چپتر 193: آزمون (۴)
0«مرد مردهای که باید میمرد.»
مرد میانسالی که زخم طویلی بالای ابروی چپش داشت، این سخنالان را بر زبان آورد و در حالی که تنفسش را منظم میکرد،کمه رهبر فرقه با اخمی درهم و لحنی آمیخته به سردرگمی دوباره پرسید:
«هااه... هااه...پاسخ مرد مردهایالان که باید میمرد؟»
«دقیقاً همونطور که عرض کردم.»
دیدگان رهبر فرقه تنگ شد.
عبارت «مرد مردهای که باید میمرد»تأیید میتوانست به معنای «کسی که باموضوع وجود مرگ، زنده است» نیز باشد.
و اگر کسی عمیقتر به آن مینگریست،چون میتوانست آن را به صورت «کسی کهاحتمالش فکر میکردیم مرده است» نیز تفسیر کند.
شبح داسمرگ...
لقبی که پیشبرو از این هرگز درحملهای دنیای رزمی نشنیده بود.
این شبح داسمرگسالم چه کسی بود کهتکان سزاوار چنین کلماتی بود؟
اگر این مرد مستقیماً درباره اوکشیدی صحبت میکرد، پس نمیتوانست کسی باشدهمون که به راحتی نادیده گرفته شود.
پس از لحظهایسالم تأمل، رهبر فرقهتأیید لب به سخن گشود:
«پس رک و راست میپرسم.»
«بفرمایید.»
«خودت کشتیش؟»
«بله. با یه ضربه کفدست امعاءتأیید و احشاش رو له کردم وموضوع با همین شمشیر قلبش رو شکافتم.»
مرد میانسالِ زخمخورده، شمشیر سیاهیباشه را بالا آورد که گویی درنشانه آتش سوخته و جزغاله شده بود.
رهبر فرقه پرسید:
«پس بایدپاسخ بی بروالان برگرد مرده باشه.»
غیرممکن بود کسیسالم از چنین حملهای جانتکان سالم به در ببرد.
مرد به نشانهبرو تأیید سر تکانغیرممکن داد و پاسخ داد:
«بله، باید میمرد.»
«...... و با این حال، الان اینچون موضوع رو پیش کشیدی چون شک داری اونخیلی پسر ممکنه همون شبح داسمرگ باشه که کشتی؟»
«احتمالش خیلی کمه.»
«پس چرا حرفش رو زدی؟»
«چون شباهتشون فراترسالم از یه تشابه سادهست...تکان انگار که یه نفرن.»
«یه نفر؟»
با شنیدن اینسالم کلمات، چین برتأیید پیشانی رهبر فرقه افتاد.
سپس، پس از مکثی کوتاه—
«نکنه...»
«رهبر فرقه، بذارید روشنالان کنم... این موضوع هیچداری ربطی به اون قضیه نداره.»
«هیچ ربطی؟»
«درسته.»
«پس همچین چیزی اصلاً ممکنه؟»
«دقیقاً بهپاسخ همین خاطرهالان که نگرانم.»
نگران.
به عبارت دیگر،برو او نمیتوانست این احتمالحملهای را کاملاً رد کند.
رهبر فرقه لحظاتی طولانیببرد به مرد خیره شد،داد سپس سرفهای کرد و پرسید:
«کوه... کوه...پاسخ چرا این شبحموضوع داسمرگ رو کشتی؟»
«داشت رد ما رو میزد.»
!؟
با پاسخ مرد میانسال،ببرد چهره رهبر فرقه بهداد طرز عجیبی تغییر کرد.
سوسویی ازپاسخ تشویش درالان چهرهاش نمایان شد.
منظور از ماسالم چه بود کهتأیید چنین واکنشی را برانگیخت؟
پس ازشده لحظهای، رهبر فرقهباشه دوباره سخن گفت:
«میگی داشت رد ماببرد رو میزد. این قضیهداد رو عوض میکنه. محافظ چپ.»
«بله.»
«دقیق بررسی کنسالم که این شبح داسمرگتکان واقعاً مرده یا نه.»
