چپتر 384: تغییر ناگهانی (۱)
0میدان تمرین رزمیدره در دژ داخلیموقت «انجمن آسمان و زمین».
چهرهی «یوپ وی-سون»، شاگرد دومکرده «سون یون» - رهبر «پنج پادشاه»بودند - را ناباوری فرا گرفته بود.
«هوف... هوف...»
مردی سی و چنداستعداد ساله با ریشی کوتاه،مقایسه به شدت نفسنفس میزد.
او «وو هولانگ»، برادر ارشد یوپ وی-سون، استاد بزرگ «گئوگولدان»مهار و یکی از «پنج ببر» بود که به عنوان قویترینداشت رزمیکار در مرحله نهایی در انجمن آسمان و زمین شناخته میشد.
خون از دست راستپیشرفت وو هولانگ که شمشیرمهره را محکم فشرده بود، میچکید.
«این... امکان نداره.»
برادر ارشد شکست خورده بود.
آنچه غیرقابل تصوردره مینمود، اکنون بهموقت واقعیت پیوسته بود.
«تحسینبرانگیزه.»
مردی میانسال که بدنشواقعیت پوشیده از جای زخمبدنش بود، لب به سخن گشود.
او کسی نبودانتخابش جز «سون یون»،جنگندگی رهبر پنج پادشاه.
حتی در چهره سوناجساد یون نیز ردپای حیرت دیدهگیونگون میشد و این تعجبی نداشت.
برخلاف تمام پیشبینیها در رقابت رزمی،دره جوانترین شاگردی که اخیراً پذیرفته بود، برمهار وو هولانگ، برادر ارشدش، چیره شده بود.
آن شاگردمینمود جدید، کسی جزپیوسته «موک یو-چون» نبود.
«... درسته که اخیراً خیلیروحیه براش وقت گذاشتم، ولی واقعاًانتخاب تا این حد پیشرفت کرده؟»
موک یو-چون را از «دره خون وآورده اجساد» به عنوان یک «مهره» موقت آوردهانتخابش بودند تا «موک گیونگون» را مهار کند.
البته دلیل انتخابش این بود که استعداداجساد و روحیه جنگندگی قابل مقایسه با موککند گیونگون داشت و این انتخاب اشتباه نبود.
این پسر نابغهایاکنون بود که استعدادش هنوزمیانسال کاملاً شکوفا نشده بود.
هیچکس تصور نمیکرد که تنها در عرضقابل چند ماه، حتی وو هولانگ را کهاستعدادش به عنوان جانشین تعیین شده بود، شکست دهد.
«جالبه.»
حقیقتاً طعنهآمیز بود.
هر دو شاگردی که از «فرقه شمشیرمیانسال یونموک» با دستان خود به گروگان گرفتهکسی بود، اکنون شاگردان خودش را شکست میدادند.
اگر از جناح عدالت نبودند،روحیه شاید حتی به فکر انتخاب یکیاشتباه از آنها به عنوان جانشینش میافتاد.
اما فعلاً بایددره به همین کهموقت شاگردش هستند، بسنده میکرد.
بازوی راست وو هولانگ که سیاهدره و متورم شده بود، با صدایگیونگون شکستن استخوان به حالت اول بازگشت.
از آنجا که تا حدی برتحسینبرانگیزه تکنیک بزرگ «جریان خون معکوس» مسلط شدهگشود بود، قدرتش به سرعت افزایش یافته بود.
حالا در این فکراستعداد بود که محدودیتهایش تامقایسه کجا پیش خواهد رفت.
وو هولانگ لبهایش را محکممهره گزید و با نگاهی آمیختهمهار به رضایت به موک یو-چون نگریست.
کار چطور به اینجا کشید؟
او تمرینات رزمیاش راواقعیت سختتر کرده بود تابدنش از «آن شخص» انتقام بگیرد.
اما هرگز تصورانتخابش نمیکرد حتی از برادرقابل کوچکتر او شکست بخورد.
