---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 81: ارباب دره خون (۱) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 81: ارباب دره خون (۱)

0

موک گیونگ‌ون با اشتیاق به خاطراتی که از‌زیادی​ ذهن گیو سو-ها، کسی که اکنون جسم نونگ هوایانگ‌خطر​ را تصاحب کرده بود، استخراج می‌شد گوش فرا می‌داد.

هرچند او هنوز هیچ علاقه‌ای به نحوه عملکرد دنیای رزمی نداشت،‌شرط​ اما اطلاعاتی که سو-ها جمع‌آوری کرده بود به او اجازه می‌داد تا‌همین​ رابطه میان اتحاد عدالت و انجمن آسمان و زمین را حدس بزند.

«روابط خصمانه.»

آنچه جالب به‌دایره​ نظر می‌رسید، دلیل‌تلقی​ جنگیدن آن‌ها بود.

آن‌ها به خاطر‌یکدیگر​ باورها و ایدئولوژی‌های متفاوت،‌نکته​ یکدیگر را دشمن می‌پنداشتند.

موک گیونگ‌ون این‌داشت​ نکته را تا‌ملاقات​ حد زیادی کسل‌کننده یافت.

اینکه کسی جانش را نه بر سر کینه‌های‌بیش​ ساده، بلکه بر سر ارزش‌های متفاوت به خطر‌چون​ بیندازد... چه نوع احساسی می‌توانست محرک چنین چیزی باشد؟

«سیاست‌بازی... واقعاً‌خارج​ که ناکارآمد‌خودشان​ و بیخوده.»

-ناکارآمد.

درست است.

اما هیچ‌چیز به‌اشتباه​ اندازه ارزش‌ها و‌شاید​ اعتقادات وحشتناک نیست.

«چطور مگه؟»

-چیزی که آدم‌ها رو بیشتر از‌این​ کینه‌ها فرسوده می‌کنه، این باوره که‌جانش​ فکر می‌کنن حق مطلق با اوناست.

«آه، این‌حقیقت​ رو می‌تونم‌اگرچه​ درک کنم.»

سخنان چونگ‌ریونگ حقیقت داشت.

اگرچه موک گیونگ‌ون با افراد زیادی ملاقات نکرده‌شاید​ بود، اما او نیز کسانی را که بی‌قید و‌خسته‌م​ شرط خود را بر حق می‌دانستند، خسته‌کننده‌ترین افراد می‌یافت.

بیشتر این نوع افراد، هر‌می‌پنداشتند​ چیزی را که خارج از‌یافت​ دایره خودشان بود، اشتباه تلقی می‌کردند.

شاید به همین دلیل بود‌افراد​ که موک گیونگ‌ون بیش از‌بی‌قید​ همه از آن‌ها متنفر بود.

«فقط شنیدن اسم گروهشون خسته‌م می‌کنه.‌شاید​ اتحاد عدالت؟ چون فکر می‌کنن خودشون‌شنیدن​ عدالت مطلق هستن این اسم رو گذاشتن؟»

«این‌جور آدما همین‌شکلی‌ن دیگه.»

«ولی اتحاد عدالت به‌دشمن​ انجمن آسمان و زمین‌زیادی​ میگه بدعت‌گذار یا فرقه شیطانی؟»

-مزخرفه!

چونگ‌ریونگ با شنیدن‌اشتباه​ سخنان موک گیونگ‌ون‌شاید​ صدایش را بالا برد.

-اونا طرز‌خارج​ فکر صفر‌خودشان​ و صدی دارن.

اگه خودشون سفید‌یکدیگر​ باشن، بقیه چیزها‌این​ رو سیاه می‌بینن.

یه مشت افراطی کوته‌فکرن.

«که این‌طور؟ پس انجمن آسمان‌می‌کردند​ و زمین اون فرقه شیطانی‌ای‌متنفر​ که اونا فکر می‌کنن نیست، درسته؟»

-انجمن آسمان و زمینی‌خودشان​ که ما خلق کردیم‌شاید​ همچین سازمان ساده‌ای نبود.

«ما خلق کردیم؟»

چشمان موک گیونگ‌ون باریک شد.

آیا او نیز در ایجاد این سازمان عظیم‌بیش​ نقش داشته است؟ بدون نشان دادن واکنش خاصی،‌چون​ بخش دیگری از حرف‌های او را زیر سوال برد.

