---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 225: بانو سو، صیغه سلطنتی (۲) • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 225: بانو سو، صیغه سلطنتی (۲)

0

جانگ سوگام، خواجه‌اما​ اعظم دونگ‌چانگ، صدایش را‌تحریک​ به تندی بالا برد:

«اوهو! هنوز‌دهند​ که زانو‌این‌ها​ نزدید. عجب جسارتی!»

با شنیدن این تشر‌نگاه​ سختگیرانه، گانیانگ، رهبر پیشگامان، با‌قدم​ خونسردی تنفسش را آرام کرد.

این حرکت آشکارا‌کنند​ برای به دست‌بیفتند​ گرفتن ابتکار عمل بود.

اگر اینجا از‌اما​ کوره در می‌رفتند، کل‌تحریک​ نقشه از هم می‌پاشید.

با خود اندیشید: «چاره‌ای نیست.»

در حال حاضر، این جناح‌کند​ بانو سو نبود که در موضع‌چیست​ ضعف قرار داشت، بلکه آن‌ها بودند.

بنابراین گانیانگ بر یک زانو‌خاک​ نشست، سرش را عمیقاً خم‌بیشتر​ کرد و سلامی محترمانه‌تر عرضه داشت:

«ما به بانو‌اما​ سو، صیغه سلطنتی،‌بی‌دلیل​ ادای احترام می‌کنیم.»

دیگران زیرچشمی نگاهی‌اما​ انداختند تا واکنش‌بی‌دلیل​ موک گیونگ‌ون را بسنجند.

لب‌های موک گیونگ‌ون به لبخندی محو کشیده شد، سپس‌قدم​ او نیز مانند گانیانگ بر یک زانو نشست و‌سجده​ دستانش را به نشانه احترام در هم قفل کرد.

با دیدن این صحنه، بقیه‌خاک​ گروه نیز پیروی کردند و‌بیشتر​ احترام لازم را به جا آوردند.

«ما به بانو‌اما​ سو، صیغه سلطنتی،‌بی‌دلیل​ ادای احترام می‌کنیم.»

با این سلام محترمانه، جانگ سوگام سرش‌تحریک​ را چرخاند تا به آن سوی ایوان،‌کنترل​ جایی که بانو سو نشسته بود، نگاه کند.

او منتظر نظر‌نشسته​ بانو بود تا‌منتظر​ بداند قدم بعدی چیست.

می‌توانستند آن‌ها را مجبور کنند که کاملاً‌سجده​ به خاک بیفتند و سجده کنند تا احترامی‌رزمیکار​ حتی بیشتر نشان دهند، اما این‌ها رزمیکار بودند.

اگر بی‌دلیل به تحریک آن‌ها ادامه‌بی‌دلیل​ می‌دادند، ممکن بود دردسر درست شود،‌درست​ پس کنترل تنش اهمیت زیادی داشت.

بانو سو‌دهند​ دستش را‌این‌ها​ اندکی بالا آورد.

سپس جانگ سوگام‌نشسته​ رو به کسانی که‌نظر​ زانو زده بودند گفت:

«از آنجا که‌کنند​ علیاحضرت سلام شما‌بیفتند​ را پذیرفتند، برخیزید.»

گانیانگ در دلش با‌این‌ها​ ناخشنودی نچ‌نچ کرد: «...این چیزی‌می‌دادند​ نبود که انتظارش رو داشتم.»

او از یو بونگ، خواجه‌ای که به دونگ‌چانگ نفوذ کرده بود، شنیده بود‌شود​ که اگرچه بانو سو به عنوان صیغه سلطنتی قدرت عظیمی به دست آورده،‌شما​ اما هنوز تا حدودی برای حمایت انجمن آسمان و زمین احترام قائل است.

ولی جو‌جایی​ حاکم اکنون‌نگاه​ کاملاً متفاوت بود.

به نظر می‌رسید او می‌خواهد با‌بیفتند​ قاطعیت مشخص کند که چه کسی‌دهند​ بالادست است و چه کسی زیردست.

از آنجا که آن‌ها در موضع ضعف‌تحریک​ بودند و نیاز به لطف او داشتند، چاره‌ای‌تنش​ جز اطاعت نداشتند، اما نگرانی گانیانگ بیشتر شد.

