چپتر 198: وفاداری (۵)
0«ولی اون مأموریت... قرار بود از من به عنوان گروگان علیهبستگی جناح عدالت استفاده بشه، نه؟ که اگه موک گیونگون تماس مشکوکیبرداشتیه با بقیه گروههای عدالت توی کاخ امپراتوری گرفت، من رو بکشید؟»
چهره مونگبرداشتیه مویاک درهمچین آنی منقبض گشت.
این حرومزاده چطور از دستور مخفی کهاحتیاطی پدرش، معاون رهبر فرقه مونگ سئوچون، پیشگرفتن از مأموریت به او داده بود خبر داشت؟
رزمیکاران سطح بالا قادر بودند انرژی خودمشکوک" را کنترل کنند تا مانع از انتشاراقدام صدا هنگام بحث درباره مسائل محرمانه شوند.
مگر آنکه کسی آنقدر نزدیک باشدنیازی که لبخوانی کند، وگرنه غیرممکن بوداراده که بداند چه گفته شده است.
«پدر پشتمبرداشتیه بود وهمچین فاصله هم زیاد...»
پس چطور همه چیز رادستوری مو به مو و بدونبخشنده جا انداختن حتی یک کلمه میدانست؟
این امر چنان پوچ ومیگی نامعقول بود که مونگ مویاکبرداشتیه کاملاً مات و مبهوت مانده بود.
در حالی که زبانشدستورهای بند آمده بود، موک گیونگونمگه نیشخندی زد و زمزمه کرد:
«میدونی، این دستورهای مخفی... واقعاً نیازیاقدام به توجیه ندارن، مگه نه؟ همش بستگیتصمیم به اراده کسی داره که اجراش میکنه.»
«چـ-چی داری میگی...؟»
«"رفتار مشکوک" فقط یهداری مسئله برداشتیه، مگه نه؟ جالبهمسئله که همچین دستوری داده شده.»
«نـ-نه! فقطکرد یه اقدامدستورهای احتیاطی بود...»
«اقدام احتیاطی... چه کلمه قشنگی. ولی مناحتیاطی اونقدر بخشنده نیستم که به کسی کهگرفتن سرخود تصمیم به گرفتن جونم میگیره، رحم کنم.»
قلب مونگبرداشتیه مویاک گویی دردستوری آستانه انفجار بود.
اگرچه مغرور و متکبر بود،میگی اما این بدان معنا نبودبرداشتیه که در همه حال بیباک است.
«واقعاً میخواد منو بکشه؟»
اگر هر کس دیگریهمچین بود، پدرش را میفروخت تااونقدر از این مخمصه فرار کند.
ولی به شکلجالبه عجیبی، کلمات ازاقدام دهانش خارج نمیشدند.
اگر موک گیونگون به چنینمیگی چیزهایی اهمیت میداد، از همانبرداشتیه اول دست چپش را قطع نمیکرد.
«این حرومزادهکرد بدون تردیددستورهای عمل میکنه.»
مونگ مویاک که یقین حاصلدستوری کرده بود موک گیونگون اوبخشنده را خواهد کشت، سرانجام تسلیم شد.
«قـ-قسم میخورم، حتی اگه دستور داده شدهاحتیاطی باشه، فقط یه اقدام احتیاطی بود! منگرفتن هرگز قصد نداشتم برات پاپوش درست کنم!»
«هوم.»
«واقعاً!»
«اوم...»
موک گیونگون چانهاشجالبه را نوازش کرد، گوییاحتیاطی در حال تفکر بود.
مونگ مویاک بیقرارترمیکنه شد و عملاً"رفتار به التماس افتاد.
«باور کن! بهمیدونی شرافت خاندانم قسم میخورم،توجیه هیچ قصد بدی نداشتم!»
«خیلی راحت قسم میخوری.»
شک!
قصد کشتن تیزیمیکنه از دستان موک"رفتار گیونگون ساطع شد.
«لـ-لعنتی...»
با دیدن اینکه موکهمچین گیونگون هیچ روزنهای نشان نمیدهد،اونقدر مونگ مویاک دچار استیصال شد.
احساس میکرد موک گیونگونهمچین هر لحظه ممکن است سرشاونقدر را از تن جدا کند.
در آن لحظه،میکنه صدای سئوپ چون"رفتار در گوشش زمزمه شد.
«اگه واقعاً همچینمیدونی قصدی نداری، به اربابتوجیه ما سوگند وفاداری بخور.»
