چپتر 225: بانو سو، صیغه سلطنتی (۲)
0جانگ سوگام، خواجهکنند اعظم دونگچانگ، صدایش راسجده به تندی بالا برد:
«اوهو! هنوزبعدی که زانومیتوانستند نزدید. عجب جسارتی!»
با شنیدن این تشربیشتر سختگیرانه، گانیانگ، رهبر پیشگامان، بارزمیکار خونسردی تنفسش را آرام کرد.
این حرکت آشکاراسرش برای به دستمحترمانهتر گرفتن ابتکار عمل بود.
اگر اینجا ازکنند کوره در میرفتند، کلسجده نقشه از هم میپاشید.
با خود اندیشید: «چارهای نیست.»
در حال حاضر، این جناحنشان بانو سو نبود که در موضعتحریک ضعف قرار داشت، بلکه آنها بودند.
بنابراین گانیانگ بر یک زانوسلامی نشست، سرش را عمیقاً خمادای کرد و سلامی محترمانهتر عرضه داشت:
«ما به بانوکنند سو، صیغه سلطنتی،بیفتند ادای احترام میکنیم.»
دیگران زیرچشمی نگاهیچیست انداختند تا واکنشکنند موک گیونگون را بسنجند.
لبهای موک گیونگون به لبخندی محو کشیده شد، سپسرزمیکار او نیز مانند گانیانگ بر یک زانو نشست وکنترل دستانش را به نشانه احترام در هم قفل کرد.
با دیدن این صحنه، بقیهسلامی گروه نیز پیروی کردند وادای احترام لازم را به جا آوردند.
«ما به بانوکنند سو، صیغه سلطنتی،بیفتند ادای احترام میکنیم.»
با این سلام محترمانه، جانگ سوگام سرشکاملاً را چرخاند تا به آن سوی ایوان،نشان جایی که بانو سو نشسته بود، نگاه کند.
او منتظر نظرحتی بانو بود تادهند بداند قدم بعدی چیست.
میتوانستند آنها را مجبور کنند که کاملاًعرضه به خاک بیفتند و سجده کنند تا احترامینگاهی حتی بیشتر نشان دهند، اما اینها رزمیکار بودند.
اگر بیدلیل به تحریک آنها ادامهبیفتند میدادند، ممکن بود دردسر درست شود،دهند پس کنترل تنش اهمیت زیادی داشت.
بانو سوبعدی دستش رامیتوانستند اندکی بالا آورد.
سپس جانگ سوگامحتی رو به کسانی کهاما زانو زده بودند گفت:
«از آنجا کهسرش علیاحضرت سلام شمامحترمانهتر را پذیرفتند، برخیزید.»
گانیانگ در دلش باکاملاً ناخشنودی نچنچ کرد: «...این چیزیحتی نبود که انتظارش رو داشتم.»
او از یو بونگ، خواجهای که به دونگچانگ نفوذ کرده بود، شنیده بودبیشتر که اگرچه بانو سو به عنوان صیغه سلطنتی قدرت عظیمی به دست آورده،شود اما هنوز تا حدودی برای حمایت انجمن آسمان و زمین احترام قائل است.
ولی جواحترامی حاکم اکنونبیشتر کاملاً متفاوت بود.
به نظر میرسید او میخواهد بامحترمانهتر قاطعیت مشخص کند که چه کسیمیکنیم بالادست است و چه کسی زیردست.
از آنجا که آنها در موضع ضعفسجده بودند و نیاز به لطف او داشتند، چارهایرزمیکار جز اطاعت نداشتند، اما نگرانی گانیانگ بیشتر شد.
جانگ سوگام به میزهای غذاییمجبور که با نظم چیده شدهسجده بودند اشاره کرد و گفت:
«مهمانان، لطفاً پشتحتی میزهایی که در دواما طرف قرار دارد بنشینید.»
نشیمنگاه ایوان جایگاهسرش افتخار بود و صندلیهایعرضه روبرو جایگاه پایینتری داشتند.
چونگریونگ بامجبور آزردگی زیرکاملاً لب غرولند کرد:
«واسه همینه که آدم نبایدمجبور با درباریها یا زنای قصرسجده قاطی بشه. فکر میکنن مرکز دنیان.»
