چپتر 490: شمشیر برتر (4)
0«کرووووااااااااه!»
غرش سهمگینیذهنت از گلوی پادشاهبزرگ ساتا بیرون زد.
«آاااه!»
«کوک!»
این غرش که با انرژی رزمی پادشاه ساتا درآمیختهنپایید بود، در یک آن پرده گوش جین یهرین و ساماجای چاک را درید و شوکی مستقیم به مغزشان وارد کرد.
بر اثرذهنت این ضربه،بپذیرش بدنهایشان کرخت شد.
جین یهرین که پیشتر ازواسه خونریزی شدید ضعیف شده بود،اشک توان بازیابی هوشیاریاش را نداشت.
پادشاه ساتا فرصت را غنیمت شمرد و باپاپ تحمل درد ناشی از شمشیر شفافی که کام وجای فکش را شکافته بود، دهانش را به زور بست.
«نه...»
بدنش فرمان نمیبرد.
یعنی قرار بود بدون اینکه کاری از دستش بربیادگرم بمیره؟ اون تنها بزرگتر زندهای که همخونش بود روطومار پیدا کرده بود... خیلی پوچ بود که اینطوری بره.
سیلی از خاطراتآورد بیشمار، همچون فانوسی لرزان،نپایید لحظهای در ذهنش چرخید.
«اگه همینطور تماشااشک کنی، قطعاً صدایاما کینهی "یونگ" رو میشنوی.»
صدایی در ذهنش طنینانداز شد.
صدا متعلقاحیای به جد او،واسه جین وونهوی بود.
«!؟»
«جسم وگرم ذهنت رو آرومآورد کن و بپذیرش.»
«جد بزرگ...»
«وداع... پیشاپیش ازت خداحافظی میکنم. دیگهخوشبختی نه انتقامی در کاره و نه احیایاما خاندانی... فقط واسه خوشبختی خودت زندگی کن.»
وداع گرم جینآورد وونهوی اشک رادیری به چشمانش آورد.
اما این حالت دیری نپایید.
«پاپ!»
طومار چوندون خودخاندانی به خود ازخوشبختی آغوشش بیرون پرید.
این طومار که از زمان و مکاننپایید عبور کرده بود تا به جای چوندونزمان چی را به گردش درآورد، ناگهان شعلهور شد.
«فررررررر!»
پس از آن، چشمان تار جینوداع یهرین با نوری طلایی و سرخفامانتقامی درخشید، گویی کسی وارد هوشیاریاش شده بود.
«هفتمین ستاره ازخاندانی فرقه هفت ستاره،خوشبختی یووانگ، نورت رو بتابون.»
«گوووه!»
نور آبیرنگی با طرح دب اکبر برحالت پشت دست جین یهرین سوسو زد و جوهره،پرید انرژی و روحش را موقتاً در هم آمیخت.
«ووووووونگ!»
همزمان، صدایی طنینانداز شد و زمینیخوشبختی که به خون جنگجویان کشتهشده آغشته بود،اما شروع به درخشیدن با نوری آبی کرد.
نور آبی بهآورد زودی شکل انسانیدیری به خود گرفت.
با دیدن این صحنه، جنگجویانآورد «اتحادیه ساریون» که چشمانشان از گریهطومار سرخ شده بود، نمیدانستند چه کنند.
قلبهایشان از دیدنآروم همرزمان مردهشان بهوداع درد آمده بود.
«سسسسسسس!»
شمشیرهایی که صاحبانشان را ازحالت دست داده بودند، همراه با ارادهیخود جنگجویان باقیمانده، یکباره به هوا برخاستند.
دشت که با نور آبی واما درخشش نقرهای شمشیرها میدرخشید، همچون کهکشانچوندون راه شیری در اوج شکوهش جلوه میکرد.
سپس جین یهرین دستشبپذیرش را به سمت پادشاهازت ساتا دراز کرد و—
«پوف-پوف-پوف-پوف-پوف-پوف-پوف-پوک!»
بیشمار شمشیر که در هالهای از نورنپایید آبی پیچیده شده بودند، به پرواز درآمدندزمان و عمیقاً در دهان پادشاه ساتا فرو رفتند.
«کروواااه!»
پادشاه ساتا که از حمله ناگهانیوداع شمشیرها غافلگیر شده بود، در حالی کهکاره از درد نعره میکشید، تلوتلوخوران عقب رفت.
«امکان نداره!»
