چپتر 15: معامله (۲)
0بوم!
بانو سوک که به اقامتگاهش،آروم تالار هیههوا بازگشته بود، بازحمت خشونت لگدی به صندلی زد.
صندلی بر اثر لگدی کهاینهمه با انرژی درونی همراه بود،پیدا از وسط دو نیم شد.
او در حالینکرده که صورتش برافروختههنرهای بود، نفسنفس میزد.
«چطور جرئت میکنن؟!»
زمانی که در تالار داروییآروم بود، تمام تلاشش را کردهزحمت بود تا خشمش را سرکوب کند.
ولی حالا که اوضاعباشم اینطور پیش رفته بود،تهذیبگر مهار کردن خشمش دشوار مینمود.
هو-آنگ، محافظ شخصی بانو، با احتیاطهنرهای سعی کرد او را آرام کند:نابود «بانو، لطفاً خودتون رو کنترل کنید.»
بانو سوک با صدایی عصبی پاسخ داد: «آروم؟ الانپنهانی چطور میتونم آروم باشم؟ اینهمه زحمت کشیدم تا یهکمی تهذیبگر نامدار پیدا کنم، اونوقت یه احمق بیاد و... آخ!»
«بانو!»
بانو سوکالان پشت گردنشباشم را گرفت.
با بالا رفتن فشارهیچ خونش، سرگیجهای احساس کردنداشت و چشمانش را بست.
در میان فرزندان خاندان موک، او همیشه نسبت بهپنهانی فرزند دوم که حیلهگر بود و فرزند کوچکتر کهکمی مورد لطف ارباب فرقه (جانگجو) قرار داشت، محتاط بود.
ولی هرگز بهپاسخ فرزند سوم، موکالان گیونگون، توجهی نکرده بود.
او هیچ استعدادی درباشم هنرهای رزمی نداشت و خانوادهنامدار مادریاش تقریباً نابود شده بودند.
بنابراین، بانوتوجهی سوک هرگز اهمیتیاستعدادی به او نمیداد.
چه کسی فکرش را میکرد کهتبدیل همان کسی که نادیدهاش گرفته بود،دندانهایش تبدیل به چنین تهدید پنهانی شود؟
قروچه!
بانو سوکالان دندانهایش راباشم به هم سایید.
انتظار نداشت کهنکرده او بر سر مهررزمی ارباب فرقه معامله کند.
فکر میکرد با کمی تهدیدگرفته و ارعاب، او با کمالشود میل مهر را تسلیم خواهد کرد.
«... یعنیعصبی اون همیشهداد اینطوری بود؟»
موک گیونگونی کهمیتونم او میشناخت، چنینزحمت ویژگیهای زیرکانهای نداشت.
او بیشترتوجهی یک بزدلهیچ و ضعیفکال بود.
داستانهای زیادیمیکرد درباره اونادیدهاش وجود داشت.
«یعنی ماهیتعصبی واقعیش روداد پنهان میکرد؟»
شاید پس ازمیتونم مرگ مادرش، سعی داشتهکشیدم از خود محافظت کند.
اگر اینطور باشد، اوهیچ کسی است که بایدنداشت بیشتر از همه مراقبش بود.
با اینکه ادعا میکرد علاقهای به جایگاه اربابتهدید فرقه ندارد، ولی هرچه کسی بیشتر بتواند خودمعامله را پنهان کند و صبر داشته باشد، ترسناکتر است.
«و اون قدرت...»
آن قدرتالان عجیب ذهنش رااینهمه درگیر کرده بود.
ناگهان به یاد خدمتکار، سو-هوااستعدادی افتاد که رگهایش درست قبلمادریاش از مرگ متورم شده بود.
با دیدن آن صحنه، بهگرفته یاد تهذیبگر مرده، روح شیطانیشود افتاد که ظاهری بسیار مشابه داشت.
این بدان معنا بود که...
«حتماً موک گیونگونمیتونم اون تهذیبگر، روحزحمت شیطانی رو کشته.»
«منظورتون اینهتوجهی که کارهیچ موک گیونگون بوده؟»
«آره.»
