چپتر 174: سه چشم (بخش ۲)
0«طومار؟ اصلاًراجع نمیفهمم چیمیزنی داری میگی.»
«......»
با شنیدن اینندارم پاسخ، چشمان موکمیزنی گیونگون باریک شد.
او اطمینان داشت که این کره چشم همان «سه چشم»بود—ناگهان است و تصور میکرد همانی است که آن راکون هیولاییچرخاند را در دره خون و اجساد مهر و موم کرده بود.
اما به نظرحرف میرسید که کرهحالا چشم کاملاً بیخبر است.
این یعنی...
«پس کار این موجود نیست.»
این نتیجهای کاملاً غیرمنتظره بود.
اگر کار این کره چشم نبود، پس چه کسی آن راکون هیولاییاونجا را در آنجا مهر و موم کرده بود؟ او به وضوح به یادنمیدونی داشت که به او گفته بودند کار یک رزمیکار سه چشم بوده است.
درست هماندریا لحظه، کره چشمچیونگو به سخن آمد:
- من هیچ ایدهای ندارم راجع به چیحالا حرف میزنی، ولی من تا حالا پام بههمینطوره غار مخفی دره خون و اجساد باز نشده.
«تا حالا اونجا نرفتی؟»
- همینطوره.
موک گیونگون اخم کردچیونگوئه و با دقت بهدوباره کره چشم خیره شد.
«واقعاً چیزی راجع بهراجع اون اهریمن طیفی کهحالا شبیه راکون بود نمیدونی؟»
- اهریمن طیفی... شبیه راکون؟
«آره.»
ناگهان، کره چشم بهچیونگوئه شدت شروع به لرزیدن کرد،پرسید انگار که تشنج کرده باشد.
واکنشش بوی ترس میداد.
چرا چنین واکنشی نشان میداد؟
درست زمانیراجع که موک گیونگونولی گیج شده بود:
- هـ... نکنهگوهوان منظورت «پادشاه قاتلنام دریا»، گوهوان چیونگوئه؟
«گوهوان چیونگو؟»
با شنیدن اینسوریم—که نام ناآشنا، موکاتفاقات گیونگون دوباره پرسید.
آیا اینراجع نام آنمیزنی راکون هیولایی بود؟
در همین لحظه، یو سوریم—که بهنام خاطر خجالت اتفاقات قبلی فاصله گرفته بود—ناگهانخاطر با چهرهای شوکه سرش را بالا آورد.
«همین الان چی گفتی؟»
«هوم؟»
«گفتی گوهوان چیونگو؟»
موک گیونگوندریا سرش را بهچیونگو سمت او چرخاند.
«میشناسیش؟»
«معلومه کههمین میشناسم. استادم راجعخجالت بهش بهم گفته.»
«منظورت استادم...؟»
«آره. همون شخص.»
پیر جاویدان ابروسرخ—استاد یو سوریم و یکی ازحالا دو شخصیت مرموز در میان شصت و چهارهمینطوره گوشه باغ نیش، و ارباب پاویون جاویدان هماهنگی.
چشمان یو سوریم ازخاطر هیجان برق زد و پاسخگرفته داد: «استادم بهم یاد داده.»
«چی هست حالا؟»
«هاه؟ نگو که راجع بهچیونگو رهبر شش هیولای الهی که ازهمین دوران باستان وجود داشتن چیزی نمیدونی؟»
«رهبر شش هیولای الهی؟»
البته کههمین موک گیونگونخاطر هیچ ایدهای نداشت.
با دیدن چهره خالیمیزنی او، یو سوریم کاملاً ماتمخفی و مبهوت به نظر میرسید.
آیا این یاروگوهوان واقعاً رزمیکاریه کهنام هنرهای شیطانی مطالعه میکنه؟
در همین حین،ندارم کره چشم بامیزنی صدایی لرزان گفت:
«...... اونا اوج تمام اهریمنان طیفیاتفاقات هستن. موجوداتی نیستن که یه دختربچهشوکه انسان بتونه همینجوری راجع بهشون نظر بده.»
