چپتر 138: رهبر فرقه تاریک (۲)
0بیش از یک ساعت و نیم پیش، موک گیونگونآره در حالی که به پردههای پنجره که با نور مشعلهایداشته اطراف روشن شده بود خیره شده بود، آهی خفیف کشید.
همه چیز دقیقاًکاملاً همانطور که پیشبینیچونگریونگ کرده بود، پیش میرفت.
موک گیونگون نگاهی بهداشت طوماری که در دستمیدید چپش فشرده بود، انداخت.
این طومار مخفیانه توسط راهب شیطانی آوردهطرز شده بود، که «بی»، یکی از محافظانخطی رهبر فرقه تاریک را تسخیر کرده بود.
هر روز، در همان زمانکنم مشخص، رهبر فرقه تاریک بارهادرسته و بارها این طومار را میخواند.
«هوم. فکرخطی کنم الانناآشنا باید بخونمش.»
-آره، درسته.
با توجه به وضعیت،حالا به نظر نمیرسید بعداً فرصتیزبان برای بررسی آن داشته باشد.
و اگر در حینفکر بازرسی اتاق با آنبخونمش دستگیر میشد، اوضاع وخیم میگشت.
با در نظرکاملاً گرفتن این موضوع، موکنیز گیونگون طومار را گشود.
خشخش!
طومار چنان فرسودهولی بود که گویی بیشمارطرز بار لمس شده است.
هنگامی که تا نیمه باز شد،الان راهب شیطانی که «بی» را تسخیروضعیت کرده بود، ابروانش را در هم کشید.
«این که...»
راهب شیطانی تنها خوانده شدنچونگریونگ طومار را دیده بود، اما هرگزمیزد به محتوای آن نگاه نکرده بود.
بنابراین، هیچ ایدهای نداشتحالا که چه چیزی درشگفتآوری آن نوشته شده است.
ولی حالا...
-این... زبون ما نیست.
به طرز شگفتآوری، طومار بهچونگریونگ زبان دشت مرکزی نوشته نشدهچپقش بود، بلکه خطی کاملاً ناآشنا داشت.
چونگریونگ نیز که برای اولین بارنیست این را میدید، در حالی که پکیبلکه به چپقش میزد، سرش را کج کرد.
حروف پیچخورده و منحنی، از هیچ الگویباید قابل تشخیصی پیروی نمیکردند و باور اینکهنمیرسید متعلق به دشت مرکزی باشند را دشوار میساخت.
«اوه. این شبیه زبون پرشیاست.»
-چی؟
چشمان چونگریونگ گشادولی شد و بهنیست موک گیونگون خیره گشت.
پرشیا، یا پاراسا، کشوری بودکنم واقع در آن سوی مناطق غربی،توجه بسیار دورتر از شمال دشت مرکزی.
-تو... میتونی اینو بخونی؟
«یه جورایی.»
-چی؟
چطور ممکن بود این پسر بتواند آن رابخونمش بخواند؟ در حالی که چونگریونگ در این معما ماندهبرای بود، موک گیونگون سرش را خاراند و سخن گفت.
«پدربزرگم یادم داد.»
-پدربزرگ؟
«آره. غیر از زبون خودمون، چندنیست تا زبون دیگه هم یادم داد.نشده میگفت واسه مطالعه طب غربی کمکم میکنه.»
-هاه...
پس فقط برای آموزش طبابت، پدربزرگش زبانی را به اوپکی آموخته بود که شاید هرگز در زندگیاش استفاده نمیکرد؟ چونگریونگ نمیتوانستپیروی تعجب نکند که پدربزرگ موک گیونگون چه جور آدمی بوده است.
اما اینکاملاً موضوع در حالچونگریونگ حاضر اهمیتی نداشت.
-چی نوشته؟
«خب، به نظر میاد یه جور شعر باشه. "وقتی ایندرسته تن در آتش مقدس بسوزد، دیگر دلبستگی به مرگ وباشد زندگی نیست. در مسیری که قدم میگذارم، نور را میتابانم..."»
-کافیه.
«ها؟»
-...فکر کنم فهمیدم.
«فهمیدی؟»
-آره.
فکر میکردم شایدناآشنا یه جور متوننیز رزمی باشه، ولی نیست.
این یه کتاب مقدسه.
«کتاب مقدس؟»
متون مقدس معمولاً متونناآشنا مذهبی بودند، مانند سوتراهای بودایی،میدید که برای دعا استفاده میشدند.