اینطور منطقی به نظر میرسید.
آنها یک تهذیبگر نامدار آورده بودند، اماکشیدم غیرممکن بود که چنین تهذیبگری توسط یکبیاد هیولا تسخیر شود و دیوانهوار رفتار کند.
حتماً کارتوجهی موک گیونگونهیچ بوده است.
با اطمینان یافتنهمان بانو سوک، محافظتبدیل هو-آنگ از جا پرید.
«چطور جرئت کرده کسی رو که بانو احضار کردهاینهمه بکشه؟ بسپریدش به من. قبل از اینکه بتونه از جادوییپشت استفاده کنه، کاری میکنم که بدون هیچ ردی ناپدید بشه...»
«بس کن.»
«ولی...»
«اگه مهر به دست موک اونپیونگتبدیل دومی یا موک یو-چونِ تهتغاری بیفته،دندانهایش پسرم باید تاوانش رو پس بده.»
«ولی اگه بذاریمپاسخ اون ما روالان به بازی بگیره...»
«کی گفته قراره بازیچهش بشیم؟»
«چی؟»
بانو سوک چیزی رانادیدهاش از داخل یک کوزهتهدید چینی در اتاق بیرون آورد.
یک مهره یشمی کوچکداد بود که الگویی منحصربهفردباشم روی آن حک شده بود.
او آنالان را بهباشم محافظ هو-آنگ داد.
«این چیه؟»
«این رو ببر به پاویون سایهتبدیل شبح و بهشون خبر بده کهدندانهایش تهذیبگرشون، روح شیطانی، به قتل رسیده.»
«آها!»
محافظ هو-آنگ کهمیتونم متوجه نیت او شدهکشیدم بود، سری تکان داد.
پاویون سایه شبح گروهیهیچ بود که تهذیبگر متوفی، روحخانواده شیطانی، به آن تعلق داشت.
شپلق!
گو چان، سردسته محافظان،باشم بر اثر ضربه سیلیتهذیبگر صورتش به سمتی چرخید.
گام هو-وی در حالی کهاستعدادی با ناامیدی به او نگاهمادریاش میکرد، با صدای بلند نچنچ کرد.
«نوچ نوچ،میکرد پاییدن یهنادیدهاش الفبچه انقدر سخته؟»
«نه، نیست.»
«من حتی بهت اجازه دادم که مهارش کنی،تهذیبگر اونوقت ورش داشتی آوردی تالار اصلی؟ مگه عقلتگردنش رو از دست دادی که همچین غلطی کردی؟»
گو چان نتوانستنکرده در برابر سرزنشهنرهای گام هو-وی چیزی بگوید.
در حقیقت، میخواست تمام اتفاقاتیگرفته را که در نبود اوشود رخ داده بود فاش کند.
قصدش همین بود.
ولی حالا مردد شده بود.
«... چراتوجهی اینقدر دلمهیچ شور میزنه؟»
فقط با اتکا به هنرهایگرفته رزمی، اگر برادر ارشدش میخواست، میتوانستقروچه هر لحظه کار پسره را بسازد.
با این حال، پس ازآروم برخورد با موک گیونگونِ قلابی،زحمت از او وحشت کرده بود.
سم موجود در خونش و آن جادوی عجیب نگرانکنندهنامدار بود، اما چیزی که بیشتر آزارش میداد این بودبالا که آن پسر اصلاً حس یک انسان را نداشت.
احساس میکرد اگرنکرده با او دشمنی کند،رزمی عاقبت خوشی نخواهد داشت.
«لعنتی.»
نمیدانست بایدعصبی با اینداد وضعیت چه کند.
وقتی کسی را پیدا کردند که نقش موکتهذیبگر گیونگون را بازی کند، خوشحال بود، اما حالا چارهایگرفت نداشت جز اینکه طبق خواسته آن قلابی عمل کند.
[مطمئنم دهنتتوجهی رو بستههیچ نگه میداری.]
«...»
آن جمله واقعاً دلهرهآور بود.