«سازمان ساده‌ای نبود؟»

-درسته.

اون ریاکارها بهش‌داشت​ برچسب فرقه شیطانی‌ملاقات​ و بدعت‌گذار زدن.

ولی انجمن آسمان و زمین تأسیس‌شاید​ شد تا این ادعا رو رد‌شنیدن​ کنه و یه دنیای رزمی واقعی بسازه.

«دنیای رزمی واقعی؟»

-از کی تا حالا‌دشمن​ دنیای رزمی به دو دسته‌کسل‌کننده​ خیر و شر تقسیم شده؟

«من که نمی‌دونم.»

-آه.

موک گیونگ‌ون نمی‌توانست بداند.

او زندگی‌ای‌متفاوت​ کاملاً دور از‌می‌پنداشتند​ دنیای رزمی داشت.

چونگ‌ریونگ با‌حقیقت​ تاسف نچ‌نچی کرد‌افراد​ و ادامه داد.

-چیزی که انجمن آسمان و‌می‌کردند​ زمین دنبالش بود، بازگشت به‌متنفر​ بدوی‌ترین شکل دنیای رزمی بود.

«بدوی؟ اون دیگه چیه؟»

-قانون جنگل،‌متفاوت​ بقای قوی‌تر،‌دشمن​ حکم‌رانی زور بازو.

ذات هنرهای رزمی‌داشت​ در نهایت اثبات‌ملاقات​ قدرت خود فرده.

در آغاز، به این خاطر بهش می‌گفتن دنیای‌بیش​ رزمی که همه چیز در هم تنیده و‌چون​ پیچیده بود تا فقط قدرت خالص تعیین‌کننده باشه.

ولی حالا، دنیای‌دایره​ رزمی فقط جنگی از‌می‌کردند​ ارزش‌های پوسیده و گندیده‌ست.

«........»

-کجای دنیا سیاه و سفید مطلقه؟ حتی کاغذ‌نیز​ سفید هم وقتی جوهر روش بریزه سیاه میشه، و‌دایره​ یه قصاب وقتی ساطورش رو زمین بذاره، میشه بودا.

اگه بخوای دنیا رو‌تلقی​ بر اساس رنگ توصیف‌بیش​ کنی، باید خاکستری باشه.

صدایش لبریز از خشم بود.

این خشمی تک‌بعدی مانند آنچه موک‌این​ گیونگ‌ون حس می‌کرد نبود، بلکه خشمی‌جانش​ بود که جهان را نشانه می‌رفت.

موک گیونگ‌ون با کنجکاوی پرسید.

«پس یعنی‌خودشان​ انجمن آسمان‌تلقی​ و زمین خاکستریه؟»

-.........

چونگ‌ریونگ با‌متفاوت​ این سوال‌دشمن​ ناگهان ساکت شد.

«پس قضیه اینه.»

تنها از همین سکوت، موک گیونگ‌ون‌شاید​ توانست حدس بزند که او درباره انجمن‌اسم​ آسمان و زمینِ کنونی چه فکری می‌کند.

حداقل، این انجمن آن‌خودشان​ خاکستری‌ای که او از‌شاید​ آن سخن می‌گفت نبود.

به همین دلیل بود که او‌این​ باید نسبت به وضعیت فعلی انجمن‌جانش​ آسمان و زمین احساس انزجار می‌کرد.

موک گیونگ‌ون‌حقیقت​ موضوع را‌اگرچه​ عوض کرد.

«خب، به هر حال، به لطف‌شاید​ تو یه سری اطلاعات به درد‌شنیدن​ بخور گیرم اومد. جاسوس‌های اتحاد عدالت...»

هنگام تسخیر بدن‌دایره​ کسی، می‌شد بخشی‌تلقی​ از خاطراتش را خواند.

نه همه آن‌ها را،‌دشمن​ اما او اطلاعات مفیدی‌زیادی​ به دست آورده بود.

-وقتی یه سازمان تا حد هزاران یا ده‌ها‌نیز​ هزار نفر رشد می‌کنه، طبیعتاً شکاف‌هایی ایجاد میشه‌خارج​ و فرستادن جاسوس بین همدیگه یه چیز رایجه.

این کاملاً‌خودشان​ طبیعیه، پس نیازی‌می‌کردند​ به تعجب نیست.

