چپتر 353: عمارت کوهستانی شمشیر روح (۴)
0جونگ میونگ ساتائه ازروح فرقه هانگسان با چهرهایرزمی وحشتزده به اطراف نگریست.
«اینجا دیگه کجاست؟»
سیاهی مطلق محیط پیرامونش راممکنه در خود بلعیده بود و چشمانشاست قادر به دیدن هیچ چیز نبود.
او اطمینان داشت که تا همینیقین چند لحظه پیش مشغول تماشای چیزیچرا بود، پس چه اتفاقی رخ داده بود؟
در حالیعمارت که این وضعیتچهرهی برایش غریب مینمود،
—سلونگ!
صدای خروج شمشیرچونمو از غلاف ازیقین جایی به گوش رسید.
او سرشنهایی را به سمتممکنه منبع صدا چرخاند.
پیرمردی با پوستی تیره و آثار سوختگیدنیای پراکنده بر چهره، آرام و متین شمشیرشچطور را در دست گرفته و آنجا ایستاده بود.
با دیدن آن صحنه،مقابل چشمان جونگ میونگ ساتائه—پات از فرط حیرت گرد شد.
«آمیتابا... نکنه... ارباب گو باشن...»
صدایش یاری نکردچونمو تا جمله رایقین به پایان برساند.
گویی این فکرکوهستانی تنها در ذهنشبرتر پژواک یافته بود.
اما خیلی زود، بهمقابل جای پرسوجو، نتوانست نگاهش—پات را از پیرمرد مقابلش برگیرد.
او کسی نبود جز خودش.
ارباب عمارت کوهستانی شمشیر روح، چهرهییقین برتر دنیای رزمی کنونی، یکی از ششدرست آسمان، ارباب نهایی شمشیر روح، گو چونمو.
«چطور ممکنه؟»
او یقین داشتدرست که ارباب هنوز کارگاهابهام را ترک نکرده است.
پس چرانهایی درست در مقابلممکنه او ایستاده بود؟
درست در همانچونمو لحظه که غرقیقین در ابهام بود،
—پات!
ناگهان، گو چونمودرست شمشیرش را بهغرق سوی او تاب داد.
ضربهای سبک و ساده مینمود.
اما لحظهای که چشمشچطور به آن شمشیر شکافندهکارگاه افتاد، ذهنش آشفته شد.
«آخه چطور؟»
چرا که در دلمقابل همان حرکت ساده، بیشمار تکنیکناگهان شمشیر نهفته و آشکار بود.
برای استاد شمشیری همچون او، اینیقین ضربهای بود که از شدت شوک،چرا نفس را در سینه حبس میکرد.
اما حیرتش کوتاه بود و با عزمیهنوز راسخ برای دفع شمشیری که او رامقابل نشانه رفته بود، شمشیر کمرش را بیرون کشید.
—سلونگ!
برای سد کردن این شمشیر ظریف و پیچیده،—پات او فرم چهارم از شمشیر هفت سبک بیوکونِلحظهای فرقه هانگسان، یعنی «یوون جیسون» را اجرا کرد.
—چوا چوا چوا چوا چاک!
شمشیرش مسیری موزون راچطور ترسیم کرد و کوشید تاترک ضربهی وارده را دفع کند.
ولی—
—چنگ!
فرم شمشیر پنجحرکتی او در برابر تکضربهی گو چونمو هیچنکرده شانسی نداشت؛ شمشیرش به کناری رانده شد و پیش از آنکهتاب به خود بیاید، شمشیر حریف مستقیم در مرکز سینهاش فرو رفت.
—پوک!
«آخ!»
تلوتلو خوردچرا و دستش راهمان روی سینهاش فشرد.
«جونگ میونگ ساتائه!»
کسی زیرنهایی بازویش را گرفتممکنه و حمایتش کرد.
او کسی نبودکوهستانی جز مو هارانگ،برتر پسر ارشد خاندان مویونگ.
«مو... مو هارانگ؟»
«ساتائه، حالت خوبه؟»
«اینجا چه خبره...»
چشمانش از تعجب گشاد شد.
محیط اطراف روشن شده بود وغرق گو چونمو که او را باداد شمشیر زده بود، ناپدید گشته بود.
در حالی کهچونمو با خود فکریقین میکرد چه اتفاقی افتاده،
—اوکشین!
دردی تیز در قفسهی سینهاش پیچید،برتر دردی که با نیت شمشیری عمیقنهایی همراه بود و بر ذهنش چیره گشت.
