چپتر 23: تکنیک اتصال (۳)
0«لعنتی. باکار این وضع،پیش زنده نمیمونم.»
گو چان، محافظی که بهآیا سمت تالار هههوا، اقامتگاه بانویپیدا بزرگ میرفت، خواب به چشمانش نمیآمد.
حتی فکر کردن بههدف خوابیدن پس از شنیدن آنطبیعتاً حرفها، عجیب به نظر میرسید.
اگرچه نمیتوانست در این مورد باحداقل موک گیونگون روبرو شود، اما درپیش مانده بود که چه باید بکند.
«روانی احمق.کار بهش گفتمپیش فقط بیخیال شو.»
او هرگز تصور نمیکردداده که جو ایلسانگ، محافظکتاب ارباب جوان دوم، کشته شود.
فکر میکرد حداقلشخص ذرهای عقل وفرستاده درایت در کار باشد.
پیش خودشجوان چه فکریکشته کرده بود؟
«اگه موک اونپیونگ بفهمهپیش که محافظش کشته شده،اگه قطعاً آشوب به پا میشه.»
فقط آشوب هم نبود.
با شناختی که از شخصیتخاصی او داشت، ممکن بود بلافاصله بهایجاد دنبال انتقام از موک گیونگون برود.
اگرچه تا زمانی که ارباب جانگجو زنده بود نمیتوانستدرایت او را بکشد، اما ممکن بود دست و پایشبفهمه را بشکند یا در تلافی، یکی از محافظان را بکشد.
«این قضیه داره دیوونم میکنه.»
گو چان تنشیچطور سرد را درمکان پشت گردنش احساس کرد.
چرا او راشخص کشت و اوضاعفرستاده را اینقدر پیچیده کرد؟
«جسد چی؟»
«من ترتیبشکار رو دادم،پیش نگران نباش.»
چطور ترتیبش را داده بود؟ آیا آن را در مکان مخفیای کهاگر کتاب ممنوعه را پیدا کرده بود، پنهان کرده بود؟ حتی اگر اینطور باشد،ایجاد تا کی میتوانست مخفی بماند؟ آن شخص با هدف خاصی فرستاده شده بود.
اگر ناپدید میشد،شخص طبیعتاً شک وفرستاده تردید ایجاد میشد.
«چه غلطی بکنم؟»
اگر او را نکشته بود، قضیه فرق میکرد،اگه اما حالا احساس بدی داشت که این کتابنبود ممنوعه خالی را نزد ارباب جوان دوم ببرد.
باز هم پشیمان شد.
باید همهچیزبماند را به برادرخاصی ارشد گام میگفت.
ولی دیگرجوان فرصتش ازکشته دست رفته بود.
او از ترس موک گیونگون، بیش از حد بهاونپیونگ برادر ارشد گام دروغ گفته بود و اگر حالاشخصیت حقیقت را فاش میکرد، دیگر مورد اعتماد او قرار نمیگرفت.
برادر ارشد حساسچطور بود و به راحتیمخفیای به دیگران اعتماد نمیکرد.
«اون دورانی کهشخص فعال بود، حتیفرستاده بدتر از این بود.»
با به یاد آوردن آنمیکرد روزها، فاصله بین آن زمانکار و اکنون بسیار زیاد بود.
او نسبت به دشمنانپیش بیرحم بود و نسبتاگه به خائنان، حتی بیرحمتر.
«ولی عجیبه.»
حتی با به یاد آوردن گذشتهفرستاده گام هو-وی، چرا او بیشتر از آنبکنم پسر میترسید؟ کار چطور به اینجا کشید؟
«هووف.»
اما حالا که فکرش را میکرد، برادر ارشد کجااونپیونگ رفته بود؟ او هرگز از کنار موک گیونگون جمشخصیت نمیخورد، مگر اینکه زمان استراحت یا وضعیت اضطراری بود.
با این حالچطور دیروز، تقریباً نیمی ازمخفیای روز غیبش زده بود.
«قضیه چیه؟»
آیا ممکن بود بدونکشته اطلاع او کاری انجام دهد؟درایت چشمان گو چان باریک شد.
در همان زمان،چطور در اقامتگاه اربابمکان جوان دوم، موک اونپیونگ.
موک اونپیونگ روی میز نشسته بود، دستانشناپدید را روی سینه صلیب کرده بود و بافرق نگاهی سرد به گام هو-وی خیره شده بود.
گام هو-وی که ناگهان ومیکرد بدون دانستن دلیل احضار شدهکار بود، درک وضعیت برایش دشوار بود.