ساما چاک، شمشیرآورد ماه، با چشمانیدیری گرد شده خیره ماند.
چه خبر بود؟ هزاران اراده به شکل نورهای آبینپایید شمشیر به دست گرفته بودند و مثل بارش شهابسنگعبور آبی در هوا به سمت پادشاه ساتا هجوم میبردند.
«پاپاپاپاپاپاپاپاپ-پاپ!»
«نکنه...؟»
نگاه ساماچشمانش چاک به جینحالت یهرین دوخته شد.
در چشمانش که زمانی کدر بود، درخششی آمیختهدیری از نور طلایی و سرخفام موج میزد وزمان تصویر جین وونهوی بر روی او سایه انداخته بود.
«تو!»
جین یهرین، یا بهتر بگوییم جینخوشبختی وونهوی، رو به ساما چاک کهآورد بلافاصله او را شناخته بود، لب گشود:
«یونگ به پدرزنش سلام میرسونه.»
«.........»
چشمان ساما چاکآروم به سرعت ازوداع شدت احساسات تار شد.
جین وونهوی لبخندی به اوواسه زد و سپس به سمت بالاچشمانش اوج گرفت و خلأ را شکافت.
«پات!»
ارادههای شکلگرفته از شمشیرها همچون بارشاما شهابی به سمت پادشاه ساتا کهچوندون اکنون وحشتزده قصد فرار داشت، هجوم بردند.
وقتی جین وونهویآروم شمشیر را بهوداع سمت آسمان بالا برد،
«روررررامبل!»
آذرخشی از بالاآورد فرود آمد ودیری دور تیغه پیچید.
در میانگرم انرژی عظیمچشمانش تندر، فریاد زد:
«گریز رعد از وحشتبپذیرش آسمانی! تکنیک شمشیر روحازت الهی، شمشیر چوگا هو!»
«پاچیچیچیچیچیک!»
در نوک شمشیری که در آذرخش پیچیدهنپایید بود، گردبادی از رعد برخاست و بازمان نیروی طوفانی الکتریکی عظیم به پیش تاخت.
قدرت آن حتی با زمانی که خود جیندیری یهرین آن را اجرا میکرد قابل مقایسه نبود؛ تماشایمکان آن به تنهایی نفس را در سینه حبس میکرد.
«کواک! کواککوا! کواککوا! کواککوا!»
طوفان تندری از آسمان، پادشاه ساتا را کهزندگی در حال فرار بود به دام انداخت ونپایید بارش شهابی شمشیرهای پرنده بدنش را سوراخسوراخ کرد.
«پوف-پوف-پوف-پوف-پوف-پوف-پوک!»
«کرووووااااااه!»
فریادهای دردناک پادشاهآروم ساتا در همهوداع جا طنینانداز شد.
با شنیدن غرش پادشاه ساتا در لحظه مرگ،زندگی نور سرخ در چشم سوم موکگان، که بانپایید «پادشاه بزرگ شیاطین، اوما» ادغام شده بود، سوسو زد.
او که دیری بر جهان نظاره کرده بود، اینطومار صحنه را به یاد داشت؛ صحنهای از جنگ میان انسانهادرآورد و شیاطین که توسط «پادشاه شیطان، گیو» برپا شده بود.
هرگز انتظارگرم نداشت چنین صحنهایآورد دوباره تکرار شود.
«کوااااک! فقط همین نیست. اون خاندان دردسرسازپیشاپیش یو هم همینطورن. پادشاه شیطان باکبونگ هم دارهخاندانی به سرعت از درون و بیرون آسیب میبینه.»
نوادگان ستاره بیهمتا، خاندان یو... این موجوداتی که از مرگ بازگشته بودند تااما نقشه بزرگ او را به هم بریزند، چه بودند؟ چند سال تلاش صرفجای کنترل تمام این متغیرها شده بود؟ و حالا، همه چیز در هم ریخته بود.
«... دیگه کافیه.»
اگر هر دو پادشاه شیطان،آورد ساتا و باکبونگ از بینپاپ میرفتند، وضعیت غیرقابل پیشبینی میشد.
بنابراین، موکگان که با پادشاه بزرگوداع شیاطین اوما یکی شده بود، نگاهشانتقامی را به سمت «پادشاه آسمانی طلایی» چرخاند.
با وجود استفاده از قدرت سلاحخوشبختی الهی، جریان نبرد تغییر نکرده بود؛ دراما واقع، شرایط همچنان علیه آنها پیش میرفت.