با اینکه او بیرون تالار دارویی بودکشیدم و پسره نمیتوانست صدایش را بشنود، ولیبیاد به طرز عجیبی حس میکرد تحت نظر است.
انگار کسی داشت تماشایش میکرد.
چرا این اتفاق میافتاد؟
در حالی که غرق درآروم این حس عجیب بود، گامزحمت هو-وی لب به سخن گشود.
«اگه بذاری دوبارهمیتونم اینور اونور بپلکه،زحمت دیگه ازت نمیگذرم.»
«... به هر حال، بااستعدادی اون رونی که سوراخ شده،مادریاش تا یه مدت نمیتونه راه بره.»
«رون پاشمیکرد به درک، نذارگرفته جلب توجه کنه.»
«فهمیدم.»
«در هرالان صورت، مطمئنی بانواینهمه سوک بویی نبرده؟»
«آره، مطمئنم. من درست کنارشاستعدادی بودم. ولی بانو سوک از اینکهتقریباً اون اومد تالار اصلی شاکی شد.»
«دقیقتر بگم، اون بانادیدهاش بانو سوک معامله کرد، درپنهانی حالی که آتو دستش داشت.»
دهان گو چان خشک شد.
دیگر مطمئنالان نبود طرفباشم چه کسی است.
مجبور بود نیمی از حقیقتاستعدادی را از برادر ارشدش، که بایدتقریباً به او اطلاع میداد، پنهان کند.
«نوچ نوچ.»
گام هو-وی سری تکان داد.
آن پسرالان برای اینباشم نقش مناسب نبود.
وقتی موک گیونگون واقعی را کشتند،هنرهای متوجه شده بود، اما با گذشتنابود زمان، کنترل کردنش سختتر و سختتر میشد.
«باید سریع بجنبم.»
اگر با وجود هشدار، بازآروم هم سر خود عمل میکرد،زحمت ممکن بود بعداً اوضاع خراب شود.
یک تصمیم سریعمیتونم برای جایگزین کردنزحمت او ضروری بود.
«چشم ازش برندار.»
«خودتون مستقیماً بهش هشدار نمیدید؟»
«چشمهای زیادی دارن تماشا میکنن.»
در تالارالان دارویی، داروسازان واینهمه خدمه حضور داشتند.
اگرچه آنها فقط خدمتکار بودند، اما به عنواننداشت محافظ نمیتوانستند در کارشان دخالت کنند و حتی اگرنمیداد او یک قلابی بود، نمیتوانستند جلوی دیگران توبیخش کنند.
و اینکهمیکرد با خودش فکرگرفته کرد: «اون حیلهگره.
حرف زدن طولانی باهاش هیچ فایدهایالان نداره.» بهتر بود که او راتهذیبگر از وضعیت کلی بیخبر نگه دارد.
اینطوری، بعداً تغییرمیتونم جبهه دادن و حسابشکشیدم را رسیدن راحتتر میشد.
بیخبر از گفتگویی که بیرون در جریان بود،تهدید موک گیونگون با آرامش نشسته بود، به پشتیمعامله صندلی تکیه داده و کتابی را ورق میزد.
آن کتابعصبی «اصول یینداد و یانگ» بود.
همانطور که صفحات را ورق میزد، متنی توجهش را جلب کرد. «وقتی شخصیاحمق میمیرد و به روح سرگردان تبدیل میشود، سطح روح بسته به شرایط مختلف متفاوتفرزندان است.» کتاب «اصول یین و یانگ» حاوی اطلاعات شگفتانگیز و دقیقی درباره ارواح بود.
طبق نوشتههای کتاب، راهب شیطانی را میشد نوعی از ارواح سرگردان دانست که بهبودند شبح تبدیل شده بود. «یک روح سرگردان ضعیف و سطح پایین به "روح زمینگیر"شود تبدیل میشود و تنها قادر است با تحریک حواس زندگان بر آنها تأثیر بگذارد.
هوم.» طبق «اصول ییننادیدهاش و یانگ»، ارواح سرگردانتهدید به هفت سطح تقسیم میشدند.