«چی؟»
آیا درست شنیده بود؟
سوگند وفاداری؟
«تو... چی گفتی الان؟ ارباب؟»
چشمان مونگ مویاک گرد شد.
حالا که فکرش را میکرد،دستوری با اینکه همیشه رقیب بودند،بخشنده اما سئوپ چون را خوب میشناخت.
به عنوان کاپیتان گارد سوم فرقه اصلی،مشکوک" سئوپ چون نمیتوانست آشکارا از کسی حمایت کند؛احتیاطی جایگاه او با سایر مدیران اجرایی متفاوت بود.
او مستقیماً مسئول محافظتدستورهای از رهبر فعلی فرقهندارن بود، بنابراین چارهای نداشت.
ولی... ارباب؟
«آره. گفتم ارباب.»
«تو...؟»
«من تصمیم گرفتممیدونی به ارباب موکنیازی گیونگون خدمت کنم.»
«ها؟»
مونگ مویاکبرداشتیه حقیقتاً گیجهمچین شده بود.
موک گیونگون هنوز حتی درمیگی مأموریت مخفی موفق نشده بود؛برداشتیه او هنوز شاگرد چهارم نشده بود.
با این حال کاپیتان گارد سوم،نیازی که نباید آشکارا از کسی حمایتاراده میکرد، به او سوگند وفاداری خورده بود؟
چه دلیلبرداشتیه ممکنی میتوانستهمچین وجود داشته باشد؟
هیچ منطقی نداشت.
شک!
سپس، سئوپ چون دستانش را درنیازی هم قفل کرد و به نشانهاراده عذرخواهی تعظیم عمیقی به موک گیونگون کرد.
«عذر میخوام ارباب. نباید دخالتدستوری میکردم، ولی چون پسر معاون رهبرنیستم فرقهست، بهتره متحدمون باشه تا دشمنمون...»
هنگام صحبت، سئوپجالبه چون نگاهی بهاقدام مونگ مویاک انداخت.
«این بهتریناجراش رحمیه که میتونممیگی در حقت بکنم.»
به خاطر او، مونگ مویاک دست چپش راندارن از دست داده بود و حالا جانش بهداری خاطر آن دستور مخفی لعنتی در خطر بود.
تنها راه زندهجالبه ماندنش سوگند وفاداریاقدام به موک گیونگون بود.
اگرچه آنها رقیبجالبه بودند، امیدوار بود مونگاحتیاطی مویاک انتخاب عاقلانهای بکند.
«خواهش میکنم... فقط انجامش بده.»
اگر او اینجامیدونی میمرد، سوءظن به طورتوجیه طبیعی متوجه آنها میشد.
و آنگاهبرداشتیه معاون رهبر فرقهدستوری دشمن آنها میشد.
در آن لحظه،جالبه موک گیونگون لباقدام به سخن گشود.
«لازم نکرده.»
«ها؟»
«اون هنوزبرداشتیه پسر معاونهمچین رهبر فرقهست.»
«خب، بله، ولی...»
«مگه پسر معاون رهبر فرقه، زیر فشار، به کسمسئله دیگهای سوگند وفاداری میخوره؟ نه، معلومه که نه. اون غرورنیستم داره. ترجیح میده بمیره تا همچین کاری کنه، مگه نه؟»
«......»
مونگ مویاکبرداشتیه توان پاسخهمچین دادن نداشت.
اگر موافقتبرداشتیه میکرد، مرگهمچین را برگزیده بود.
غرور مهم بود،میکنه اما مرگ پایان"رفتار همه چیز بود.
فکر اینکهکرد همه چیز تمامواقعاً شود، وحشتزدهاش میکرد.
«جواب نمیدی؟ پس غرور رو انتخاب کردی؟ دیدی؟ درست همونطوربخشنده که از پسر معاون رهبر انتظار میره. نیازی نیست وقتگویی تلف کنیم... بیا همینجا تر و تمیز کارش رو تموم کنیم...»
«صـ-صبر کن!»
«صبر کنم؟»
«مـ-من سوگند... وفاداری میخورم.»
«هوم؟ نشنیدم. چی گفتی؟»
«مـ-من سوگند وفاداری میخورم!»
تاپ!
مونگ مویاک بامیدونی شتاب پیشانیاش رانیازی به زمین کوبید.
غرورش جریحهداربرداشتیه شده بود، امادستوری بقا اولویت داشت.
اگر الان تظاهر به سوگند وفاداریاقدام میکرد، میتوانست به انجمن آسمان وسرخود زمین بازگردد و منتظر فرصت بماند.