این دیگر چه نوع کتاب مقدسی بود؟ درمیدید حالی که موک گیونگون در این اندیشه بود، چونگریونگالگوی زبانش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت.
-واقعاً مسخرهست.
رئیس بخش اطلاعاتهوم و اسرار انجمنالان آسمان و زمین، آتشپرسته.
«آتشپرست؟»
هنگامی که موک گیونگون سرشچونگریونگ را با گیجی کج کرد،چپقش چیزی به ذهنش خطور کرد.
این همان اصطلاح «آتشپرستی» بود کهنیست رهبر فرقه تاریک در گفتگوی خودنشده با ناظر بیرونی به زبان آورده بود.
آتشپرستی به معنایهوم واقعی کلمه یعنیالان تعظیم در برابر آتش.
آیا این کتابکاملاً مقدس میتوانست بهچونگریونگ آن مرتبط باشد؟
«پرستش... آتشپرستی...»
-هوم؟ تو ازولی کجا در موردنیست فرقه آتشپرست میدونی؟
«فرقه آتشپرست؟ اون دیگه چیه؟»
-همین کتاب.
به نظرکاملاً میاد کتاب مقدسچونگریونگ فرقه آتشپرست باشه.
«فرقه آتشپرست؟»
«آه...»
برخلاف موک گیونگون که سوالداشت میپرسید، راهب شیطانی نیز انگار چیزیچپقش میدانست و سرش را تکان داد.
چونگریونگ در حالی کهداشت چپق میکشید، خطاب بهمیدید موک گیونگونِ گیجشده گفت.
-احتمالاً بهنوشته زودی میریزن تو،زبون پس خلاصه میگم.
فرقه آتشپرستمیخواند فرقهایه کهفکر آتیش رو میپرسته.
اونا یه خدای عجیبناآشنا و غریب از مناطقاولین غربی رو ستایش میکنن.
«خدای غربی؟»
-آره.
یه جور فرقه مرتده.
به هرخطی حال، بحثناآشنا در موردش خستهکنندهست.
یه زمانی، این فرقه آتشپرستچونگریونگ وارد دشت مرکزی شد وچپقش بین مردم عادی پخش شد.
«هوم.»
اکثر مذاهب اینگونه آغاز میشوند.
آنها از پایینترینکاملاً طبقات، یعنی مردمچونگریونگ عادی شروع میکنند.
کسانی که هیچ تکیهگاهی ندارند و دراولین فقر به سر میبرند، اغلب به دنبالحروف چیزی برای چنگ زدن و برخاستن هستند.
-همینطور که فرقه آتشپرست گسترش پیدا میکرد، تعالیمش بهزبان سرعت رشد کرد و تبدیل به یه تهدید واسه کسایینیز شد که اصول بودیسم، تائوئیسم و کنفوسیوس رو حفظ میکردن.
"تهدید؟"
بیش از یککاملاً تهدید، احتمالاً به عنواننیز چیزی ناخوشایند دیده میشد.
هر چیزکاملاً جدیدی ناگزیرداشت طرد میشود.
«...با شنیدن این حرفا،حالا به نظر نمیاد آخرشگفتآوری و عاقبت خوشی داشته.»
-درسته.
متهم شدن بهکاملاً فریب مردم و بانیز سرکوب گستردهای روبرو شدن.
این قضیهکاملاً مال حدودداشت صد سال پیشه.
ولی عمراً فکر نمیکردم هنوزم مؤمنی داشتهطرز باشه، چه برسه به کسی که مسئولخطی اطلاعات و اسرار انجمن آسمان و زمینه.
چونگریونگ بامیخواند لحنی آمیخته بهکنم ناامیدی سخن گفت.
به نظر میرسید اوناآشنا نیز نظر خوشی نسبتاولین به فرقه آتشپرست ندارد.
اگر حتی یک روح مرده مانند اواولین چنین حسی داشت، حدس زدن اینکه اکثر مردمپیچخورده چگونه به این فرقه نگاه میکردند، آسان بود.
درست در همانولی لحظه، فریادی ازنیست بیرون به گوش رسید.
-آهای متجاوزها، گوش کنید!
همین الانخطی تسلیم شید،ناآشنا وگرنه کشته میشید.
موک گیونگون بهناآشنا سرعت شروع بهنیز لوله کردن طومار کرد.
اما در حین انجام اینزبون کار، چیزی به بیرون سردشت خورد و روی زمین افتاد.
تالاااپ!
«هوم؟»
این دیگر چه بود؟ درچونگریونگ کنار واژه [اهریمن]، متنی دیگرچپقش در پایین نگاشته شده بود.
