---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 521: داستان فرعی: فراموشی (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 521: داستان فرعی: فراموشی (۱)

0

«آااااااااااااه!»

فریادی از دهان روح بزرگ، «جاودان بادبزن آهنین»‌تبخیر​ بیرون جهید؛ چشمانش چنان از حدقه بیرون زده‌دردناک​ بود که گویی در حال پاره شدن بود.

اگرچه تا حدودی خود را آماده کرده بود،‌بدن​ اما دیدن قطع شدن دست و پاهای پسرش،‌شیطان​ «هونگ هه‌آ»، درست در مقابل چشمانش، غیرقابل تحمل بود.

«چیییییی!»

خون از سطوح بریده شده فوران‌داخل​ می‌کرد و به دلیل حرارت غار‌وضعیت​ گدازه، بخاری غلیظ از آن نواحی برمی‌خاست.

حتی برای تجسم آتش نیز،‌آتش​ جلوگیری از تبخیر خون در داخل‌گرما​ بدن به دلیل گرما ناممکن بود.

«کوآااااااا!»

با وجود وضعیت دردناک‌بنابراین​ و زجرآور هونگ هه‌آ، شیطان‌اندام‌های​ آسمانی حتی پلک هم نزد.

در عوض، با صدایی سرد،‌تبخیر​ گویی که این مقدار شکنجه هنوز‌وجود​ کافی نبود، لب به سخن گشود:

«این تازه اولشه.‌برای​ اگه همین الانم کم‌جلوگیری​ آوردی که خیلی دردسره.»

پوک!

«کوئوک!»

دست شیطان‌آتش​ آسمانی شکم هونگ‌تبخیر​ هه‌آ را شکافت.

اگرچه هونگ هه‌آ یک روح بزرگ بود، اما با دیگر ارواح تفاوت داشت.‌کوآااااااا​ او فرزندی بود که در هیبت انسانی از «پادشاه قدرت عظیم» و «جاودان‌مقدار​ بادبزن آهنین» متولد شده بود، بنابراین این را می‌شد فرم حقیقی او دانست.

از همین رو،‌آتش​ اندام‌های داخلی‌اش شباهت‌تبخیر​ بسیاری به انسان‌ها داشت.

چواچواچواچواچوا!

هم‌زمان با تزریق انرژی شمشیر تیز‌داخل​ به درون این اندام‌ها، امعاء و‌وضعیت​ احشای او از هم دریده شد.

درد، غیرقابل توصیف بود.

«کوآاااااااک!»

هونگ هه‌آ که تاب تحمل درد‌فرم​ را نداشت، در حالی که رگ‌های گردن‌انسان‌ها​ و صورتش بیرون زده بود، فریاد می‌کشید.

این فریادهای پی‌درپی هونگ هه‌آ، جاودان بادبزن آهنین‌گرما​ را که از شوک دیدن قطع شدن دست‌آسمانی​ و پاهای فرزندش جیغ می‌کشید، به خود آورد.

پاک!

جاودان بادبزن آهنین دستش را روی گردن‌داخل​ «هیولای شیطانی آلیو» که قلاده‌اش را در دست‌زجرآور​ داشت، فشار داد و با خشم فریاد زد:

«اگه همین الان دستت‌بنابراین​ رو از اون بچه‌دانست​ نکشی، این یکی رو می‌کشم!»

او دیگر هیچ‌نیز​ قصدی برای التماس‌داخل​ به شیطان آسمانی نداشت.

با خود اندیشید اگر قرار‌آتش​ است در هر صورت بازنده باشد،‌گرما​ بهتر است مقابله به مثل کند.

با فریاد او،‌آتش​ شیطان آسمانی نگاهش‌تبخیر​ را برگرداند و گفت:

«انجامش بده.»

«البته اگه‌آتش​ می‌تونی عواقبش‌جلوگیری​ رو گردن بگیری.»

کوادوک!

«کوئیک!»

هم‌زمان با فشردن و ترکاندن یکی از‌حقیقی​ اندام‌های هونگ هه‌آ توسط شیطان آسمانی، او‌چواچواچواچواچوا​ خون تیره و سرخی را بالا آورد.

اگر انسان‌آتش​ بود، تا همان‌تبخیر​ لحظه مرده بود.

