---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 451: مقدمه‌چینی (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 451: مقدمه‌چینی (۴)

0

موک گیونگ‌ون با دیدن خنجری‌سبک‌بال​ که بسان موجودی زنده به دور‌کند​ خود می‌چرخید، گره بر ابرو انداخت.

در ظاهر، بی‌تردید خنجری معمولی می‌نمود. نه از فلز جاودان ساخته شده بود و نه از آهنی‌هزار​ خاص؛ پس چگونه توانست با متمرکز کردن انرژی در یک نقطه، مسیر ضربه‌ی شمشیر را دگرگون سازد؟‌درون​ آیا آن صاعقه‌ی سفیدی که برای لحظه‌ای بر تیغه درخشید، علت این پدیده بود؟ سردرگم مانده بود.

«عالیه. حتی پای‌یورش​ شمشیر سودام رو‌چیه​ هم وسط کشیدی.»

«چی؟!»

آن صدا چه بود؟ شمشیر‌سبک‌بال​ به خودی خود حرکت کرد؟‌دوباره​ گویی که جان در بدن دارد؟

«گوووووآه!»

درست در میانه‌ی حیرت او، انرژی‌چیه​ طبیعی از هر سو به سمت‌هزار​ شمشیر آهنی مردِ ماسک‌شیطانی هجوم آورد.

همزمان با‌سبک‌بال​ آن، لگدی‌آمد​ سهمگین وارد شد.

«چاااانگ!»

پیکر موک گیونگ‌ون که‌نوک​ مرد ماسک‌شیطانی را گرفته بود،‌برد​ ناگهان به عقب پرتاب شد.

شدت ضربه چنان بود که او را‌شناخت​ نزدیک به بیست قدم به عقب راند‌یه‌رین​ و تا لبه‌ی پرتگاهِ آن سوی قله غلتاند.

زیر پایش‌سبک‌بال​ زمین سفتی‌آمد​ نبود، اما—

«پات!»

موک گیونگ‌ون با انرژی حقیقی‌اش‌گردبادی​ بر هوا ضربه زد و تکنیک‌چیه​ گام‌برداری در خلأ را اجرا نمود.

سبک‌بال بر خلأ فرود آمد و‌چیه​ بی‌درنگ سعی کرد دوباره خود را‌هزار​ به سمت مرد ماسک‌شیطانی پرتاب کند.

«بوم!»

در همان دم، ماسک‌شیطانی پایش را‌فرود​ کنار او بر زمین کوبید و‌بوم​ شمشیر آهنی را به جلو راند.

از نوک شمشیر، گردبادی از‌گردبادی​ انرژی شمشیر بسان طوفان برخاست و‌چیه​ به سوی موک گیونگ‌ون یورش برد.

«این دیگه چیه؟»

موک گیونگ‌ون در دم حرکت را شناخت؛ این‌کند​ «شمشیر چوکا هو» از تکنیک شمشیر ستاره درخشان،‌طوفان​ یکی از شش هزار حرکت جین یه‌رین بود.

اما این شمشیر چوکا‌نمود​ هو با آنچه پیش‌تر‌بی‌درنگ​ دیده بود تفاوت داشت.

شمشیر چوکا هوی جین یه‌رین‌گردبادی​ با انرژی گردبادی مارپیچ می‌چرخید و‌چیه​ حریف را جارو می‌کرد، آری، ولی—

«چاچاچاچاچاچاچاک!»

درون این تکنیک، مارپیچ‌آمد​ دیگری از انرژی شمشیر‌کند​ معکوس در چرخش بود.

این امر تنها نقطه ضعفِ معمول در‌آمد​ مرکز گردباد را از میان برمی‌داشت و‌کنار​ آن را به آرایشی تقریباً بی‌نقص بدل می‌ساخت.

افزون بر این—

«شوش! شوش!»

از پشت سر، خنجری که آذرخش سفید از آن‌بوم​ ساطع می‌شد پرواز کرد و مسیرهایی را که موک‌یورش​ گیونگ‌ون قصد گریز از آن‌ها را داشت، ردگیری نمود.

آن خنجر‌خلأ​ مزاحم کارش‌نمود​ شده بود.

«توی تله‌کوبید​ افتادم، حالا باید‌گردبادی​ چی کار کنم؟»

مرد ماسک‌شیطانی با‌یورش​ دقت موک گیونگ‌ون‌چیه​ را زیر نظر داشت.