موک گیونگون پرسید:حرف «اوج اهریمنان طیفی؟حالا یعنی هیولاهای الهی هستن؟»
طبق «کتاب کوهها و دریاها: اسنادنام عجایب»، موجودات عجیب بر اساس خطرسوریم—که و قدرتشان به شش رتبه طبقهبندی میشدند.
پایینترین رتبه «هیولاهای درنده» بودند.
اهریمن طیفی «گو یو» که موک گیونگونقبلی اولین بار در کوه یوآ با آنبالا روبرو شد، به این پایینترین طبقه تعلق داشت.
البته، حتی پایینترینحرف طبقه هم از اکثرپام ارواح سرگردان قویتر بود.
چهار رتبهدریا بعدی «هیولاهایچیونگوئه عجیب» نامیده میشدند.
موجودی گرگمانند که در دروازههای دره خونولی و اجساد صداهای خوک درمیآورد، یکی ازاونجا همین «هیولاهای عجیب» به نام «گالجو» بود.
رتبه سوم «هیولاهای شیطانی» بودند، که شامل اهریمنفاصله طیفی «هیومون» از کوه کونلون میشد؛ همانی کهالان اکنون در چنگال موک گیونگون درمانده بال میزد.
بعدی «هیولاهای شرور» درجه دو بودند—آنقدر نایاب کهغار حتی رزمیکاران مشهور به ندرت با آنها روبروکرد میشدند و هر کدام یک بلای متحرک محسوب میشدند.
سپس اهریمنان طیفی بودند که صرفاًنام ظاهر شدنشان میتوانست بلایای طبیعی بهسوریم—که راه اندازد—اینها «هیولاهای الهی» نامیده میشدند.
شاید هر چند قرن یک بارمیزنی ظاهر میشدند و فقط یکی از آنهانشده میتوانست کل یک شهر را ویران کند.
در نهایت، بالاترین رتبه—«هیولاهای آسمانی».
«کتاب کوهها و دریاها» بیان میکردحالا که هیولاهای آسمانی ممکن است هراونجا چند هزار سال یک بار ظاهر شوند.
قدرت آنها همتراز با خشمچیونگو آسمانی یا مجازات الهی بود—قادرآیا به نابودی ملتها و محو بشریت.
بنابراین وقتی کره چشم از «اوجمیزنی اهریمنان طیفی» سخن گفت، موک گیونگونباز فرض کرد منظورش هیولاهای آسمانی است.
ولی:
- هیولاهای آسمانی؟ همچینمیزنی چیزایی نمیتونن تو اینغار دنیا وجود داشته باشن.
اگه انرژی اهریمنی بهچیونگوئه اون سطح برسه، ازدوباره «نظم طبیعی» فراتر میره.
«نظم طبیعی؟»
- نمیدونی نظم طبیعی چیه؟
«چیه؟»
- چیزیه کهگوهوان این دنیا رونام سرپا نگه داشته.
هرچند گمونمایدهای واسه انسانهاراجع درکش سخته.
«خیلی مبهمه.»
- نظمراجع طبیعی همونمیزنی نظم طبیعیه دیگه.
اونایی که از مرزهاشچیونگوئه رد بشن، چارهای ندارن جزپرسید اینکه از آستانه عبور کنن.
«فراتر از آستانه؟»
در حالی که موکخاطر گیونگون سردرگم شده بود،فاصله یو سوریم پرید وسط حرفش:
«داره راجعراجع به عروجمیزنی حرف میزنه.»
«عروج؟»
برقی ازایدهای علاقه در چشمانحرف موک گیونگون درخشید.
حالا که فکرش را میکرد، زمانی کهقبلی داشت شمشیرزنی و هنرهای رزمی را ازبالا چونگریونگ یاد میگرفت، در این باره شنیده بود.
[ریشه انرژی درونیحرف هنرهای رزمی در تکنیکپام جذب چی تائوئیستها نهفتهست.
تائوئیستها تنفسشون رو تنظیم میکنن تانام انرژی درونی رو کنترل کنن و ازخاطر این طریق جسم فیزیکیشون رو تکامل بدن.]