جانگ سوگام به میزهای غذایی‌رزمیکار​ که با نظم چیده شده‌ممکن​ بودند اشاره کرد و گفت:

«مهمانان، لطفاً پشت‌نشسته​ میزهایی که در دو‌نظر​ طرف قرار دارد بنشینید.»

نشیمنگاه ایوان جایگاه‌کنند​ افتخار بود و صندلی‌های‌سجده​ روبرو جایگاه پایین‌تری داشتند.

چونگ‌ریونگ با‌دهند​ آزردگی زیر‌این‌ها​ لب غرولند کرد:

«واسه همینه که آدم نباید‌رزمیکار​ با درباری‌ها یا زنای قصر‌ممکن​ قاطی بشه. فکر می‌کنن مرکز دنیان.»

او دوران عدم مداخله سختگیرانه میان‌منتظر​ مقامات و رزمیکاران را تجربه کرده بود،‌مجبور​ بنابراین از این نوع صحنه‌ها بیزار بود.

اما موک گیونگ‌ون کاملاً بی‌تفاوت‌خاک​ به نظر می‌رسید و آرام‌بیشتر​ روی یک صندلی خالی نشست.

زمانی که همه‌اما​ نشستند، صدایی از داخل‌تحریک​ ایوان به گوش رسید:

«حصیرها رو بالا بزنید.»

«علیاحضرت، چرا...»

«گفتم بالا بزنیدشون.»

«بله، اطاعت میشه.»

ندیمه‌های قصر حصیرهایی‌اما​ را که ایوان را‌تحریک​ پوشانده بود، بالا بردند.

آنگاه ضیافتی نمایان شد،‌نگاه​ میزهایی که پایه‌هایشان زیر سنگینی‌قدم​ غذاهای مجلل خم شده بود.

زنی زیبا با لباسی به رنگ‌بیفتند​ سرخ روشن، که هم وقار و هم‌اما​ فریبندگی از وجودش ساطع می‌شد، ظاهر گشت.

سئوپ چون نزدیک‌اما​ بود بی‌اختیار نفسش‌بی‌دلیل​ را حبس کند.

با اینکه او بیش از سی سال داشت،‌ادامه​ زیبایی‌اش چنان خیره‌کننده بود که به راحتی می‌شد فهمید‌زیادی​ چرا امپراتور تا این حد به او علاقه دارد.

علاوه بر این، به عنوان یکی از چهار چهره‌قدم​ قدرتمندی که کنترل کشور را در دست داشتند، حضوری‌سجده​ مقتدرانه داشت که افراد را به خود جذب می‌کرد.

او لب به سخن گشود:

«راه دوری‌دهند​ رو اومدید.‌این‌ها​ بابت زحماتتون ممنونم.»

گانیانگ سرش‌دهند​ را خم کرد‌رزمیکار​ و پاسخ داد:

«اصلاً این‌طور نیست، علیاحضرت. این‌کند​ ماییم که افتخار حضور در‌بعدی​ چنین مکان والایی رو داریم.»

او تمام‌مجبور​ تلاشش را کرد‌خاک​ تا تملق بگوید.

اما بانو سو پوزخندی زد:

«کافیه. اینجا قصر‌اما​ نیست، پس نیازی‌بی‌دلیل​ به این‌جور چاپلوسی‌ها ندارم.»

«...پوزش می‌طلبم.»

گانیانگ مستأصل شده بود.

نمی‌دانست باید‌دهند​ با چه‌این‌ها​ لحنی بازی کند.

اگر تملق‌دهند​ نمی‌گفت، گستاخ‌این‌ها​ محسوب می‌شد.

اگر می‌گفت، ساختگی بود.

هنوز به اصل مطلب نرسیده‌خاک​ بودند و او از همان ابتدا‌نشان​ شمشیر را از رو بسته بود.

با خود فکر کرد:‌این‌ها​ «یه حرکت آخر دارم که‌می‌دادند​ می‌تونم انجام بدم، محض اطمینان.»

امیدوار بود‌دهند​ کار به‌این‌ها​ آنجا نرسد.

زیرا استفاده از آن به‌کند​ معنای از دست دادن کارت بانو‌چیست​ سو همراه با این مأموریت بود.

انجمن دستور داده‌کنند​ بود مأموریت را به‌سجده​ هر قیمتی تکمیل کنند.

این یعنی آن‌ها آماده‌این‌ها​ بودند در صورت لزوم‌ادامه​ این مهره را بسوزانند.