ولی هیچ نشانهایآورد از احتیاط دردیری او دیده نمیشد.
«همونطور که انتظار میرفت.»
برای او، شش شیطان و بیشماروداع اهریمن طیفی تنها مهرههایی بودند —انتقامی تفاوتی با گردش خودِ افلاک نداشتند.
به همین دلیل بود کهواسه مرگ و زندگیشان برایش اهمیتی نداشتچشمانش و حتی خم به ابرو نمیآورد.
«غررر!»
نگاه موکگان میان تجسم، که با قدرتیحالت مقهورکننده اهریمنان طیفیِ دیوانه را درو میکرد،آغوشش و پادشاه آسمانی طلایی در نوسان بود.
بقیه اصلاًذهنت برای پادشاه آسمانیبزرگ طلایی مهم نبودند.
تمام تمرکزش بر کشتن اوواسه بود و شاید این بهتریناشک حالت ممکن به شمار میرفت.
«میخواد مفتبری کنه.»
برای او،گرم موکگان نیز مهرهایآورد یکبار مصرف بود.
حتی نشانههایی از رهایی از کنترل بروزپیشاپیش داده بود، پس احتمالاً پس از پایاناحیای نبرد با تجسم، او را نیز حذف میکرد.
بنابراین دلیلیاحیای نداشت طبق خواستهیواسه او عمل کند.
«از دامنه نفوذ حلقه خارجه.»
با این حال، وانمودچشمانش میکردند که هنوز در بندنپایید آن گرفتارند و منتظر ماندند.
پادشاه آسمانی طلایی تنها به این دلیل که تجسم انسان شدهدیگه بود، او را دستکم میگرفت — اما او با پوست واشک گوشت حس کرده بود که تجسم با چه سرعتی قویتر شده است.
او هیولایی غیرقابلتصور بود.
یقیناً حتی حین نبرداما با پادشاه آسمانی طلایی نیزطومار به رشد خود ادامه میداد.
«ولی پادشاه آسمانی طلایی یه موجود خداگونهست که حتینپایید شش شیطان رو هم به مسخره میگیره. جنگشون سختعبور میشه و ممکنه جفتشون همدیگه رو تیکه پاره کنن.»
شانسی برای شکست دادنبپذیرش هر دوی آنها وجود داشت...خداحافظی اگر منتظر لحظه مناسب میماندند.
«پوک!»
«آخ!»
در همان لحظه، چیزی سینهآورد موکگان را که با پادشاه شیاطینطومار بزرگ اوما ادغام شده بود، شکافت.
«ای... این...»
دمِ روباه نه دم طلاییواسه بود که هر تار مویشاشک همچون تیغی تیز شده بود.
چشمان پادشاه شیاطین بزرگ لرزید.
پیش از ادغام، گمان میکرد آسیبهای ناشی ازدیری حملات، جنگ و شکستن کنترل حلقه، او رازمان به وضعیتی رسانده که به سختی قابل درمان است.
«غفلت کردم.»
«غرررر!»
موکگان و پادشاه شیاطیناما بزرگ سراسیمه دمی را کهطومار سینهشان را شکافته بود، گرفتند.
صدایی در گوشش پیچید.
«باید مطمئن میشدی که کارمبزرگ رو تموم کردی و بعدمیکنم چشمت رو جای دیگه میچرخوندی.»
«یییییااااه!»
ماگمای سرخرنگ ازآورد دستان پادشاه شیاطیندیری بزرگ فوران کرد.
دیگر راهی برای تماشای آرام و ماهیحالت گرفتن از آب گلآلود باقی نمانده بود؛آغوشش بیحرکت ماندن میتوانست به معنای مرگ باشد.
موکگان و پادشاه شیاطین بزرگ، با تحملپیشاپیش دردِ سینهی شکافتهشده، سعی کردند بچرخند واحیای به روباه نه دم طلایی حمله کنند.
ولی—
«شرررک!»
دمهای او به سرعتچشمانش تمام دستها و پاهایش رانپایید بستند تا نتواند تکان بخورد.
سپس روباه نه دمبپذیرش از پشتش بالا رفتازت و روی شانهاش نشست.
پادشاه شیاطین سعیخاندانی کرد با زورخوشبختی او را بتکاند، اما—
«آخ!»
او سرش را گرفت و دهانشاما را به سمت چشم سوم روی پیشانیاشخود باز کرد و پرتوی طلایی شلیک کرد.
