌هایش را به هم‌سقف​ سایید و سعی کرد آن حس‌متوجه​ عجیب را با انرژی خود پس بزند.

با این حال...

بوم!

موک گیونگ‌ون بدون از دست دادن لحظه‌ای،‌بیشتر​ مشتش را به چانه او کوبید و‌یکی​ همزمان شکمش را با ضربات پی‌درپی هدف گرفت.

بوم! بوم! بوم! بوم!

در حالت عادی، این روش روی‌لحظه​ جو ایل-سانگ که در آستانه رسیدن‌زنده​ به سطح درجه یک بود، کارگر نمی‌افتاد.

ولی غرورِ ناشی از به دست آوردن کتابچه، همراه با‌زنده​ آن حسی که لرزه بر اندامش انداخته بود و مشت‌های بی‌رحمانه‌ای‌می‌رسید​ که دانتیانش را هدف می‌گرفت، برای او هم غیرقابل تحمل بود.

«اوه! تو، تویه حرومزاده...»

«سگ‌جونی، نه؟ پس...»

تپ!

موک گیونگ‌ون با هر دو دست‌تپشی​ پشت سر او را گرفت، پایین‌شکلی​ کشید و زانویش را در صورتش کوبید.

کراک!

«آخ!»

صدای خرد‌چشمان​ شدن بینی‌ضربان​ و دندان‌هایش پیچید.

با این حال، موک گیونگ‌ون متوقف نشد و‌وضوحِ​ در حالی که جو ایل-سانگ تلوتلوخوران به عقب می‌رفت،‌بلکه​ همچنان به کوبیدن مشت به صورت او ادامه داد.

بوم! بوم!

خون مشت‌هایش را خیس‌روی​ کرده بود، اما موک‌حرکت​ گیونگ‌ون دست بردار نبود.

«لعنتی...»

جو ایل-سانگ به‌قلب​ سرعت هوشیاری‌اش را‌تپشی​ از دست داد.

چقدر زمان گذشته بود؟ جو ایل-سانگ‌سقف​ که داشت به هوش می‌آمد، به‌متوجه​ سختی تلاش کرد چشمانش را باز کند.

همین که چشم باز‌ضربان​ کرد، احساس کرد سرش‌تپشی​ در حال انفجار است.

«چه خبره...؟»

تازه بیدار شده بود‌منتهی​ و درست به خاطر‌سرکوب​ نمی‌آورد چه اتفاقی افتاده است.

سپس به یاد آورد.

موک گیونگ‌ون با چهره‌ای‌ضربان​ بی‌حس و سرد، بی‌رحمانه‌تپشی​ به صورتش مشت می‌کوبید.

«لعنتی...»

کاملاً غافلگیر شده بود.

یا شاید باید اسمش را غرور گذاشت؟‌ساختمان​ ضربه اول به خاطر غرورِ ناشی از‌نگهبانی​ اطمینان از نبود دانتیان بود، ولی بقیه‌اش نه.

«اون حس چی بود؟»

نمی‌توانست آن حسی را‌لحظه​ که لرزه بر ستون‌وضوحِ​ فقراتش انداخته بود فراموش کند.

بدنش را خشک کرده بود و در حالی که سعی‌درخشید​ می‌کرد با انرژی درونی تحملش کند، موک گیونگ‌ون بی‌رحمانه به‌نمی‌آمد​ دانتیان و نقاط حیاتی‌اش حمله کرد و باعث شد بیهوش شود.

در واقع،‌سیاه‌پوش​ عجیب نبود‌روی​ اگر مرده بود.

«... این دیگه چه کوفتیه؟»

جو ایل-سانگ گیج شده بود.

او تأیید کرده‌مسیر​ بود که موک گیونگ‌ون‌بیشتر​ هیچ انرژی درونی ندارد.

با این حال، شدت‌روی​ ضربات تقریباً با قدرت‌حرکت​ خود او برابری می‌کرد.

«لعنت.»

«هاا... هاا...»

ولی الان‌تنها​ این موضوع‌منتهی​ مهم نبود.

جو ایل-سانگ در حالی که‌سفال‌های​ تلاش می‌کرد چشمانِ خون‌گرفته‌اش را‌فرد​ باز کند، نگاهی به اطراف انداخت.

«!؟»

با دیدن‌ضربان​ اطراف، ابرو‌لحظه​ در هم کشید.

اینجا تالار دارو نبود.

حالا که فکرش را می‌کرد، پیش‌تر‌سقف​ سرمایی عجیب و رطوبتی حس کرده‌متوجه​ بود، انگار که در یک غار باشد.

چک! چک!

«ها؟»

جو ایل-سانگ متوجه شد قطرات‌می‌پایید​ عرق یا خونی که از‌درخشید​ بدنش می‌چکد، در هوا شناورند.

با خود فکر کرد‌روی​ این چه پدیده‌ای است،‌حرکت​ اما ناگهان متوجه شد.

«نکنه... وارونه آویزون شدم؟»

حالا می‌فهمید‌ضربان​ چرا حس می‌کرد‌گذرا​ صورتش دارد می‌ترکد.

فکر می‌کرد به خاطر کتک‌های زیادی است که‌سرکوب​ خورده، ولی در واقع به خاطر هجوم خون‌دیگر​ به سرش به دلیل آویزان شدنِ وارونه بود.

«هاا... هاا...»

نفس‌های جو‌چشمان​ ایل-سانگ سنگین‌ضربان​ و خشن شد.

نمی‌دانست کجاست، ولی دلشوره داشت.

باید هر‌تنها​ چه زودتر‌منتهی​ فرار می‌کرد.

«هوف.»

جو ایل-سانگ روی تنفسش‌ضربان​ تمرکز کرد و سعی کرد‌احساس​ انرژی را به دانتیانش بکشد.

ولی...

«چـ... چی شد؟»

نمی‌توانست هیچ‌سیاه‌پوش​ نیرویی در‌روی​ بدنش جمع کند.

می‌خواست تمرکز کند، اما‌ضربان​ انگار تمام حس بدنش، به‌احساس​ جز صورتش، ناپدید شده بود.

«چـ... چرا این‌طوری شد؟»

با وحشت‌تنها​ این را‌منتهی​ به زبان آورد.

هوووم!

درست در همان‌باریک​ لحظه، حضور کسی‌لحظه​ را حس کرد.

«به نظر میاد بیدار شدی.»

با نگاه کردن به سمت‌می‌پایید​ صدا، موک گیونگ‌ون را دید‌درخشید​ که وارونه روی سقف راه می‌رفت.

البته، به خاطر‌نقاب​ دیدِ معکوسِ خودش‌سقف​ این‌طور به نظر می‌رسید.

جو ایل-سانگ که از‌ضربان​ فلج شدن تمام بدنش‌تپشی​ وحشت‌زده بود، فریاد زد:

«چی... چیکار کردی؟»

در پاسخ به سوال او، لب‌های موک‌بیشتر​ گیونگ‌ون چنان به سمت بالا کشیده شد‌یکی​ که گویی قرار بود تا بناگوش پاره شود.

«کی می‌دونه. یعنی چیکار کردم؟»

لرزه!

با وجود آن‌قلب​ لبخند، خباثت در‌تپشی​ چشمانش موج می‌زد.

جو ایل-سانگ سرمایی را‌منتهی​ حس کرد که هرگز پیش‌هوم​ از آن تجربه نکرده بود.

ناولها | novelha.net