در حال حاضر، تمامبرگرد چیزی که داشتند یکجان شباهت بود—بدون هیچ ارتباط ملموسی.
بنابراین، رهبرجان فرقه خواستارببرد اطمینان شد.
مرد میانسال دستانش را بهموضوع نشانه احترام رزمی در همپسر قفل کرد و پاسخ داد:
«مفهومه. ولی اگه، بر فرض محال، احتمال زنده بودنپاسخ شبح داسمرگ درست از آب دربیاد... باید چیکار کنم؟ بههمون خاطر آینده، شاید بهتر باشه همونجا کارش رو تموم کنم...»
«......»
پس از مکثی کوتاه، رهبرنشانه فرقه با لحنی سرد وحال آکنده از قصد کشتن گفت:
«نه.»
«ولی...»
«اگه خودش بود،برو صبر کن تاغیرممکن مأموریت تموم بشه.»
«آه.»
مرد که متوجه قصد رهبر فرقهکشیدی برای بهرهکشی از او تا آخرین لحظهکشتی شده بود، پوزخندی زد و پاسخ داد:
«هر چی شما امر کنید.»
---
موک گیونگون و یکی از پنج ببر، کاپیتان گارد سومحال سئوپ چون، دوشادوش هم ایستاده بودند و در کنار آنهاکشتی یکی دیگر از پنج ببر—مونگ مویاک، پسر معاون رهبر فرقه—حضور داشت.
در مقابل آنها، معاون رهبر فرقه، مونگچون سوچون، در حالی که دستانش را پشتاحتمالش کمرش قفل کرده بود، شروع به صحبت کرد:
«وقت برای تلف کردنببرد نداریم، پس همین الانداد مأموریت رو توضیح میدم.»
مأموریت...
چه وضعیت آزاردهندهای.
اگر خود رهبر فرقه آنها را احضارچون کرده بود و معاون رهبر شخصاً توضیحاحتمالش میداد، این نمیتوانست یک مأموریت معمولی باشد.
موک گیونگون نگاهی به رهبر فرقه تاریک،تکان هوان یاسئون انداخت که در فاصلهای دورچون پشت سر معاون رهبر، نزدیک ورودی ایستاده بود.
حتی او که مسئول اطلاعات و اسرار بود،جان دور نگه داشته شده بود—به این معنی که درالان مورد این مأموریت اصلاً با او مشورت نشده بود.
که این یعنی—
«... برای اینحال مأموریت به رهبرکشیدی فرقه تاریک اعتماد ندارن.»
موک گیونگون میتوانستسالم این مقدار را ازتکان اطلاعات پراکنده استنتاج کند.
سپس، معاون رهبربرو فرقه، مونگ سوچون،غیرممکن توضیحاتش را آغاز کرد:
«اول، بذارید هدف این مأموریت رو بگم. هدفداد اینه که شخص خاصی رو که در یهاون مکان مشخص زندانیه، تحویل بگیرید و به فرقه برگردونید.»
در آن لحظه، کاپیتان گاردموضوع سوم سئوپ چون دستش راپسر کمی بالا برد و پرسید:
«کسی کهجان قراره بیاریمش،ببرد از خودمونه؟»
معاون رهبر فرقه، مونگبرگرد سوچون، قبل از پاسخجان دادن به او خیره شد.
«نه. فعلاً...»
«پس دشمنه؟»
با سوال بعدی سئوپ چون،نشانه معاون رهبر کمی اخم کردحال و با لحنی سنگین پاسخ داد:
«اینکه شخصی که میارید دشمنه یا دوست، به شما مربوطببرد نیست. تنها وظیفهتون اینه که از هر وسیلهای استفاده کنید تاداری اون شخص رو به تالار اصلی انجمن آسمان و زمین بیارید.»
«......»
این شخص چه کسیالان بود که حتی اطلاعات اولیهاون در موردش محدود شده بود؟
سئوپ چون سرشسالم را با گیجیتأیید کمی کج کرد.