در آن لحظهدرست دریافت که آنچهغرق دیده بود، واقعیت نداشت.
نگاه جونگ میونگ ساتائهچطور به سنگنوشتهای عظیم افتاد کهترک در لبهی صخره قرار داشت.
«ساتائه؟»
«آه... حقیقتاً... حقیقتاً که...»
او مدامچرا از سرمقابل شگفتی آه میکشید.
مو هارانگ باچونمو دیدن واکنش او،یقین با چهرهای گیج پرسید:
«ساتائه، چرا اینطوری شدی؟»
اما پاسخدهنده او نبود.
پسر دوم گودرست چونمو، گو وونگسونگ، باابهام چهرهای مغرور پاسخ داد:
«ایشون آزمون ارباب رو پشتممکنه سر گذاشتن. کسایی که تجربهش کنن،است آموزههاش رو توی ذهنشون دریافت میکنن.»
«توی ذهنشون؟»
«بله.»
منظورش همان دنیای ذهنیمقابل بود که در لحظهی تعالیناگهان وارد آن میشوند، درست است؟
پس جونگ میونگ ساتائه پسممکنه از خواندن کلمات روی سنگنوشتهنکرده وارد این حالت شده بود؟
مو هارانگ با دقت به کلماتیقین «راه شمشیر، نهایت شمشیر» که رویچرا سنگ حک شده بود، خیره شد.
روح باشکوهی که ازروح رد قلممو حس میشد،رزمی قلبش را جلا میداد.
ولی همین و بس.
«چرا اینطوریه؟»
جونگ میونگ ساتائه با دیدنشممکنه وارد دنیای ذهنی شده بود، ولیاست چرا برای من هیچ اتفاقی نیفتاد؟
گو وونگسونگ کهکوهستانی گیجی او را دید،دنیای لبخندی زد و گفت:
«هو هوچرا هو. فقط زلهمان زدن فایده نداره.»
«منظورت چیه؟»
«ارباب فرمودن برای دریافت نیتممکنه شمشیر حک شده روی سنگ، طرفاست باید حداقل صلاحیتها رو داشته باشه.»
«حداقل صلاحیتها؟»
«بله. اگرچه درک من محدوده و توضیحش سخته،—پات ولی به نظر میاد برای خوندن نیت شمشیر، یهچشمش استاد شمشیر باید درک عمیقی از شمشیر داشته باشه.»
«...»
—اودوک!
با شنیدن اینکوهستانی حرف، مو هارانگ دندانهایشدنیای را به هم سایید.
او یکی از ششمقابل اژدها بود، برترین اساتید—پات مرحله آخر در اتحاد عدالت.
او به خود میبالید که در میان همنسلانش رقیبیترک ندارد، ولی شنیدن اینکه حتی نمیتواند نیت شمشیر روی—پات سنگ را بخواند، غرورش را به شدت جریحهدار کرد.
«حتی صلاحیتش رو ندارم؟»
به عنوان یکی از نوادگان خونی خاندان مو، یکیکنونی از هفت خاندان بزرگ که با خاندان نامگونگ بهکارگاه عنوان خاندان اصلی شمشیر رقابت میکرد، احساس شرمساری میکرد.
با دیدن ایندرست صحنه، گو وونگسونگغرق در دل پوزخندی زد.
اگرچه از صلاحیت حرفچطور زده بود، ولی موکارگاه هارانگ دلیلی برای خجالت نداشت.
برای رسیدن به سطحی که بتوان تنها با دیدنترک خطاطی به جا مانده از ارباب وارد دنیای ذهنی شد،ناگهان فرد باید به قلمروی قابل توجهی در شمشیرزنی رسیده باشد.
هرچند مو هارانگ به خاطر مهارتهای رزمی برجستهاش یکیکنونی از شش اژدها نامیده میشد، اما بعید بود بهکارگاه سطح جونگ میونگ ساتائه، بزرگِ یک فرقه، رسیده باشد.
«زیادی به دل نگیر. حتیهمان بین کسایی که اینجا نشستن همتاب خیلیا نتونستن وارد دنیای ذهنی بشن.»
احتمالاً کمتر از نصف جمعیت.
آنها هم مثل مو هارانگ با غروریهنوز خرد شده اینجا نشسته بودند و تلاشمقابل میکردند حتی ذرهای از روشنگری را درک کنند.
البته، تنها عدهای بسیارروح اندک موفق به دریافترزمی حتی اشارهای از آن میشدند.