ولی اونا احمق‌تر‌دایره​ از اون چیزی‌ن‌تلقی​ که فکر می‌کردم.

«منظورت چیه؟»

-این جاسوس‌ها،‌حقیقت​ که بهشون‌اگرچه​ میگن آمچون.

«همین آدما؟»

-آره.

جاسوس‌ها باید به‌یکدیگر​ خاطر اطلاعات هم‌این​ که شده رازدار باشن.

ولی جاسوس‌هایی که اونا فرستادن‌افراد​ دارن در این حد اطلاعات‌بی‌قید​ همدیگه رو به اشتراک می‌ذارن.

نچ نچ.

موک گیونگ‌ون با‌دایره​ سر حرف‌های او‌تلقی​ را تأیید کرد.

اگرچه او تازه برای اولین بار با جاسوس‌ها روبرو شده بود، اما‌جانش​ با در نظر گرفتن اینکه آن‌ها اعضای قلابی‌ای بودند که به سازمان دشمن‌باشد​ نفوذ کرده بودند، این کار انتخابی از نظر استراتژیک ضعیف به نظر می‌رسید.

اگر یک نفر دهانش‌اگرچه​ را باز می‌کرد، کل‌نیز​ عملیات ممکن بود لو برود.

اما نکته مهم‌اشتباه​ در حال حاضر‌شاید​ حماقت آن‌ها نبود.

-به هر‌خارج​ حال، می‌خوای‌خودشان​ چیکار کنی؟

«مطمئن نیستم.»

-به نظر میاد دیگه‌اگرچه​ برای اینکه همین‌طوری ولشون‌نیز​ کنی دیر شده باشه.

به نظر می‌رسید جاسوس‌های‌تلقی​ آمچون کینه عمیقی از‌بیش​ او به دل گرفته بودند.

البته، قابل درک بود.

از آنجا که او باعث کاهش‌این​ تعداد جاسوس‌ها شده بود، احتمال موفقیت مأموریت‌کینه‌های​ آن‌ها نیز به شدت کاهش یافته بود.

-هم انتقام از دست دادن رفقاشونه، هم‌نکرده​ اینکه احتمالاً فکر می‌کنن کشتن شما چهار نفر‌می‌یافت​ باعث میشه عبور از دروازه‌های بعدی آسون‌تر بشه.

«از دیدگاه دوم‌اشتباه​ که نگاه کنی،‌شاید​ انتخاب اشتباهی نیست.»

-انتخاب درستی هم نیست.

«اینم حرفیه.»

اگر موفق می‌شدند، که‌اگرچه​ هیچ، اما اگر شکست می‌خوردند،‌کسانی​ باید بهای آن را می‌پرداختند.

این وضعیت فعلی بود.

گیو سو-ها، که کنترل بدن‌اشتباه​ نونگ هوایانگ را در دست‌بیش​ گرفته بود، با صدایی پرشور گفت.

«ارباب، میخوای‌متفاوت​ برم و تک‌تک‌می‌پنداشتند​ حسابشون رو برسم؟»

او بدن نونگ‌داشت​ هوایانگ، رفیق آن‌ها را‌نکرده​ به دست آورده بود.

با دانستن هویت یکدیگر، او می‌توانست به راحتی آن‌ها را فریب دهد تا‌اسم​ گاردشان را پایین بیاورند و آن‌ها را بکشد، یا همان‌طور که آن‌ها سعی کرده‌فرقه​ بودند انجام دهند، دانتیان‌شان را نابود کند و آن‌ها را تبدیل به نیمه‌فلج کند.

موک گیونگ‌ون سرش‌دایره​ را به نشانه‌تلقی​ نفی تکان داد.

-چی؟ نکنه‌متفاوت​ می‌خوای بهشون‌دشمن​ رحم کنی؟

«نه. به نظر‌داشت​ نمیاد لازم باشه انقدر‌نکرده​ به خودمون زحمت بدیم.»

-لازم نیست؟‌خودشان​ پس می‌خوای‌تلقی​ چه غلطی کنی؟

«شاید این راه بهتر باشه.»

گوشه لب موک‌یکدیگر​ گیونگ‌ون به پوزخندی‌این​ موذیانه کج شد.

-تاپ تاپ!

«هاهاهاها! پیدا‌خارج​ کردن جاسوس‌ها...‌خودشان​ همش مدیون توایم!»