با دیدن هونگ هه‌آ در این وضعیت،‌جلوگیری​ که فراتر از رنج بود و به سختی‌وضعیت​ تاب می‌آورد، جاودان بادبزن آهنین اشک خون ریخت.

در تمام سال‌های طولانی‌نیز​ عمرش، هرگز کسی را تا‌گرما​ این حد بی‌رحم ندیده بود.

حتی «پادشاه قدرت عظیم» که‌می‌شد​ رهبر «ایمه‌مانگیانگ‌ها» (ارواح خبیث) خوانده می‌شد‌شباهت​ نیز تا این حد پیش نمی‌رفت.

سرانجام، جاودان بادبزن‌نیز​ آهنین دستش را از‌بدن​ روی گردن آلیو برداشت.

البته به همین بسنده نکرد، بلکه قلاده و‌تبخیر​ تسمه‌های چرمی منقش به طلسم‌هایی را که بدن‌دردناک​ آلیو را مهار کرده بود نیز باز کرد.

کونگ!

«کوکوکوکو.»

تسمه‌های چرمی مهارکننده باید بسیار سنگین بوده‌بدن​ باشند، چرا که هیولای شیطانی آلیو با‌زجرآور​ صورت روی زمین افتاد و به خود پیچید.

با این حال، آلیو طوری‌آتش​ به شیطان آسمانی نگاه کرد‌بدن​ که گویی شگفت‌زده شده است.

«با اینکه پیوندمون‌آتش​ قطع شده بود،‌تبخیر​ اومدی نجاتم بدی؟»

نمی‌توانست جلوی‌عظیم​ احساساتی شدنش‌بنابراین​ را بگیرد.

آلیو تصور می‌کرد چون‌جلوگیری​ پیوند شکسته شده، رها‌گرما​ کردنش امری طبیعی است.

درست در‌حتی​ لحظه‌ای که‌تجسم​ احساس قدردانی می‌کرد،

سویک!

شیطان آسمانی دستش را به سمت‌فرم​ هیولای شیطانی آلیو دراز کرد و‌بسیاری​ حرکتی شبیه به کشیدن انجام داد.

سپس بدن آلیو بلند شد و‌داخل​ به سمت شیطان آسمانی پرواز کرد،‌وضعیت​ نه به سمت جاودان بادبزن آهنین.

جاودان بادبزن آهنین که مات و‌نیز​ مبهوت به این صحنه می‌نگریست، بغض‌ناممکن​ و خشمش را فرو خورد و گفت:

«تا همین‌جا هم فهمیدم که نمی‌خوای جون من و پسرم رو ببخشی. دیگه‌وضعیت​ هم بدبختانه واسه زندگیمون التماس نمی‌کنم، پس خواهش می‌کنم یه مرگ راحت به‌هنوز​ اون بچه بده. اگه می‌خوای عقده‌ت رو خالی کنی، سر من خالی کن.»

او دیگر‌عظیم​ قید همه چیز‌می‌شد​ را زده بود.

اگر قرار بود زنده نمانند،‌تبخیر​ تنها آرزویش این بود که‌کوآااااااا​ فرزندش بیش از این زجر نکشد.

آیا التماس ناامیدانه‌برای​ او حتی اندکی بر‌جلوگیری​ وی اثر گذاشته بود؟

شیطان آسمانی دستش‌آتش​ را از درون شکم‌داخل​ هونگ هه‌آ بیرون کشید.

پاک!

پس از بیرون کشیدن دستش، شیطان آسمانی دست دیگرش‌ناممکن​ را روی سینه هونگ هه‌آ گذاشت و یکی از‌نزد​ «تکنیک‌های هشت فکرشکن»، یعنی «آیین اتصال» را اجرا کرد.

سسسسسسس!

«هوک! چـ...‌تجسم​ چیکار داری...‌نیز​ تـ... تو حرومزاده...»

هونگ هه‌آ در حالی که حس می‌کرد‌حقیقی​ نیروی اهریمنی و نیروی جاودانگی‌اش به سرعت از‌هم‌زمان​ بدنش تخلیه می‌شود، نتوانست حیرتش را پنهان کند.

بی‌توجه به او،‌نیز​ شیطان آسمانی به‌داخل​ جذب انرژی‌اش ادامه داد.