او دوران عدم مداخله سختگیرانه میاندهند مقامات و رزمیکاران را تجربه کرده بود،میدادند بنابراین از این نوع صحنهها بیزار بود.
اما موک گیونگون کاملاً بیتفاوتسلامی به نظر میرسید و آرامادای روی یک صندلی خالی نشست.
زمانی که همهکنند نشستند، صدایی از داخلسجده ایوان به گوش رسید:
«حصیرها رو بالا بزنید.»
«علیاحضرت، چرا...»
«گفتم بالا بزنیدشون.»
«بله، اطاعت میشه.»
ندیمههای قصر حصیرهاییچیست را که ایوان راکاملاً پوشانده بود، بالا بردند.
آنگاه ضیافتی نمایان شد،بیشتر میزهایی که پایههایشان زیر سنگینیرزمیکار غذاهای مجلل خم شده بود.
زنی زیبا با لباسی به رنگمحترمانهتر سرخ روشن، که هم وقار و همدیگران فریبندگی از وجودش ساطع میشد، ظاهر گشت.
سئوپ چون نزدیککنند بود بیاختیار نفسشبیفتند را حبس کند.
با اینکه او بیش از سی سال داشت،خاک زیباییاش چنان خیرهکننده بود که به راحتی میشد فهمیداینها چرا امپراتور تا این حد به او علاقه دارد.
علاوه بر این، به عنوان یکی از چهار چهرهرزمیکار قدرتمندی که کنترل کشور را در دست داشتند، حضوریکنترل مقتدرانه داشت که افراد را به خود جذب میکرد.
او لب به سخن گشود:
«راه دوریمجبور رو اومدید.کاملاً بابت زحماتتون ممنونم.»
گانیانگ سرشبعدی را خم کردمجبور و پاسخ داد:
«اصلاً اینطور نیست، علیاحضرت. ایننشان ماییم که افتخار حضور دربیدلیل چنین مکان والایی رو داریم.»
او تمامنشست تلاشش را کردسلامی تا تملق بگوید.
اما بانو سو پوزخندی زد:
«کافیه. اینجا قصرچیست نیست، پس نیازیکنند به اینجور چاپلوسیها ندارم.»
«...پوزش میطلبم.»
گانیانگ مستأصل شده بود.
نمیدانست بایدمجبور با چهکاملاً لحنی بازی کند.
اگر تملقبعدی نمیگفت، گستاخمیتوانستند محسوب میشد.
اگر میگفت، ساختگی بود.
هنوز به اصل مطلب نرسیدهسلامی بودند و او از همان ابتدااحترام شمشیر را از رو بسته بود.
با خود فکر کرد:کاملاً «یه حرکت آخر دارم کهحتی میتونم انجام بدم، محض اطمینان.»
امیدوار بودبعدی کار بهمیتوانستند آنجا نرسد.
زیرا استفاده از آن بهنشان معنای از دست دادن کارت بانوتحریک سو همراه با این مأموریت بود.
انجمن دستور دادهسرش بود مأموریت را بهعرضه هر قیمتی تکمیل کنند.
این یعنی آنها آمادهکاملاً بودند در صورت لزوماحترامی این مهره را بسوزانند.
«ولی نمیذارمبعدی کار بهمیتوانستند اونجا بکشه.»
گانیانگ سعی کردحتی با لبخندی جودهند را تلطیف کند:
«علیاحضرت، اردک کبابشدهسرش اینجا تو عمارتمحترمانهتر هوایانگ واقعاً عالیه...»
«گفتم که،مجبور نیازی بهکاملاً چاپلوسی نیست.»
«....»
با این حرف او، نهنشان تنها گانیانگ، بلکه همه اعضایبیدلیل انجمن آسمان و زمین خشکشان زد.
هرکسی میتوانست بفهمدسرش لحن بانو سومحترمانهتر تند و تیز است.
او هنوزمجبور از هدف واقعیخاک آنها خبر نداشت.
فقط فکر میکرد آنها میخواهندمجبور اجازهی شرکت در امور نظامیسجده سیویبو را تحت اقتدار او بگیرند.
او که زیرک بود،بیشتر با درخواست فرستادن شاگرداناینها سطح اوج مقابله کرده بود.