در آن لحظه—

«شیک!»

موک گیونگ‌ون با‌جلو​ هر دو دست مُهرهای‌برخاست​ شمشیر را بالا آورد.

هنگامی که دست‌یورش​ چپش را به سوی‌شناخت​ مسیرهای آذرخش‌دار دراز کرد—

«بوم!»

ضربه‌ی شمشیر خیالی از زیر قله کوه بیرون‌بی‌درنگ​ زد و به خنجری که سعی داشت راه‌جلو​ عقب‌نشینی موک گیونگ‌ون را سد کند، برخورد کرد.

«چا چا چا چا چنگ!»

رگه‌های سیاه و سفید فضا‌دیگه​ را پر کردند و در برخوردی‌یکی​ سهمگین درهم آمیختند؛ منظره‌ای به‌راستی باشکوه.

با این حال‌فرود​ در مقابلش، گردباد‌سعی​ انرژی شمشیر همچنان می‌خروشید.

در آن لحظه که‌نمود​ موک گیونگ‌ون مُهر دست‌بی‌درنگ​ راست را بالا برد،

«ووووونگ!»

سه شمشیر‌برخاست​ غول‌پیکر نامرئی پیش‌دیگه​ رویش پدیدار شدند.

با ترسیم دایره‌ای توسط مهرهای شمشیر‌سعی​ موک گیونگ‌ون، سه شمشیر خیالی همچون آسیاب‌جلو​ بادی با فواصلی یکسان به سرعت چرخیدند.

این شمشیرهای چرخان،‌اجرا​ سپری تیز از‌فرود​ فشار تیغه ایجاد کردند.

مرد ماسک‌شیطانی پوزخند زد.

«باید می‌دونستی‌برخاست​ که شمشیرهای‌برد​ خیالی بی‌فایده‌ن.»

سپس دست چپش را به سوی‌سعی​ سپر شمشیر موک گیونگ‌ون دراز کرد‌کوبید​ تا انرژی آن را پراکنده سازد.

اما درست در همان لحظه—

«پااااانگ!»

فضای مرکز گردباد ماسک‌شیطانی همچون‌دیگه​ امواج به لرزه درآمد و‌درخشان​ انرژی شمشیر چرخان را بلعید.

«پااااانگ!»

«تکنیک تشدید؟»

آن یکی از هشت تکنیک‌گردبادی​ سبک «پا سا پال» بود‌دیگه​ که تکنیک تشدید نام داشت.

هنگامی که انرژی شمشیر مارپیچ معکوس‌چیه​ در مرکز ناپدید شد، آرایش شمشیر‌هزار​ به فرم اصلی چوکا هو بازگشت.

پیکر موک گیونگ‌ون تار‌آمد​ شد و خطی سیاه‌کند​ به سوی مرکز کشیده شد.

«چاک!»

او انرژی خود را در‌گردبادی​ یک نقطه متمرکز کرد و‌دیگه​ به سمت هسته یورش برد.

سپس—

«شیک!»

ماسک‌شیطانی انگشت‌خلأ​ اشاره چپش‌نمود​ را دراز کرد.

در یک آن، فضای‌نوک​ مقابلش همچون موج لرزید و‌برد​ محیط اطراف را فشرده ساخت.

«حیف شد. استراتژی‌یورش​ خوبی بود، ولی جلوی‌شناخت​ استاد درس پس دادن...»

«اوه!»

در آن دم، ماسک‌شیطانی انرژی‌های‌سبک‌بال​ تیزی را حس کرد که از‌کند​ بالا و دو طرف یورش می‌آوردند.

شمشیرهای خیالی نامرئی که موک گیونگ‌ون سعی کرده بود‌برد​ به عنوان سپر استفاده کند، اکنون چرخیدند و همچون‌جین​ آسیاب بادی از سه جهت به سوی او پرواز کردند.

او که در میانه‌ی اجرای‌دیگه​ حرکت شمشیر چوکا هو گیر‌درخشان​ افتاده بود، توان حرکت نداشت.

پس تصمیم گرفت—

«کرانچ!»

انرژی‌اش را گرد آورد‌نوک​ و بار اضافی را‌یورش​ بر بدنش تحمل کند.