هونگ هه‌آ که دست و پاهایش قطع شده‌تبخیر​ بود و تمام بدنش توسط شعله تاریک مهار شده‌زجرآور​ بود، نتوانست در برابر کشیده شدن انرژی‌اش مقاومت کند.

سسسسسسس!

«نــــــــه. کوئووووو!»

هم‌زمان با تخلیه انرژی، موهای‌تبخیر​ هونگ هه‌آ به سرعت سفید‌کوآااااااا​ شد و صورتش تکیده گشت.

شیطان آسمانی سرانجام پس از جذب بیشتر انرژی‌تبخیر​ او، دستش را از روی هونگ هه‌آ برداشت‌دردناک​ و تنها رمقی برای نفس کشیدن برایش باقی گذاشت.

«برو دعاش رو به‌نیز​ جون ننت بکن. حداقل‌بدن​ می‌ذارم اینطوری زنده بمونی.»

در اصل، شیطان آسمانی قصد داشت آن‌ها‌حقیقی​ را آن‌قدر عذاب دهد تا برای مرگ‌چواچواچواچواچوا​ التماس کنند و سپس آن‌ها را بکشد.

ولی تحت تأثیر مهر مادری‌تبخیر​ شدید جاودان بادبزن آهنین، حالا‌کوآااااااا​ ذره‌ای رحم نشان داده بود.

البته، هونگ‌حتی​ هه‌آ نمی‌توانست‌تجسم​ این را بپذیرد.

«کووووو... شیطان‌تجسم​ آسمانی! شیطان آسمانی!‌جلوگیری​ فقط منو بکش!»

زندگی به این شکل، در‌می‌شد​ حالی که تمام قدرتش گرفته‌داخلی‌اش​ شده بود، چه فایده‌ای داشت؟

شیطان آسمانی با دیدن اینکه‌تبخیر​ او دیوانه‌وار فریاد می‌زند تا‌کوآااااااا​ کشته شود، پوزخندی زد و گفت:

«نشد دیگه.‌حتی​ قراره دقیقاً عین‌آتش​ بابات بکنمت، فهمیدی؟»

«چی؟»

با گفتن این حرف،‌بنابراین​ شیطان آسمانی سرش را چرخاند‌اندام‌های​ تا به دنبال کسی بگردد.

آن شخص کسی‌نیز​ نبود جز «روباه‌داخل​ نه دم طلایی».

او با زنده گذاشتن آن‌ها رحمی نشان داده بود، ولی از آنجا‌ناممکن​ که نمی‌خواست هیچ دردسر آتی باقی بماند، قصد داشت از روباه نه‌سرد​ دم طلایی بخواهد تا آن‌ها را با «سنگ کشتار» مهر و موم کند.

ولی،

«!؟»

چهره شیطان‌آتش​ آسمانی در‌جلوگیری​ هم رفت.

دلیلش این بود که‌تجسم​ هیچ اثری از روباه نه‌داخل​ دم طلایی به چشم نمی‌خورد.

او می‌توانست پیکر بی‌جانِ بی‌شمار «ژنرال‌های خدای‌داخل​ شیطان» را ببیند که بر زمین گدازه‌ای‌دردناک​ افتاده بودند، اما خودِ او ناپدید شده بود.

او کجای‌عظیم​ این زمین‌بنابراین​ غیبش زده بود؟

حتی با ادراک‌نیز​ روحانی‌اش نیز نمی‌توانست‌داخل​ حضورش را حس کند.

درست زمانی که‌برای​ داشت با حیرت به‌جلوگیری​ این موضوع فکر می‌کرد،

«کوک، کوکوکوکو.»

هونگ هه‌-آ که تا‌بنابراین​ همین لحظه فریاد می‌کشید،‌دانست​ ناگهان زیر خنده زد.

چنان می‌خندید که گویی‌جلوگیری​ عقلش را باخته و‌گرما​ به مرز جنون رسیده است.

«کوهاهاهاهاهاها!»

با شنیدن خنده‌اش،‌آتش​ شیطان آسمانی لگدی به‌داخل​ صورت هونگ هه‌-آ کوبید.

تک!