یکی از جنگجویان پرچم سرخ‌می‌پنداشتند​ به پشت موک گیونگ‌ون زد‌یافت​ و از دستاورد او تمجید کرد.

انتخاب موک گیونگ‌ون‌داشت​ در مورد جاسوس‌های‌ملاقات​ آمچون ساده بود.

نیازی نبود‌خودشان​ تک‌تک با‌تلقی​ آن‌ها درگیر شود.

در عوض، او به‌خودشان​ جنگجویان پرچم سرخ اطلاع داد‌همین​ که جاسوس‌ها چه کسانی هستند.

«با یه‌متفاوت​ تیر دو‌دشمن​ نشون زدن.»

او نیازی نداشت دستانش را برای مقابله با آن‌ها‌کسانی​ کثیف کند، و با افشای جاسوس‌ها، فرصتی برای کسب‌خودشان​ شایستگی در انجمن آسمان و زمین به دست آورد.

این واقعاً زدن‌اشتباه​ دو نشان با‌شاید​ یک تیر بود.

البته، مایه تأسف بود که گیو سو-ها، که‌شاید​ تازه بدنی به دست آورده بود، مجبور شد اعتراف‌خسته‌م​ کند که جاسوس است و سپس دور انداخته شود.

«آهای! اون پسره‌یکدیگر​ اونجا هم یکی‌این​ از جاسوس‌های آمچونه!»

اما گیو‌حقیقت​ سو-ها به‌اگرچه​ نقشش وفادار بود.

او به پله‌هایی که به طبقه بالا‌همین​ می‌رفت اشاره کرد، جایی که پسری ایستاده‌گروهشون​ بود، وحشت‌زده و مردد که چه کند.

«هوم؟»

موک گیونگ‌ون پسر را شناخت.

این همان پسری بود‌اگرچه​ که همراه گروهش از‌نیز​ دروازه دوم عبور کرده بود.

او را به یاد داشت چون سعی کرده‌بیش​ بود مو هارانگ را، که پس از درگیری‌چون​ با موک یو-چون زخمی و بیهوش شده بود، بکشد.

اسم پسره ماسانگ بود؟

در همان لحظه.

-قاپ!

ماسانگ به‌خودشان​ سرعت از‌تلقی​ پله‌ها بالا دوید.

«گرفتمش!»

-تاپ تاپ تاپ!

جنگجویان پرچم سرخ‌داشت​ فریاد کشیدند و‌ملاقات​ به دنبال او دویدند.

اگر اطلاعات موجود در خاطرات نونگ هوایانگ، جاسوس‌بیش​ آمچون، درست بود، این آخرین نفر از چهار‌چون​ جاسوسی بود که به سختی زنده مانده بودند.

اینکه با پای خود‌خودشان​ به دنبال آنان آمده بود،‌همین​ نشان از بخت تیره‌اش داشت.

ولی...

«چرا این‌طوری بهم زل زده؟»

موک گیونگ‌ون به موک‌تلقی​ یو-چون نگاه کرد که‌بیش​ انگار می‌خواست او را بکشد.

چشمانش لبریز از کینه بود.

اگر خوب فکر می‌کرد، او‌می‌پنداشتند​ همراه با ماسانگ، همان جاسوس‌یافت​ آمچئون، از پله‌ها پایین آمده بود.

چشمان موک گیونگ‌ون باریک شد.

«نکنه چیزی می‌دونه؟»

وگرنه دلیلی‌خارج​ نداشت آن‌گونه به‌اشتباه​ او خیره شود.

چه آدم ساده‌لوحی.

اگر او جای وی بود و‌ملاقات​ ارتباط یا تبانی‌ای با جاسوسان داشت،‌خود​ هرگز احساساتش را این‌چنین آشکار نمی‌ساخت.

اما موک یو-چون‌اشتباه​ در ابراز احساساتش‌شاید​ بسیار صادق بود.

موک گیونگ‌ون پوزخندی زد.

«خیلی ساده‌ست.»

آیا به خاطر جوانی‌اش بود؟ شاید بهتر بود او‌کسانی​ را هم همراه آن یاروی فراری به عنوان جاسوس‌خودشان​ پاپوش بدوزد و همین حالا کارش را یکسره کند.

پس از لحظه‌ای‌اشتباه​ تأمل، موک گیونگ‌ون این‌همین​ فکر را کنار زد.