مرد ماسک‌شیطانی با متوقف کردن شمشیر‌چیه​ چوکا هو، به هوا جهید و‌هزار​ دایره‌ای ملایم با شمشیرش ترسیم کرد.

در آن لحظه—

«پا چی‌خلأ​ چی چی‌نمود​ چی چیک!»

صاعقه‌ای از آسمان صاف‌نوک​ فرود آمد و شمشیر‌یورش​ آهنی را در بر گرفت.

این انرژیِ رعد معمولی نبود.

«گریز آسمانی دیوار‌فرود​ رعد، شمشیر ستاره درخشان‌دوباره​ مسیر الهی... شمشیر بیچو‌هیونگ!»

شمشیرِ آذرخش‌پیچ قدرتی ساطع کرد‌سبک‌بال​ که همچون شاخه‌های نرم بید‌دوباره​ به هر سو گسترده شد.

گویی امواجی خروشان در هم می‌کوبیدند‌طوفان​ و به شمشیرهای خیالی که از‌شناخت​ سه جهت به سویش می‌چرخیدند، ضربه می‌زدند.

«چا چا‌برخاست​ چا چا‌برد​ چنگ! پا چاچاچاچاچانگ!»

نمایشی خیره‌کننده از جرقه‌ها به هوا برخاست؛ برخورد‌کند​ گردباد انرژی‌های شمشیر و قدرت رعد، امواج شوک‌طوفان​ سهمگینی از تندر و فشار هوا پدید آورد.

«پا چی چی‌اجرا​ چی چی چیک! کوا‌آمد​ کوا کوا کوا کواااانگ!»

قله کوه‌کوبید​ شکافت و‌نوک​ تماماً ویران شد.

قطعات کوه متلاشی‌شده به هر سو پراکنده گشتند‌چوکا​ و در نبودِ تکیه‌گاه، شمشیرهای شبح‌گون و انرژی شمشیر‌پیش‌تر​ رعدآسا در برخورد با یکدیگر خنثی و محو شدند.

«تات!»

مرد نقاب‌شیطانی از میان زمین در‌فرود​ حال فروپاشی، سبک‌بال بیرون جهید و با‌همان​ چشمانش در پی یافتن موک گیونگ‌ون برآمد.

گویا از مکش‌جلو​ تکنیک تشدید جان سالم‌برخاست​ به در برده بود.

موک گیونگ‌ون با سرعتی‌برد​ باورنکردنی در حرکت بود و‌ستاره​ او را نشانه رفته بود.

«ویژژژ! ویژژژ!»

‘پیدات کردم.’

از میان شکافِ نقاب شیطانی، دیدگانش موک گیونگ‌ون را‌برد​ شکار کرد که با استفاده از قطعات کوه به‌جین​ عنوان تکیه‌گاه، حرکاتی غیرقابل پیش‌بینی از خود نشان می‌داد.

شیوه‌ی جهش او‌یورش​ بر فراز آوار، حقیقتاً‌شناخت​ وصف‌ناپذیر و گریزان بود.

‘غرایز و‌سبک‌بال​ تطبیق‌پذیری‌اش واقعاً‌آمد​ استثنایی است.’

مرد نقاب‌شیطانی‌خلأ​ در دل لب‌سبک‌بال​ به تحسین گشود.

گویی عوارض زمین بر او‌گردبادی​ بی‌اثر بود و به هر‌دیگه​ تغییری واکنشی سیال نشان می‌داد.

«خیلی وقت بود همچین شوقی واسه مبارزه نداشتم. فکر نمی‌کردم این نبرد انقدر طول بکشه.‌اما​ فضای مصنوعی و محدودیت‌های ذهنی هم بی‌تاثیر نبودن، هدف اصلیم هم فقط محک زدنش و‌دیگری​ تصمیم‌گیری بود. ولی دیدن اینکه وسط جنگ مدام داره رشد می‌کنه، حس رقابتم رو قلقلک داد.»

«ووووونگ!»

نوای تشدید از‌اجرا​ شمشیر آهنی در‌فرود​ دست مرد نقاب‌شیطانی برخاست.

پوزخندی زد‌کوبید​ و زیر‌نوک​ لب زمزمه کرد:

«پس تو‌برخاست​ هم همین حس‌دیگه​ رو داری، نامچون؟»

مرد نقاب‌شیطانی با فشردن‌آمد​ قبضه‌ی شمشیر موسوم به‌کند​ «نامچون»، مهیای نبردی جدی گشت.