با آن قدرت شیطانیِ ناچیزی که برایش مانده بود،‌ناممکن​ حتی ضربه‌ای کوچک باید دردی وحشتناک ایجاد می‌کرد، اما‌نزد​ هونگ هه‌-آ خنده‌های تمسخرآمیزش را قطع نکرد و گفت:

«تو... فکر‌حتی​ کردی کامل‌تجسم​ بردی، نه؟»

«اون میمون حرومزاده هم چون فقط به زور بازوش‌گرما​ تکیه کرد به دردسر افتاد. من از اوناش نیستم که‌نزد​ فقط کتک بخورم. اگه زورم نرسه، با کله‌م تلافی می‌کنم.»

«هووف.»

با شنیدن این‌نیز​ حرف‌ها، شیطان آسمانی‌داخل​ با کلافگی آهی کشید.

او قصد داشت به‌تجسم​ خاطر مهر مادری‌اش برای داشتن‌داخل​ فرزند، اندکی رحم نشان دهد.

اما حالا،‌تجسم​ آن احساس کاملاً‌جلوگیری​ رنگ باخته بود.

کوادوک!

«کوااااااا!»

شیطان آسمانی پاشنه پایش را‌آتش​ روی شکم هونگ هه‌-آ کوبید‌بدن​ و اندام‌های داخلی‌اش را له کرد.

هونگ هه‌-آ حتی در حالی که از شدت‌بدن​ درد داشت جان می‌داد، به طرز وحشتناکی تحمل‌شیطان​ کرد و حرفی را که می‌خواست بزند ادامه داد.

«کوووع... می‌دونی... چرا جاودانه‌های‌بنابراین​ باستانی... انقدر سگ‌دو میزنن تا...‌اندام‌های​ آینه کونلون رو... پس بگیرن؟»

«آینه کونلون؟»

شیطان آسمانی که هرگز‌تجسم​ تماسی با جاودانه‌های باستانی نداشت،‌داخل​ درک منظورش برایش دشوار بود.

اما متوجه شد که آینه‌جلوگیری​ کونلون همان گنجینه ارزشمندی است‌ناممکن​ که هونگ هه‌-آ به کار می‌برد.

«منظورت اون چرخ‌هاست...؟!»

ناگهان شیطان آسمانی‌نیز​ حرفش را قطع کرد‌بدن​ و به اطراف نگریست.

حالا که فکرش‌برای​ را می‌کرد، آینه کونلونِ‌جلوگیری​ آن زن را نمی‌دید.

حتی انرژی‌اش‌تجسم​ را هم‌نیز​ حس نمی‌کرد.

«بی‌فایده‌ست.»

«کجاست؟»

«آینه... کونلون... برخلاف بقیه‌تجسم​ گنجینه‌های... ارزشمند... می‌تونه انرژی‌تبخیر​ خودش رو... کاملاً مخفی کنه.»

کواک!

«کوووپ!»

شیطان آسمانی بقیه اندام‌های‌جلوگیری​ هونگ هه‌-آ را نیز‌گرما​ در هم کوبید و گفت:

«محاله که‌حتی​ صاحبش جاش‌تجسم​ رو ندونه. کجاست؟»

«کوهه‌هه‌هه‌. دیگه خیلی دیره.»

«دیره؟»

«آینه کونلون... منفجر میشه... وقتی‌تبخیر​ موج گرما... کل دشت مرکزی‌کوآااااااا​ رو بگیره... همه دچار نسیان میشن.»

«چه چرندیاتی‌حتی​ می‌بافی؟ نسیان‌تجسم​ دیگه چه کوفتیه؟»

«شعله‌های... آینه کونلون... همون‌نیز​ آتش حقیقی سامادیِ نسیانه...‌بدن​ خاطرات رو توی ذهن می‌سوزونه.»

سوزاندن خاطرات؟

منظورش از نسیان همین بود؟

هونگ هه‌-آ در حالی‌تجسم​ که خون مخلوط با‌تبخیر​ کف بالا می‌آورد، خندید.

حتی اگر با زور‌نیز​ کاری از پیش نمی‌برد، در‌گرما​ نهایت هیچ‌کس پیروز میدان نمی‌شد.

تو هم تمام خاطراتت را به‌فرم​ خاطر شعله‌های نسیان از دست می‌دهی‌بسیاری​ و ذهنت به دوران نوزادی باز می‌گردد.

مهم نیست چقدر قوی باشی،‌تبخیر​ اگر ذهنت کاملاً پاک شود،‌کوآااااااا​ در نهایت چیزی باقی نمی‌ماند.