[تکامل بدن؟ یعنی قویتر بشن؟]
[این بخشی از قضیهست، ولی تکاملی که تائوئیستها ازشگرفته حرف میزنن شامل شکستن محدودیتهای گوشت و پوست، بیدار شدنسمت نسبت به جریان انرژی آسمانی و رسیدن به روشنگری روحانیه.]
[روشنگری روحانی؟]
[آره.
این چیزیه کهندارم ما بهش میگیممیزنی عروج یا «عروج پردار».]
[عروج پردار؟ یعنی تبدیلخاطر شدن به یه جاویدانفاصله و بالا رفتن به آسمون؟]
[دقیقاً.
کسایی که هنرهای رزمی تمرین میکنننام طبیعتاً هدفشون رسیدن به روشنگری از طریقخاطر مهارت رزمی برای دست یافتن به عروجه.
البته این روزا اون آرمان کمرنگ شده—هنرهایولی رزمی صرفاً به نمادهای قدرت، ابزارهایی برایاونجا دفاع شخصی یا کشتن بقیه تقلیل پیدا کردن.]
[میفهمم.
ولی مگه حقیقت همین نیست؟]
[درسته.
ذات هنرهای رزمی هیچوقت دربارهحرف تهذیب تائو نبوده—همیشه راجع به اینمخفی بوده که کشتن بقیه راحتتر بشه.
ولی اگه دنبالسوریم—که قلمروهای بالاتری، بایداتفاقات عمیقتر فکر کنی.]
این آموزه چونگریونگ بود.
او به موک گیونگون گفته بود کهناآشنا اگر هنرهای رزمی را برای رسیدن بهخجالت ارتفاعات بالاتر دنبال میکند، باید هدفش عروج باشد.
البته، موکایدهای گیونگون هیچ علاقهایحرف به آن نداشت.
هدف او قدرت برایخاطر انتقام بود، نه تبدیلفاصله شدن به یک جاویدان.
با اینراجع حال، از رویولی کنجکاوی پرسیده بود:
[راستی چونگریونگ، تاگوهوان حالا کسی واقعاًنام به عروج رسیده؟]
[بله.]
[بنیانگذار هنرهای رزمی دشتهای مرکزی، بودیدارما؛ تائوئیست ژانگ سانفنگگرفته که فرقه وودانگ را تأسیس کرد؛ و شمشیر جاودانهایهوم که با یک ضربه سر اژدها را قطع کرد.
قطعاً نوابغ ناشناختهحرف دیگری هم وجود دارند—جهانپام پر از راز است.]
[پس واقعاً کسانیگوهوان بودهاند که بهنام عروج دست یافتهاند؟]
[البته.
برای همین استسوریم—که که همچنان یکاتفاقات هدف باقی مانده.]
اگر آنچه چونگریونگ «عروج پردار» مینامید، همان عبور از «فراتر از مرز» بود کههمینطوره آن چشم از آن سخن میگفت، بدین معنا بود که انسانها میتوانند از طریقشدت تهذیب رزمی به همان قلمروی هیولاهای آسمانی توصیفشده در «کتاب کوهها و دریاها» دست یابند.
بهنوعی، گویی جهان هنرهایچیونگوئه شیطانی و دنیای رزمی درپرسید بالاترین سطوح به هم میرسیدند.
همزمان با عمیقترندارم شدن افکارش، چشم دوبارهولی لب به سخن گشود:
-بله.
به نظر درست میرسد.
انسانها فراتر رفتنگوهوان از نظم طبیعینام را عروج مینامند.
«هوم. پسایدهای اون ششتا شیطانحرف طیفی که گفتی...»
-شش اهریمن.
«چی؟»
-شیاطین طیفی که به روشنگریچیونگو رسیدن، اونا رو شش اهریمنآیا یا شش پادشاه اهریمنی صدا میزنن.
با شنیدن اینندارم کلمات، چشمان موکمیزنی گیونگون اندکی باریک شد.
او آن را تنها یکخجالت هیولای ناقص پنداشته بود، امابود—ناگهان اکنون هویتش آشکار گشته بود.
آن موجود خودحرف را یک شیطانحالا طیفی میدانست—موجودی از عجایب.