درست در همان دم، خنجری‌سبک‌بال​ در کنارش به پرواز درآمد‌دوباره​ و نوای تشدید دیگری سر داد.

«ووووونگ! ووووونگ!»

گویی خنجر در‌یورش​ حال پرگویی و‌چیه​ تقلای سخن گفتن بود.

مرد نقاب‌شیطانی اخمی کرد، اما بلافاصله دستش‌دوباره​ را به نشانه سکوت تکان داد، گویی‌نوک​ می‌گفت: «گرفتم چی میگی، فهمیدم. دیگه بسه.»

آنگاه دیدگان موک گیونگ‌ون‌نمود​ برقی زد و با‌بی‌درنگ​ خشم به پیش تاخت، اما...

«کلنگ!»

مرد نقاب‌شیطانی شمشیرش را غلاف کرد و‌شناخت​ هر دو دستش را از هم گشود،‌یه‌رین​ گویی می‌خواست همه چیز را کنار بگذارد.

ناگهان...

«غرررش!»

قطعات کوه متلاشی‌شده توسط‌نوک​ نیرویی نامرئی به چپ‌یورش​ و راست رانده شدند.

هم‌زمان، زمین ویران‌شده‌یورش​ بالا آمد و‌چیه​ بستری هموار پدید آورد.

با وجود این منظره‌ی غریب، موک گیونگ‌ون‌دوباره​ از حرکت باز نایستاد و مهیای فرود‌نوک​ آوردن ضربه‌ی نهایی بر پیکر مرد نقاب‌شیطانی شد.

تیغه‌ای که با‌اجرا​ قصد کشتن و قدرتی‌آمد​ متمرکز سیراب شده بود.

حواسش تیزتر گشت و‌نوک​ پیوسته شمشیر را به‌یورش​ سوی کمال نهایی‌اش صیقل می‌داد.

در آن لحظه، مرد‌برد​ نقاب‌شیطانی دستش را به‌چوکا​ سوی موک گیونگ‌ون دراز کرد.

«فشششش!»

ناگهان سیلابی از آب،‌نمود​ همچون آبشاری واژگون از‌بی‌درنگ​ دل زمین فوران کرد.

موک گیونگ‌ون که در حال‌گردبادی​ یورش بود، دلِ آبِ خروشان‌دیگه​ را شکافت و سرتاپا خیس شد.

«پاک!»

با خروج از آن‌آمد​ سوی آب، صحنه‌ای عجیب‌کند​ پیش چشمانش نقش بست.

«!؟»

محیط اطراف به طرزی‌نوک​ مرموز به مرغزاری سرسبز‌یورش​ و آبی‌گون بدل شده بود.

در مرکز آن، میزی‌برد​ گرد با فنجانی چای‌چوکا​ بر رویش قرار داشت.

شگفت‌انگیزتر آنکه مرد نقاب‌شیطانی‌آمد​ آنجا نشسته بود و‌کند​ چای گرم در فنجان می‌ریخت.

این امر‌خلأ​ موک گیونگ‌ون‌نمود​ را محتاط‌تر کرد.

مرد مقابلش تنها قدرتمند‌نوک​ نبود؛ در این فضا،‌یورش​ گویی قدرتی مطلق داشت.

موک گیونگ‌ون‌برخاست​ لحظه‌ای درنگ‌برد​ کرد و پرسید:

«باز داری چه غلطی می‌کنی؟»

«مگه نمی‌بینی؟ دارم‌اجرا​ دعوتت می‌کنم یه‌فرود​ فنجون چای بنوشی.»

«چای؟»

«آره دیگه. حالا که‌برد​ عیارت دستم اومده، دلیلی‌چوکا​ نداره به جنگیدن ادامه بدیم.»

«عیارم دستت اومد؟»

موک گیونگ‌ون ابرویی بالا انداخت.

یعنی این مرد تمام مدت‌گردبادی​ داشت او را محک می‌زد؟‌دیگه​ خشمی عجیب در وجودش جوشید.

«از اینکه‌برخاست​ امتحانت کردم‌برد​ به تریج‌قبات برخورد؟»

مرد نقاب‌شیطانی شانه‌ای‌فرود​ بالا انداخت، گویی‌سعی​ فکرش را خوانده بود.