«ولی نمی‌ذارم‌دهند​ کار به‌این‌ها​ اونجا بکشه.»

گانیانگ سعی کرد‌نشسته​ با لبخندی جو‌منتظر​ را تلطیف کند:

«علیاحضرت، اردک کباب‌شده‌کنند​ اینجا تو عمارت‌بیفتند​ هوایانگ واقعاً عالیه...»

«گفتم که،‌دهند​ نیازی به‌این‌ها​ چاپلوسی نیست.»

«....»

با این حرف او، نه‌کند​ تنها گانیانگ، بلکه همه اعضای‌بعدی​ انجمن آسمان و زمین خشکشان زد.

هرکسی می‌توانست بفهمد‌کنند​ لحن بانو سو‌بیفتند​ تند و تیز است.

او هنوز‌دهند​ از هدف واقعی‌رزمیکار​ آن‌ها خبر نداشت.

فقط فکر می‌کرد آن‌ها می‌خواهند‌رزمیکار​ اجازه‌ی شرکت در امور نظامی‌ممکن​ سی‌وی‌بو را تحت اقتدار او بگیرند.

او که زیرک بود،‌نگاه​ با درخواست فرستادن شاگردان‌بداند​ سطح اوج مقابله کرده بود.

زیرا حتی دنیای رزمی درستکار هم تنها شاگردان سطح‌حتی​ اوج با شهرت بالا را به امور نظامی سی‌وی‌بو‌ادامه​ یا گوم‌اوی‌وی می‌فرستاد، بنابراین معرفی هرکس دیگری ناشایست بود.

گانیانگ درک نمی‌کرد: «اونا این‌رزمیکار​ شرط رو قبول کردن، پس‌ممکن​ چرا الان انقدر تند برخورد می‌کنن؟»

اما از آنجا که تصمیم گرفته‌بی‌دلیل​ بود هر تحقیری را تحمل کند، حالت‌شود​ چهره‌اش را خنثی نگه داشت و گفت:

«فقط می‌خواستم با صحبت معمولی جو رو‌نظر​ آروم کنم. به نظر میاد باعث رنجش‌کنند​ خاطر علیاحضرت شدم. لطفاً من رو ببخشید...»

«کافیه. بریم سر اصل مطلب.»

«چی؟»

«مگه نشنیدی؟‌دهند​ گفتم بریم‌این‌ها​ سر بحث اصلی.»

با شنیدن‌جایی​ حرف‌های بانو سو،‌کند​ گانیانگ اخم کرد.

او هدایایی آماده کرده بود و‌بیفتند​ قصد داشت بعد از شام، وقتی فضا‌اما​ مناسب شد، موضوع اصلی را پیش بکشد.

اما مواجهه‌دهند​ مستقیم به این‌رزمیکار​ شکل نگران‌کننده بود.

«علیاحضرت.»

«چرا انقدر تعجب کردی؟ ما که‌منتظر​ قبلاً حرفامون رو زدیم. فقط دارم پیشنهاد‌مجبور​ می‌کنم همین الان در موردش بحث کنیم.»

«درسته، ولی‌مجبور​ مطرح کردنش‌کاملاً​ به این سرعت...»

«غافلگیر شدی؟»

«....»

«می‌خواستم صبر کنم تا جو مناسب بشه و‌بداند​ بعد مسئله واقعی رو پیش بکشم، ولی تو‌خاک​ قبل از اینکه حتی شروع بشه خرابش کردی.»

حرف‌های او‌مجبور​ باعث شد چشمان‌خاک​ گانیانگ باریک شود.

تا الان فکر می‌کرد‌این‌ها​ همه چیز فقط مربوط به‌می‌دادند​ حال و حوصله بانو است.

اما حالا به‌اما​ نظر می‌رسید قضیه‌بی‌دلیل​ چیز دیگری است.

«نکنه...»

ناگهان نگاه گانیانگ به سمت‌خاک​ یو بونگ که کنار جانگ‌بیشتر​ سوگام، خواجه دونگ‌چانگ ایستاده بود، چرخید.

چشمانشان تصادفی به هم گره خورد‌بی‌دلیل​ و یو بونگ با آستینش جلوی دهانش‌شود​ را گرفت و به او لبخند زد.

یک لبخند تمسخرآمیز بود.

«!؟»

مردمک‌های گانیانگ لرزید.

