چپتر 461: فصل ۴۶۱ - نشانههای شوم نزدیک (۳)
0تالار اصلیبرادرا در تاریکیانجمن فرورفته بود.
گرداگرد تالارخویشتن بهتمامی به ویرانهایمضطرب بدل گشته بود.
در برابر تخت سنگی فروریخته، فردی به چهره در سایهخودِ فرورفتهای که بهزحمت خشم سرکش خود را مهار میکرد، نزدیکآزادشون شد و به نشانه احترام روی یک زانو به زمین نشست.
او مردی با گیسوان بلندآنکه بود؛ ردایی یکدست سپید بر تندهان داشت و لبهایش به سرخی میزد.
هاله سنگین و هولناکی که سرتاسر تالار راخودِ آکنده ساخته بود و از غیظ ارباب سرچشمهپسشون میگرفت، حتی نفس کشیدن را بر او تنگ میکرد.
اما پس از آنکه برمضطرب خویشتن مسلط شد، با چهرهایگیونگون مضطرب و گرفته دهان گشود:
«موک گیونگون،شده طبق فرمانتون، تمامتوی اقدامات انجام شد.»
«...»
موک گیونگون لحظهای در سکوتآسمان به او خیره ماند و سپسمهر دستش را در هوا تکان داد.
با همان اشاره، هالهچهرهای خفقانآور و شومی که برموک تالار سنگینی میکرد، رخت بربست.
تنفس بهمراتب راحتتر شد وتوی مردی با موهای بلند، آهیخودِ حاکی از آسودگی از نهاد برکشید.
سپس باکشیدن احتیاط کلامشاما را پی گرفت:
«ولی یه مشکلی هست.»
«چی شده؟»
«ما همه برادرا رو توی انجمن آسمان و زمین از دست دادیم. خودِمهر شما، موک گیونگون، اونا رو مهر و موم کرده بودین و باید پسشون میگرفتینجدیدی و آزادشون میکردین، ولی واسه انجام این کار، لازمه برادرای جدیدی فرستاده بشن تا—»
در این لحظه،تنگ موک گیونگون سخنخویشتن او را قطع کرد:
«از همین الان یادت رفته؟»
«چی؟»
«اینطور نیست کههمه همهشون رو ازانجمن دست داده باشیم.»
با شنیدن اینتنگ سخن، چشمان مرد لبسرخمسلط از شگفتی گرد شد.
حالا که نیک میاندیشید،انجمن کارتی وجود داشت کهخودِ نزدیک بود بهکل فراموشش کند.
گرچه تمام مهرههای دیگرش را بهگرفته بازی گرفته بود، اما یکی رافرمانتون برای روز مبادا کنار گذاشته بود.
[از امروز بههمه بعد، جوجون، تو یکیآسمان از اعضای خانواده مایی.]
[بله، بزرگخانـ—]
[اهم.]
[بله، پدر.]
[خوبه.]
[ولی پدر...کشیدن اون کیهاما پشت سرتون؟]
پشت پاهای بزرگخاندان—نه، پشتانجمن پاهای پدر—کودکی سرک کشیده بودشما و تنها چشمانش دیده میشد.
کودکی ظریف ومسلط زیبا بود؛ بدونگرفته کمترین تردید، یک دختر.
نکنه خواهر کوچیکمه؟ گوشهبرادرا لبم تکانی خورد و لبخندیدادیم کمرنگ بر چهرهام نقش بست.
سپس پدر با اقتداراما دخترک را از پشت سرشمضطرب بیرون کشید و اعلام کرد:
[این بچه، برادر بزرگترته.]
«!؟»
برادر بزرگتر؟ منظورش چی بود؟توی از هر طرف که نگاهشخودِ میکردم، اون یه دختر بود.
اصلاً توی کتم نمیرفتاما چطور ممکن است اوچهرهای را برادر خطاب کنم.
روزی که پدر برایانجمن اولینبار سراغم آمد، کلامی کاملاًشما متفاوت به زبان آورده بود:
- تو استعدادهایمسلط برجستهای داری. میخوام پسردهان ارشد خاندان ما بشی.
- مـ...شده من پسرِبرادرا پدر بشم؟
- آره.
بنابراین قرار بر این شده بوددست که من بهعنوان پسرخوانده و فرزند ارشدکرده یکی از عالیرتبهترین خاندانهای انجمن پذیرفته شوم.