سپس جونگچرا میونگ ساتائه لبهمان به سخن گشود.
«آمیتابا. حقیقتاً این گفته کهممکنه درک ارباب گو از شمشیرنکرده تو دنیا نظیر نداره، کاملاً درسته.»
«از لطف کلامتون سپاسگزارم.»
«نیت شمشیرعمارت ایشون بهروح قلمرویی دستنیافتنی رسیده.»
جونگ میونگچرا ساتائه صادقانهمقابل سخن میگفت.
اگرچه او اشتیاق به هنرهای رزمی داشت، اما به عنوان یکاست بودایی، هیچ طمع و تمایلی برای به چالش کشیدن نیت شمشیرداد نداشت، ولی از طریق همین تجربه، بینشهای بسیاری کسب کرده بود.
به همین دلیل درکچطور میکرد چرا این همهکارگاه آدم به سنگنوشته چسبیدهاند.
حتی درک اندکی از این نیت شمشیر تا این حدیکی عمیق بود، و کسانی که آن را کاملاً درک میکردند،نکرده گویی از یکی از شش آسمان روشنگری دریافت کرده بودند.
«چه میراثی... واقعاً چه میراثی.»
به جا گذاشتن چنین روشنگریای، حتی اگر کسیکارگاه تمام عمرش را وقف شمشیرزنی و بازی باغرق شمشیر کرده باشد، نشان از روحی شگفتانگیز داشت.
او ناخواسته سرنخی برایچطور روشنگری به دست آوردهکارگاه بود و راضی بود.
«آه!»
چنان تحت تأثیر نیت شمشیر قرار گرفتهابهام بود که هدفش را فراموش کرد، اماسبک ناگهان به یاد آورد چرا به اینجا آمدهاند.
برای طلبنهایی مشاوره ازچطور جی-اوه و گوک-او.
از آنجا که هرگزچطور آنها را ملاقات نکردهکارگاه بود، از گو وونگسونگ پرسید:
«ارباب گو، ارشدکوهستانی جی-اوه و ارشدبرتر گوک-او کجا هستن؟»
آنها باید میان کسانی باشند که مقابل سنگنوشته حضور دارند،سوی اما همه به نظر در حال مدیتیشن بودند و تشخیصآشفته اینکه چه کسی کیست، تنها با حس کردن هالهشان دشوار بود.
گو وونگسونگنهایی قصد پاسخچطور دادن داشت.
«آه، دو ارشد اونجان...»
اما ناگهان، شخصیکوهستانی که کنار سنگنوشته نشستهدنیای بود، از جای برخاست.
تک!
آن فردنهایی با ایستادن، زیرممکنه خندهای دیوانهوار زد.
«هاهاهاهاها!»
خنده چنان بلند و طنینانداز بود که اکثررزمی کسانی که در مدیتیشن فرو رفته بودند، ازیقین حال خود خارج شده و سر بلند کردند.
جونگ میونگ ساتائه نیزمقابل با حیرت نگاه میکرد—پات که گو وونگسونگ گفت:
«چه کنایهآمیز.»
«کنایهآمیز؟»
«اون ارشد جی-اوه است.»
«آه!»
مردی میانسال در اواسط دههممکنه پنجاه عمر، با موهایی سیاهنکرده اما ریش و ابروهایی جوگندمی.
«کنارش هم ارشدچونمو گوک-او ایستاده، همون کههنوز کلاه محققها رو سرشه.»
در کنار جی-اوه کهروح دیوانهوار میخندید، گوک-او ایستاده بودکنونی و سرش را تکان میداد.
تنها پشتش دیده میشد، اما ازغرق نیمرخ همسنوسال جی-اوه به نظر میرسید،داد با فکی که اندکی جلوآمده بود.
جونگ میونگ ساتائه فکرچطور کرد فرصت مناسبی استکارگاه و خواست صدایشان بزند.
«جی...»
اما پیشعمارت از آنکهروح بتواند فریاد بزند...
«این دفعهچرا دیگه شمشیرت روهمان میشکنم، لرد گو!»
پات!
جی-اوه ناگهان به هوا جهیدممکنه و شمشیرش را به سمت صخرهایاست در آن سوی سنگنوشته تاب داد.
چوا چوا چوا چوا چاک!
انرژی شمشیر از تیغهاش برخاستهمان و رد شمشیر را برسوی دیواره صخره به جا گذاشت.
ردها همچون حرکت قلمموچطور بودند و واژگان «راهکارگاه شمشیر» (کِندو) را شکل دادند.