از این می‌ترسید و‌این‌ها​ حالا به نظر می‌رسید بدترین‌می‌دادند​ شک‌هایش به واقعیت پیوسته است.

«تو...»

گانیانگ چشم‌غره رفت و‌نگاه​ لب‌های یو بونگ طوری‌بداند​ تکان خورد که انگار می‌گفت:

«شرمنده‌م؟»

فقط چند لحظه قبل.

جانگ سوگام هنگام خروج‌نگاه​ از کاخ سوهه، ضربه‌ای به‌قدم​ شانه یو بونگ زده بود.

«کارت خوب‌مجبور​ بود. گزارش‌کاملاً​ رو تموم کردی؟»

«بله.»

«هوهوهو. حالا علیاحضرت‌اما​ حتی بیشتر به تو‌تحریک​ اعتماد می‌کنن، یو گام‌سونگ.»

«یو گام‌سونگ؟ اون دیگه چیه...»

در میان رتبه‌های‌کنند​ خواجه‌ها، بالاترین مقام ته‌گام‌سجده​ یا خواجه اعظم است.

پایین‌تر از آن سوگام،‌این‌ها​ گام‌سونگ، بونگو و سپس خواجه‌های‌می‌دادند​ معمولی بدون رتبه قرار دارند.

در اصل، یو‌اما​ بونگ فقط یک‌بی‌دلیل​ خواجه معمولی بود.

جانگ سوگام‌جایی​ با رضایت لبخند‌کند​ زد و گفت:

«علیاحضرت دستور ترفیع مقام‌کاملاً​ و افزایش حقوق تو رو‌حتی​ برای این مأموریت صادر کردن.»

یو بونگ تعظیم‌اما​ عمیقی کرد، چهره‌اش‌بی‌دلیل​ از شادی می‌درخشید.

«ترفیع به‌دهند​ رتبه پنجم‌این‌ها​ گام‌سونگ... واقعاً سپاسگزارم.»

او فکر می‌کرد که به عنوان یک‌نظر​ خواجه، نه مرد و نه زن، زندگی و‌کاملاً​ مرگش در خدمت ابدی به انجمن خواهد گذشت.

اما جانگ سوگام‌کنند​ او را از آن‌سجده​ چاه بیرون کشیده بود.

خواجه بودن به‌اما​ این معنا نبود‌بی‌دلیل​ که نمی‌تواند پیشرفت کند.

«من دیگه‌دهند​ اون آدم‌این‌ها​ سابق نیستم.»

جانگ سوگام تفکر‌نشسته​ اشتباه او را‌منتظر​ اصلاح کرده بود.

او قرار نبود زندگی‌اش‌کاملاً​ را به عنوان یک خواجه‌حتی​ رده پایین به پایان برساند.

یو بونگ با احتیاط پرسید:

«ارباب جانگ... آیا تکنیک‌های‌این‌ها​ جدید رو همون‌طور که قول‌می‌دادند​ دادید به من یاد میدید؟»

«تکنیک‌های جدید؟ البته. مگه برای‌کند​ کسی که قراره دست راست من‌چیست​ باشه چقدر می‌تونه سخت باشه؟ هوهوهو.»

یو بونگ‌مجبور​ در دلش‌کاملاً​ غرق شادی بود.

او تنها چهار تکنیک از مهارت قلبی را یاد گرفته‌ممکن​ بود، اما تنها در عرض یک سال، با آموزه‌های مخفی‌آورد​ کاخ عالی امپراتوری، از گانیانگ یا اوک-گی قوی‌تر شده بود.

اگر همه‌دهند​ آن‌ها را استاد‌رزمیکار​ می‌کرد چه می‌شد؟

جانگ سوگام شانه یو بونگ‌کند​ را که از هیجان می‌لرزید محکم‌چیست​ گرفت و با لبخندی موذیانه گفت:

«کارهای زیادی هست که‌کاملاً​ باید برای علیاحضرت و ولیعهد‌حتی​ انجام بدیم. همین‌طور ادامه بده.»

«یادم می‌مونه، حتماً یادم می‌مونه.»

گانیانگ با نظاره حرکات‌این‌ها​ لب‌های یو بونگ، چیزی را‌می‌دادند​ در اعماق وجودش حس کرد.

او به‌جایی​ انجمن پشت‌نگاه​ کرده بود.