پس چرا به من امر شده بود که این دختر راطبق برادر بزرگترم بخوانم؟ مطمئن بودم هیچ وارث مذکری در خاندان باقیهوا نمانده، و درست به همین دلیل بود که مرا پذیرفته بودند.
در میانشده بهت وبرادرا سردرگمی من،
—فشردن مشت!
حرفهایش دوباره آتشیتوی از خشم رادست در درونم شعلهور کرد.
من حتی تاب رفتن به آنجا را نداشتم،گشود با این حال او چنان آسودهخاطر از منلحظهای پشتیبانی میکرد که گویی با امر ناچیزی روبهروست؟
لعنت بهش.
چه چیزی در وجودش بود که باعث میشدچهرهای اینچنین احساس فلاکت کنم؟ آن زن واقعاً باعثفرمانتون میشد احساس حقارت و کوچکی به من دست بدهد.
در نهایت، در حالی کهآسمان تنها پانزده سال داشتم، بهاونا دره خون و اجساد فرستاده شدم.
اولین آزمون،خویشتن تصاحب مهرهچهرهای آهنی بود.
«هوف... هوف... برادر بزرگتر...»
«بگیرش.»
«ولی مگهبرادرا خودت اولانجمن پیداش نکردی؟»
«تو برو جلو.مسلط منم خیلی زودگرفته یکی دیگه پیدا میکنم.»
«برادر بزرگتر...»
لعنتی.
یعنی این آزمون ناچیز را پشت سر گذاشته بود و صرفاًمهر چون مرا حقیر میشمرد، مهره را به من داد؟ تا چهکار حد میخواست مرا به تمسخر بگیرد که دست به چنین کاری زد؟
از صمیمخویشتن قلب آرزوچهرهای میکردم کاش میمرد.
اما او نه تنها مهره آهنی دیگری پیدا کرد، بلکهخودِ تمام کسانی را که در پیاش آمده بودند از پاآزادشون درآورد و حتی نشان پیروزی را هم از آن خود ساخت.
دومین آزمون، تصاحب پرچم بود.
من عمداً ازتوی همتیمی شدن بادست او دوری کردم.
نمیخواستم عذاب و خفتِچهرهای برادر کوچکترِ او خواندهگشود شدن را به جان بخرم.
در حالی که به دنبالتوی پرچم میگشتم، ناگهان گروهی از شاگردانشما فرقههای کوچکتر به من شبیخون زدند.
«اگه تو نباشی،تنگ قبول شدن توی آزمونمسلط بعدی خیلی راحتتر میشه.»
مطمئن بودم که میتوانم بیشتر همسنوسالهایم را شکستخودِ دهم، اما شش نفر با هم به منپسشون حمله کردند و توان برابری با آنها را نداشتم.
تکتکشان بهتنهایی هیچ پخیچهرهای نبودند، پس چرا بایدگشود چنین خفتی را تحمل میکردم؟
در گرماگرم نبرد،همه از ترس جانمانجمن پا به فرار گذاشتم.
در حالی که با تقلا فن سبکیمسلط را روی صخرهای به کار میبستم، پایمگیونگون لغزید و از لبه پرتگاه سقوط کردم—
—غرومبببب!
«آاااهههه!»
با خودم فکر کردم شایدتوی کشته شدن به دست آنخودِ حرومزادهها بهتر از این سرنوشت بود.
اما نمردم.
—شپلق!
از بخت خوش،مسلط درون حوضچهای از آبدهان افتادم و زنده ماندم.
اما چیزی عجیب بود.
با اینکه پای صخره تاریک بود، ولی ترسی ازمضطرب تاریکی نداشتم؛ با این حال تمام بدنم از حس چندشآوریانجام به لرزه افتاده بود و مو به تنم راست میشد.
با نگاهیبرادرا به اطراف،انجمن وحشتزده شدم.
«این دیگه چیه؟»
استخوانها همهجا پراکنده شده بودند.
با توجه به لباسهایی که به تن داشتند،چهرهای به نظر میرسید بقایای اجساد شاگردانی بودند کهفرمانتون پا به دره خون و اجساد گذاشته بودند.
اینجا اصلاً کجا بود؟
در محاصره آن استخوانهای بیشمار و بادهان غلبه حسی اهریمنی و شوم بر وجودم،اقدامات شتابان خواستم دوباره از صخره بالا بروم.
اما نیروییشده ناشناخته مرا دوبارهتوی به پایین کشید.