«هنوز نه.»

هرچند ساختگی بود، اما در نظر انجمن‌نکته​ آسمان و زمین، او و موک یو-چون‌ساده​ هر دو از فرقه شمشیر یون‌موک بودند.

اگر ارتباطی وجود می‌داشت، حتی کوچک‌ترین‌ملاقات​ سوءظنی می‌توانست در نفوذ او به‌خود​ انجمن آسمان و زمین مشکل ایجاد کند.

«فعلاً کاری به کارش ندارم.»

بعداً فرصت‌های زیادی‌دایره​ برای رسیدگی به‌تلقی​ حسابش پیش می‌آمد.

موک گیونگ‌ون برای‌یکدیگر​ موک یو-چون دست تکان‌نکته​ داد و لبخندی زد.

این کار تنها خشم او را شعله‌ورتر کرد،‌نیز​ به طوری که چهره موک یو-چون سرخ شد و‌دایره​ با کوبیدن پا بر زمین، از پله‌ها بالا رفت.

درست در همان‌اشتباه​ لحظه، کسی نزدیک‌شاید​ شد و گفت:

«موک گیونگ‌ون.»

«آه، بله.»

مردی میانسال بود که‌اگرچه​ مسن‌تر از دیگر رزمیکاران‌نیز​ پرچم سرخ به نظر می‌رسید.

احتمالاً یک رزمیکار ارشد بود.

او به طبقه‌دایره​ پایین اشاره کرد و‌می‌کردند​ به موک گیونگ‌ون گفت:

«ارباب دره احضارت کرده.»

«ارباب دره؟»

آیا منظورش همان کسی بود که نقاب‌همین​ شیطان بر چهره داشت؟ موک گیونگ‌ون به‌گروهشون​ دنبال رزمیکار ارشد به طبقه پایین رفت.

اقامتگاه‌های طبقه اول توسط رزمیکاران‌می‌پنداشتند​ پرچم سرخ که در حال‌یافت​ عبور از دروازه‌ها بودند، استفاده می‌شد.

ارباب دره خون‌داشت​ از اتاقی متصل به‌نکرده​ دفتر مرکزی استفاده می‌کرد.

-تق تق!

کسی در زد و گفت:

-ارباب دره، ایشون رو آوردم.

با شنیدن صدا از بیرون، شخصی‌ملاقات​ که روی صندلی دفتر نشسته بود و‌می‌دانستند​ به آینه شرقی خیره شده بود، گفت:

«یه لحظه صبر کن.»

-چشم.

شخصی که روی‌یکدیگر​ صندلی بود، آینه‌این​ را کنار زد.

همزمان با جابه‌جا شدن‌اگرچه​ آینه، چهره‌ای با زخم‌های سوختگی‌کسانی​ برای لحظه‌ای کوتاه نمایان شد.

به زودی، آن شخص‌تلقی​ نقابی را که روی میز‌همه​ دفتر بود، بر چهره زد.

همان نقاب شیطان بود.

«بفرستش تو.»

-چشم.

با دستور نقاب شیطان،‌تلقی​ در باز شد و‌بیش​ پسری خوش‌سیما وارد شد.

موک گیونگ‌ون بود.

موک گیونگ‌ون‌متفاوت​ تعظیمی کوتاه برای‌می‌پنداشتند​ ادای احترام کرد.

نقاب شیطان دستش را‌اگرچه​ تکان داد و به صندلی‌کسانی​ اشاره کرد تا او بنشیند.

«بشین.»

«بله.»

همین که موک گیونگ‌ون نشست، نقاب‌این​ شیطان نیز از صندلی دفتر برخاست‌جانش​ و قدم‌زنان آمد تا روبروی او بنشیند.

نقاب شیطان‌حقیقت​ خیره به موک‌افراد​ گیونگ‌ون نگاه کرد.

موک گیونگ‌ون نیز‌اشتباه​ بدون پلک زدن‌شاید​ نگاهش را پاسخ داد.

«این پسرو ببین.»

نگاهش را نمی‌دزدید، چه جسارتی.

برقی در چشمان نقاب‌اگرچه​ شیطان پدیدار شد که از‌کسانی​ شکاف‌های نقاب قابل دیدن بود.

از زمانی که مسئولیت ارباب دره خون‌همین​ را بر عهده گرفته بود، این اولین‌گروهشون​ بار بود که با چنین کسی روبرو می‌شد.