حتی حالتی که در چهرهمهره استادش نقش بسته بود، تنهامهار میتوانست ناشی از نارضایتی حقیقی باشد.
«آه، این دیگه بدترین حالته.»
احساس میکرد همهاکنون چیز را بهتحسینبرانگیزه خاندان موک باخته است.
توجه استادش توسط برادر کوچک دزدیده شدهقابل بود و قلب زنی که دوستش داشت،استعدادش توسط خود آن شخص تسخیر شده بود.
از زمانی که بانو «وی سو-یون» اعلام کرده بودگیونگون میخواهد رهبری را به دست بگیرد، فاصلهاش را حفظقابل میکرد و از دیدارهای خصوصی با زیردستان پرهیز مینمود.
پیش از ظهورواقعاً آن مرد، بانودره به او تکیه میکرد.
وو هولانگ دندانهایش را چنان به هم سایید کهپوشیده خون جاری شد، سپس تعظیمی محترمانه به استادش سون یونردپای کرد و با قدمهایی سنگین از میدان تمرین خارج شد.
سون یون باانتخابش آهی خفیف اوجنگندگی را تماشا کرد.
احساسات شاگرد شکستخوردهاش رااجساد درک میکرد، اما در آموزشگیونگون جایی برای دلداری وجود نداشت.
اگر قرار بود جانشینپیشرفت باشد، باید به تنهاییمهره بر این شکست غلبه میکرد.
و همچنین،
«رقیب نزدیکیدلیل که داری، باعثروحیه میشه قویتر بشی.»
«تا تا تا تاک!»
یوپ وی-سون با عجلهواقعیت دوید تا به برادربدنش ارشدش وو هولانگ برسد.
«برادر ارشد!»
وو هولانگ بیتفاوت به صدای اوموقت به راهش ادامه داد، اما وقتیالبته یوپ وی-سون سد راهش شد، ایستاد.
با صدایی کلافه گفت:
«چی میخوای؟»
«برادر، هرچیمیچکید فکر میکنم میبینمنداره این درست نیست.»
«داری راجعولی به چیپیشرفت حرف میزنی؟»
«مگه عقلش رو ازروحیه دست داده که همچینداشت کاری با برادر ارشد کرد؟»
«...»
پس حرفش این بود.
یوپ وی-سون پیش از اینکهکرده امروز وو هولانگ شکست بخورد،آورده خود مغلوب موک یو-چون شده بود.
از آن زمان، پر ازجنگندگی نارضایتی بود اما به خاطراشتباه غرورش دندان روی جگر گذاشته بود.
حالا که حتی وو هولانگ هم ازاستعداد آن پسر شکست خورده بود، این رااشتباه بهانهای کرده بود تا شکایتش را فریاد بزند.
«اگه حرفت همینه، بکش کنار.»
«برادر ارشد!»
«رقابت رزمی فقط یه رقابته.»
با گفتن این حرف،البته وو هولانگ سعی کردروحیه از کنار یوپ وی-سون بگذرد.
یوپ وی-سونمیچکید صدایش راامکان بالا برد.
«مگه قدیسی چیزیواقعاً هستی که همشدره دندون رو جیگر میذاری؟»
«چی؟»
«داریم همه چیزمون رو به اون اعضایاستعداد لعنتی خاندان موک میبازیم، اونوقت تو میخوایاشتباه همینطوری تحمل کنی؟ این صبر نیست، حماقته.»
«تق!»
پیش از آنکهواقعاً حرفش تمام شود، وواجساد هولانگ یقهاش را گرفت.
«واقعاً دلت میخواد بمیری...؟»
«چرا عصبانیتت رو سرالبته من خالی میکنی؟ هدفروحیه اصلیت باید یکی دیگه باشه.»
«چی؟»
«خاندان موک.»
«... واقعاً رو مخی.»