هرچند با توجه به سطح انرژی شیطانیناآشنا و ارادهاش، عجیب بود که آن راخجالت صرفاً یک محصول جانبی ناقص خطاب کنند.
«شش پادشاهایدهای اهریمنی؟ چهراجع لقب پرطمطراقی.»
«وای... منمهمین دارم چیزایخاطر جدیدی یاد میگیرم.»
چشمان یوسورین از هیجان میدرخشید.
او همیشه شیفتهی شیاطین طیفی بود، اماناآشنا برخورد با نوعی که به روشنگری رسیدهخجالت باشد، همچون یافتن سوزن در انبار کاه بود.
شنیدن درباره رهبران شش هیولایحرف الهی از زبان یک شیطانغار طیفی، طبیعتاً کنجکاویاش را برانگیخته بود.
«آهای چشم! بیشتر بگو. میخوام بدونم اینقبلی "شش اهریمن" تو همون رهبران شش هیولایبالا الهی هستن که من شنیدم یا نه.»
«......»
در برابردریا اصرار او، چشمچیونگو دهانش را بست.
آن موجود همین حالا هم نسبتمیزنی به موک گیونگون محتاط بود—آیا واقعاً لازمنشده بود به این دخترک هم توضیح دهد؟
درست در آنسوریم—که لحظه، موک گیونگوناتفاقات لب به سخن گشود:
«لقبها مهم نیستن. پسمیزنی اون راکون هیولا اسمشغار گوهوان چیونگو بود، درسته؟»
-پادشاه قاتل دریا.
صدایش آکنده از ترس بود.
تنها از همین واکنش مشخص بوداتفاقات که چشم احترامی عظیم و آمیخته باسرش وحشت برای آن راکون هیولا قائل است.
هرچند با نگاهی به گذشته، حتیحالا در آن وضعیت ضعیف و مهرومومشده،اونجا آن راکون هیولا انرژی شیطانی وحشتناکی داشت.
ترسِ چشم قابل درک بود.
«هر چی. پادشاه قاتل دریاحرف یا گوهوان چیونگو، داری میگیغار ششتا از این هیولاها وجود داره؟»
-بله.
«همهشون رو میشناسی؟»
-البته که میشناسم.
موک گیونگونایدهای لحظهای درراجع اندیشه فرو رفت.
آیا نیازی به دانستن درباره این موجودات بود؟ اماگرفته هیچکس نمیدانست—چه میشد اگر آن راکون هیولا، یا همان گوهوانسمت چیونگو، جایی در دره خون و اجساد مهروموم شده باشد؟
دانستن دربارهراجع آنها برایمیزنی آینده ضرری نداشت.
«میتونی بگی کیا هستن؟»
«اسم اونایدهای هیولای الهیراجع گاو سفید چیه؟»
یوسورین ناگهان وسط حرف پرید.
موک گیونگون نگاهی آزرده بهولی او انداخت، که در پاسخباز یوسورین لبهایش را ورچید و گفت:
«منم کمک کردم،گوهوان پس حق دارمنام سوال بپرسم دیگه.»
«......»
موک گیونگون شانهای بالاخاطر انداخت، گویی میخواست بگوید:فاصله «هر غلطی میخوای بکن.»
یوسورین که ذوقزدهحرف شده بود، پوزخندیحالا زد و پرسید:
«اون هیولای الهی گاو سفید—همونیچیونگو که از سر تا دمشآیا صدها ژانگ طولشه—به اون چی میگین؟»
-...
پادشاه نیروی عظیم.
«پادشاه نیروی عظیم؟ اوه. پس شیاطین طیفیپام به اون گاو گنده اینطوری میگن. خبهمینطوره اژدهای سقوطکردهای که نتونست عروج کنه چی؟»
-پادشاه اهریمن اژدها.
«و اون رخندارم از دریای شمالی کهولی بالهاش مثل برف سفیده؟»
-پادشاه اهریمن رخ سفید.
«روشن و واضح. پس اونولی هیولای الهی شیرمانند با بالهایباز سیاه و یالهای تیز چی؟»
-پادشاه شیرنشان.
«هوم.»