زیرا حتی دنیای رزمی درستکار هم تنها شاگردان سطحسلطنتی اوج با شهرت بالا را به امور نظامی سیویبوموک یا گوماویوی میفرستاد، بنابراین معرفی هرکس دیگری ناشایست بود.
گانیانگ درک نمیکرد: «اونا اینخاک شرط رو قبول کردن، پسبیشتر چرا الان انقدر تند برخورد میکنن؟»
اما از آنجا که تصمیم گرفتهکنند بود هر تحقیری را تحمل کند، حالتبیشتر چهرهاش را خنثی نگه داشت و گفت:
«فقط میخواستم با صحبت معمولی جو رواما آروم کنم. به نظر میاد باعث رنجشممکن خاطر علیاحضرت شدم. لطفاً من رو ببخشید...»
«کافیه. بریم سر اصل مطلب.»
«چی؟»
«مگه نشنیدی؟بعدی گفتم بریممیتوانستند سر بحث اصلی.»
با شنیدناحترامی حرفهای بانو سو،نشان گانیانگ اخم کرد.
او هدایایی آماده کرده بود ومحترمانهتر قصد داشت بعد از شام، وقتی فضادیگران مناسب شد، موضوع اصلی را پیش بکشد.
اما مواجههمجبور مستقیم به اینخاک شکل نگرانکننده بود.
«علیاحضرت.»
«چرا انقدر تعجب کردی؟ ما کهدهند قبلاً حرفامون رو زدیم. فقط دارم پیشنهادمیدادند میکنم همین الان در موردش بحث کنیم.»
«درسته، ولینشست مطرح کردنشعمیقاً به این سرعت...»
«غافلگیر شدی؟»
«....»
«میخواستم صبر کنم تا جو مناسب بشه واینها بعد مسئله واقعی رو پیش بکشم، ولی تودرست قبل از اینکه حتی شروع بشه خرابش کردی.»
حرفهای اونشست باعث شد چشمانسلامی گانیانگ باریک شود.
تا الان فکر میکردکاملاً همه چیز فقط مربوط بهحتی حال و حوصله بانو است.
اما حالا بهچیست نظر میرسید قضیهکنند چیز دیگری است.
«نکنه...»
ناگهان نگاه گانیانگ به سمتسلامی یو بونگ که کنار جانگادای سوگام، خواجه دونگچانگ ایستاده بود، چرخید.
چشمانشان تصادفی به هم گره خوردبیفتند و یو بونگ با آستینش جلوی دهانشاما را گرفت و به او لبخند زد.
یک لبخند تمسخرآمیز بود.
«!؟»
مردمکهای گانیانگ لرزید.
از این میترسید وکاملاً حالا به نظر میرسید بدترینحتی شکهایش به واقعیت پیوسته است.
«تو...»
گانیانگ چشمغره رفت وبیشتر لبهای یو بونگ طوریاینها تکان خورد که انگار میگفت:
«شرمندهم؟»
فقط چند لحظه قبل.
جانگ سوگام هنگام خروجبیشتر از کاخ سوهه، ضربهای بهرزمیکار شانه یو بونگ زده بود.
«کارت خوبنشست بود. گزارشعمیقاً رو تموم کردی؟»
«بله.»
«هوهوهو. حالا علیاحضرتچیست حتی بیشتر به توکاملاً اعتماد میکنن، یو گامسونگ.»
«یو گامسونگ؟ اون دیگه چیه...»
در میان رتبههایسرش خواجهها، بالاترین مقام تهگامعرضه یا خواجه اعظم است.
پایینتر از آن سوگام،کاملاً گامسونگ، بونگو و سپس خواجههایحتی معمولی بدون رتبه قرار دارند.
در اصل، یوچیست بونگ فقط یککنند خواجه معمولی بود.
جانگ سوگاماحترامی با رضایت لبخندنشان زد و گفت:
«علیاحضرت دستور ترفیع مقامعمیقاً و افزایش حقوق تو روسلطنتی برای این مأموریت صادر کردن.»
یو بونگ تعظیمکنند عمیقی کرد، چهرهاشبیفتند از شادی میدرخشید.
«ترفیع بهبعدی رتبه پنجممیتوانستند گامسونگ... واقعاً سپاسگزارم.»