این واژگان دقیقاً باچطور آنچه روی سنگنوشته حککارگاه شده بود، مطابقت داشت.
جی-اوه پس از حک کردن «راه شمشیر»، سعیرزمی کرد واژه «شمشیر» را حکاکی کند و قصدیقین داشت آخرین واژه، یعنی «نهایت» (اوج) را بنویسد.
چاک!
اما پس از ترسیم تنها یک خطهنوز از رادیکال چوب، فرم شمشیرش ناگهان قدرتشمقابل را از دست داد و فرو افتاد.
پاک!
چهره جی-اوه در هم رفت.
«آههه.»
جونگ میونگنهایی ساتائه آهیچطور بیصدا کشید.
وقتی او واژگان راچطور با انرژی شمشیر حککارگاه میکرد، شگفتزده شده بود.
آن ضربات حاوی نیت شمشیری عمیقبرتر بود که تقریباً با آنچه لرد گوچونمو چونمو به جا گذاشته بود، برابری میکرد.
از فکر اینکه اگرمقابل آن را کامل کند چهناگهان میشود، به وجد آمده بود.
اما هرگز کامل نشد.
«چه بدشانسیای. اگه اون نیت شمشیریقین رو کامل میکرد، با مال لرد گودرست برابر میشد یا حتی ازش جلو میزد.»
با اینعمارت حال، کارروح آسانی نبود.
همین که در اولین خط ازغرق آخرین واژه متوقف شده بود، نشانداد میداد که هنوز فاصلهای وجود دارد.
شررره!
خون ازنهایی دهان جی-اوهچطور جاری شد.
با ناامیدی،عمارت شمشیرش راروح به زمین کوبید.
پوک!
«لعنتی!»
گوک-او در حالیچونمو که دشنامهای خشنیقین او را میشنید، گفت:
«برادر جی، خیلی عجولی.»
«منظورت چیه عجولم؟»
«چطور میتونی با یه نیتممکنه شمشیر ناقص، اینقدر بیپروا لردنکرده گو رو به چالش بکشی؟»
«هومف.»
جی-اوه که شرمندهکوهستانی شده بود، گلویشبرتر را صاف کرد.
او بیقرار بود و نمیتوانست بهغرق محض به دست آوردن ذرهای روشنگری،داد جلوی خود را برای چالش بگیرد.
«خیلی طول نمیکشه. وقتی تکنیکممکنه ده شمشیرم رو کامل کنم،نکرده از اون نیت شمشیر جلو میزنم.»
«پوف. تنبلی نیست که هر وقتیقین یه حرکت رو کامل میکنی اسمش رودرست بذاری شمشیر یک، شمشیر دو، شمشیر سه؟»
«کجاش تنبلیه؟ مهم نیتروح شمشیره. اسمهای گنده گذاشتنرزمی روی فرمها هیچ ارزشی نداره.»
«واسه همینهچرا که نیتمقابل شمشیرت یکنواخته دیگه.»
«مگه نگفتمنهایی پیچیدگی همیشهچطور بهتر نیست؟»
طولی نکشید که آنچطور دو بر سر ایدهآلهایکارگاه شمشیرزنی خود به مشاجره پرداختند.
اساتید شمشیر اطراف که با این صحنهدنیای آشنا بودند، نگاهشان را به سنگنوشته بازگرداندندچطور و سعی کردند وارد دنیای ذهنی شوند.
گو وونگسونگ شانهای بالا انداخت.
«این زیاد پیش میاد. اینممکنه دو نفر اونقدر اینجا موندننکرده که حسابی با هم صمیمی شدن.»
«آمیتابا. به نظر که اینطوره. به هرهنوز حال، متأسفم که مزاحم دو ارشد میشم،مقابل ولی اگه کمک میخوایم، باید وارد بحث بشیم.»
«بیاید همین کار رو بکنیم.»
«استاد مویونگ، بریم...»
هومچیک!
در همان لحظه،چونمو جونگ میونگ ساتائه درهنوز میانه جمله اخم کرد.
مو هارانگ باکوهستانی دیدن حالت او،برتر با کنجکاوی پرسید:
«جونگ میونگ ساتائه؟»
او دستش را دراز کردممکنه و اشاره داد که لحظهای صبراست کنند، سپس از گو وونگسونگ پرسید:
«استاد گو...نهایی معذرت میخوام، ولیممکنه اون شخص کیه؟»
«اون شخص؟»
گو وونگسونگ با گیجی نگاههمان کرد و چشم به جاییسوی دوخت که او نگاه میکرد.
