---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 353: عمارت کوهستانی شمشیر روح (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 353: عمارت کوهستانی شمشیر روح (۴)

0

جونگ میونگ ساتائه از‌روح​ فرقه هانگ‌سان با چهره‌ای‌رزمی​ وحشت‌زده به اطراف نگریست.

«اینجا دیگه کجاست؟»

سیاهی مطلق محیط پیرامونش را‌ممکنه​ در خود بلعیده بود و چشمانش‌است​ قادر به دیدن هیچ چیز نبود.

او اطمینان داشت که تا همین‌یقین​ چند لحظه پیش مشغول تماشای چیزی‌چرا​ بود، پس چه اتفاقی رخ داده بود؟

در حالی‌عمارت​ که این وضعیت‌چهره‌ی​ برایش غریب می‌نمود،

—سلونگ!

صدای خروج شمشیر‌چون‌مو​ از غلاف از‌یقین​ جایی به گوش رسید.

او سرش‌نهایی​ را به سمت‌ممکنه​ منبع صدا چرخاند.

پیرمردی با پوستی تیره و آثار سوختگی‌دنیای​ پراکنده بر چهره، آرام و متین شمشیرش‌چطور​ را در دست گرفته و آنجا ایستاده بود.

با دیدن آن صحنه،‌مقابل​ چشمان جونگ میونگ ساتائه‌—پات​ از فرط حیرت گرد شد.

«آمیتابا... نکنه... ارباب گو باشن...»

صدایش یاری نکرد‌چون‌مو​ تا جمله را‌یقین​ به پایان برساند.

گویی این فکر‌کوهستانی​ تنها در ذهنش‌برتر​ پژواک یافته بود.

اما خیلی زود، به‌مقابل​ جای پرس‌وجو، نتوانست نگاهش‌—پات​ را از پیرمرد مقابلش برگیرد.

او کسی نبود جز خودش.

ارباب عمارت کوهستانی شمشیر روح، چهره‌ی‌یقین​ برتر دنیای رزمی کنونی، یکی از شش‌درست​ آسمان، ارباب نهایی شمشیر روح، گو چون‌مو.

«چطور ممکنه؟»

او یقین داشت‌درست​ که ارباب هنوز کارگاه‌ابهام​ را ترک نکرده است.

پس چرا‌نهایی​ درست در مقابل‌ممکنه​ او ایستاده بود؟

درست در همان‌چون‌مو​ لحظه که غرق‌یقین​ در ابهام بود،

—پات!

ناگهان، گو چون‌مو‌درست​ شمشیرش را به‌غرق​ سوی او تاب داد.

ضربه‌ای سبک و ساده می‌نمود.

اما لحظه‌ای که چشمش‌چطور​ به آن شمشیر شکافنده‌کارگاه​ افتاد، ذهنش آشفته شد.

«آخه چطور؟»

چرا که در دل‌مقابل​ همان حرکت ساده، بی‌شمار تکنیک‌ناگهان​ شمشیر نهفته و آشکار بود.

برای استاد شمشیری همچون او، این‌یقین​ ضربه‌ای بود که از شدت شوک،‌چرا​ نفس را در سینه حبس می‌کرد.

اما حیرتش کوتاه بود و با عزمی‌هنوز​ راسخ برای دفع شمشیری که او را‌مقابل​ نشانه رفته بود، شمشیر کمرش را بیرون کشید.

—سلونگ!

برای سد کردن این شمشیر ظریف و پیچیده،‌—پات​ او فرم چهارم از شمشیر هفت سبک بیوک‌ونِ‌لحظه‌ای​ فرقه هانگ‌سان، یعنی «یوون جیسون» را اجرا کرد.

—چوا چوا چوا چوا چاک!

شمشیرش مسیری موزون را‌چطور​ ترسیم کرد و کوشید تا‌ترک​ ضربه‌ی وارده را دفع کند.

ولی—

—چنگ!

فرم شمشیر پنج‌حرکتی او در برابر تک‌ضربه‌ی گو چون‌مو هیچ‌نکرده​ شانسی نداشت؛ شمشیرش به کناری رانده شد و پیش از آنکه‌تاب​ به خود بیاید، شمشیر حریف مستقیم در مرکز سینه‌اش فرو رفت.

—پوک!

«آخ!»

تلوتلو خورد‌چرا​ و دستش را‌همان​ روی سینه‌اش فشرد.

«جونگ میونگ ساتائه!»