هرچه باشد، با ازداری دست دادن دست چپش،فقط ادامه مأموریت غیرممکن بود.
«درسته. این خفت موقتیه.»
لحظهای که فرار میکردهمچین و به پدرش گزارش میداد،اونقدر کار این حرومزاده تمام بود.
مونگ مویاک تصمیمجالبه گرفت فقط همیناقدام لحظه را تحمل کند.
سپس، موکاجراش گیونگون سرشداری را بالا آورد.
شک!
موک گیونگون لبهایش را لیسید.
لحظهای که آن چهره رادستوری دید، لرزی بر ستون فقراتش نشستنیستم و قلبش دیوانهوار به تپش افتاد.
«این یارو دیگه چه کوفتیه؟»
او تقریباً ناامیدمیدونی به نظر میرسید کهتوجیه نتوانسته او را بکشد.
موک گیونگون گفت:
«زندگی بهتربرداشتیه از غروره،همچین مگه نه؟»
«......»
«جواب نمیدی؟»
«بـ-بله! کاملاً حق با توئه!»
«ولی میدونی چیه؟»
«چـ-چی؟»
«گاهی اوقات،کرد مرگ شایددستورهای بهتر باشه.»
«ها؟»
موک گیونگون پوزخند زد.
خباثت نهفته در آنداری لبخند چنان غلیظ بود کهمسئله مونگ مویاک حالت تهوع گرفت.
او خود را مجبور کرد تا جلوی خودشندارن را بگیرد، اما این اولین باری بود کهداری تا این حد از یک انسان دیگر میترسید.
باورنکردنی بود کهجالبه این هیولا ازاقدام جناح عدالت آمده باشد.
«میخوام از اینجا برم بیرون.»
او میخواستاجراش به انجمن آسمانمیگی و زمین بازگردد.
اما سپسکرد موک گیونگوندستورهای دوباره صحبت کرد.
«خب، حالا که تصمیمهمچین گرفتی یکی از آدمهای مناونقدر بشی، باید بهت پاداش بدم.»
مونگ مویاکبرداشتیه با دستپاچگی دستانشدستوری را تکان داد.
«نـ... نه لازممیکنه نکرده! من چه"رفتار حقی دارم پاداش بخوام؟»
فقط منو بفرست خونه.
تنها در این صورت میتوانستدستوری ماهیت واقعی این دیوانه را بهنیستم پدرش و رهبر فرقه گزارش دهد.
ولی...
—شووو!
موک گیونگون دستش رادستورهای دراز کرد و چیزیندارن در میان دستانش جای گرفت.
—تاپ!
آن چیزی نبود جز...
«ا... این که...»
بازوی چپ قطعشدهی مونگ مویاک.
«اه...»
عجیب بود.
او پیش از این بارها اجساد رامشکوک" دیده بود و مشکلی نداشت، اما دیدناقدام بازوی بریدهی خودش باعث میشد بخواهد بالا بیاورد.
«چه شوخی مریضی.»
سئوپ چونبرداشتیه در دلشهمچین نچنچ کرد.
مرد بیچاره همین حالا هم ازاقدام درد قطع دست رنج میبرد؛ نامیدنسرخود این به عنوان پاداش چقدر شوکهکنندهتر بود؟
اگر نمیتوانست مأموریت راداری ادامه دهد، حداقل باید بامسئله کمی عزت او را برمیگرداندند.
چرا چنین کاری میکرد؟
در همان لحظه،جالبه موک گیونگون لباقدام به سخن گشود:
«بذار دستتبرداشتیه رو بهتهمچین پس بدم.»
«...... اه... مـ... ممنون.»
مونگ مویاک عقزدن خود راواقعاً فرو خورد و دستش راهمش به سمت بازوی بریدهاش دراز کرد.
اما موک گیونگونجالبه سرش را بهاقدام نشانه منفی تکان داد.
«منظورم این نبود.»
«هوم؟ پس چی؟»
«بازوی چپت رو بگیر جلو.»
«!؟»
مونگ مویاکبرداشتیه با گیجی بهدستوری او خیره شد.
چرا به اومیکنه میگفت بازوی چپش"رفتار را جلو بیاورد؟
آیا داشتند بازیش میدادند؟
اما سپس موک گیونگون نفسدستوری سبکی بیرون داد و بازویبخشنده بریدهی مونگ مویاک را جلوتر کشید.
—چنگ!