او فکر میکرد که به عنوان یکاما خواجه، نه مرد و نه زن، زندگی ودردسر مرگش در خدمت ابدی به انجمن خواهد گذشت.
اما جانگ سوگامسرش او را از آنعرضه چاه بیرون کشیده بود.
خواجه بودن بهکنند این معنا نبودبیفتند که نمیتواند پیشرفت کند.
«من دیگهبعدی اون آدممیتوانستند سابق نیستم.»
جانگ سوگام تفکرحتی اشتباه او رادهند اصلاح کرده بود.
او قرار نبود زندگیاشعمیقاً را به عنوان یک خواجهسلطنتی رده پایین به پایان برساند.
یو بونگ با احتیاط پرسید:
«ارباب جانگ... آیا تکنیکهایمیتوانستند جدید رو همونطور که قولبیفتند دادید به من یاد میدید؟»
«تکنیکهای جدید؟ البته. مگه براینشان کسی که قراره دست راست منتحریک باشه چقدر میتونه سخت باشه؟ هوهوهو.»
یو بونگنشست در دلشعمیقاً غرق شادی بود.
او تنها چهار تکنیک از مهارت قلبی را یاد گرفتهبیشتر بود، اما تنها در عرض یک سال، با آموزههای مخفیممکن کاخ عالی امپراتوری، از گانیانگ یا اوک-گی قویتر شده بود.
اگر همهبعدی آنها را استادمجبور میکرد چه میشد؟
جانگ سوگام شانه یو بونگنشان را که از هیجان میلرزید محکمتحریک گرفت و با لبخندی موذیانه گفت:
«کارهای زیادی هست کهعمیقاً باید برای علیاحضرت و ولیعهدسلطنتی انجام بدیم. همینطور ادامه بده.»
«یادم میمونه، حتماً یادم میمونه.»
گانیانگ با نظاره حرکاتمیتوانستند لبهای یو بونگ، چیزی رابیفتند در اعماق وجودش حس کرد.
او بهاحترامی انجمن پشتبیشتر کرده بود.
بیشتر خواجههایی که بهعمیقاً مأموریتهای میدانی اعزام میشوند، ازسلطنتی آزمونهای وفاداری سختگیرانهای عبور میکنند.
زیرا اگر یکی از آنها خیانتبیفتند کند یا تبدیل به جاسوس دوجانبهدهند شود، مشکلات عظیمی به بار میآید.
بنابراین اکثر خواجههایچیست اعزامی به روشهایکنند گوناگون محدود میشوند.
اما به نظرحتی میرسید یو بونگدهند از این قیود رهاست.
«این بدترین حالت ممکنه.»
او انتظار ظهورکنند یک خائن رابیفتند در این لحظه نداشت.
نمیدانست یو بونگ چه چیزی به بانوکاملاً سو گفته است، اما واضح بود کهنشان مسیر لطف و همکاری مسدود شده است.
حالا چارهای جزحتی رو کردن آخریندهند کارت خود نداشتند.
در همان لحظه،سرش بانو سو لبمحترمانهتر به سخن گشود.
«گستاخ. هرچقدر هم که مورد لطفبیفتند من باشی، تلاش برای آزاد کردندهند یه زندانی از سیاهچال امپراتوری، خیانته.»
«بانوی من، این...»
«این خیانت بزرگه.»
«...»
کلمات تیز وکنند برندهی او باعث شدسجده سر گانیانگ گیج برود.
کلمات رابعدی بهسادگی میتوانمیتوانستند تحریف کرد.
یو بونگ حتماً هدفبیشتر واقعی آنها را به خوبیرزمیکار برای او فاش کرده بود.
گانیانگ بانشست آرامش دوبارهعمیقاً صحبت کرد.
«بانوی من، ما چطور میتونیم...»
«دهنت رو ببند.»
«...»
«چطور جرأت میکنی پای من رومحترمانهتر به همچین خیانتی باز کنی ومیکنیم بعدش هم انقدر راحت حرف بزنی؟»
«...»
«باید آماده باشی کهمیتوانستند بدون هیچ اعتراضی باخاک حکم اعدام روبرو بشی.»
—ویششش!
او دستش را بالا بردسلامی و اساتید مخفی که درادای سایهها بودند، خود را نمایان کردند.