بیشتر خواجه‌هایی که به‌کاملاً​ مأموریت‌های میدانی اعزام می‌شوند، از‌حتی​ آزمون‌های وفاداری سخت‌گیرانه‌ای عبور می‌کنند.

زیرا اگر یکی از آن‌ها خیانت‌بی‌دلیل​ کند یا تبدیل به جاسوس دوجانبه‌درست​ شود، مشکلات عظیمی به بار می‌آید.

بنابراین اکثر خواجه‌های‌اما​ اعزامی به روش‌های‌بی‌دلیل​ گوناگون محدود می‌شوند.

اما به نظر‌نشسته​ می‌رسید یو بونگ‌منتظر​ از این قیود رهاست.

«این بدترین حالت ممکنه.»

او انتظار ظهور‌اما​ یک خائن را‌بی‌دلیل​ در این لحظه نداشت.

نمی‌دانست یو بونگ چه چیزی به بانو‌تحریک​ سو گفته است، اما واضح بود که‌کنترل​ مسیر لطف و همکاری مسدود شده است.

حالا چاره‌ای جز‌نشسته​ رو کردن آخرین‌منتظر​ کارت خود نداشتند.

در همان لحظه،‌کنند​ بانو سو لب‌بیفتند​ به سخن گشود.

«گستاخ. هرچقدر هم که مورد لطف‌بی‌دلیل​ من باشی، تلاش برای آزاد کردن‌درست​ یه زندانی از سیاهچال امپراتوری، خیانته.»

«بانوی من، این...»

«این خیانت بزرگه.»

«...»

کلمات تیز و‌اما​ برنده‌ی او باعث شد‌تحریک​ سر گانیانگ گیج برود.

کلمات را‌دهند​ به‌سادگی می‌توان‌این‌ها​ تحریف کرد.

یو بونگ حتماً هدف‌نگاه​ واقعی آن‌ها را به خوبی‌قدم​ برای او فاش کرده بود.

گانیانگ با‌مجبور​ آرامش دوباره‌کاملاً​ صحبت کرد.

«بانوی من، ما چطور می‌تونیم...»

«دهنت رو ببند.»

«...»

«چطور جرأت می‌کنی پای من رو‌بیفتند​ به همچین خیانتی باز کنی و‌دهند​ بعدش هم انقدر راحت حرف بزنی؟»

«...»

«باید آماده باشی که‌این‌ها​ بدون هیچ اعتراضی با‌ادامه​ حکم اعدام روبرو بشی.»

—ویششش!

او دستش را بالا برد‌خاک​ و اساتید مخفی که در‌بیشتر​ سایه‌ها بودند، خود را نمایان کردند.

آن‌ها از قبل از حضور این‌بی‌دلیل​ افراد آگاه بودند، بنابراین نه پیشقراولان‌درست​ و نه گارد پشتیبان غافلگیر نشدند.

فقط وضعیت پیچیده‌تر شده بود.

با دیدن سردرگمی‌نشسته​ آن‌ها، گوشه لب‌های‌منتظر​ بانو سو لرزید.

او مکالمه‌ای را که چند لحظه پیش با‌احترامی​ جانگ سوگام و مرد میانسالی در ردای رسمی‌بی‌دلیل​ خاکستری در سمت چپش داشت، به خاطر آورد.

«بانوی من، نظرتون چیه‌این‌ها​ که این تهدید رو‌ادامه​ به فرصت تبدیل کنیم؟»

«جانگ سوگام، منظورت چیه؟»

«اگه درخواست‌شون رو قبول کنید،‌خاک​ ممکنه آسیب بزرگی هم به شما‌نشان​ و هم به ولیعهد وارد بشه.»

«کیه که این رو ندونه؟ ولی اونا از وقتی‌می‌دادند​ که من یه نجیب‌زاده معمولی بودم ازم حمایت کردن.‌دستش​ ممکنه اهرم فشاری داشته باشن، حتی کوچک‌ترین نقطه ضعف.»

«پس باید‌دهند​ از همین‌این‌ها​ وضعیت استفاده کنید.»

بانو سو با کنجکاوی پرسید:

«چطور؟»

«باید برای آینده ولیعهد، رابطه‌تون‌رزمیکار​ رو با این اراذل قطع‌ممکن​ کنید. این دلیل کافی خواهد بود.»

«یه دلیل؟»

«بله. اول باید ابتکار عمل‌کند​ رو به دست بگیرید و‌بعدی​ روحیه‌شون رو در هم بشکنید.»