آن نوشته شبیه به یک آموزهنیست دینی به نظر نمیرسید، بلکه بیشترنشده به یک هشدار شدید شباهت داشت.
موک گیونگون با دقت به آن خیرهباید شد، سپس کاغذ را دوباره درون طومارنمیرسید لغزاند و آن را به راهب شیطانی بازگرداند.
بازگشت به زمان حال.
رهبر فرقه تاریک قبضهحالا شمشیرش را فشرد وشگفتآوری آماده اعمال نیرو شد.
درست در همان لحظه،
«راستی، اگه سرم رو از تنم جدانیز کنی، همه میفهمن که جناب رهبر فرقه،کرد آتشپرست تشریف دارن. مطمئنی این به نفعته؟»
«!؟»
با شنیدن این کلمات،حالا چهره رهبر فرقه تاریکشگفتآوری درهم رفت و سفت شد.
با دیدن واکنشهوم او، برق رضایتی درباید چشمان موک گیونگون درخشید.
حدسش درستخطی از آبناآشنا درآمده بود.
رهبر فرقه تاریک هر روز،چونگریونگ در یک زمان مشخص، اینچپقش متون مقدس را زمزمه میکرد.
چونگریونگ گفته بود کهحالا او باید یکی ازشگفتآوری پیروان فرقه پرستش آتش باشد.
بوم!
در یک چشمبرهمزدن، رهبر فرقه تاریکچونگریونگ یقه موک گیونگون را گرفت ومیزد او را محکم به دیوار کوبید.
بنگ!
آن آرامش وولی متانت همیشگی کاملاًنیست از بین رفته بود.
چشمانش لبریز از قصد کشتنکنم بود و با خشم بهدرسته موک گیونگون خیره شده بود.
«تو... همچینخطی شایعاتی رو ازداشت کدوم گوری شنیدی؟»
«شایعات؟»
سایش!
تیغه شمشیر اندکیهوم در گردن موکالان گیونگون فرو رفت.
تنها یک حرکت دیگرناآشنا کافی بود تا سرشاولین از بدن جدا شود.
موک گیونگونکاملاً پوزخندی زدداشت و گفت:
«اگه فقط یهولی شایعهست، چرا اینقدر داریطرز بالا و پایین میپری؟»
«تو...»
خراش!
تیغه عمیقتر در گردن موک گیونگوننیز فرو رفت و بهوضوح نشان دادسرش که هر لحظه ممکن است کشته شود.
ولی...
«این پسره؟»
چشمان رهبرخطی فرقه تاریکناآشنا تیز شد.
حتی در برابر مرگداشت حتمی، لبخند از رویمیدید لبان موک گیونگون محو نمیشد.
مسأله ایننوشته نبود که مطمئنزبون باشد کشته نمیشود.
انگار هیچ دلبستگیهوم به زندگی یاالان ترسی از مرگ نداشت.
رهبر فرقه تاریک هرگزناآشنا پیش از این کسیاولین شبیه به او ندیده بود.
«نمیترسی؟»
«از چی؟»
«هر لحظه ممکنه بمیری.»
«اگه بمیرم، میمیرم. اگهناآشنا زنده بمونم، زنده میمونم.اولین چرا قضیه رو پیچیده میکنی؟»
«...»
با شنیدن سخنانولی موک گیونگون، رهبرنیست فرقه تاریک ساکت شد.
لحظهای به موک گیونگونفکر خیره ماند و سپسبخونمش دوباره لب به سخن گشود:
«گفتی اگه بکشمتکاملاً همه میفهمن. به کسنیز دیگهای هم اینو گفتی؟»
چشمان رهبر فرقه تاریک اندکیچونگریونگ لرزید؛ نگران بود که کسچپقش دیگری هم از ماجرا باخبر باشد.
موک گیونگوننوشته لبخندی زدحالا و پاسخ داد:
«خب، اونایی که باید بدوننکنم احتمالاً تا الان فهمیدن. وگرنهدرسته چرا باید همچین حرفی بزنم؟»
بوم!
«آخ!»
بهمحض اینکه کلمات از دهانشزبون خارج شد، دست رهبر فرقه تاریکمرکزی به شکم موک گیونگون کوبیده شد.
به نظر ضربهای ساده میآمد، اما انرژیباید درونی در بدنش پخش شد و دردنمیرسید شدیدی را در اندامهای داخلیاش ایجاد کرد.
ولی این پایان کار نبود.
چنگ!
رهبر فرقه تاریک باحالا پنج انگشت شکم موکشگفتآوری گیونگون را گرفت و پیچاند.