به لطف سوالات یوسورین و پاسخهایاتفاقات چشم، موک گیونگون بهطور طبیعی با ظاهرسرش و القاب این هیولاهای الهی آشنا شد.
اجازه دادن بهحرف او برای پرسیدنحالا سوالات، ایده بدی نبود.
اما سپس یوسورین ادامه داد:
«اون میمون سنگیندارم که زیر کوهمیزنی پنج انگشت زندانی شده—»
-نه.
«هان؟ از کجاحرف فهمیدی چی میخوامحالا بپرسم که گفتی نه؟»
-موجودی که ازش حرفچیونگوئه میزنی خیلی وقت پیش بهپرسید خاطر نظم طبیعی ناپدید شد.
اون دیگهایدهای جزو ششراجع اهریمن نیست.
«آه... این باسوریم—که چیزی که استادماتفاقات بهم گفت فرق داره.»
چشم با شنیدنحرف حرفهای او، باحالا ناباوری نگاهش کرد.
-دخترک... استاد تو دیگهچیونگوئه کیه؟ از کجا راجع بهپرسید شش اهریمن دوران باستان میدونه؟
«هه. حالا که فکرش روحرف میکنم، چون ادای تهذیبگرا روغار درمیاری، باید بدونی استادم کیه، نه؟»
-چی؟
«تا حالا اسمحرف پیر جاویدان ابروحالا سرخ رو شنیدی؟»
-...
نگو که—استاد پاویونندارم جاویدان هارمونی، یکیمیزنی از شش خدای نیش؟
چشم بلافاصلههمین نام راخاطر تشخیص داد.
از آنجا که مدتی با جو تائهچئونگ همبدنغار بود، طبیعتاً با تهذیبگران مشهور آشنایی داشت—بهویژه آنهاییکرد که دشمنان قسمخورده شیاطین طیفی مانند خودش بودند.
یوسورین با غرور بادیچیونگوئه به غبغب انداخت ودوباره نگاهی به موک گیونگون کرد.
«دیدی؟ حتی اینندارم هیولای ناقص هممیزنی استادم رو میشناسه.»
«آره، آره.»
در برابر پاسخ خشکمیزنی موک گیونگون، لبولوچه یوسورینغار مثل اردک آویزان شد.
این یارو واقعاً تهذیبگره؟ چطور ممکنه وقتی استادشدوباره اینقدر معروفه، هیچ علاقهای نشون نده؟ اکثر تهذیبگراقبلی برای وصل شدن به استادش سر و دست میشکستن.
در دلش نچنچیندارم کرد و دوبارهمیزنی رو به چشم چرخید.
«به هر حال، اگه اون هیولایاتفاقات الهی زیر کوه پنج انگشت نیست،شوکه پس آخرین نفر از شش اهریمن کیه؟»
-پادشاه صد چهره.
«پادشاه صد چهره؟»
-بله.
«صد چهره؟ تاسوریم—که حالا نشنیدم... چهاتفاقات جور هیولای الهیایه؟»
با شنیدن این سوال، چشمی که در دستان موک گیونگونباز بود، حتی شدیدتر از زمانی که نام پادشاه قاتل دریا،چیزی گوهوان چیونگو، به میان آمده بود، شروع به لرزیدن کرد.
در حالی کهگوهوان از ترس درنام خود جمع میشد، گفت:
-میگن بین شش اهریمن،راجع اون حتی از پادشاهحالا نیروی عظیم باستانی هم بدتره.
اون خودِ تجسمسوریم—که خباثته که همهچیزاتفاقات رو به نابودی میکشونه.
«...به نابودی میکشونه؟»
-از دوران باستان باعثچیونگوئه سقوط ملتهای بیشماری شده—شانگ،دوباره ژو و خیلیهای دیگه.
«شانگ و ژو؟ نگوراجع که این هیولای الهیحالا که داری ازش حرف میزنی—»
پیش از آنکه یوسورین بتواندخجالت جملهاش را تمام کند، چشمبود—ناگهان با صدایی سنگین و شوم گفت:
-یک روباهراجع با خز طلاییولی و نه دم.
روباه نه دم طلایی.