«رو مخ نیست. اگه حسابشون رو نرسیم،استعداد ما برادرهای قسمخورده واقعاً همه چیز رواشتباه از دست میدیم. اون موقع پشیمون نمیشی؟»
حرفهای یوپ وی-سون باعثامکان شد نوری لرزان درآنچه چشمان وو هولانگ پدیدار شود.
او سعی کرد آن را بهدره عنوان غرغرهای یک تازهکار بیملاحظه نادیدهگیونگون بگیرد، اما او هم انسان بود.
البته که نارضایتیاشاستعداد تا لبهی صبرشقابل بالا آمده بود.
چطور ممکن بودکند نخواهد همین الانانتخابش برادران موک را بکشد؟
اما،
«نه.»
غرورش اجازه نمیداد.
او باید با قدرتالبته سرکوبشان میکرد؛ استفاده از حیلهجنگندگی و نیرنگ کار ضعفا بود.
و اگر دست به چنین کاری میزد، آیاآنچه بانو وی سو-یون که او را به عنوان ارباببدنش و سرور خدمت میکرد، واقعاً او را تایید مینمود؟
نه، اینطور نبود.
تنها ناامید میشد.
پس باید از این تلخیدلیل به عنوان کود برای رشدقابل و قویتر شدن استفاده میکرد.
تنها با غلبه برامکان برادران موک از طریق قدرتغیرقابل خالص میتوانست به اهدافش برسد.
«پاک!»
وو هولانگ یقه یوپ وی-سونجنگندگی را رها کرد و اواشتباه را به کناری هل داد.
«چرت و پرتکند نگو و بیشتر رویاستعداد تمرینات رزمیت تمرکز کن.»
«برادر ارشد!»
«هر چقدر بخوای به غرغرات گوش میدم، ولی فکر اینکه کاری فراترگیونگون از اون بکنی رو از سرت بیرون کن. اگه نتونی با زورانتخاب بازوی خودت انجامش بدی، همش بیمعنیه. این تنها نصیحتیه که میتونم بهت بکنم.»
«چطور...»
«من دارم میرم.»
بدون اینکه منتظراین پاسخ بماند، ووشکست هولانگ دور شد.
یوپ وی-سون باواقعاً نگاهی کینهتوزانه بهدره او خیره شد.
چون در شرایط مشابهی بودند، فکر میکرد تنها برادرانتخاب ارشدش میتواند احساساتش را درک کند، اما حالا کههیچکس اینطور پس زده شده بود، جز تلخی چیزی حس نمیکرد.
«کوب!»
یوپ وی-سون با خشمامکان لگدی به دیوار زدآنچه و سپس به سویی رفت.
کسی داشتولی رفتن اوپیشرفت را تماشا میکرد.
او موک یو-چون بود.
«هوف.»
موک یو-چون سری تکان داد.
او یوپ وی-سون را دنبالکرده کرده بود، با این فکر کهبودند شاید بخواهد دست به کاری بزند.
خوشبختانه غرور برادر ارشد ووجنگندگی هولانگ قویتر از آن بوداشتباه که فریب حیلهای را بخورد.
اگر او با یوپالبته وی-سون دست به یکیروحیه میکرد، اوضاع خیلی ناجور میشد.
«هنوز باید قویتر بشم.امکان نمیتونم اجازه بدم چیزیآنچه حواسم رو پرت کنه.»
هدف واقعیولی او، این دوکرده برادر قسمخورده نبودند.
با اینکه خون یکسانی درجنگندگی رگهایشان جاری بود، او باوراشتباه داشت که آنها یک خانوادهاند.
هدف حقیقیاش انتقام گرفتن از موکانتخابش گیونگون بود، کسی که به اوداشت خیانت کرده بود، و همچنین بازگرداندن عدالت.
«چیزی نمونده.میچکید با همین دستاینداره خودم میکشمت پایین.»
«تا تا تا تاک!»