کسی زیر‌نهایی​ بازویش را گرفت‌ممکنه​ و حمایتش کرد.

او کسی نبود‌کوهستانی​ جز مو هارانگ،‌برتر​ پسر ارشد خاندان مویونگ.

«مو... مو هارانگ؟»

«ساتائه، حالت خوبه؟»

«اینجا چه خبره...»

چشمانش از تعجب گشاد شد.

محیط اطراف روشن شده بود و‌غرق​ گو چون‌مو که او را با‌داد​ شمشیر زده بود، ناپدید گشته بود.

در حالی که‌چون‌مو​ با خود فکر‌یقین​ می‌کرد چه اتفاقی افتاده،

—اوکشین!

دردی تیز در قفسه‌ی سینه‌اش پیچید،‌برتر​ دردی که با نیت شمشیری عمیق‌نهایی​ همراه بود و بر ذهنش چیره گشت.

در آن لحظه‌درست​ دریافت که آنچه‌غرق​ دیده بود، واقعیت نداشت.

نگاه جونگ میونگ ساتائه‌چطور​ به سنگ‌نوشته‌ای عظیم افتاد که‌ترک​ در لبه‌ی صخره قرار داشت.

«ساتائه؟»

«آه... حقیقتاً... حقیقتاً که...»

او مدام‌چرا​ از سر‌مقابل​ شگفتی آه می‌کشید.

مو هارانگ با‌چون‌مو​ دیدن واکنش او،‌یقین​ با چهره‌ای گیج پرسید:

«ساتائه، چرا اینطوری شدی؟»

اما پاسخ‌دهنده او نبود.

پسر دوم گو‌درست​ چون‌مو، گو وونگ‌سونگ، با‌ابهام​ چهره‌ای مغرور پاسخ داد:

«ایشون آزمون ارباب رو پشت‌ممکنه​ سر گذاشتن. کسایی که تجربه‌ش کنن،‌است​ آموزه‌هاش رو توی ذهنشون دریافت می‌کنن.»

«توی ذهنشون؟»

«بله.»

منظورش همان دنیای ذهنی‌مقابل​ بود که در لحظه‌ی تعالی‌ناگهان​ وارد آن می‌شوند، درست است؟

پس جونگ میونگ ساتائه پس‌ممکنه​ از خواندن کلمات روی سنگ‌نوشته‌نکرده​ وارد این حالت شده بود؟

مو هارانگ با دقت به کلمات‌یقین​ «راه شمشیر، نهایت شمشیر» که روی‌چرا​ سنگ حک شده بود، خیره شد.

روح باشکوهی که از‌روح​ رد قلم‌مو حس می‌شد،‌رزمی​ قلبش را جلا می‌داد.

ولی همین و بس.

«چرا اینطوریه؟»

جونگ میونگ ساتائه با دیدنش‌ممکنه​ وارد دنیای ذهنی شده بود، ولی‌است​ چرا برای من هیچ اتفاقی نیفتاد؟

گو وونگ‌سونگ که‌کوهستانی​ گیجی او را دید،‌دنیای​ لبخندی زد و گفت:

«هو هو‌چرا​ هو. فقط زل‌همان​ زدن فایده نداره.»

«منظورت چیه؟»

«ارباب فرمودن برای دریافت نیت‌ممکنه​ شمشیر حک شده روی سنگ، طرف‌است​ باید حداقل صلاحیت‌ها رو داشته باشه.»

«حداقل صلاحیت‌ها؟»

«بله. اگرچه درک من محدوده و توضیحش سخته،‌—پات​ ولی به نظر میاد برای خوندن نیت شمشیر، یه‌چشمش​ استاد شمشیر باید درک عمیقی از شمشیر داشته باشه.»

«...»

—اودوک!

با شنیدن این‌کوهستانی​ حرف، مو هارانگ دندان‌هایش‌دنیای​ را به هم سایید.

او یکی از شش‌مقابل​ اژدها بود، برترین اساتید‌—پات​ مرحله آخر در اتحاد عدالت.

او به خود می‌بالید که در میان هم‌نسلانش رقیبی‌ترک​ ندارد، ولی شنیدن اینکه حتی نمی‌تواند نیت شمشیر روی‌—پات​ سنگ را بخواند، غرورش را به شدت جریحه‌دار کرد.