سپس چیزیکشیدن مرا بهاما عقب کشاند.
«هاه؟»
موجودی هیولاوار با چهرهایچهرهای هولناک و سوخته، بدونگشود چشم، در برابرم بود.
در اوج وحشتهمه دستوپا زدم تاانجمن بگریزم، اما بیفایده بود.
این هیولا یک اهریمن بود.
«معجزهس که زندهتوی موندی، ولی چون اینجادادیم رو دیدی، باید بمیری.»
—خِرچ!
«خِخخ...»
تنها به خاطرتنگ دیدن این مکانخویشتن میخواست جانم را بگیرد؟
احساس ظلم عمیقی میکردم.
اگر میدانستم قرار استچهرهای اینطور بیمعنی بمیرم، هرگشود غلطی که دلم میخواست میکردم.
تمام این مدت به عنوان یک پسرخواندهآسمان مدام با احتیاط قدم برداشته بودم، اماموم حالا قرار بود بدون هیچ دستاوردی جان بدهم.
این وضعیتکشیدن بینهایت زجرآوراما و خشمآلود بود.
اگر فقط همان موقع که فرصتشدست را داشتم آن دختر را کشته بودم،کرده شاید اوضاع تا این حد نکبتبار نمیشد.
در همانخویشتن لحظه، صدایی ازمضطرب ناکجا طنین انداخت.
«صبر کن.»
«چی؟ چطور...؟»
پنجههای هیولا که گلویمانجمن را میفشرد، با فرمانخودِ آن صدا شل شد.
دیدم کسیخویشتن در حالچهرهای نزدیک شدن است.
—یکه خوردن!
در کمال شگفتی، فردیاما که پیش میآمد، چشمیچهرهای اضافه بر روی پیشانیاش داشت.
آن موجود غریبتوی با لبخندی شیطانی بهدادیم من نگریست و گفت:
«امیال جالبی در سر داری.»
«!؟»
آن لحظه نقطه عطفاما سرنوشتم و اولین دیدارمچهرهای با آن شخص بود.
به لطف او به تمام خواستههایم دست یافتم؛ جایگاهشما وارث خاندان و حتی عنوان پنج ببر، که برترینآزادشون رتبه از نخبگان نسل متأخر انجمن به شمار میرفت.
همهچیز دقیقاًخویشتن مطابق میلمچهرهای پیش میرفت.
باور داشتم تا زمانی که از اوآسمان پیروی کنم و زیر سایه حفاظتش باشم،موم همهچیز سر جای خود قرار خواهد گرفت.
اما اکنون،کشیدن بحران سراما رسیده بود.
گرچه فقط یک نسخه بدل بود،دست اما حتی با مداخله او نیزموم کارها گره خورده و خراب شده بود.
دیگر هیچ متحدیمسلط در این مکانگرفته برایم باقی نمانده بود.
تمام دستنشاندگان آن شخص درونتوی انجمن کشته شده بودند وخودِ بدترین سناریوی ممکن رقم خورده بود.
«باید چه غلطی بکنم؟»
پیرو دستورهای او، بهانجمن بهانه انزوای فرقه درخودِ جنگ شرکت نکرده بودم.
اما همین امرمسلط موجب برانگیخته شدنگرفته بدگمانیها شده بود.
گذشته از پدرم، خود اعضای انجمنانجمن نیز این سؤال را مطرح کرده بودندمهر که چرا پاسخی به فراخوان رهبر ندادهام.
در دریایی ازتنگ افکار غوطهور بودمخویشتن که چه چارهای بیندیشم.
ناگهان نگاهمبرادرا به حشراتی لولندهآسمان زیر درختی افتاد.
با پوزخندی تاریک به سویشان رفتم ودهان پی بردم همانطور که انتظار میرفت، آناقدامات شخص همهچیز را از قبل آماده کرده بود.
گرگومیشِ تاریکِشده بامداد، حوالیبرادرا ساعت گاو نر.
در نزدیکی دره خون وآنکه اجساد، گروهی مخفیانه به سوی مکانیدهان تحت حفاظت به راه افتاده بودند.
حدود بیست شبح نقابدار.
گروهی زبده ومسلط چنان کارکشته که گامهایشاندهان کمترین صدایی ایجاد نمیکرد.