«چاااااا!»
«برررر!»
موکگانِ ادغامشده با پادشاه شیاطین بزرگ که جانش را در خطرخود میدید، موجی از قدرت آزاد کرد، دو دمی را که دستانشفررررررر را بسته بودند پاره کرد و او را به کناری پرتاب نمود.
«کووووانگ!»
روباه نه دم طلاییِ عظیمالجثهبزرگ با شدت پرتاب شد ومیکنم زمین را لرزاند و ترک انداخت.
با این حال، پیش از آنکه پرتوی طلاییِزندگی ساطعشده از دهانش به زمین برخورد کند، چشم چپپاپ و شاخ چپ پادشاه شیاطین بزرگ را قطع کرد.
«چاااااا!»
«کرووووآآآه!»
با قطع شدن شاخش — کهوداع جایگاه مرکزیِ چیِ او بود — نتوانستکاره درد را تحمل کند و نعره کشید.
«روباه مادهی لعنتی! حتماًفقط عقلت رو از دست دادیگرم که انقدر عجله داری بمیری!»
درد به خشم بدل شد و پادشاه شیاطین بزرگ، که هنوز باآغوشش موکگان ادغام بود، به سمت روباه نه دم که هنوز برنخاسته بود یورشنوری برد و سعی کرد با پاهای پوشیده از ماگما سرش را له کند.
«کووونگ! کووونگ! کووونگ!»
درست در لحظهای کهبپذیرش سرش در شرف له شدنخداحافظی زیر پای آتشین عظیم بود—
«شاااک!»
شمشیری سیاه هوا را شکافت.
پای آغشته به ماگما سست شداما و بر زمین افتاد و برشیچوندون تمیز روی ساق پا نمایان گشت.
«کوووونگ!»
«چی؟»
چشمان روباه نه دم ازحالت شوک گرد شد، چرا که پایخود آتشین به سستی جلوی صورتش افتاد.
سپس از دهان پادشاه شیاطین بزرگ — کهدیری شاخ، چشم و اکنون پای راستش را اززمان دست داده بود — زوزهای از درد برخاست.
«کرووووآآآه!»
در میان آنخاندانی نعرهی گوشخراش، سایهیخوشبختی پیکری پدیدار شد.
با دیدن آن شکلاما که به سرعت نزدیک میشد،طومار چشمانش از وجد لبریز گشت.
او کسی نبود جز—
«چونما! موک گیونگون!»
حسی عجیباحیای وجودش رافقط فرا گرفت.
از آغاز زمان، آیا هرگزحالت از کسی کمک دریافت کرده بود؟خود این اولین بار در زندگیاش بود.
«همچین بدم نیست.»
در حالی که از این حس عجیب لذتازت میبرد، ناگهان با خود اندیشید: مگر او مشغول نبردواسه با اهریمنان طیفی دیوانه نبود؟ کی به اینجا رسید؟
طولی نکشید که از میان نگاه محتاطش،خودت اجساد پارهپارهی بیشمارِ اهریمنان طیفی را درحالت سراسر زمینِ مقابلِ ده هزار کوه بزرگ دید.
آیا اینجا بودآورد که اصطلاح کوهیدیری از اجساد مصداق مییافت؟
«!!!!!»
برخی اهریمنان طیفی هنوز زنده بودند، اماپیشاپیش تعدادشان به طرز چشمگیری کاهش یافته بوداحیای — به سختی بیست درصد باقی مانده بودند.
با این روند، رزمیکارانِفقط سه جناح اصلی بهزندگی راحتی میتوانستند از پسشان برآیند.
«این همه روآورد تنهایی تو ایندیری مدت کم نابود کرد؟»
روباه نهگرم دم طلاییچشمانش حقیقتاً حیرتزده بود.
نه تنها تقریباً تمام اهریمنان طیفی را بهازت تنهایی ریشهکن کرده بود، بلکه تا اینجا پرواز کردهواسه و پای پادشاه شیاطین بزرگ را قطع نموده بود.
«هاه!»
او راچشمانش اشتباه قضاوتاما کرده بود.
او بسیار قویتر از قبلآورد شده بود، اما روباه گمان میکردطومار هنوز پایینتر از شش شیطان است.
اینطور نبود.
اکنون، هالهای که از موکواسه گیونگون ساطع میشد، حتی از ششچشمانش شیطان نیز سنگینتر و خردکنندهتر بود.