«ابتکار عمل؟»

«اونا با احتیاط جلو میان، چون می‌دونن این لطف‌می‌دادند​ چقدر می‌تونه به ضرر شما تموم بشه. ولی اگه‌دستش​ شما اول ضربه بزنید، اونا توی موقعیت سختی قرار می‌گیرن.»

«با این حال،‌اما​ فکر می‌کنی به‌بی‌دلیل​ همین راحتی بیخیال می‌شن؟»

«البته که نه.»

«پس بعدش چی؟»

«بعد از به دست گرفتن ابتکار‌بی‌دلیل​ عمل، اگه درخواست‌شون زیادی بزرگ بود،‌درست​ شما هم باید یه درخواست متقابل بکنید.»

«درخواست متقابل؟»

«بله. طبق گفته یو گام‌سونگ، اونا می‌خوان‌نظر​ مأموریت‌شون رو به هر قیمتی تکمیل کنن،‌کنند​ پس مجبورن هر درخواستی رو قبول کنن.»

«هووم. ادامه بده.»

«اون‌وقت شما درخواست می‌کنید‌این‌ها​ که اونا جون شاهزاده جونگ‌می‌دادند​ یا بانو هو رو بگیرن.»

شاهزاده جونگ، شاهزاده دوم‌این‌ها​ و در اصل قوی‌ترین‌ادامه​ نامزد برای مقام ولیعهدی بود.

اگرچه فرزند بانو سو به عنوان ولیعهد منصوب‌بداند​ شده بود، اما بسیاری هنوز از شاهزاده جونگ پیروی‌بیفتند​ می‌کردند و او خاری در چشم بانو سو بود.

بانو هو نیز‌کنند​ چندی پیش وارد‌بیفتند​ قصر شده بود.

دختر جوانی از میان ندیمه‌های قصر که بدون هیچ پشتیبانی‌ممکن​ و تنها با زیبایی‌اش، امپراتور را شیفته خود کرده و‌آورد​ تنها در عرض سه سال به مقام همسر سلطنتی رسیده بود.

اگرچه لطف و توجه امپراتور هنوز عمدتاً معطوف به‌می‌دادند​ او بود، اما او تنها بیست و دو سال داشت،‌اندکی​ در حالی که بانو سو به اواسط سی‌سالگی نزدیک می‌شد.

این تعادل ممکن بود هر لحظه‌منتظر​ به هم بریزد و همین بانو هو‌مجبور​ را به منفورترین رقیب او تبدیل می‌کرد.

آن‌ها چندین بار تلاش کرده‌خاک​ بودند تا کار این دو نفر‌نشان​ را بسازند، اما شکست خورده بودند.

«مجبورشون کنم جون‌اما​ شاهزاده جونگ یا‌بی‌دلیل​ بانو هو رو بگیرن؟»

«بله.»

«و اگه رد کنن؟»

آیا انجمن چنین ریسکی می‌کرد؟

این کار‌دهند​ برای آن‌ها هم‌رزمیکار​ بسیار خطرناک بود.

«شما برای قطع رابطه با اونا‌بی‌دلیل​ به یه دلیل نیاز دارید، پس‌درست​ از این به عنوان بهانه استفاده کنید.»

«هووم. اگه‌جایی​ قبول کنن، به‌کند​ نفع شما میشه.»

«بله.»

«ولی اگه این اتفاق بیفته،‌رزمیکار​ مجبورید کمک‌شون کنید. اگه این کار‌دردسر​ خودتون رو توی تله بندازه چی؟»

«نگران نباشید.»

«نگران نباشم؟»

«اگه اونا موفق بشن بانو هو یا شاهزاده جونگ‌حتی​ رو بکشن، می‌تونید به جرم تلاش برای فراری دادن‌ادامه​ زندانی، به شدت باهاشون برخورد کنید و کارشون رو بسازید.»

با حرف‌های جانگ سوگام،‌این‌ها​ مرد میانسال در ردای‌ادامه​ خاکستری به سخن آمد.

«اگه این اتفاق بیفته، ما‌رزمیکار​ شما و ولیعهد رو از‌ممکن​ شر انجمن پلید حفظ می‌کنیم.»

لب‌های بانو سو‌کنند​ کمی کج شد‌بیفتند​ و لبخندی زد.

همه چیز عالی بود.