یک چیز قطعیباشد بود: موک اونپیونگفکری حسابی عصبانی بود.
گام هو-وینباش با احتیاط لبآیا به سخن گشود.
«ارباب جوان، موضوع چیه؟»
«این سوالیهجوان که منکشته میخوام بپرسم.»
«بله؟»
«خیلی اتفاقیه. همینطوری امتحانی انجامش دادم،مکان ولی هر بار که اون حساگر شوم بهم دست میده، خیلی ناخوشاینده.»
درباره چه صحبتشخص میکرد؟ گام هو-ویفرستاده کمی اخم کرد.
«نکنه فهمیده جعلیه؟»
اما لحن صحبتشباشد با این فرضفکری جور در نمیآمد.
لحن موک اونپیونگچطور به وضوح نشاندهنده خصومتمخفیای نسبت به او بود.
بام!
گام هو-وی روی یک زانومیکرد نشست، دستانش را مشت کردکار و با تعظیمی محترمانه گفت.
«ارباب جوان، من واقعاًپیش نمیفهمم چی میگید. اگهاگه ممکنه بگید قضیه چیه...»
«چطور؟ ها!»
با گفتن این حرف،هدف موک اونپیونگ سنگ جوهر راطبیعتاً از روی میز پرت کرد.
گام هو-وی میتوانست جاخالی دهد، اماحداقل باید خشم موک اونپیونگ را تحملپیش میکرد، پس ضربه را به جان خرید.
بام! چکه!
خون ازنباش پیشانی گامداده هو-وی جاری شد.
دردناک بود چون بدنش را با انرژی درونی محافظت نکردهتردید بود، اما یاد گرفته بود که درد را از طریقببرد تنفس تحمل کند، پس سعی کرد آن را بروز ندهد.
موک اونپیونگ در حالیکشته که به گام هو-ویعقل خیره شده بود، گفت:
«من یکی از محافظهام روخودش فرستادم تا مطمئن بشه موک گیونگونمحافظش هنرهای رزمی رو از دست داده.»
«.......»
پس دلیلی وجود داشت.
اما چیزی جور در نمیآمد.
«اگه همش همینباشد باشه، دلیلی برایفکری اینهمه عصبانیت نیست.»
موک گیونگونِنباش جعلی هنرهای رزمیآیا یاد نگرفته بود.
اگر او این را تایید میکرد، باید شک وطبیعتاً تردیدش برطرف میشد، پس چرا چنین خصومتی نشان میداد؟خالی در حالی که در فکر بود، موک اونپیونگ ادامه داد.
«ولی اون محافظ برنگشته.»
«چی؟»
گام هو-وینباش با تعجب سرشآیا را بالا آورد.
منظورش چه بود؟
«نمیفهمی؟ محافظ من، که رفته بود چکذرهای کنه ببینه اون هنرهای رزمیش رو از دستکرده داده یا نه، بدون هیچ ردی ناپدید شده.»
«!؟»
امکان نداشت.
گام هو-وی چشمانش راهدف چرخاند تا به محافظانمیشد داخل اتاق نگاه کند.
یکی ازجوان سه محافظکشته غایب بود.
«جو ایلسانگ.»
او کسی بود کهداده در آستانه رسیدن بهکتاب سطح درجه یک قرار داشت.
تنها بر اساس مهارت، گوخاصی چان که در حال حاضر محافظایجاد بود، نمیتوانست از پس او بربیاید.
پس چطور ناپدید شده بود؟
گام هو-وی گفت:
«امکان نداره.»
«چی؟»
«من هرگز دروغ نگفتم. اون یارو... نه، موک گیونگون نمیتونه از هنرهایپیش رزمی استفاده کنه. و کسی که از موک گیونگون محافظت میکنه، گونبود چان، فقط یه رزمیکار درجه دوئه، پس نمیتونه حریف جو ایلسانگ بشه.»
او میتوانستکار این راپیش با اطمینان بگوید.
اما هیچ اعتمادیچطور در چشمان موکمکان اونپیونگ دیده نمیشد.
او هیچ اعتمادی نساخته بودخاصی و با بازنگشتن محافظ، شکتردید او تنها بیشتر شده بود.
«انتظار داری باور کنم؟»
«حقیقته. اگه حرفمباشد رو باور نمیکنید، حاضرمکرده روی دستم شرط ببندم.»
گام هو-وی درچطور حین صحبت آستینمکان راستش را بالا زد.
برای یک رزمیکار، شرطهدف بستن روی دستش تقریباً معادلطبیعتاً ریسک کردن روی همهچیز بود.