«حتی صلاحیتش رو ندارم؟»

به عنوان یکی از نوادگان خونی خاندان مو، یکی‌کنونی​ از هفت خاندان بزرگ که با خاندان نامگونگ به‌کارگاه​ عنوان خاندان اصلی شمشیر رقابت می‌کرد، احساس شرمساری می‌کرد.

با دیدن این‌درست​ صحنه، گو وونگ‌سونگ‌غرق​ در دل پوزخندی زد.

اگرچه از صلاحیت حرف‌چطور​ زده بود، ولی مو‌کارگاه​ هارانگ دلیلی برای خجالت نداشت.

برای رسیدن به سطحی که بتوان تنها با دیدن‌ترک​ خطاطی به جا مانده از ارباب وارد دنیای ذهنی شد،‌ناگهان​ فرد باید به قلمروی قابل توجهی در شمشیرزنی رسیده باشد.

هرچند مو هارانگ به خاطر مهارت‌های رزمی برجسته‌اش یکی‌کنونی​ از شش اژدها نامیده می‌شد، اما بعید بود به‌کارگاه​ سطح جونگ میونگ ساتائه، بزرگِ یک فرقه، رسیده باشد.

«زیادی به دل نگیر. حتی‌همان​ بین کسایی که اینجا نشستن هم‌تاب​ خیلیا نتونستن وارد دنیای ذهنی بشن.»

احتمالاً کمتر از نصف جمعیت.

آن‌ها هم مثل مو هارانگ با غروری‌هنوز​ خرد شده اینجا نشسته بودند و تلاش‌مقابل​ می‌کردند حتی ذره‌ای از روشنگری را درک کنند.

البته، تنها عده‌ای بسیار‌روح​ اندک موفق به دریافت‌رزمی​ حتی اشاره‌ای از آن می‌شدند.

سپس جونگ‌چرا​ میونگ ساتائه لب‌همان​ به سخن گشود.

«آمیتابا. حقیقتاً این گفته که‌ممکنه​ درک ارباب گو از شمشیر‌نکرده​ تو دنیا نظیر نداره، کاملاً درسته.»

«از لطف کلامتون سپاسگزارم.»

«نیت شمشیر‌عمارت​ ایشون به‌روح​ قلمرویی دست‌نیافتنی رسیده.»

جونگ میونگ‌چرا​ ساتائه صادقانه‌مقابل​ سخن می‌گفت.

اگرچه او اشتیاق به هنرهای رزمی داشت، اما به عنوان یک‌است​ بودایی، هیچ طمع و تمایلی برای به چالش کشیدن نیت شمشیر‌داد​ نداشت، ولی از طریق همین تجربه، بینش‌های بسیاری کسب کرده بود.

به همین دلیل درک‌چطور​ می‌کرد چرا این همه‌کارگاه​ آدم به سنگ‌نوشته چسبیده‌اند.

حتی درک اندکی از این نیت شمشیر تا این حد‌یکی​ عمیق بود، و کسانی که آن را کاملاً درک می‌کردند،‌نکرده​ گویی از یکی از شش آسمان روشنگری دریافت کرده بودند.

«چه میراثی... واقعاً چه میراثی.»

به جا گذاشتن چنین روشنگری‌ای، حتی اگر کسی‌کارگاه​ تمام عمرش را وقف شمشیرزنی و بازی با‌غرق​ شمشیر کرده باشد، نشان از روحی شگفت‌انگیز داشت.

او ناخواسته سرنخی برای‌چطور​ روشنگری به دست آورده‌کارگاه​ بود و راضی بود.

«آه!»

چنان تحت تأثیر نیت شمشیر قرار گرفته‌ابهام​ بود که هدفش را فراموش کرد، اما‌سبک​ ناگهان به یاد آورد چرا به اینجا آمده‌اند.

برای طلب‌نهایی​ مشاوره از‌چطور​ جی-اوه و گوک-او.

از آنجا که هرگز‌چطور​ آن‌ها را ملاقات نکرده‌کارگاه​ بود، از گو وونگ‌سونگ پرسید:

«ارباب گو، ارشد‌کوهستانی​ جی-اوه و ارشد‌برتر​ گوک-او کجا هستن؟»

آن‌ها باید میان کسانی باشند که مقابل سنگ‌نوشته حضور دارند،‌سوی​ اما همه به نظر در حال مدیتیشن بودند و تشخیص‌آشفته​ اینکه چه کسی کیست، تنها با حس کردن هاله‌شان دشوار بود.