«هق! چـ... چه غلطی...؟»
«گفتم دستتکرد رو بهتدستورهای پس میدم.»
«چطوری پس...؟»
«رگهای خونی و اعصابهمچین باید دوباره وصل بشن، واسهاونقدر همین پیشاپیش باید تحمل کنی.»
«تحـ... مل...؟»
—شووو!
«کخخخ!»
—پاشش خون!
در آن لحظه، انرژی تیزیمیگی وزید و خون از زخم تازهجالبه بازشده روی بازوی چپش فوران کرد.
دردش به اندازهی لحظهی اول قطع شدنتوجیه نبود، اما آنقدر بود که چهرهی مونگاجراش مویاک را از شدت عذاب در هم بپیچد.
سپس موک گیونگونجالبه بازوی بریده را بهاحتیاطی انتهای خونین کتف چسباند.
هم مونگ مویاک وهمچین هم سئوپ چون ماتقشنگی و مبهوت مانده بودند.
آیا او واقعاً فکرداری میکرد چسباندن بازوی بریدهفقط به این شکل جواب میدهد؟
اگر چنینکرد بود، اودستورهای حقیقتاً دیوانه بود...
«سئوپ چون.»
«بله؟»
«نگهش دار نیفته.»
«!؟»
چه غلطی میخواست بکند؟
سئوپ چونبرداشتیه با گیجی مطلقدستوری خیره مانده بود.
موک گیونگون زبانمیکنه به کام گرفت ومشکوک" صدایی از نارضایتی درآورد.
«مجبورم نکنکرد حرفم رودستورهای تکرار کنم.»
«چـ... چشم ارباب!»
سئوپ چون که خلقویهمچین خوی موک گیونگون راقشنگی میشناخت، با عجله اطاعت کرد.
او هیچ ایدهای نداشت چرا دارند اینمشکوک" کار بیهوده را انجام میدهند، اما طبق دستوراحتیاطی دو بخش بریده شده را به هم چسباند.
سپس، موک گیونگون با دست راستشنیازی مهر انگشتشمشیری شکل داد و آناراده را روی ناحیهی اتصال فشار داد.
با دست چپش—
تاپ! تاپ!برداشتیه تاپ! تاپ!همچین تاپ! تاپ!
«لین! دو!اجراش چیان! زای!داری چن! جی!»
او مهرهای دستیمیدونی خلاصهشدهی [تکنیک زندگی نهتوجیه کاراکتر] را شکل داد.
همزمان با اینجالبه کار، حرارتی سرخرنگ ازاحتیاطی نوک انگشتشمشیریاش جاری شد.
مونگ مویاکبرداشتیه از گرمایهمچین ناگهانی لرزید.
«میخواد چه غلطی بکنه؟»
اما موک گیونگون بهدستورهای سادگی انگشتش را درندارن امتداد زخم متصلشده حرکت داد.
در همانبرداشتیه حال، بیصدا وردیدستوری را زمزمه میکرد:
«امپراتور لاجوردی شرق،جالبه قدرتت را بهاقدام من وام ده.
امپراتور زرد مرکزی،میکنه قدرتت را به"رفتار من وام ده.
امپراتور سفید غرب،میدونی قدرتت را بهنیازی من وام ده.
امپراتور سیاه شمال،جالبه قدرتت را بهاقدام من وام ده.
امپراتور زرد مرکزی،جالبه قدرتت را بهاقدام من وام ده.»
—جززززز!
همزمان با حرکت انگشتشدستورهای روی زخم، درد سوزانندارن و طاقتفرسایی شعلهور شد.
حتی بدتر ازجالبه زمانی بود کهاقدام دستش قطع شده بود.
طبیعتاً فریادیبرداشتیه از گلویشهمچین پاره شد.
«آااااااااای!»
«چقدر سر و صدا میکنی.»
«آااااااااای!»
«نچ نچ.»
—شووو!
موک گیونگون دست چپش را تکاننیازی داد و موجی از انرژی عمیقاراده با فشار دهان مونگ مویاک را بست.
«هقققق!»
اشک در چشمان مونگ مویاک حلقه زد،احتیاطی در حالی که موک گیونگون با خندهای آرامجونم به حرکت دادن انگشتش روی زخم ادامه داد.
—جززززز!
«وو وو گانمیدونی گان گان گهنیازی گه وو وو!»
«هقققق!»
مونگ مویاک از شدتهمچین عذاب به خود میپیچیدقشنگی و سعی میکرد تقلا کند.