به همین دلیل‌برای​ بود که آینه‌نیز​ کونلون خطرناک محسوب می‌شد.

درست در همان لحظه بود.

لرزش.

سرووک!

شیطان آسمانی ناگهان به عقب جهید و در‌تبخیر​ فاصله سی جانگی ظاهر شد، سپس شمشیر بی‌فرم‌دردناک​ خود را به سمت کف گدازه‌ای تاب داد.

چوااااااک!

گدازه‌ها شکافته‌عظیم​ شدند و بستر‌می‌شد​ زیرین نمایان گشت.

شگفت‌آور بود؛ در آن اعماق، روباه نه دم طلاییِ‌ناممکن​ سنگ‌شده و آینه کونلون قرار داشتند. آینه به شدت می‌چرخید‌عوض​ و مدام برخورد می‌کرد، گویی قصد شکستن او را داشت.

چوااااا!

با دیدن این صحنه،‌نیز​ شیطان آسمانی شمشیر بی‌فرمش‌بدن​ را حواله آینه کونلون کرد.

در آن دم، خطی سیاه مسیری را در‌دانست​ فضا ترسیم کرد، فضا را در هم پیچید‌تزریق​ و آینه ارزشمند کونلون را به دو نیم کرد.

چنگ‌گانگ!

هم‌زمان با سقوط آینه کونلون بر زمین، شیطان آسمانی دستش‌بدن​ را عقب کشید و با استفاده از «تکنیک گرفتن تهی»،‌پلک​ روباه نه دم طلایی سنگ‌شده را از بستر گدازه بیرون کشید.

به محض اینکه روباه پس‌جلوگیری​ از خروج از گدازه، دست‌ناممکن​ شیطان آسمانی را لمس کرد،

ترک‌هایی بر بدنش ظاهر‌بنابراین​ شد و پوسته سنگی‌دانست​ همچون پوست‌اندازی فرو ریخت.

در زیر آن،‌نیز​ روباه نه دم‌داخل​ طلایی زنده نمایان شد.

«هاا... هاا...»

«روباه نه دم طلایی.»

«شیطان آسمانی... آه. شکر خدا.»

روباه نه دم طلایی با دیدن‌داخل​ شیطان آسمانی که او را در آغوش‌دردناک​ گرفته بود، نفسی از سر آسودگی کشید.

هنگام مقابله با ژنرال‌های خدای شیطان که توسط برج‌داخل​ خلق شده بودند، به دلیل نزدیک شدن آینه کونلون،‌شیطان​ ناگهان بخشی از خاطراتش را از دست داده بود.

برای مقاومت در برابر شعله‌های ساطع‌شده از‌داخل​ آینه، او از مهره روباهش روی خود استفاده‌زجرآور​ کرده بود تا به سنگ کشتار تبدیل شود.

«فراموش نکردم.»

او وحشت داشت که مبادا به‌داخل​ خاطر نسیان ناشی از آینه کونلون،‌وضعیت​ شیطان آسمانی را از یاد ببرد.

اما تنها بخش کوچکی‌تجسم​ از دست رفته بود و‌داخل​ او را فراموش نکرده بود.

با خیال راحت، چهره‌اش روشن‌جلوگیری​ شد و می‌خواست شیطان آسمانی‌ناممکن​ را محکم در آغوش بگیرد.

درست در همان لحظه،

کواااااااانگ!

غرشی مهیب تمام غار گدازه‌ای‌آتش​ را لرزاند، گویی زلزله‌ای رخ داده‌گرما​ و غار در آستانه ریزش بود.

کوااااا!

نگاه شیطان آسمانی‌متولد​ به بالا، به سمت‌حقیقی​ منبع غرش دوخته شد.

«چونگ‌ریونگ!»

مشخص بود که‌برای​ اتفاقی در روی‌نیز​ زمین رخ داده است.

و چونگ‌ریونگ‌تجسم​ در سطح‌نیز​ زمین بود.

کواانگ!

شیطان آسمانی که وضعیت را بحرانی دید، بی‌آنکه فرصتی‌ناممکن​ برای اندیشیدن داشته باشد، سقف غار گدازه‌ای را شکافت‌نزد​ و با سرعتی باورنکردنی به سمت بالا شلیک شد.

ناولها | novelha.net