یوپ وی-سون، شاگرد دوم سون یون، بااستعداد استفاده از تکنیک سبکسازی بدن به سرعتاشتباه در حال دویدن به سمت مقصدی نامعلوم بود.
او ایستاد واین با احتیاط بهشکست اطراف نگاه کرد.
سپس به سمت ساختمانیپیشرفت متروکه که شبیه بهمهره یک انبار بود، حرکت کرد.
با ورود به آنجا،روحیه یوپ وی-سون دستانش را باانتخاب ریتمی خاص به هم کوبید.
«شپشپ! شپ! شپشپ!»
به زودی، فضای تاریکامکان انبار روشن شد وآنچه قامت کسی را نمایان ساخت.
او کسی نبود جز...
«برادر مو.»
مو یاک، دست راستِ شاگرددلیل ارشد رهبر انجمن آسمان وقابل زمین، استاد بزرگ نا یولریانگ.
چطور او دراین چنین مکان مخفیانهایشکست منتظر یوپ وی-سون بود؟
دلیلش خیلی زود مشخص شد.
مو یاک در حالیروحیه که فانوسی در دست داشت،انتخاب لبخند ملایمی زد و پرسید:
«خب، چطور شد؟کند تونستی مخ برادرانتخابش وو رو بزنی؟»
«...»
یوپ وی-سون آهیواقعاً کشید و سرشدره را تکان داد.
مو یاک شانهایاستعداد بالا انداخت، گویی انتظارمقایسه این واکنش را داشت.
او همیشه فکرکند میکرد یوپ وی-سونانتخابش شکست خواهد خورد.
او خوب میدانست که وو هولانگ چقدر لجباز است،غیرقابل چرا که خودش چندین بار سعی کرده بود او راجای متقاعد کند تا به خدمت استاد بزرگ نا یولریانگ درآید.
با آن غرورواقعاً شدیدش، وو هولانگ هرگزاجساد به آنها ملحق نمیشد.
اگرچه موک یو-چون یک متغیرجنگندگی به حساب میآمد، اما حتی اوپسر هم تفاوت چندانی ایجاد نکرده بود.
«خب، مهم نیست.»
اینکه وو هولانگاین با آنها باشد یاخورده نه، اهمیت چندانی نداشت.
«برادر مو... اگهواقعاً فقط یه کمدره دیگه بهم وقت بدی...»
«پات پات!»
مو یاک باکند اطمینان شانهی اوانتخابش را نوازش کرد.
«عیبی نداره. برادر وو رو اگه آرومآرومخورده راضی کنی، راه میاد. مهمتر از اون،پیوسته استاد بزرگ روی تو حساب باز کرده.»
«... واقعاً؟»
«البته که آره.»
تکان کوچکی در گوشهیالبته لب مو یاک پدیدارروحیه شد و لبخند زد.
در حقیقت،میچکید وو هولانگ لجبازنداره و دردسرساز بود.
ولی مهرهای سرشار ازپیشرفت طمع و حسادت مثلمهره یوپ وی-سون، استفادهاش راحت بود.
آنها میتوانستند هراستعداد نقشی که بخواهندقابل با او بازی کنند.
در دل شب.
کسی در حالواقعاً ریختن شراب رویدره یک سنگ قبر بود.
او هو جونگهیوک،استعداد استاد بزرگ فرقهقابل نابودی جاویدان بود.
او پسر هو تائهگانگ،البته ارباب انجمن پنج کوه وجنگندگی یکی از پنج پادشاه بود.
البته، اینمیچکید مربوط بهامکان ماهها پیش بود.
اکنون، کسی که درون بدن اودره قرار داشت، خودِ هو جونگهیوک نبود، بلکهمهار روح سرگردانِ وی منگ-چون، کوه دوم بود.
«هعی...»
وی منگ-چون که بدنالبته هو جونگهیوک را تسخیرروحیه کرده بود، آه عمیقی کشید.
هر بار کهاین به اینجا میآمد،شکست دلش آشوب میشد.