او از انجمن آسمان و‌رزمیکار​ زمین برای حمایت‌شان در رساندن‌ممکن​ او به این جایگاه سپاسگزار بود.

اما فقط تا اینجای کار.

او می‌دانست که آن‌ها از او‌بیفتند​ حمایت می‌کنند تا در پشت پرده‌دهند​ از او و ولیعهد سوءاستفاده کنند.

پس او هم یک‌این‌ها​ بار کاملاً از آن‌ها استفاده‌می‌دادند​ می‌کرد و سپس دورشان می‌انداخت.

به همین دلیل دستور داده بود که‌تحریک​ شاگردان ارشد و قدرتمند را بفرستند تا‌کنترل​ نتوانند پس از شروع نقشه پا پس بکشند.

«هر اتفاقی بیفته،‌نشسته​ همه‌تون توی مشت‌منتظر​ من بازی می‌کنید.»

بانو سو نگاهی‌کنند​ به جانگ سوگام‌بیفتند​ در سمت راستش انداخت.

این سیگنالی‌دهند​ واضح برای سرکوب‌رزمیکار​ شدید آن‌ها بود.

جانگ سوگام کمی سر تکان داد و‌تحریک​ سپس نگاه مشابهی به مرد میانسال در‌کنترل​ ردای خاکستری در سمت چپ بانو انداخت.

آن مرد موک گیونگ‌ون بود. (یادداشت مترجم: در اینجا منظور راوی این است‌مجبور​ که مرد خاکستری‌پوش نگاهش را به موک گیونگ‌ون دوخت، نه اینکه خودش موک‌رزمیکار​ گیونگ‌ون باشد. متن اصلی کمی ابهام دارد اما در پاراگراف بعد مشخص می‌شود.)

او سر تکان داد و‌خاک​ شمشیر تاشوی خود را تا‌بیشتر​ نیمه از کمرش بیرون کشید.

—ویششش!

مرد میانسال آنچه را که‌رزمیکار​ یو بونگ، یا همان گام‌سونگ‌ممکن​ گفته بود، به یاد آورد.

«پیشقراولان مشکل خاصی نیستن.‌نگاه​ ولی توی گارد پشتیبان، دو‌قدم​ نفر بزرگ‌ترین مشکل محسوب می‌شن.»

«اونا کی هستن؟»

«مردی به نام‌اما​ موک گیونگ‌ون و اون‌تحریک​ راهب دیوانه، جا گوم‌جونگ.»

«راهب دیوانه؟»

مرد میانسال متعجب شد.

جا گوم‌جونگ یکی از‌کاملاً​ سه دیوانه بود که‌احترامی​ به خاطر درنده‌خویی‌اش شهرت داشت.

حتی او هم ممکن بود‌رزمیکار​ برای شکست دادن جا گوم‌جونگ‌ممکن​ به صدها حرکت نیاز داشته باشد.

«هوهوهو. نگران نباشید. ما جلوی اومدن‌بی‌دلیل​ جا گوم‌جونگ رو می‌گیریم. ولی موک‌درست​ گیونگ‌ون باید توسط ارباب پنگ مهار بشه.»

«مگه اون‌قدر قویه؟»

«از اونجایی که جا‌کاملاً​ گوم‌جونگ ازش پیروی می‌کنه، باید‌حتی​ حداقل یه پله بالاتر باشه.»

«هوم. این‌دهند​ عجیبه. قوی‌تر از‌رزمیکار​ اون راهب دیوانه...»

اما قدرتی که او‌این‌ها​ حس می‌کرد، تنها در‌ادامه​ سطح اوج پخته بود.

شنیده بود که موک گیونگ‌ون می‌تواند قدرتش را‌بداند​ پنهان کند، اما او هنوز جوان بود و‌خاک​ حتی به سن قانونی نرسیده بود، پس شک داشت.

باور اینکه چنین جوان‌کاملاً​ کم‌سنی قوی‌تر از جا‌احترامی​ گوم‌جونگ باشد، دشوار بود.

«بهتره محتاط باشم.»

در دنیای رزمی نوابغی به‌رزمیکار​ نام شاگردان ارشد وجود داشتند‌ممکن​ که از قدرت عظیمی برخوردار بودند.

می‌توانست فرض‌جایی​ کند که با‌کند​ چنین افرادی می‌جنگد.

هرچقدر هم قوی‌کنند​ بودند، او تجربه‌بیفتند​ و مهارت داشت.