او بهنهایی سنگنوشته خیرهچطور شده بود.
در مقابل آن، جی-اوه و گوک-اویقین با صدای بلند مشاجره میکردند، اماچرا شخصی ناشناس داشت به آنها نزدیک میشد.
«ها؟»
هرچند چهرهاش از پشتمقابل پنهان بود، اما تعجب—پات گو وونگسونگ دلیل سادهای داشت.
غریبه یک شمشیرچونمو پهن (دائو) بهیقین کمر بسته بود.
«شمشیر پهن؟»
جای دیگر عجیب نبود،روح اما اینجا دره شمشیررزمی بود، مکان مقدس نیت شمشیر.
تنها اساتیدچرا شمشیر مجاز میتوانستندهمان وارد اینجا شوند.
«چطوری اومده تو؟»
جی-اوه و گوک-او که کنجکاوممکنه شده بودند، بحثشان را متوقفنکرده کردند و بهطور طبیعی سر چرخاندند.
حالت چهرهشانعمارت به طرزروح عجیبی تغییر کرد.
«نه؟»
«این یارو کیه؟»
دلیل این حالتشان این بود کهیقین هیچکس متوجه نزدیک شدن غریبه نشده بوددرست تا زمانی که کاملاً نزدیک شده بود.
جی-اوه و گوک-او اساتید شمشیر مغروری دردنیای عمارت کوهستانی شمشیر روح بودند و اطمینانچطور داشتند که جز رهبر فرقه، کسی حریفشان نیست.
طبیعتاً شوکه شده بودند.
سپس غریبهنهایی لب بهچطور سخن گشود.
«چه جرأتی دارید کهچطور با یه مشت شمشیرکارگاه معمولی از "نهایت" حرف میزنید.»
لحنش بهطرز غیرقابلتحملی متکبرانهروح بود و جی-اوه رارزمی مات و مبهوت کرد.
میتوانست مخفیانه نزدیک شدن راهمان درک کند، اما این چه احمقیتاب بود که چنین حرفهای گستاخانهای میزد؟
«ها؟ شمشیر پهن؟»
متوجه شمشیرنهایی پهن کمرچطور غریبه شد.
این یارو که بود؟روح چطور توانسته بود شمشیررزمی پهن به اینجا بیاورد؟
درست وقتی میخواست بپرسد...
«هوی...»
هومچیک!
ناگهان، هالهای تیز وروح دلسردکننده باعث شد جی-اوه وکنونی گوک-او همزمان به عقب بجهند.
همزمان...
چاک!
صدای برشی شنیده شد.
دو استاد شمشیر سرهایشانروح را به یک سورزمی چرخاندند، چشمانشان دیوانهوار میلرزید.
جِئوجِئوجِئوک! تالاپ!
در برابر چشمانشان، سنگنوشتهای که نمادیقین مکان مقدس نیت شمشیر بود، ازچرا وسط نصف شد و ترک برداشت.
اساتید شمشیری کهچونمو مقابل سنگنوشته نشسته بودند،هنوز شوکه شده و برخاستند.
ابتدا مبهوت بودند،کوهستانی اما چشمانشان به سرعتدنیای پر از خشم شد.
جی-اوه وچرا گوک-او نیزمقابل تفاوتی نداشتند.
گوک-او با صدایی خشمگینچطور شمشیرش را کشید وکارگاه به سمت غریبه نشانه رفت.
سلئونگ!
«تو دقیقاً چه موجودیروح هستی؟ چطور جرأت کردی بیایکنونی اینجا و همچین غلطی بکنی؟»
«نصف کردن یه سنگنوشته کههمان روش یه نیت شمشیر معمولی حکتاب شده رو میگی غلط زیادی... خندهداره.»
«چی؟»
چنگ!
پیش از آنکهکوهستانی گوک-او بتواند حرفشبرتر را تمام کند،
جرقهای از نور پدیدارمقابل شد و شمشیر گوک-او خردناگهان شد و بر زمین ریخت.
چانگگِرانگ!
چشمان گوک-اونهایی از شدت ضربهممکنه سهمگین، دیوانهوار لرزید.
«چطور ممکنه؟»
او حتی تابدرست خوردن شمشیر پهنغرق را ندیده بود.
مردی که ابروهای پرپشتچطور و حضوری قدرتمند داشت، پوزخندیترک به او زد و گفت:
«فقط شمشیر پهنچونمو حق داره ازیقین "نهایت" حرف بزنه.»