«با این حال، با اینباشه اطلاعات کم، چطور قراره یه آدمنشانه رو—نه یه شیء—پیدا کنیم و بیاریم؟»
موک گیونگونجان به نشانه موافقتنشانه سر تکان داد.
سوال سئوپ چون بجا بود.
در پاسخ، معاون رهبرببرد فرقه مونگ سوچون سرش راپاسخ تکان داد و جواب داد:
«وقتی به محلی که زندانیهباشه رسیدید—بعد از ترک فرقه—در موردببرد شخصی که باید بیارید میفهمید.»
«بعد از رسیدن به محل؟»
با شنیدنپاسخ این کلمات، موکموضوع گیونگون متوجه شد.
هر کسی که قرار بود بیاورند،تأیید به نظر میرسید اطلاعاتش نباید پیشموضوع از خروج آنها در فرقه درز میکرد.
از اینجا،شده دو احتمالبرگرد مطرح میشد.
اول—
«آیا کسیهپاسخ که میتونه باعثموضوع واکنش منفی بشه؟»
با توجه به خلقوتوی رهبر فرقه—با اینکهتکان میتوانست دمدمیمزاج باشد، اما بسیار سلطهجو بودچون و تمایل داشت تصمیماتش را به کرسی بنشاند.
اگر حتی او هویت این شخصغیرممکن را مخفی نگه میداشت، احتمالاً اعضایتأیید فرقه یا ردهبالاها با آن مخالفت میکردند.
دوم—
«یه جاسوس.»
اینکه هویت هدف فقط در زمان رسیدن فاشداد میشد، به این معنی بود که آنها برایاون احتمال نشت اطلاعات در داخل فرقه آماده میشدند.
این میتوانست به معنای نیاز مأموریتغیرممکن به رازداری مطلق باشد—یا اینکه حتیتأیید در بین حلقه داخلی جاسوسانی وجود داشتند.
«... اینکه با رهبر فرقهنشانه تاریک مشورت نکردن نشون میده بهالان وجود جاسوس بین ردهبالاها شک دارن.»
گوشه لبپاسخ موک گیونگونالان کمی لرزید.
همه اینها صرفاً گمانهزنی بود، اما اگرتکان حتی بخشی از آن حقیقت داشت، میتوانستچون امواجی را در این سازمان عظیم ایجاد کند.
سپس، معاون رهبر گفت:
«سوال دیگهای هست؟»
«هیچی.»
—شِک!
سئوپ چون که متوجه شد سوالاتغیرممکن بیشتر اطلاعات بیشتری به همراه نخواهدتأیید داشت، دست بلند شدهاش را پایین آورد.
معاون رهبر فرقه، مونگببرد سوچون، دستانش را روی سینهپاسخ ضرب کرد و ادامه داد:
«این مأموریت در نهایت معلوم میشه،کشیدی ولی تا اون موقع، محرمانه میمونه.همون پس سوالای بیخود نپرسید. شیرفهم شد؟»
«بله!»
همه یکصدا پاسخ دادند.
سپس، معاون رهبر ادامه داد:
«نیروهای این مأموریت به یه تیم پیشرو وداری یه تیم پشتیبان تقسیم میشن. تیم پیشرو قبلاًکمه راه افتاده—وقتی رسیدید، اونا جزئیات بیشتری بهتون میدن.»
«تیم پیشرو؟»
پس کسانشده دیگری همبرگرد درگیر بودند.
با اینکه جزئیات را نمیدانست، موک گیونگون امیدوارداد بود این مأموریت چیزی باشد که بتوانند سریعاون تمامش کنند، نه چیزی بیش از حد پیچیده.
البته، با چنین اطلاعاتالان محدودی، هنوز غیرممکن بود کهاون وسعت کامل ماجرا را سنجید.
«اولین نقطه ملاقاتسالم با تیم پیشرو درتکان آناک، استان هنان است.»
«آنناک؟»
با شنیدن این کلمه، تغییرنشانه ظریفی در چهره موک گیونگون والان آن دو تن دیگر پدیدار گشت.
چرا که «آنناک» در استان هنان، درستچون در همسایگی دیوار به دیوار «کایفنگ» قراراحتمالش داشت—پایتختی که کاخ امپراتوری در آن استوار بود.