روی سنگ قبرواقعاً نام «وی منگ-چون»دره حک شده بود.
«اینکه با چشمایاستعداد خودم قبر جسدقابل خودم رو ببینم...»
«قلوپ قلوپ!»
وی منگ-چون شرابیاین را که روی سنگخورده قبر ریخته بود، نوشید.
آرزویش زمانی کهواقعاً زنده بود، این بوداجساد که آینده را ببیند.
ولی چه کسیاستعداد تصور میکرد که اومقایسه آینده را اینگونه ببیند؟
«حتی اگه بدنم رو ازدلیل دست دادم، باید راضی باشمقابل که فقط اینجوری زنده بمونم؟»
هر بار کهاین به سنگ قبر نگاهخورده میکرد، دلش سنگین میشد.
با این حال، چارهای نبود.
او به عروسک خیمهشببازی موک گیونگونقابل تبدیل شده بود، اسیر سرنوشت بود واستعدادش مجبور بود از دستورات او اطاعت کند.
درست زمانیمهار که داشت شرابدلیل را تمام میکرد...
«دینگ!»
وی منگ-چون بطری راپیشرفت زمین گذاشت و سرشمهره را به عقب خم کرد.
«ویژژژ!»
انرژی تیز شمشیرکند از بالای سرِانتخابش خمشدهاش عبور کرد.
آن چی شمشیر بود.
وی منگ-چون با جاخالی دادن ازدره چی شمشیر، با عجله از تکنیکگیونگون قدمزنی خود استفاده کرد تا فاصله بگیرد.
وقتی به عقباستعداد نگاه کرد، متوجهقابل چیز عجیبی شد.
«!؟»
کسی که چیاین شمشیر را پرتاب کردهخورده بود، کسی نبود جز...
«استاد بزرگ؟»
او استادانتخابش بزرگ ناروحیه یولریانگ بود.
نا یولریانگ لبخند ملایمی زد.
«هر چقدر هم دلتنگامکان رفقای قدیمیت باشی، اینآنچه روزا تنهایی چرخیدن خطرناکه.»
با وجودولی لبخند، کلماتش مرگبارکرده و جدی بود.
چشمان وی منگ-چوناستعداد تیز شد و بهمقایسه نا یولریانگ خیره شد.
«هنوزم همونقدر گستاخی.»
او مخفیانه نگراناین تحرکات اخیر نا یولریانگخورده برای تعیین جانشین بود.
انتظار نداشتولی او تا اینکرده حد بیپروا باشد.
وی منگ-چون دسته تبریروحیه را که بر پشتداشت داشت محکم گرفت و گفت:
«اگه من بمیرم، باید رودلیل در رو با اتحاد دوقابل ارباب طرف بشی. براش آمادهای؟»
«خب، اینشمیچکید دیگه بهامکان تو ربطی نداره.»
قبل از اینکه حرفشپیشرفت تمام شود، قامت نامهره یولریانگ مانند دود پراکنده شد.
«به اندازه کافی قانعکننده نیست؟»
«شپ!»
استاد بزرگ ناواقعاً یولریانگ دستش رادره دور شانه کسی انداخت.
آن شخص با چهرهایروحیه نگران به جسد بیجان هوانتخاب جونگهیوک (وی منگ-چون) نگاه میکرد.
او یوپمهار وی-سون، شاگرد دومدلیل سون یون بود.
«باورم نمیشه واقعاً کشتش.»
یوپ وی-سون عمیقا مضطرب بود.
همین سرانتخابش شب، اوروحیه حسابی سرحال بود.
استاد بزرگ نا یولریانگ او راانتخابش در جناح خود پذیرفته بود وداشت حتی بساط شرابخوری به راه انداخته بود.
ولی حالا، یکیاین از زیردستان شاهزاده دوم،خورده جانگ نونگاک، مرده بود.