گو وونگ‌سونگ‌نهایی​ قصد پاسخ‌چطور​ دادن داشت.

«آه، دو ارشد اونجان...»

اما ناگهان، شخصی‌کوهستانی​ که کنار سنگ‌نوشته نشسته‌دنیای​ بود، از جای برخاست.

تک!

آن فرد‌نهایی​ با ایستادن، زیر‌ممکنه​ خنده‌ای دیوانه‌وار زد.

«هاهاهاهاها!»

خنده چنان بلند و طنین‌انداز بود که اکثر‌رزمی​ کسانی که در مدیتیشن فرو رفته بودند، از‌یقین​ حال خود خارج شده و سر بلند کردند.

جونگ میونگ ساتائه نیز‌مقابل​ با حیرت نگاه می‌کرد‌—پات​ که گو وونگ‌سونگ گفت:

«چه کنایه‌آمیز.»

«کنایه‌آمیز؟»

«اون ارشد جی-اوه است.»

«آه!»

مردی میانسال در اواسط دهه‌ممکنه​ پنجاه عمر، با موهایی سیاه‌نکرده​ اما ریش و ابروهایی جوگندمی.

«کنارش هم ارشد‌چون‌مو​ گوک-او ایستاده، همون که‌هنوز​ کلاه محقق‌ها رو سرشه.»

در کنار جی-اوه که‌روح​ دیوانه‌وار می‌خندید، گوک-او ایستاده بود‌کنونی​ و سرش را تکان می‌داد.

تنها پشتش دیده می‌شد، اما از‌غرق​ نیم‌رخ هم‌سن‌وسال جی-اوه به نظر می‌رسید،‌داد​ با فکی که اندکی جلوآمده بود.

جونگ میونگ ساتائه فکر‌چطور​ کرد فرصت مناسبی است‌کارگاه​ و خواست صدایشان بزند.

«جی...»

اما پیش‌عمارت​ از آنکه‌روح​ بتواند فریاد بزند...

«این دفعه‌چرا​ دیگه شمشیرت رو‌همان​ می‌شکنم، لرد گو!»

پات!

جی-اوه ناگهان به هوا جهید‌ممکنه​ و شمشیرش را به سمت صخره‌ای‌است​ در آن سوی سنگ‌نوشته تاب داد.

چوا چوا چوا چوا چاک!

انرژی شمشیر از تیغه‌اش برخاست‌همان​ و رد شمشیر را بر‌سوی​ دیواره صخره به جا گذاشت.

ردها همچون حرکت قلم‌مو‌چطور​ بودند و واژگان «راه‌کارگاه​ شمشیر» (کِندو) را شکل دادند.

این واژگان دقیقاً با‌چطور​ آنچه روی سنگ‌نوشته حک‌کارگاه​ شده بود، مطابقت داشت.

جی-اوه پس از حک کردن «راه شمشیر»، سعی‌رزمی​ کرد واژه «شمشیر» را حکاکی کند و قصد‌یقین​ داشت آخرین واژه، یعنی «نهایت» (اوج) را بنویسد.

چاک!

اما پس از ترسیم تنها یک خط‌هنوز​ از رادیکال چوب، فرم شمشیرش ناگهان قدرتش‌مقابل​ را از دست داد و فرو افتاد.

پاک!

چهره جی-اوه در هم رفت.

«آههه.»

جونگ میونگ‌نهایی​ ساتائه آهی‌چطور​ بی‌صدا کشید.

وقتی او واژگان را‌چطور​ با انرژی شمشیر حک‌کارگاه​ می‌کرد، شگفت‌زده شده بود.

آن ضربات حاوی نیت شمشیری عمیق‌برتر​ بود که تقریباً با آنچه لرد گو‌چون‌مو​ چون‌مو به جا گذاشته بود، برابری می‌کرد.

از فکر اینکه اگر‌مقابل​ آن را کامل کند چه‌ناگهان​ می‌شود، به وجد آمده بود.

اما هرگز کامل نشد.

«چه بدشانسی‌ای. اگه اون نیت شمشیر‌یقین​ رو کامل می‌کرد، با مال لرد گو‌درست​ برابر می‌شد یا حتی ازش جلو می‌زد.»

با این‌عمارت​ حال، کار‌روح​ آسانی نبود.

همین که در اولین خط از‌غرق​ آخرین واژه متوقف شده بود، نشان‌داد​ می‌داد که هنوز فاصله‌ای وجود دارد.

شررره!