آنها از قبل از حضور اینبیفتند افراد آگاه بودند، بنابراین نه پیشقراولاندهند و نه گارد پشتیبان غافلگیر نشدند.
فقط وضعیت پیچیدهتر شده بود.
با دیدن سردرگمیحتی آنها، گوشه لبهایدهند بانو سو لرزید.
او مکالمهای را که چند لحظه پیش باصیغه جانگ سوگام و مرد میانسالی در ردای رسمیانداختند خاکستری در سمت چپش داشت، به خاطر آورد.
«بانوی من، نظرتون چیهمیتوانستند که این تهدید روخاک به فرصت تبدیل کنیم؟»
«جانگ سوگام، منظورت چیه؟»
«اگه درخواستشون رو قبول کنید،سلامی ممکنه آسیب بزرگی هم به شمااحترام و هم به ولیعهد وارد بشه.»
«کیه که این رو ندونه؟ ولی اونا از وقتیحتی که من یه نجیبزاده معمولی بودم ازم حمایت کردن.ادامه ممکنه اهرم فشاری داشته باشن، حتی کوچکترین نقطه ضعف.»
«پس بایدبعدی از همینمیتوانستند وضعیت استفاده کنید.»
بانو سو با کنجکاوی پرسید:
«چطور؟»
«باید برای آینده ولیعهد، رابطهتونخاک رو با این اراذل قطعبیشتر کنید. این دلیل کافی خواهد بود.»
«یه دلیل؟»
«بله. اول باید ابتکار عملنشان رو به دست بگیرید وبیدلیل روحیهشون رو در هم بشکنید.»
«ابتکار عمل؟»
«اونا با احتیاط جلو میان، چون میدونن این لطفحتی چقدر میتونه به ضرر شما تموم بشه. ولی اگهادامه شما اول ضربه بزنید، اونا توی موقعیت سختی قرار میگیرن.»
«با این حال،چیست فکر میکنی بهکنند همین راحتی بیخیال میشن؟»
«البته که نه.»
«پس بعدش چی؟»
«بعد از به دست گرفتن ابتکاربیفتند عمل، اگه درخواستشون زیادی بزرگ بود،دهند شما هم باید یه درخواست متقابل بکنید.»
«درخواست متقابل؟»
«بله. طبق گفته یو گامسونگ، اونا میخواناما مأموریتشون رو به هر قیمتی تکمیل کنن،ممکن پس مجبورن هر درخواستی رو قبول کنن.»
«هووم. ادامه بده.»
«اونوقت شما درخواست میکنیدکاملاً که اونا جون شاهزاده جونگحتی یا بانو هو رو بگیرن.»
شاهزاده جونگ، شاهزاده دوممیتوانستند و در اصل قویترینخاک نامزد برای مقام ولیعهدی بود.
اگرچه فرزند بانو سو به عنوان ولیعهد منصوباینها شده بود، اما بسیاری هنوز از شاهزاده جونگ پیرویشود میکردند و او خاری در چشم بانو سو بود.
بانو هو نیزسرش چندی پیش واردمحترمانهتر قصر شده بود.
دختر جوانی از میان ندیمههای قصر که بدون هیچ پشتیبانیبیشتر و تنها با زیباییاش، امپراتور را شیفته خود کرده وممکن تنها در عرض سه سال به مقام همسر سلطنتی رسیده بود.
اگرچه لطف و توجه امپراتور هنوز عمدتاً معطوف بهبیفتند او بود، اما او تنها بیست و دو سال داشت،بیدلیل در حالی که بانو سو به اواسط سیسالگی نزدیک میشد.
این تعادل ممکن بود هر لحظهدهند به هم بریزد و همین بانو هومیدادند را به منفورترین رقیب او تبدیل میکرد.
آنها چندین بار تلاش کردهسلامی بودند تا کار این دو نفراحترام را بسازند، اما شکست خورده بودند.
«مجبورشون کنم جونکنند شاهزاده جونگ یابیفتند بانو هو رو بگیرن؟»
«بله.»
«و اگه رد کنن؟»
آیا انجمن چنین ریسکی میکرد؟
این کارمجبور برای آنها همخاک بسیار خطرناک بود.