اگر نخستینجان نقطه الحاقببرد آنناک بود...
«... پس مقصد اصلی پایتخته.»
هر سه نفر توانستندببرد مقصد حقیقی مأموریت راداد در ذهن خود ترسیم کنند.
پس از شرح مختصر مأموریت و پیشچون از عزیمت، هوان یاسئون، رهبر فرقه تاریک، باخیلی اشارهای موک گیونگون را به نزد خود فراخواند.
هنگامی که ازسالم دیگران فاصله گرفتند، گفتگویتکان آن دو آغاز شد.
«استاد.»
«چه تصادف نحسی.»
«بله.»
«بهت گفتنجان مأموریت قرارهببرد کجا انجام بشه؟»
«نه. فقطشده اولین محلبرگرد قرار رو گفتن.»
«که اینطور؟ پس...»
«به نظرپاسخ میاد قطعاًالان پایتخت باشه، کایفنگ.»
با شنیدن سخنان موک گیونگون،نشانه لبخندی بر لبان هوان یاسئون،حال رهبر فرقه تاریک نقش بست.
نه تنها به این دلیلباشه که او شاگردش بود—بلکه اینببرد پسر هوشی سرشار و برنده داشت.
«اوهو. درسته. کایفنگ.سالم دقیقتر بگم، کاختأیید امپراتوری توی کایفنگ.»
!؟
با شنیدن نامسالم کاخ امپراتوری، برقی درتکان چشمان موک گیونگون درخشید.
او به پایتختبرو شک کرده بود،غیرممکن اما خودِ کاخ امپراتوری؟
«بروز نده—چشمهاییجان هستن کهببرد دارن نگاه میکنن.»
«متوجه شدم.»
«وقت زیادی نداریم، پسببرد من اطلاعات جاسوسهامون تویداد کاخ رو بهت میدم.»
«ممنونم.»
در حقیقت، بزرگترین دلیلی که موکتأیید گیونگون و استادش برای این مأموریتموضوع برگزیده شده بودند، دقیقاً همین بود.
اگر موک گیونگون، جانشین فرقه تاریک، شخصاًچون درگیر ماجرا میشد، جاسوسان فرقه در کاخاحتمالش جان خود را برای همکاری به خطر میانداختند.
همین منطق در موردببرد مونگ مویاک، فرزند نایبرهبرداد مونگ سئوچون نیز صدق میکرد.
جاسوسانی که تحت فرمان مستقیمباشه نایبرهبر بودند نیز بیچون وببرد چرا از مونگ مویاک اطاعت میکردند.
«... این اسمها روببرد به خاطر بسپار. ازداد پسش برمیای دیگه، نه؟»
«بله، فهمیدم.»
«و این رو بگیر.»
رهبر فرقه تاریک نشانی یشمی راغیرممکن که نقش ببر بر آن حکتأیید شده بود، به دست موک گیونگون داد.
«این چیه؟»
«با این نشان والان اسم رمزی که بهت دادم،اون اونا بدون معطلی همکاری میکنن.»
«متوجه شدم.»
موک گیونگونشده نشان یشمیبرگرد را پذیرفت.
اما در همان لحظه،ببرد چیز دیگری را درداد زیر آن احساس کرد.
«یه انگشتر؟»
به نظرجان میرسید یکببرد انگشتر باشد.
رهبر فرقه تاریکبرو تعمداً آن را زیرحملهای نشان پنهان کرده بود.
او باجان صدایی حتیببرد آرامتر زمزمه کرد:
«این گواهی برحال ایمان فرقه ماست.کشیدی پیش خودت نگهش دار.»
«چرا اینجان رو بهببرد من میدید؟»
«از الان به بعد، نه بهغیرممکن عنوان عضو فرقه، بلکه به عنوانتأیید یه همکیش ارشد دارم بهت دستور میدم.»
«......»
«به عنوان همکیش ارشد؟»
چشمان موک گیونگون باریک شد.