موک اونپیونگ بهدوم موضع محکم اوحداقل پوزخند زد و گفت:
«روی دستت شرطباشد میبندی؟ باشه. پسفکری ثابت کن حرفات راسته.»
«ثابت کنم؟»
«اگه چیزی که میگی راست باشه، جو ایلسانگمیشد نباید توسط همچین آدمایی شکست میخورد. بهت دوحالا ساعت وقت میدم. جو ایلسانگ رو پیدا کن.»
«....... اطاعت میشه.»
صدای گام هو-وی پایین آمد.
حس میکردنباش اوضاع بدجوریداده گره خورده است.
باید شخصاً بررسیشخص میکرد تا بفهمدفرستاده چه خبر است.
موک اونپیونگ بادوم صدایی مرگبار بهحداقل او هشدار داد:
«اگه نتونی پیداش کنی، آماده باشفکری که نه فقط دستت، بلکه اونشده جون بیارزشت رو هم از دست بدی.»
«به خاطر میسپارم.»
پس از ترک اقامتگاه ارباب جوان دوم، موکعقل اونپیونگ، با چهرهای عبوس، گام هو-وی احساساتش را سرکوباونپیونگ کرد و با عجله به سمت تالار دارو رفت.
در طولکار راه، بهپیش کسی برخورد کرد.
«ها؟ برادر ارشد؟»
«تو!»
او محافظ، گو چان بود.
گو چانکار نتوانست تعجبشپیش را پنهان کند.
هرگز انتظار نداشت در حالیآیا که مخفیانه دستورات موک گیونگون راپنهان اجرا میکرد، به گام هو-وی بربخورد.
گام هو-وی باشخص چهرهای عصبانی، صدایش راناپدید پایین آورد و گفت:
«اینجا چه غلطی میکنی؟کشته بهت گفتم حتی یه لحظهدرایت هم از کنارش جم نخور.»
«خب...»
گو چان که نتوانستداده پاسخ درستی بدهد، باعث شدممنوعه چشمان گام هو-وی تیز شود.
گام هو-وی انگشتش راهدف روی خنجر مخفی درمیشد مچ دستش گذاشت و گفت:
«داری با اون نقشهای میکشی؟»
«نقشه؟ نه...»
«پس چرانباش از دستورتداده سرپیچی کردی؟»
«اینطوری نیست...»
ذهن گو چاندوم خالی شد وحداقل نمیدانست چه بگوید.
او محال بود بتواند درباره کتاب ممنوعهکرده خالی که در سینهاش پنهان کرده بودآشوب تا به موک اونپیونگ بدهد، صحبت کند.
«لعنتی.»
چارهای نبود.
گو چان بالاخره دروغ گفت.
«راستش، استاد تالار درونیپیش صدام کرد تا در مورداونپیونگ اتفاقات دیروز تالار اصلی بپرسه...»
«چی؟ استاد تالار درونی؟»
گام هو-ویبماند اخمهایش راهدف در هم کشید.
در حقیقت، ایندوم مسیر به دفتر استادذرهای تالار درونی منتهی میشد.
به عنوان محافظان، آنها بخشی از فرقهکرده شمشیر یونموک بودند، بنابراین اگر استاد تالارآشوب درونی احضارشان میکرد، چارهای جز اطاعت نداشتند.
با این حال...
«این یارو...؟»
او متوجهجوان لرزش خفیف چشمانمیکرد گو چان شد.
تشخیص این موضوع برای افرادخودش عادی دشوار بود، اما اوبفهمه که آموزشدیده بود، میتوانست بفهمد.
او آشکارا عصبی بود.
اگر استاد تالار درونی احضارش کردهفرستاده بود، دلیلی برای عصبی بودن وجود نداشت،بکنم چرا که بابت ترک پستش سرزنش نمیشد.
گام هو-وی چشمانشدوم را گرداند وحداقل به اطراف نگریست.
حضورهایی در کمی دورترپیش احساس میشد، اما کسی دراونپیونگ نزدیکی یا در دیدرس نبود.
با اطمینان از این موضوع، گام هو-ویمخفیای نقطه فشاری روی گردن گو چان رامیتوانست فشرد و او را به دیوار کوبید.
تالاپ! کوبب!
«آخ!»
«عقلت رو ازباشد دست دادی؟ خیلیفکری عجله داری بمیری؟»
«برادر ارشد؟»
«بنال ببینم.بماند چی روهدف داری قایم میکنی؟»
«قایم؟ من واقعاً چیزی...»
سوووت!