«شما برای قطع رابطه با اوناکنند به یه دلیل نیاز دارید، پسحتی از این به عنوان بهانه استفاده کنید.»
«هووم. اگهاحترامی قبول کنن، بهنشان نفع شما میشه.»
«بله.»
«ولی اگه این اتفاق بیفته،خاک مجبورید کمکشون کنید. اگه این کارنشان خودتون رو توی تله بندازه چی؟»
«نگران نباشید.»
«نگران نباشم؟»
«اگه اونا موفق بشن بانو هو یا شاهزاده جونگسلطنتی رو بکشن، میتونید به جرم تلاش برای فراری دادنموک زندانی، به شدت باهاشون برخورد کنید و کارشون رو بسازید.»
با حرفهای جانگ سوگام،کاملاً مرد میانسال در ردایاحترامی خاکستری به سخن آمد.
«اگه این اتفاق بیفته، مامجبور شما و ولیعهد رو ازسجده شر انجمن پلید حفظ میکنیم.»
لبهای بانو سوسرش کمی کج شدمحترمانهتر و لبخندی زد.
همه چیز عالی بود.
او از انجمن آسمان ومجبور زمین برای حمایتشان در رساندنسجده او به این جایگاه سپاسگزار بود.
اما فقط تا اینجای کار.
او میدانست که آنها از اومحترمانهتر حمایت میکنند تا در پشت پردهمیکنیم از او و ولیعهد سوءاستفاده کنند.
پس او هم یککاملاً بار کاملاً از آنها استفادهحتی میکرد و سپس دورشان میانداخت.
به همین دلیل دستور داده بود کهکاملاً شاگردان ارشد و قدرتمند را بفرستند تانشان نتوانند پس از شروع نقشه پا پس بکشند.
«هر اتفاقی بیفته،حتی همهتون توی مشتدهند من بازی میکنید.»
بانو سو نگاهیسرش به جانگ سوگاممحترمانهتر در سمت راستش انداخت.
این سیگنالیمجبور واضح برای سرکوبخاک شدید آنها بود.
جانگ سوگام کمی سر تکان داد وکاملاً سپس نگاه مشابهی به مرد میانسال درنشان ردای خاکستری در سمت چپ بانو انداخت.
آن مرد موک گیونگون بود. (یادداشت مترجم: در اینجا منظور راوی این استمیدادند که مرد خاکستریپوش نگاهش را به موک گیونگون دوخت، نه اینکه خودش موکزده گیونگون باشد. متن اصلی کمی ابهام دارد اما در پاراگراف بعد مشخص میشود.)
او سر تکان داد وسلامی شمشیر تاشوی خود را تاادای نیمه از کمرش بیرون کشید.
—ویششش!
مرد میانسال آنچه را کهمجبور یو بونگ، یا همان گامسونگسجده گفته بود، به یاد آورد.
«پیشقراولان مشکل خاصی نیستن.بیشتر ولی توی گارد پشتیبان، دورزمیکار نفر بزرگترین مشکل محسوب میشن.»
«اونا کی هستن؟»
«مردی به نامکنند موک گیونگون و اونسجده راهب دیوانه، جا گومجونگ.»
«راهب دیوانه؟»
مرد میانسال متعجب شد.
جا گومجونگ یکی ازعمیقاً سه دیوانه بود کهصیغه به خاطر درندهخوییاش شهرت داشت.
حتی او هم ممکن بودخاک برای شکست دادن جا گومجونگبیشتر به صدها حرکت نیاز داشته باشد.
«هوهوهو. نگران نباشید. ما جلوی اومدنکنند جا گومجونگ رو میگیریم. ولی موکحتی گیونگون باید توسط ارباب پنگ مهار بشه.»
«مگه اونقدر قویه؟»
«از اونجایی که جاعمیقاً گومجونگ ازش پیروی میکنه، بایدسلطنتی حداقل یه پله بالاتر باشه.»
«هوم. اینمجبور عجیبه. قویتر ازخاک اون راهب دیوانه...»
اما قدرتی که اومیتوانستند حس میکرد، تنها درخاک سطح اوج پخته بود.
شنیده بود که موک گیونگون میتواند قدرتش رااینها پنهان کند، اما او هنوز جوان بود ودرست حتی به سن قانونی نرسیده بود، پس شک داشت.