خون از‌نهایی​ دهان جی-اوه‌چطور​ جاری شد.

با ناامیدی،‌عمارت​ شمشیرش را‌روح​ به زمین کوبید.

پوک!

«لعنتی!»

گوک-او در حالی‌چون‌مو​ که دشنام‌های خشن‌یقین​ او را می‌شنید، گفت:

«برادر جی، خیلی عجولی.»

«منظورت چیه عجولم؟»

«چطور می‌تونی با یه نیت‌ممکنه​ شمشیر ناقص، این‌قدر بی‌پروا لرد‌نکرده​ گو رو به چالش بکشی؟»

«هومف.»

جی-اوه که شرمنده‌کوهستانی​ شده بود، گلویش‌برتر​ را صاف کرد.

او بی‌قرار بود و نمی‌توانست به‌غرق​ محض به دست آوردن ذره‌ای روشنگری،‌داد​ جلوی خود را برای چالش بگیرد.

«خیلی طول نمی‌کشه. وقتی تکنیک‌ممکنه​ ده شمشیرم رو کامل کنم،‌نکرده​ از اون نیت شمشیر جلو می‌زنم.»

«پوف. تنبلی نیست که هر وقت‌یقین​ یه حرکت رو کامل می‌کنی اسمش رو‌درست​ بذاری شمشیر یک، شمشیر دو، شمشیر سه؟»

«کجاش تنبلیه؟ مهم نیت‌روح​ شمشیره. اسم‌های گنده گذاشتن‌رزمی​ روی فرم‌ها هیچ ارزشی نداره.»

«واسه همینه‌چرا​ که نیت‌مقابل​ شمشیرت یکنواخته دیگه.»

«مگه نگفتم‌نهایی​ پیچیدگی همیشه‌چطور​ بهتر نیست؟»

طولی نکشید که آن‌چطور​ دو بر سر ایده‌آل‌های‌کارگاه​ شمشیرزنی خود به مشاجره پرداختند.

اساتید شمشیر اطراف که با این صحنه‌دنیای​ آشنا بودند، نگاهشان را به سنگ‌نوشته بازگرداندند‌چطور​ و سعی کردند وارد دنیای ذهنی شوند.

گو وونگ‌سونگ شانه‌ای بالا انداخت.

«این زیاد پیش میاد. این‌ممکنه​ دو نفر اون‌قدر اینجا موندن‌نکرده​ که حسابی با هم صمیمی شدن.»

«آمیتابا. به نظر که این‌طوره. به هر‌هنوز​ حال، متأسفم که مزاحم دو ارشد می‌شم،‌مقابل​ ولی اگه کمک می‌خوایم، باید وارد بحث بشیم.»

«بیاید همین کار رو بکنیم.»

«استاد مویونگ، بریم...»

هوم‌چیک!

در همان لحظه،‌چون‌مو​ جونگ میونگ ساتائه در‌هنوز​ میانه جمله اخم کرد.

مو هارانگ با‌کوهستانی​ دیدن حالت او،‌برتر​ با کنجکاوی پرسید:

«جونگ میونگ ساتائه؟»

او دستش را دراز کرد‌ممکنه​ و اشاره داد که لحظه‌ای صبر‌است​ کنند، سپس از گو وونگ‌سونگ پرسید:

«استاد گو...‌نهایی​ معذرت می‌خوام، ولی‌ممکنه​ اون شخص کیه؟»

«اون شخص؟»

گو وونگ‌سونگ با گیجی نگاه‌همان​ کرد و چشم به جایی‌سوی​ دوخت که او نگاه می‌کرد.

او به‌نهایی​ سنگ‌نوشته خیره‌چطور​ شده بود.

در مقابل آن، جی-اوه و گوک-او‌یقین​ با صدای بلند مشاجره می‌کردند، اما‌چرا​ شخصی ناشناس داشت به آن‌ها نزدیک می‌شد.

«ها؟»

هرچند چهره‌اش از پشت‌مقابل​ پنهان بود، اما تعجب‌—پات​ گو وونگ‌سونگ دلیل ساده‌ای داشت.

غریبه یک شمشیر‌چون‌مو​ پهن (دائو) به‌یقین​ کمر بسته بود.

«شمشیر پهن؟»

جای دیگر عجیب نبود،‌روح​ اما اینجا دره شمشیر‌رزمی​ بود، مکان مقدس نیت شمشیر.