اما سئوپ چون بازویش را محکم نگه داشتهفقط بود و انرژی موک گیونگون بدنش را میخکوبقشنگی کرده بود و اجازه حرکت به او نمیداد.
سرانجام، انگشت موک گیونگوندستورهای مسیرش را در طولندارن زخم به پایان رساند.
—جززززز!
وقتی انگشتش راجالبه برداشت، ناحیهی اتصالاقدام به رنگ سرخ میدرخشید.
موک گیونگوناجراش با دیدن اینمیگی صحنه لبخند زد.
سئوپ چون پرسید:
«هنوز نگهش دارم؟»
«نه، میتونی ولش کنی.»
«اگه ولش کنم میافته که...»
او نمیدانست موک گیونگون چه کرده،نیازی اما به نظر میرسید زخم را باداره انرژی یانگ سوزانده و جوش داده است.
ولی این کارجالبه نباید برای وصل کردناحتیاطی بازوی قطعشده کافی باشد.
قطعاً میافتاد.
سئوپ چون با وجودداری سردرگمی اطاعت کرد وفقط دستش را رها کرد.
اما—
«چی...؟»
در کمالبرداشتیه حیرت، بازوی وصلشدهیدستوری مونگ مویاک نیفتاد.
«چه غلطی کرد الان؟»
صرفاً سوزاندن گوشتمیدونی با انرژی یانگ نبایدتوجیه باعث چنین اتصالی میشد.
«ارباب، چیکار کردید؟»
«فقط همین.»
هنوز حرفش تمام نشده بودمیگی که موک گیونگون ضربهای آرام بهجالبه پشت دست وصلشدهی مونگ مویاک زد.
—شپلق!
—تکان!
سئوپ چون با گیجیهمچین اخم کرد—تا اینکه اتفاقیقشنگی حتی شوکهکنندهتر رخ داد.
«ا... این... چطور...؟»
مونگ مویاک که تا لحظهای پیشنیازی از شدت درد گریه میکرد، بااراده ناباوری به دست چپش خیره شد.
—تکان!
انگشتان دست وصلشدهاش کمی لرزیدند.
چشمان سئوپ چون گرد شد.
«...
غیرممکنه.»
او فکر میکرد این یکدستوری شوخی بیرحمانه است، اما بازوبخشنده واقعاً انگار دوباره وصل شده بود.
موک گیونگوناجراش با دیدن اینمیگی صحنه پوزخند زد.
«موفقیتآمیز بود.»
این [تکنیک سه عجایب] بود،دستوری هنری مخفی از کتابچه راهنمایبخشنده پنهان «جائو تایچینگ سه چشم».
اگر شرایط سختگیرانهی خاصیهمچین رعایت میشد، حتی میتوانست اندامهایاونقدر قطعشده را دوباره متصل کند.
برای مثال، عضو قطعشده نبایدمیگی بیش از یک «شیچن» (دوبرداشتیه ساعت) از بدن جدا مانده باشد.
بزرگترین محدودیتش اینمیدونی بود که نیروینیازی حیات هدف را میبلعید.
هرچه تکنیک قویتر بود، هزینهدستوری سنگینتر میشد—اما از آنجا که نیروینیستم حیات خودش مصرف نمیشد، اهمیتی نداشت.
«آااااه!»
علاوه بر این، هدف چنانمیگی تحت تأثیر قرار گرفته بود کهجالبه نیازی نبود لحظه را خراب کند.
موک گیونگونکرد خطاب بهدستورهای مونگ مویاک گفت:
«زمان میبره تا رگهای خونی واقدام اعصاب کاملاً جوش بخورن، واسه همین تاتصمیم پنج روز آتل ببند و مراقب باش.»
«......»
مونگ مویاک بامیکنه چشمانی لرزان به"رفتار موک گیونگون خیره شد.
«این یارو دیگه چه جونوریه؟»
او «هوآ تو» یاهمچین «بیان کو» (پزشکان افسانهای)قشنگی نبود—چطور چنین چیزی ممکن بود؟
با اینکه سپاسگزار بود، نمیتوانست جلویاقدام وحشت خزندهای را که از اینسرخود توانایی عجیب در وجودش رخنه میکرد، بگیرد.
در حالی که مونگ مویاکمیگی زبانش بند آمده بود، موک گیونگونجالبه لبهایش را کج کرد و گفت:
«حالا میتونی بدونمیدونی هیچ مشکلی بهنیازی مأموریتت ادامه بدی.»
«ها؟»
چهرهی مونگ مویاک خشک شد.