باور اینکه چنین جوانعمیقاً کمسنی قویتر از جاصیغه گومجونگ باشد، دشوار بود.
«بهتره محتاط باشم.»
در دنیای رزمی نوابغی بهمجبور نام شاگردان ارشد وجود داشتندسجده که از قدرت عظیمی برخوردار بودند.
میتوانست فرضاحترامی کند که بانشان چنین افرادی میجنگد.
هرچقدر هم قویسرش بودند، او تجربهمحترمانهتر و مهارت داشت.
تا زمانی کهکنند گاردش را پایین نمیآورد،سجده میتوانست از پسشان بربیاید.
علاوه بر این،
«اگه اوضاع خرابحتی بشه، میتونم درخواستدهند نیروی کمکی کنم.»
برادر کوچکترشنشست در همانعمیقاً نزدیکی منتظر بود.
اگرچه جوانتر و کمی سبکسر بود،بیفتند اما قدرت برادرش حتی از او کهاما به مقام رسمی رسیده بود، بیشتر بود.
—ویششش!
«شروع کنیماحترامی به دستبیشتر گرفتن ابتکار عمل؟»
مرد میانسال در ردایعمیقاً خاکستری سعی کرد شمشیر تاشویسلطنتی خود را کاملاً بیرون بکشد.
در همان لحظه، موک گیونگون خندهای آرامسجده کرد، تکهای اردک سرخشده را با چوبهای غذاخوریرزمیکار از روی میز برداشت و در دهانش گذاشت.
او بهبعدی آرامی جوید، قورتمجبور داد و گفت:
«خوشمزهست.»
همه نگاههانشست به سمتعمیقاً موک گیونگون برگشت.
در این لحظهکنند پرتنش، رفتار بیخیالبیفتند او گیجکننده بود.
حتی بانوبعدی سو بامیتوانستند ناباوری پوزخندی زد.
آیا این جوان زیبا همان قویتریندهند شاگرد ارشدی بود که انجمن فرستادهادامه بود، همانطور که یو گامسونگ گفته بود؟
او جسور به نظرعمیقاً میرسید اما انگار هیچصیغه درکی از موقعیت نداشت.
—ویششش!
بانو سو بهچیست مرد میانسال درکنند ردای خاکستری اشاره کرد.
او شمشیر تاشوی خود را کاملاًدهند بیرون کشید و با هالهای درندهادامه به سمت موک گیونگون پیش رفت.
«بانوی من دارهسرش توبیخت میکنه، اونوقتمحترمانهتر تو داری گستاخی میکنی؟»
«فکر کردم حرفهاتون زیادیکاملاً طولانی شده، اونم بااحترامی وجود همچین غذای لذیذی جلومون.»
«بیادب.»
«من که شکایتی نکردم.بیشتر فقط غذا رو چشیدم.اینها مگه این بیاحترامی بزرگیه؟»
«...اون چوبها روسرش بذار زمین ومحترمانهتر فوراً زانو بزن.»
«فقط یهمجبور تیکه برداشتم.کاملاً چقدر خسیسی.»
«هاه!»
به قدرتش اطمینان داشت؟
پس بذارنشست ببینیم واقعاًعمیقاً چقدر قوی هستی.
مرد میانسال نفس عمیقی کشید، انرژی درونیاش رااحترامی تا لایه هشتم بالا برد و شمشیرش را باتحریک نیرویی خردکننده به سمت گردن موک گیونگون فرود آورد.
—هیاااه!
مرد انتظار داشتحتی موک گیونگون با پریدناما به عقب جاخالی دهد.
اما—
—چااانگ!
«!؟»
مرد میانسال بهتزده شد.
موک گیونگون تیغه شمشیرعمیقاً تاشو را فقط باصیغه چوبهای غذاخوری گرفته بود.
«این یارو دیگه کیه؟»
در حالی که او دستپاچه شده بود،کاملاً موک گیونگون به گانیانگ، رهبر پیشقراولان که روبرویشدهند نشسته بود نگاه کرد و لبخند شیطنتآمیزی زد.
«به نظراحترامی میاد نمیشه همینجورینشان ساکت نشست، نه؟»