تا زمانی که‌اما​ گاردش را پایین نمی‌آورد،‌تحریک​ می‌توانست از پس‌شان بربیاید.

علاوه بر این،

«اگه اوضاع خراب‌نشسته​ بشه، می‌تونم درخواست‌منتظر​ نیروی کمکی کنم.»

برادر کوچک‌ترش‌مجبور​ در همان‌کاملاً​ نزدیکی منتظر بود.

اگرچه جوان‌تر و کمی سبک‌سر بود،‌بی‌دلیل​ اما قدرت برادرش حتی از او که‌شود​ به مقام رسمی رسیده بود، بیشتر بود.

—ویششش!

«شروع کنیم‌جایی​ به دست‌نگاه​ گرفتن ابتکار عمل؟»

مرد میانسال در ردای‌کاملاً​ خاکستری سعی کرد شمشیر تاشوی‌حتی​ خود را کاملاً بیرون بکشد.

در همان لحظه، موک گیونگ‌ون خنده‌ای آرام‌تحریک​ کرد، تکه‌ای اردک سرخ‌شده را با چوب‌های غذاخوری‌تنش​ از روی میز برداشت و در دهانش گذاشت.

او به‌دهند​ آرامی جوید، قورت‌رزمیکار​ داد و گفت:

«خوشمزه‌ست.»

همه نگاه‌ها‌مجبور​ به سمت‌کاملاً​ موک گیونگ‌ون برگشت.

در این لحظه‌اما​ پرتنش، رفتار بی‌خیال‌بی‌دلیل​ او گیج‌کننده بود.

حتی بانو‌دهند​ سو با‌این‌ها​ ناباوری پوزخندی زد.

آیا این جوان زیبا همان قوی‌ترین‌منتظر​ شاگرد ارشدی بود که انجمن فرستاده‌می‌توانستند​ بود، همان‌طور که یو گام‌سونگ گفته بود؟

او جسور به نظر‌کاملاً​ می‌رسید اما انگار هیچ‌احترامی​ درکی از موقعیت نداشت.

—ویششش!

بانو سو به‌اما​ مرد میانسال در‌بی‌دلیل​ ردای خاکستری اشاره کرد.

او شمشیر تاشوی خود را کاملاً‌منتظر​ بیرون کشید و با هاله‌ای درنده‌می‌توانستند​ به سمت موک گیونگ‌ون پیش رفت.

«بانوی من داره‌کنند​ توبیخت می‌کنه، اونوقت‌بیفتند​ تو داری گستاخی می‌کنی؟»

«فکر کردم حرف‌هاتون زیادی‌این‌ها​ طولانی شده، اونم با‌ادامه​ وجود همچین غذای لذیذی جلومون.»

«بی‌ادب.»

«من که شکایتی نکردم.‌نگاه​ فقط غذا رو چشیدم.‌بداند​ مگه این بی‌احترامی بزرگیه؟»

«...اون چوب‌ها رو‌کنند​ بذار زمین و‌بیفتند​ فوراً زانو بزن.»

«فقط یه‌دهند​ تیکه برداشتم.‌این‌ها​ چقدر خسیسی.»

«هاه!»

به قدرتش اطمینان داشت؟

پس بذار‌مجبور​ ببینیم واقعاً‌کاملاً​ چقدر قوی هستی.

مرد میانسال نفس عمیقی کشید، انرژی درونی‌اش را‌ادامه​ تا لایه هشتم بالا برد و شمشیرش را با‌زیادی​ نیرویی خردکننده به سمت گردن موک گیونگ‌ون فرود آورد.

—هیاااه!

مرد انتظار داشت‌نشسته​ موک گیونگ‌ون با پریدن‌نظر​ به عقب جاخالی دهد.

اما—

—چااانگ!

«!؟»

مرد میانسال بهت‌زده شد.

موک گیونگ‌ون تیغه شمشیر‌کاملاً​ تاشو را فقط با‌احترامی​ چوب‌های غذاخوری گرفته بود.

«این یارو دیگه کیه؟»

در حالی که او دستپاچه شده بود،‌تحریک​ موک گیونگ‌ون به گانیانگ، رهبر پیشقراولان که روبرویش‌تنش​ نشسته بود نگاه کرد و لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«به نظر‌جایی​ میاد نمیشه همین‌جوری‌کند​ ساکت نشست، نه؟»

ناولها | novelha.net