آیا این مأموریتبرو به نحوی باغیرممکن «آیین باهیوا» مرتبط بود؟
در حالی که درببرد این فکر بود، رهبرداد فرقه تاریک دوباره زمزمه کرد:
«کسی که قراره تویالان این مأموریت نجاتش بدی... ارباباون روح شعله مقدس آیین ماست.»
!؟
ارباب روح شعله مقدس؟
او پیشتر اینسالم نام را ازتأیید هوان یاسئون شنیده بود.
آیین باهیوا دو جایگاه عالیرتبه داشت—یکی رهبر آیینداری و دیگری ارباب روح شعله مقدس که با شعلههایچرا مقدس ارتباط برقرار میکرد و بر مراسم نظارت داشت.
اما طبق گفتههای هوان یاسئون،نشانه رهبر آیین مرده بود و اربابالان روح شعله مقدس ناپدید شده بود.
موک گیونگون به آرامی پرسید:
«چرا رهبر فرقه دنبال اونه؟»
با عقل جور در نمیآمد.
مگر آیین باهیواسالم توسط دنیای رزمیتأیید طرد نشده بود؟
پس چرا رهبر «انجمنبرگرد آسمان و زمین» میخواست اربابسالم روح شعله مقدس را بازگرداند؟
هوان یاسئون پاسخ داد:
«... الان نمیتونم همه چیزموضوع رو توضیح بدم. ولی موفقیت اینممکنه مأموریت کاملاً به تو بستگی داره.»
«مأموریت چیه؟»
«اگه توی مأموریت مخفی رهبر فرقه موفق شدیجان و پیداش کردی... قبل از اینکه به فرقهحال برگردی، باید ارباب روح شعله مقدس رو فراری بدی.»
«......»
با این کلمات،حال نگاه موک گیونگونکشیدی تیره و تار شد.
او حدس زده بود که تظاهر به عضویت در آیینحال در حالی که دو طرف را بازی میدهد ممکن است بهاحتمالش تضاد منافع منجر شود—اما انتظار نداشت که بدین شکل رخ دهد.
«آه... دردسر شد که.»
هنوز مشخص نبود که اصلاً در بازیابی او موفق میشوند یا خیر—اماموضوع اگر سعی میکرد ارباب روح شعله مقدس را قاچاقی خارج کند و شکستحرفش میخورد، ممکن بود به عنوان خائن به انجمن آسمان و زمین شناخته شود.
نه، لحظهای که اقدامالان به فراری دادن او میکرد،اون قطعاً یک خائن محسوب میشد.
اما اگر دستورات رهبر فرقهنشانه تاریک را نادیده میگرفت، آنحال هم منجر به دردسر میشد.
یک دوراهی واقعیبرو که هیچکدام ازغیرممکن انتخابها خوشایند نبود.
«چیکار باید بکنم؟»
به نظرپاسخ میرسید زمان انتخابموضوع فرا رسیده است.
در حالی که موک گیونگون با رهبر فرقه تاریک گفتگوحال میکرد، نایبرهبر مونگ سئوچون نیز مشغول دادن دستورات محرمانه بهکشتی پسرش، مونگ مویاک بود—فراتر از صرفاً اطلاعات مربوط به جاسوسان.
«حواست به موک گیونگون باشه.»
«موک گیونگون...؟»
«آره. تمامپاسخ حرکاتش روالان زیر نظر بگیر.»
«پدر، چرا—؟»
«تچ! مگه نگفتمبرو توی موقعیت رسمی منحملهای رو اینطوری صدا نکن؟»
مونگ مویاک که توسطببرد پدرش سرزنش شده بود،داد سرش را پایین انداخت.
«... عذر میخوام،حال نایبرهبر. ولی چراکشیدی همچین دستوری میدید؟»
«برای امتحان کردن وفاداریش.»
«آه.»
درست بود.
حتی اگر او در «دره خونکشیدی و اجساد» سوگند وفاداری یاد کردههمون بود، ریشههایش هنوز در جناح عدالت بود.
هنوز برای اعتماد کامل بهنشانه کسی که تنها نیمماه پیشحال سوگند خورده بود، خیلی زود بود.