پس از آشوبهای رخداده در انجمن آسمان و زمین، کمبود شدید نیرو پدید آمدهموم بود؛ به طوری که حتی ناظر دره و قوای باقیمانده نیز به درون شهرفرستاده داخلی عقب نشسته بودند و همین امر، رفتوآمد این گروه را بسیار هموار میکرد.
—فششش!
با رسیدن بهتوی پرتگاهی بالای آندست مکان حفاظتشده، ایستادند.
رزمیکاری تنومند و بلندبالا که چوب خیزراندهان به دست داشت و پیشاپیش گروه میرفت،اقدامات با صدایی آهسته از فرد کناریاش پرسید:
«مطمئنی اونشده شخص همچینبرادرا قولی بهمون داده؟»
«مگه پدر قدرتشتنگ رو ندید؟ اونخویشتن ازمون محافظت میکنه.»
«... فهمیدم. پنج نفرانجمن اینجا بمونن برای نگهبانی،خودِ بقیه پشت سر من بیاین.»
—تق!
با حرکتی سریع با دستشتوی اشاره کرد و پیشاپیش مسیرخودِ صخره را در پیش گرفت.
برخلاف هیکل درشت و کشیدهاش،آنکه با چالاکی تمام از دیواره بالادهان رفت و وارد غاری پنهان شد.
درون غار، ده نگهبان را دردست ورودی و نقاط اطراف مستقر کرد وکرده سپس به طبقه سوم دیدهبانی صعود کرد.
گفته بودند «آن چیز»چهرهای همانجا قرار دارد؛ در حجرهایموک کوچک در گوشه طبقه سوم.
سرانجام حجره کوچکی رابرادرا یافتند که با خطیدست سرخ علامتگذاری شده بود.
«همینه.»
وارد شدند وتوی شروع به گشتندست پیِ «آن چیز» کردند.
پس از جستجوییمسلط طولانی، متوجه امرگرفته غیرعادی و عجیبی شدند.
اطمینان داشتند که «آن چیز»توی باید همانجا میبود، پس چراخودِ هیچ اثری از آن دیده نمیشد؟
رزمیکار بلندقامتکشیدن خیزرانبهدست در کنارشآنکه با دلواپسی پرسید:
«مطمئنی گفتن اینجاست؟»
رزمیکار دیگر شانهایمسلط بالا انداخت وگرفته با تردید جواب داد:
«امکان نداره.شده اونا مطمئنمون کردهتوی بودن که اینجاست...»
—امکان نداره اینجا باشه—
—تکان ناگهانی!
درست در همان دم، صدایی ازگرفته بیرون حجره کوچک طنین انداخت و نگاهتمام هر دوی آنها را میخکوب خود کرد.
«!؟»
اما هیچکس دیده نمیشد.
رزمیکار خیزرانبهدست سلاح تیرکمانند خود رادست اندکی بالا آورد و با چشمانیموم باریکشده فضای اطراف را از نظر گذراند.
اگر کسی آنجا حضور میداشت، محال بود بتواندگشود حواس او را، که هم یکی از پنج پادشاهسکوت انجمن و هم از هشت ستاره بود، فریب دهد.
اما ماجراشده عجیب بهبرادرا نظر میرسید.
«این دیگه چیه؟»
چیزی به چشم نمیآمد، ولی هالهایدست شگفت و بیگانه روی حواسش سنگینیموم میکرد و حس تیزی به او میداد.
انرژیاش شبیهخویشتن به انرژیچهرهای شبحگون بود.
ناگهان مرد کنارشهمه به شدت آشفتهانجمن و پریشانحال شد.
«چی شده؟»
—تپ!
مرد بیتوجه بهمسلط سؤال او، یکگرفته گام به عقب برداشت.
«جونگسون!»
رزمیکار خیزرانبهدست نام اواما را با تحکم بر زبانمضطرب آورد و شانهاش را گرفت.
جونگسون، با مردمکهاییتوی که از فرطدست وحشت میلرزیدند، لب جنباند:
«اون... اون چطوری اینجاست؟»
«اون؟»
همه، از جمله رزمیکار خیزرانبهدست، گیج و ماتزدهچهرهای به نظر میرسیدند؛ اما تنها در چشمان جونگسون بودتمام که تصویر یک نفر به وضوح منعکس شده بود.
آن شخص، دختر جوانی باآسمان موهایی نیمهسپید بود که سراپای پیکرشمهر در میان زنجیرها گرفتار شده بود.
«گیو... گیو سو-ها؟»