صرفنظر از شرایط مختلف، اگر فقط بر اساس سطوح تقسیمبندیزحمت میشدند، سطح اول «روح سرخ» بود... روحی زمینگیر که تنها میتوانستگرفت باعث مورمور شدن پوست یا لرز خفیفی در موجودات زنده شود.
سطح دوم «روح شنگرفی» بود...اینهمه قادر به تسخیر دیگران، سنگین کردنکنم بدن آنها یا ایجاد احساس بیماری.
سطح سوم «روح زرد» بود... ازهنرهای این سطح به بعد، روح بسیار خطرناکشده توصیف میشد و نیاز به جنگیری داشت.
یک روح در سطح زردگرفته میتوانست هدف تسخیر شده راشود تا سرحد مرگ تضعیف کند. «...
از نظر سطحبندی، راهب شیطانی یک روح زردباشم محسوب میشه.» حتی در داخل سطح روح زرداونوقت نیز بر اساس میزان خطر، سه زیرمجموعه وجود داشت.
سطح پایین میتوانست خودباشم را آشکار کند تا مستقیمنامدار در دل انسانها وحشت بیندازد.
سطح میانی میتوانست مستقیماًهیچ بر موجودات زنده تأثیر بگذاردخانواده یا باعث درد آنها شود.
سطح بالا میتوانستهمان هدف تسخیر شدهتبدیل را به قتل برساند.
ویژژژ!
در همان لحظه، چیزی ماننداینهمه دود ظاهر شد و از دیوارکنم نزدیک ورودی تالار دارو عبور کرد.
راهب شیطانی بود.
بدون اینکه خودش بداند، به نظر میرسید راهب شیطانی یک روح سطح بالاسایید باشد. «پس معنی تأثیر گذاشتن روی موجودات زنده اینه.» حالا میفهمید چرا راهباینطوری شیطانی نتوانسته بود جسد آن رزمیکار مرده، یعنی روح شیطانی ساک را لمس کند.
دلیلش این بودپاسخ که او دیگر یکمیتونم موجود زنده محسوب نمیشد.
یک جسد بیجان، حیاتی نداشت، پس نمیشد روی آننامدار تأثیر گذاشت. «که اینطور.» با این حال، چیزهایی یاد گرفتهرفتن بود که در «اصول یین و یانگ» توصیف نشده بود.
او راهب شیطانینکرده را به سراغهنرهای بانو سوک فرستاده بود.
ولی وقتی راهب شیطانی اندکی او را لمس کرد، بانو سوک بلافاصله واکنش نشان داد ومعامله او را پس زد. «میگفتن اون یک رزمیکار درجه یکه.» در مقابل، خدمتکار بانو سوک حتی متوجهضعیفکال نشد که راهب شیطانی مستقیماً جانش را تهدید کرده و بدون هیچ دفاعی مورد حمله قرار گرفت.
تفاوت بین آنها چه بود؟ آیا به این دلیل بود که خدمتکارتهذیبگر هنرهای رزمی نیاموخته بود؟ «ممکنه ارواح روی کسانی که هنرهای رزمی یاد گرفتنخونش اثر نذارن؟» کتاب «اصول یین و یانگ» به این نکته اشارهای نکرده بود.
قیژژژ!
در همان لحظه، در تالاراستعدادی دارو باز شد و محافظمادریاش شخصی، گو چان وارد شد.
موک گیونگون گوشه لبش راگرفته کمی بالا برد و زیر لبقروچه زمزمه کرد: «یه موش آزمایشگاهی خوب.»
گو چان کهپاسخ متوجه منظور اوالان نشده بود پرسید: «چی؟»
«آه، با تو نبودمباشم گو چان. میتونی دستتتهذیبگر رو یه کم بیاری بالا؟»
«ارباب جوان، منظورتون چیه؟»
درست در همان لحظه بود.
لرزش!
گو چان ناگهانمیتونم احساس سرمای استخوانسوزیزحمت در تمام بدنش کرد.
چیزی فراتر ازنکرده قلمرو حواس پنجگانه بود،رزمی چیزی مرموز و ناشناخته.