عضلات در همهوم پیچیدند و دردیالان جانکاه به همراه آوردند.
«اگه همین الانکاملاً مثل آدم حرفچونگریونگ نزنی، تو... !؟»
در حین صحبت،ناآشنا ابروهای رهبر فرقهنیز تاریک در هم رفت.
این تکنیکی بود که خودش ابداع کرده بود؛ نوعیزبان شکنجه که با استفاده از انرژی درونی درد ایجاد میکردنیز و سپس با پیچاندن عضلات، رنج را به اوج میرساند.
این روش باهوم بیرحمانهترین روشهای خردالان کردن استخوان قابلمقایسه بود.
اما چهرهخطی موک گیونگونناآشنا تغییری نکرد.
«این پسره؟»
بهجز وقفهای کوتاه در تنفسش هنگامنیست برخورد انرژی درونی، موک گیونگون با وجودبلکه درد غیرقابلتحمل لبخندش را حفظ کرده بود.
این دیگر چه موجودی بود؟
چکه، چکه!
خون ازکاملاً دهان موکداشت گیونگون جاری شد.
این نتیجهنوشته طبیعی جراحاتحالا داخلی بود.
حتی در حالهوم خونریزی و درد، حالتباید چهرهاش ثابت مانده بود.
هرچه بیشتر نگاه میکرد، رهبرداشت فرقه تاریک بیشتر میفهمید کهپکی این پسر چقدر خارقالعاده است.
هنرهای رزمیاش، همهچیزش غیرعادی بود.
اما هرچقدر هم کهحالا حیف بود، این رازشگفتآوری هرگز نباید فاش میشد.
«...بگو بهمیخواند کی گفتی.فکر جونت رو میبخشم.»
«این کار درستی نیست.»
«چی؟»
«اگه بفهمی به کی گفتم،زبون باید اونم بکشی، مگه نه؟دشت فقط اونجوری رازت مخفی میمونه.»
قرچ!
رهبر فرقه تاریککاملاً عضلات شکم موک گیونگوننیز را حتی محکمتر پیچاند.
سپس غرید:
«داری واسه من موعظه میکنی؟»
«موعظه نیست، فقط دارم بهکنم دروغ تابلویی که در مورددرسته بخشیدن جونم گفتی اشاره میکنم.»
«تو...»
در این وضعیت داشت مسخرهاش میکرد؟ چه فایدهای داشتپکی که طرف مقابل را تحریک کند وقتی سودی برایشقابل نداشت؟ حتی اگر از مرگ نمیترسید، این دیگر زیادهروی بود.
درست در همان لحظه،
«آنگاه که این تن در آتش مقدس بسوزد، نه دلبستگی به حیات ماندنظر و نه هراس از ممات. در مسیری که میپیمایم، نور را برمیافروزم. شادی واوضاع غم غباری بیش نیستند. و چه رقتانگیزند موجوداتی که بار تشویش بر دوش میکشند.»
«!!!!!!»
متن مقدسی که از دهانچونگریونگ موک گیونگون خارج شد، چهرهچپقش رهبر فرقه تاریک را منجمد کرد.
این پسر چطور متون مقدس فرقه پرستشطرز آتش را میدانست؟ رهبر فرقه تاریک نمیتوانستخطی گیجی و بهت خود را پنهان کند.
«چطور ممکنه؟»
هیچ راهی نداشتکاملاً که او توانسته باشدنیز متون مقدسش را ببیند.
حتی اگر دیده بود، آنچونگریونگ متون به زبان سرزمین پارس، خاستگاهمیزد فرقه پرستش آتش، نوشته شده بود.
تعداد کسانی که در دشت مرکزی میتوانستندطرز آن را بخوانند به انگشتان دست همخطی نمیرسید، چه رسد به انجمن آسمان و زمین.
حتی معدود مؤمنان باقیمانده فرقه پرستش آتشباید که بهسختی از سرکوب جان سالم به دربعداً برده بودند هم نمیتوانستند آن را درست بخوانند.
این پسرخطی چطور توانستهناآشنا بود بخواندش؟
غیرممکن بود.
اما چطور توانست آن آیات رانیست اینقدر روان و دقیق از بر بخواند؟بلکه مگر اینکه از قبل آن را میدانست...
بوم!
رهبر فرقه تاریک بهسرعتناآشنا شکم موک گیونگون رااولین رها کرد و گفت:
«تو... نکنهکاملاً تو هم ازچونگریونگ پیروان فرقه مایی؟»