تنها اساتید‌چرا​ شمشیر مجاز می‌توانستند‌همان​ وارد اینجا شوند.

«چطوری اومده تو؟»

جی-اوه و گوک-او که کنجکاو‌ممکنه​ شده بودند، بحثشان را متوقف‌نکرده​ کردند و به‌طور طبیعی سر چرخاندند.

حالت چهره‌شان‌عمارت​ به طرز‌روح​ عجیبی تغییر کرد.

«نه؟»

«این یارو کیه؟»

دلیل این حالتشان این بود که‌یقین​ هیچ‌کس متوجه نزدیک شدن غریبه نشده بود‌درست​ تا زمانی که کاملاً نزدیک شده بود.

جی-اوه و گوک-او اساتید شمشیر مغروری در‌دنیای​ عمارت کوهستانی شمشیر روح بودند و اطمینان‌چطور​ داشتند که جز رهبر فرقه، کسی حریفشان نیست.

طبیعتاً شوکه شده بودند.

سپس غریبه‌نهایی​ لب به‌چطور​ سخن گشود.

«چه جرأتی دارید که‌چطور​ با یه مشت شمشیر‌کارگاه​ معمولی از "نهایت" حرف می‌زنید.»

لحنش به‌طرز غیرقابل‌تحملی متکبرانه‌روح​ بود و جی-اوه را‌رزمی​ مات و مبهوت کرد.

می‌توانست مخفیانه نزدیک شدن را‌همان​ درک کند، اما این چه احمقی‌تاب​ بود که چنین حرف‌های گستاخانه‌ای می‌زد؟

«ها؟ شمشیر پهن؟»

متوجه شمشیر‌نهایی​ پهن کمر‌چطور​ غریبه شد.

این یارو که بود؟‌روح​ چطور توانسته بود شمشیر‌رزمی​ پهن به اینجا بیاورد؟

درست وقتی می‌خواست بپرسد...

«هوی...»

هوم‌چیک!

ناگهان، هاله‌ای تیز و‌روح​ دلسردکننده باعث شد جی-اوه و‌کنونی​ گوک-او همزمان به عقب بجهند.

همزمان...

چاک!

صدای برشی شنیده شد.

دو استاد شمشیر سرهایشان‌روح​ را به یک سو‌رزمی​ چرخاندند، چشمانشان دیوانه‌وار می‌لرزید.

جِئوجِئوجِئوک! تالاپ!

در برابر چشمانشان، سنگ‌نوشته‌ای که نماد‌یقین​ مکان مقدس نیت شمشیر بود، از‌چرا​ وسط نصف شد و ترک برداشت.

اساتید شمشیری که‌چون‌مو​ مقابل سنگ‌نوشته نشسته بودند،‌هنوز​ شوکه شده و برخاستند.

ابتدا مبهوت بودند،‌کوهستانی​ اما چشمانشان به سرعت‌دنیای​ پر از خشم شد.

جی-اوه و‌چرا​ گوک-او نیز‌مقابل​ تفاوتی نداشتند.

گوک-او با صدایی خشمگین‌چطور​ شمشیرش را کشید و‌کارگاه​ به سمت غریبه نشانه رفت.

سلئونگ!

«تو دقیقاً چه موجودی‌روح​ هستی؟ چطور جرأت کردی بیای‌کنونی​ اینجا و همچین غلطی بکنی؟»

«نصف کردن یه سنگ‌نوشته که‌همان​ روش یه نیت شمشیر معمولی حک‌تاب​ شده رو می‌گی غلط زیادی... خنده‌داره.»

«چی؟»

چنگ!

پیش از آنکه‌کوهستانی​ گوک-او بتواند حرفش‌برتر​ را تمام کند،

جرقه‌ای از نور پدیدار‌مقابل​ شد و شمشیر گوک-او خرد‌ناگهان​ شد و بر زمین ریخت.

چانگ‌گِرانگ!

چشمان گوک-او‌نهایی​ از شدت ضربه‌ممکنه​ سهمگین، دیوانه‌وار لرزید.

«چطور ممکنه؟»

او حتی تاب‌درست​ خوردن شمشیر پهن‌غرق​ را ندیده بود.

مردی که ابروهای پرپشت‌چطور​ و حضوری قدرتمند داشت، پوزخندی‌ترک​ به او زد و گفت:

«فقط شمشیر پهن‌چون‌مو​ حق داره از‌یقین​ "نهایت" حرف بزنه.»

ناولها | novelha.net