تق!
«ها؟»
دست گو چان ناگهان خودبهخود سعی کردکشیدم بالا بیاید. «لعنتی!» گو چان که جا خوردهپشت بود، انرژی درونیاش را فرستاد تا مقاومت کند.
با این حال، دستش که در حین مقاومت میلرزید، نتوانست زیادتقریباً دوام بیاورد و با زور بالا کشیده شد. «این دیگه چه کوفتیه...»گرفته گو چان کاملاً گیج شده بود و نمیدانست چه اتفاقی دارد میافتد.
ولی خیلیمیکرد زود متوجه دلیلگرفته این اتفاق شد.
«ارباب جوان؟»
موک گیونگونالان با ملایمت دستشاینهمه را تکان داد.
سپس، انگار که کسی مچ دستشهنرهای را رها کرده باشد، دستی کهنابود به زور بالا رفته بود پایین آمد.
گرچه مچ دستش پایین آمده بود، ولیچنین گو چان که حسابی شوکه شده بود،انتظار رو به موک گیونگون کرد و گفت:
«همین الان چیکار کردید؟»
«فقط بایدالان یه چیزیباشم رو مطمئن میشدم.»
«مطمئن میشدید؟»
«آره.»
«چرا روی من انجامش دادید...»
«تو مناسبترین گزینهمیتونم بودی. شنیدم رزمیکارزحمت درجه دویی، نه؟»
«درسته، ولیتوجهی دقیقاً چی رواستعدادی دارید تست میکنید...»
«لازم نیست بدونی.»
«...»
آره، معلومهالان که با زبوناینهمه خوش بهم نمیگی.
گو چان با چهرهای که نمیتوانست ناآرامیاش را پنهان کند، جلویتقریباً تخت ایستاد. «بچهی لعنتی.» کمی پشیمان شد که چرا همه چیزهایینادیدهاش که اتفاق افتاده بود را به برادر بزرگش، گام هو-وی نگفته است.
چه پشیمان باشد چه نباشد، موک گیونگون طوری که انگار چیزی یاد گرفتهسایید باشد، برای خودش سری تکان داد. «روی کسی مثل گو چان اثر میکنه.»اینطوری گو چان هم متوجه شد که راهب شیطانی مچ دستش را گرفته بود.
از آنجا که او انرژیآروم درونی آموخته بود، حواسش قطعاًزحمت تیزتر از مردم عادی بود.
گرچه کمی مقاومت کرد، ولی نتوانست بر قدرت راهبنامدار شیطانی غلبه کند. «روی مردم عادی و رزمیکارهای درجهبالا دو خیلی روون اثر میکنه.» این یک معیار ثابت بود.
گرچه هنوز بهطور کامل تأیید نشده بود،رزمی شاید قدرت یک روح سطح زرد رویبودند اساتید درجه یک تأثیر چندانی نداشته باشد.
اگر اینطور بود، شاید کمی ناامیدکننده به نظرتهدید میرسید. «خب، بازم به درد بخوره.» روح، یامعامله همان راهب شیطانی، از جنبههای زیادی بسیار مفید بود.
درست همانطور که کمی قبل به گفتگوی بین گو چان و گامتهذیبگر هو-وی گوش داده بود، اگر فاصله نزدیک بود میشد از او برای جاسوسیخونش استفاده کرد، و همچنین برای فرستادن دیدهبان به مناطق مسدود شده عالی بود.
چقدر کارآمد.
ناگهان، همانطور که موک گیونگون متون «اصولرزمی یین و یانگ» را میخواند، با خود فکربنابراین کرد: «بد نیست یه روح قویتر گیر بیارم.»
سطح چهارم،میکرد روح سبز...نادیدهاش بسیار خطرناک.
باید جنگیری شود.
یک روح سرگردانمیتونم که بیش از چندکشیدم دهه وجود داشته است.
میتواند بر اشیاء اطراف تأثیراستعدادی بگذارد و موجودات زنده را تاتقریباً حد شنیدن توهمات صوتی گیج کند.