گام هو-وی خنجر راداده به سمت قلب گوکتاب چان نشانه رفت و گفت:
«یکی از محافظایشخص ارباب جوان دوم،فرستاده موک اونپیونگ، ناپدید شده.»
«.........»
«کسی که رفته بود چکشخودش کنه، اون یارو قلابیه بود.بفهمه میخوای بگی از اینم خبر نداری؟»
«لعنتی...»
هرگز فکربماند نمیکرد به اینخاصی زودی لو برود.
وضعیتی کهجوان از آن میترسیدمیکرد رخ داده بود.
اما آیا واقعاً این همان وضعیتی بود کهاگه از آن وحشت داشت؟ برادر ارشد که حتی شبشناختی آنجا حضور نداشت، چطور از این موضوع خبر داشت؟
«یه لحظه صبر کن. توآیا از کجا میدونی برادر ارشد... نکنهپنهان با ارباب جوان دوم تماس گرفتی؟»
او از قبلشخص میدانست که گام هو-ویناپدید قصد تغییر جبهه دارد.
اما هنوزجوان کسی راکشته انتخاب نکرده بود.
دانستن وضعیت ارباب جوان دوم، موک اونپیونگ،کرده به این معنی بود که او قبلاًآشوب به سمت او تغییر موضع داده است.
«چرا بدوننباش هیچ مشورتی اینآیا کار رو کردی...»
فشار!
«آخ!»
در حالی که فشار دست گامفکری هو-وی بر نقطه حساس بیشتر میشد،شده گو چان نتوانست حرفش را ادامه دهد.
گام هو-وینباش خطاب به گوآیا چانِ دردمند گفت:
«مگه باید همه چیز رو باهات مشورتناپدید کنم و بهت گزارش بدم؟ اصلاً تونکشته در جایگاهی هستی که بخوای منو بازخواست کنی؟»
«خواهش میکنم، ولم کن...»
درد شدتکار گرفت و گوخودش چان التماس کرد.
گام هو-وی دستشچطور را شل کرد ومخفیای در گوش او گفت:
«چی رو قایمشخص کردی؟ حقیقت روفرستاده اعتراف کن. وگرنه...»
فرو رفتن!
نوک خنجر سینهاش را شکافت.
وقتی خنجر فرو رفت، گامآیا هو-وی از حس ناآشنایی کهپیدا زیر دستش کرد، اخم نمود.
او قصد داشت فقطهدف کمی گوشت را بشکافد،میشد اما حس متفاوتی داشت.
گام هو-وی دستدوم در جیب سینهحداقل گو چان برد.
«صبر کن...»
محکم!
«آخ!»
سرانجام، در دستان گام هو-وی کتابحداقل ممنوعه [تکنیک تغییر قلب چوبی] ظاهرپیش شد که تنها دو صفحه درونش بود.
با دیدن اینباشد صحنه، چشمان گامفکری هو-وی گشاد شد.
«این دیگه چیه؟»
«کارم تمومه.»
گو چانجوان چشمانش راکشته محکم بست.
بام!
در تالار دارو با شدتخاصی باز شد و گام هو-ویتردید با چهرهای وحشتناک وارد شد.
داخل تالار سه کارگر حضور داشتند، اما گام هو-وی اصلاً اهمیت ندادپیش و مستقیم به سمت موک گیونگون رفت که روی تخت نشسته بود وشناختی در حالی که فقط بالاتنهاش را بلند کرده بود، مشغول خواندن کتابی بود.
گام هو-وی که به موکخودش گیونگون نزدیک شده بود، با صداییمحافظش آهسته که فقط او بشنود گفت:
«چه غلطی کردی؟»
با شنیدن حرف او،هدف موک گیونگون بدون اینکه چشمطبیعتاً از کتاب بردارد جواب داد:
«در مورد چی حرف میزنی؟»
«آه.»
گام هو-وی آه عمیقی کشید.
سپس کتابی راشخص از گریبانش بیرونفرستاده آورد و نشان داد.
[تکنیک تغییر قلب چوبی]
این کتابکار ممنوعه تکنیک تغییرخودش قلب چوبی بود.
گام هو-وینباش با صدایی آمیختهآیا به خشم پرسید:
«این چطوری دستت رسیده؟»
موک گیونگون نگاهی بهکشته کتاب ممنوعه تکنیک تغییر قلبدرایت چوبی انداخت و تکخندی زد.
«داری میخندی؟»
«به نظرنباش میاد گوداده چان بدشانسی آورده.»
«چی؟»
«حالا که تودوم آوردیش، یعنی ازحداقل گو چان گرفتیش، درسته؟»
«.........»