البته کسانی بودند که استعداد خارق‌العاده‌ای داشتند و‌شاید​ دروازه‌ها را به سرعت پشت سر می‌گذاشتند یا از‌خسته‌م​ روش‌های زیرکانه‌ای استفاده می‌کردند، اما این پسر متفاوت بود.

می‌گویند درخت‌متفاوت​ خوب را می‌توان‌می‌پنداشتند​ از برگ‌هایش شناخت.

این پسر به نظر چیزی داشت که‌نکرده​ می‌توانست او را فراتر از هر کسی‌خسته‌کننده‌ترین​ که تا به حال دیده بود، ببرد.

اما یک‌خودشان​ چیز بود که‌می‌کردند​ باید تایید می‌کرد.

«موک گیونگ‌ون.»

«بله.»

«تو از فرقه‌داشت​ شمشیر یون‌موک از‌ملاقات​ جناح عدالتی، درسته؟»

«بله.»

«لازم نیست‌خارج​ الان تک‌کلمه‌ای‌خودشان​ جواب بدی.»

«....... متوجه شدم.»

«طبق چیزی که شنیدم، تو و پسری به اسم‌کسانی​ موک یو-چون رو به عنوان گروگان در ازای خروج‌خودشان​ فرقه شمشیر یون‌موک از خط مهر و موم گرفتن. درسته؟»

موک گیونگ‌ون در‌اشتباه​ دل از حرف‌های‌شاید​ نقاب شیطان متعجب شد.

یعنی دلیل دقیق حضورش در اینجا را نمی‌دانست؟ او گمان می‌کرد نقاب‌متنفر​ شیطان خبر دارد که او کتابچه راهنمای مخفی، که گنجینه انجمن آسمان‌همین‌شکلی‌ن​ و زمین محسوب می‌شد، را حفظ کرده و بر آن مسلط شده است.

اما به‌متفاوت​ نظر می‌رسید‌دشمن​ که نمی‌دانست.

«پس....»

نیازی به‌خودشان​ فاش کردن‌تلقی​ آن نبود.

موک گیونگ‌ون به‌دایره​ سادگی سری تکان‌تلقی​ داد و پاسخ داد:

«درسته.»

با این پاسخ، چشمان‌اگرچه​ نقاب شیطان که از شکاف‌های‌کسانی​ نقاب پیدا بود، باریک شد.

سپس با‌خودشان​ لحنی کمی‌تلقی​ سنگین‌تر گفت:

«ولی یه جای کار می‌لنگه.»

-سووویش!

هنوز حرفش تمام نشده‌اگرچه​ بود که شمشیری روی‌نیز​ گردن موک گیونگ‌ون قرار گرفت.

«!؟»

چشمان موک گیونگ‌ون تیز شد.

او صدای کشیده شدن‌دشمن​ شمشیر را شنیده و‌زیادی​ حرکت عضلات را دیده بود.

اما بدون اینکه چشم بر‌افراد​ هم بزند، شمشیر در یک‌بی‌قید​ لحظه به گردنش رسیده بود.

«........ سریعه.»

سرعتش فراتر از درک بود.

حالا می‌فهمید چرا چونگ‌ریونگ گفته بود قدرت‌نکته​ فعلی‌اش هنوز خیلی مانده تا بتواند در‌ساده​ انجمن آسمان و زمین کاری از پیش ببرد.

سنجیدن اینکه این‌داشت​ شخص چقدر قوی‌ملاقات​ است، دشوار بود.

همان‌طور که در‌اشتباه​ این افکار بود،‌شاید​ نقاب شیطان ادامه داد:

«اگه برخلاف میلت به‌خودشان​ اینجا آورده شدی، چرا جاسوس‌های‌همین​ اتحاد عدالت رو لو دادی؟»

چیزی که نقاب‌یکدیگر​ شیطان می‌خواست تایید‌این​ کند، این بود.

هرطور که فکر می‌کرد،‌اگرچه​ کارهای موک گیونگ‌ون با‌نیز​ عقل جور در نمی‌آمد.

«من اون جاسوس‌ها رو‌تلقی​ به امید پاداش لو دادم.‌همه​ انتظار این یکی رو نداشتم.»

«قبل از حرف زدن‌خودشان​ در مورد پاداش، اول‌شاید​ باید منو قانع کنی.»