همین به تنهایی یک فاجعه بزرگ بود، ولی مشکلموقت اصلی اینجا بود که پشت سر هو جونگهیوک، نه تنهاروحیه شاهزاده دوم، بلکه پدرش، ارباب هو تائهگانگ نیز قرار داشت.
«کشتن پسرِ ارباباستعداد هشت ستاره اونمقابل به این راحتی...»
ارباب هو تائهگانگ یکی ازدلیل برترین اساتید دنیای رزمی وقابل یکی از هشت ستاره بود.
او هرگز تصوراین نمیکرد کسی پسر اوخورده را اینقدر بیپروا بکشد.
چیزی که حتی شوکهکنندهتر بود...
«نکنه ازم خواست تکنیکهایروحیه شمشیرزنی رو بهش نشونداشت بدم فقط واسه همین کار؟»
نا یولریانگ برخی از تکنیکهای شمشیری رااستعداد که یوپ وی-سون نشان داده بود، کپی کردهپسر و با آنها هو جونگهیوک را کشته بود.
هر کسی فکر میکردامکان این جنایت توسط فرقهآنچه خودِ او انجام شده است.
تازه الان یوپواقعاً وی-سون متوجه هدفدره واقعی او شد.
«برای شکستن اتحاد بین استاد وقابل ارباب هو تائهگانگ، یا بهتر بگم، بیناستعدادش شاهزاده جانگ نونگاک و بانو وی سو-یون.»
مشتش را محکم فشرد.
برای پشیمانیمیچکید خیلی دیرامکان شده بود.
آنچه نباید میشد، اتفاق افتاده بوددره و اگر الان حقیقت را فاش میکرد،مهار انگار که دیگر جانی برایش باقی نمیماند.
«شششت...»
در حالی که او اینقدر پریشانانتخابش بود، روح سرگردانی که بدن مردهی هوانتخاب جونگهیوک را تسخیر کرده بود، بیرون آمد.
آن وی منگ-چون بود.
وی منگ-چون که با مرگکرده بدنش به زور بیرون راندهآورده شده بود، با تاسف نچنچ کرد.
او هدفانتخابش واقعی ناروحیه یولریانگ را میدانست.
«انداختن گردن قتل پسر ارباب هو تائهگانگ بهروحیه شاگرد سون یون، قطعاً باعث درگیری دو اربابنابغهای میشه. این قدرت اتحاد رو از هم میپاشه.»
عجیب بود که اوامکان به جای شمشیر، ازآنچه تکنیکهای شمشیرزنی استفاده کرده بود.
او فکر میکرد نا یولریانگکرده کسی نیست که فقط بیکار تماشابودند کند، ولی او واقعاً ترسناک بود.
با این حال، یکروحیه چیز بود که حتیداشت او هم پیشبینی نکرده بود.
تسخیر شدنِ خودش.
اگر او به گو چان، کهشکست بدن شاهزاده دوم جانگ نونگاک را تسخیرواقعیت کرده بود، اطلاع میداد، حقیقت فاش میشد.
اگر این اتفاق میافتاد، ناکرده یولریانگ باید با خشم دوآورده تن از پنج پادشاه روبرو میشد.
«تموم نقشههایانتخابش مخفی بهروحیه باد رفت...»
در همان لحظه...
«شترک!»
«چی؟»
چیزی از میاناستعداد بدن روحیِ ویقابل منگ-چون عبور کرد.
او با وحشت سرش را برگرداندانتخابش و دید که استاد بزرگ ناداشت یولریانگ چشمبند سمت راستش را برمیدارد.
چشمانش طلاییمیچکید بود، با مردمکهایینداره ریز مانند نقطه.
آنها هالهای درنده ازپیشرفت یک حیوان وحشی ساطعمهره میکردند تا یک انسان.
آن مردمکهایانتخابش ریز روی اوجنگندگی قفل شده بودند.
«میتونه منو ببینه؟»
او کاملاًمیچکید از حضور وینداره منگ-چون آگاه بود.