گام هو-وی برای لحظهایداده از رفتار بیپروای موککتاب گیونگون زبانش بند آمد.
با وجود اینکه نقشهاشهدف لو رفته بود، خونسردیاشمیشد را حفظ کرده بود.
آدم جسوری بود.
تعجبی نداشت کهباشد جرأت کرده بود موککرده گیونگون واقعی را بکشد.
با این حال، نمیتوانستداده خیانت و خنجر ازکتاب پشت زدن را ببخشد.
سوووت!
گام هو-وی خنجری را از زاویهای کهذرهای از دید دیگران پنهان بود بیرون کشیدفکری و دندههای چپ موک گیونگون را نشانه رفت.
با صدایی آهسته گفت:
«با گو چان چیکار کردی؟»
«منظورت چیه؟»
«چیکار کردیجوان که دهنش رومیکرد بسته نگه داشته؟»
گام هو-وی قبل از آمدن پیشفکری موک گیونگون، گو چان را بهشده اقامتگاهش برده و بازجویی کرده بود.
استخوانهایش را شکستهچطور و دو انگشتشمکان را قطع کرده بود.
با اینبماند حال اوهدف ساکت مانده بود.
«حرف بزن.»
«........»
«گفتم بنال!»
«.......»
با دیدن ایندوم وضعیت، گام هو-ویحداقل واقعاً گیج شده بود.
اگرچه این پسر با افراد عادیفکری فرق داشت، اما گو چان کسیشده نبود که نتواند از پسش بربیاید.
چرا اینقدر میترسید؟ دلشداده میخواست تمام روز شکنجهاشکتاب کند تا دلیلش را بفهمد.
اما وقت نداشت.
«دو ساعت بهت وقت میدم.»
«لعنتی!»
زمانی که ارباب جوان دوم،آیا موک اونپیونگ به او دادهپیدا بود فقط دو ساعت بود.
در این مدتشخص باید جو ایل-سانگ،فرستاده محافظ را پیدا میکرد.
وگرنه موک اونپیونگدوم قطعاً سعی میکردحداقل او را بکشد.
بنابراین چارهای جز رها کردنخودش گو چان و هجوم آوردنبفهمه به سمت موک گیونگون نداشت.
اما...
«واقعاً نمیدونمبماند داری در موردخاصی چی حرف میزنی.»
موک گیونگونجوان خود راکشته به ندانستن زد.
شانههایش را بالا انداختپیش که باعث شد خشماگه گام هو-وی شعلهور شود.
فشار!
دندانقروچهای کردبماند و سوالشهدف را تغییر داد.
«خیلی خب. بعداً میفهمم چه بلایی سرذرهای گو چان آوردی. پس بهم بگو. جو ایل-سانگ،کرده محافظ ارباب جوان دوم، موک اونپیونگ رو دیدی؟»
محافظ اربابکار جوان دوم،پیش جو ایل-سانگ.
کسی که در آستانه درجه یک بود؛ محال بودممنوعه موک گیونگون که هنر رزمی بلد نبود و گوهدف چان که فقط درجه دو بود، حریف او شوند.
با اینبماند حال، این حسخاصی ناآرامی چه بود؟
در همانجوان لحظه، موککشته گیونگون گفت:
«آهان، همونیکار که دیشب باخودش ماسک اومد سراغم؟»
«... آره، همون یارو.»
«دیدمش.»
با شنیدن حرف موککشته گیونگون، گام هو-وی نفسعقل عمیقی کشید و پرسید:
«که بلایی سرش نیاوردی، هان؟»
«بیخیال. مننباش چه کاری ازآیا دستم برمیاد آخه؟»
موک گیونگونبماند دستش را بهخاصی آرامی تکان داد.
گام هو-وی فکردوم کرد که پس آسیبیذرهای به او نرسانده است.
اما ناگهان...
«کسی که به خاطر دانتیان آسیبدیدهمکان هنرهای رزمیش رو از دست داده، چطوراینطور میتونه با همچین آدمی کاری داشته باشه؟»
«!؟»
گام هو-وی اخم کرد.
قضیه چی بود؟ دانستنپیش اینکه او هنرهای رزمیاشاگه را از دست داده...
«تو...»
موک گیونگون جلوشخص کشید و بافرستاده لبخند زمزمه کرد:
«تو رفتی طرف ارباب جوان دوم... ولیذرهای این یاروی قلابی همکاری نکرد و محافظفکری ارباب جوان دوم رو کشت. حالا تکلیف چیه؟»
«!!!!!!»
چهره گامنباش هو-وی درداده آنی خشک شد.