«هوم. که این‌طور؟»

یکی از‌حقیقت​ ابروهای نقاب‌اگرچه​ شیطان بالا رفت.

نوک شمشیر روی گردن‌تلقی​ پسر بود و با کمی‌همه​ فشار بیشتر، گلویش را می‌شکافت.

با وجود اینکه در موقعیتی بود‌تلقی​ که به او مظنون بودند، موک‌متنفر​ گیونگ‌ون هیچ نشانه‌ای از تزلزل نشان نمی‌داد.

نقاب شیطان‌متفاوت​ با لحنی‌دشمن​ کلافه گفت:

«می‌فهمی تو‌حقیقت​ موقعیتی هستی که‌افراد​ بهت شک داریم؟»

«یه شمشیر‌خودشان​ بیخ گلومه.‌تلقی​ چطور ممکنه نفهمم؟»

«ولی انقدر جسوری؟ یا شایدم‌اشتباه​ چیزی داری که بتونه این‌بیش​ شک رو درجا برطرف کنه؟»

«فرض کنیم دومی.»

با حرف‌حقیقت​ موک گیونگ‌ون، نقاب‌افراد​ شیطان نوچه‌ای کرد.

سپس با‌خودشان​ صدایی آهسته‌تلقی​ هشدار داد:

«بذار روشن بگم. توی دره خون، اختیار‌می‌کردند​ مرگ و زندگی دست منه. ممکنه به‌شنیدن​ عنوان یه جسد از این دفتر بری بیرون.»

-سسسسس!

به محض پایان‌داشت​ حرفش، حرارتی سوزان‌ملاقات​ از شمشیر جاری شد.

همزمان با داغ شدن شمشیر، موک گیونگ‌ون‌همین​ در این فکر بود که چه خبر‌گروهشون​ شده که صدای چونگ‌ریونگ به گوشش رسید.

-پس از‌خارج​ نسل خونی‌خودشان​ اون یاروعه، هان؟

«هان؟»

منظورش چه بود؟ در‌اگرچه​ حالی که موک گیونگ‌ون‌نیز​ گیج شده بود، چونگ‌ریونگ گفت:

-فانی، از‌خودشان​ یارو که‌تلقی​ روبروت نشسته بپرس.

همراه با آن،‌دایره​ چونگ‌ریونگ چیزی را به‌می‌کردند​ اطلاع موک گیونگ‌ون رساند.

در همین حین، نقاب‌دشمن​ شیطان نوک شمشیر داغ‌شده را‌کسل‌کننده​ حتی نزدیک‌تر آورد و گفت:

«صبر من‌حقیقت​ زیاد نیست.‌اگرچه​ زود قانعم کن....»

«خاندان لی بالاخره‌اشتباه​ تونسته روی چی‌شاید​ آتش یانگ مسلط بشه؟»

«!؟»

به محض اینکه کلمات‌دشمن​ از دهانش خارج شد،‌زیادی​ مردمک چشمان نقاب شیطان لرزید.

تنها بخشی از بدنش که از پشت‌نکرده​ نقاب دیده می‌شد چشمانش بود، اما مشخص‌خسته‌کننده‌ترین​ بود که به شدت شوکه شده است.

همان‌طور که موک گیونگ‌ون‌تلقی​ انتظار داشت، نقاب شیطان‌بیش​ واقعاً جا خورده بود.

این پسره چطور از این موضوع خبر داشت؟‌شاید​ چی آتش یانگ چیزی بود که فقط تعداد انگشت‌شماری‌خسته‌م​ در انجمن آسمان و زمین از آن اطلاع داشتند.

-چنگ!

نقاب شیطان شمشیرش را غلاف کرد و با‌نیز​ دست دیگرش یقه موک گیونگ‌ون را گرفت، او‌خارج​ را نزدیک کشید و با خشم زمزمه کرد:

«تو دیگه‌خودشان​ چه کوفتی‌تلقی​ هستی؟ چطور می‌دونی...»

در حالی که صدای نقاب‌اشتباه​ شیطان ضعیف می‌شد، موک گیونگ‌ون‌بیش​ لبخند محوی زد و گفت:

«در مورد‌متفاوت​ تکنیک شمشیر شعله‌می‌پنداشتند​ سرخ چیزی می‌دونی؟»

«!!!!!!!!!»

ناولها | novelha.net