موک گیونگ‌ون‌خلأ​ آهی کشید‌نمود​ و پرسید:

«اینجا دیگه چه خراب‌شهریه؟»

«اگه بیای بشینی یه گلویی تازه کنی بهت می‌گم.‌ستاره​ برخلاف من که فقط یه تکه خاطره و فکرم،‌دیده​ تو جسم واقعی داری و حتماً حسابی از نفس افتادی.»

«تکه‌ای از فکر؟» موک‌آمد​ گیونگ‌ون چشمانش را گرداند‌کند​ و محیط را برانداز کرد.

قطعاً همه چیز زنده‌نمود​ و شفاف بود، اما‌بی‌درنگ​ انگار هیچ‌چیز بوی واقعیت نمی‌داد.

دلیلش همین بود؟

«یه تصویر خیالی؟‌یورش​ نه. یه چیزی‌چیه​ فراتر از اون.»

«اینجا با واقعیتی‌فرود​ فراتر از قلمرو ارواح‌دوباره​ بنا شده، ای انسان.»

با شنیدن صدای روح،‌نمود​ موک گیونگ‌ون به نشانه‌بی‌درنگ​ تایید سر تکان داد.

یک تکه فکر باید تنها تصویری در ذهن‌یورش​ باشد، اما این مکان چنان ماهرانه از واقعیت‌یکی​ تقلید می‌کرد که هر پنج حس را می‌فریفت.

احتمالاً شبیه تکنیک «آرایش»‌برد​ بود که تلقینی عظیم‌چوکا​ بر منطقه اعمال می‌کرد.

موک گیونگ‌ون نگاهش را‌آمد​ به مرد نقاب‌شیطانی که‌کند​ چای می‌ریخت دوخت و پرسید:

«تو کی هستی؟»

«عجب کله‌شقی هستی تو،‌نوک​ نه؟ دارم با این همه‌برد​ لطف بهت چای تعارف می‌کنم.»

موک گیونگ‌ون با‌یورش​ گام‌هایی استوار نزدیک‌چیه​ شد و ادامه داد:

«سطح پیشرفته‌تر تکنیک شمشیر ستاره‌ی درخشانِ استاد جین یه‌رین... کسی‌همان​ که بر "تکنیک‌های هشت‌گانه پاشا" بهتر از من مسلطه، و اون‌چیه​ نقاب شیطانی که عیناً شبیه همون فکر باقی‌مانده توی معبد شائولینه.»

«هوم.»

«تو... جدِ جین یه‌رین هستی؟»

با کنار هم چیدن تمام‌دیگه​ سرنخ‌ها، این نتیجه‌ای بود که‌درخشان​ موک گیونگ‌ون به آن رسید.

حتی اگر مضحک به‌آمد​ نظر می‌رسید، ذهنش روی‌کند​ آن قفل شده بود.

مرد نقاب‌شیطانی چانه‌اش را‌نمود​ روی دستان درهم‌قفل‌شده‌اش گذاشت‌بی‌درنگ​ و لب به سخن گشود:

«اسرار آسمانی بسان مه‌اند؛ در ظاهر ساده، اما تنها شمایلی‌دیگه​ از آن‌ها قابل درک است. تردید داشتم که بخت و‌اما​ اقبال ما را به هم برساند، اما بنگر که اکنون اینجاییم.»

«......»

سپس دستش را‌فرود​ بر نقاب شیطانی‌سعی​ گذاشت و ادامه داد:

«شاید الان به خاطر نیاری، اما روزگاری‌آمد​ مرا "شیطان خون" می‌خواندند، شروری پست و پلید...‌کوبید​ و گاهی "شمشیر جاویدان"، اسوه و الگوی فرزانگان.»

«تک!»

نقاب شیطانی‌برخاست​ برداشته شد و‌دیگه​ چهره‌اش نمایان گشت.

مردی بلندقامت با مردمک‌هایی عجیب‌بی‌درنگ​ که در آن‌ها رنگ سرخِ خونین‌کنار​ و طلایی در هم آمیخته بود.

«من هم همان‌طور که گفتی، فقط خودمم. نامم‌بی‌درنگ​ "جین وون‌هوی" است. و همان‌گونه که حدس زدی،‌جلو​ من جدِ کودکی به نام جین یه‌رین هستم.»

ناولها | novelha.net