«و اگه...شده دلیلی برای شکباشه کردن وجود داشت؟»
با شنیدن این حرف، نایبرهبرنشانه مونگ سئوچون بطری کوچک سرخرنگیحال را از آستینش بیرون کشید.
آن راپاسخ به دستالان پسرش داد.
«این رو بگیر.»
«این...؟»
«آره. اگه با جناح عدالت تماستأیید گرفت یا رفتار مشکوکی داشت، ازموضوع این استفاده کن. که میدونی چطوری، نه؟»
«بله.»
مگر میشد نداند؟
او تأثیرات وحشتناکبرو آن را بهغیرممکن چشم خود دیده بود.
اما نمیتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیرد—آیا این چیز اصلاًپاسخ روی آن پسر هیولایی که هاله خردکننده رهبر فرقهممکنه را بدون حتی یک ناله تحمل کرده بود، اثر میکرد؟
در حالی که موک گیونگون و مونگ مویاک مشغول دریافت دستوراتممکنه سری از مافوقهای خود بودند، «سئوپ چون»، کاپیتان گارد سوم، آهی کشیدسادهست و شانههایش را بالا انداخت، در حالی که با خود زمزمه میکرد:
«ما که کسوکاریسالم نداریم همیشه بایدتأیید چوبش رو بخوریم.»
جایگاه سئوپ چونبرو با دیگر اعضایغیرممکن «پنج ببر» متفاوت بود.
او که از یک خاندان رزمی کوچک برخاسته بودپاسخ و تنها بیست سال پیش به انجمن آسمان وممکنه زمین پیوسته بودند، تبارش هیچ نفوذی در فرقه نداشت.
از این رو، او مانند یک مهرهچون یکبارمصرف بود—زمانی که نیاز بود استفاده میشداحتمالش و وقتی نیازی نبود، دور انداخته میشد.
برخلاف دیگران که حامیان قدرتمندی مانند نایبرهبر یاداد رهبر فرقه تاریک داشتند، اگر اوضاع خراب میشد،اون او کسی را نداشت که ازش محافظت کند.
این یعنی اگربرو بحرانی پیش میآمد، شایدحملهای او اولین قربانی میبود.
«تچ.»
چه زندگی غمانگیز و کسالتباری.
سئوپ چون که غرقببرد در افکارش بود، زیرچشمیداد نگاهی به موک گیونگون انداخت.
با اینکه همین امروز باباشه هم آشنا شده بودند، اینببرد پسر هر چیزی بود جز معمولی.
شاید واژهجان «خارقالعاده» توصیفببرد درستی میبود.
او تنها درحال مورد تعداد انگشتشماری ازچون افراد چنین حسی داشت.
«ارباب جوانجان بزرگ هم همینطورینشانه بود، مگه نه؟»
ارباب جوان بزرگ، نا یولریانگ.
او در سطحی کاملاًببرد متفاوت نسبت به دیگرداد شاگردان رهبر فرقه قرار داشت.
آیا این معنایحال قدم گذاشتن درکشیدی مسیر یک فاتح بود؟
این حسیجان بود کهببرد او منتقل میکرد.
و به طرز عجیبی، موکباشه گیونگون—که تنها هفده سال داشت—نیز هماننشانه هاله را از خود ساطع میکرد.
او شبیه کسیسالم نبود که زیرتأیید دست کسی باقی بماند.
«هوم.»
اگر خوب فکر میکرد، در صورت موفقیتتکان این مأموریت، رهبر فرقه قول داده بودچون او را به عنوان شاگرد چهارم خود بپذیرد.
این یعنی موکبرو گیونگون نیز صلاحیت جانشینیحملهای را به دست میآورد.
حتی اگر درسالم حال حاضر پایههایتأیید قدرتش ضعیف بود.
سئوپ چون در حالی کهموضوع خیره به موک گیونگون نگاهپسر میکرد، لبهایش به آرامی منحنی شد.
«خب، آدم فقط یهببرد بار زندگی میکنه. شایدداد بد نباشه یه قماری بکنم؟»