چپتر 457: مقام متعال (۴)
0درون «آرایش حقیقی»، آنجا که سیمایبهشت چمنزار نیلگون دیری بود که محوداده گشته، اکنون جز ویرانهای باقی نمانده بود.
«هاا... هاا...»
چولسوریون از فرقه قلب اهریمنی، نفسنفس میزد وفانی با نگاهی آکنده از خشم به دو همتای لوحمیداد چوبی که در برابرش ایستاده بودند، خیره شده بود.
آن موجودات لعنتی... هر کدام گویی خون هیولاهای روحانیسرفه یا منابع حقیقی را بلعیده بودند؛ انرژی درونیشان بادستش او برابری میکرد، یا حتی از او پیشی میگرفت.
اگر تنها یکی بود، شاید ازبهشت پسش برمیآمد، ولی رویارویی با دو حریفنجات در سطحی مشابه، خارج از توان بود.
کوهو کوهو.
با هر سرفه، خونداده بر لبانش نقش میبست؛ جراحاتحداقل داخلیاش عمیق و کاری بود.
چولسوریون به خون سیاهسطحی کف دستش نگریست وکوهو لبخندی تلخ بر چهره نشاند.
«یعنی سرنوشت اینه؟»
هرگز گمان نمیکرد اعمالانجام شرورانهای که مرتکب شده، تنهافانی با ریاضت کشیدن پاک شوند.
ولی اکنون، تنها آرزویشداده گسستن تمام زنجیرها و رفتنحداقل به سوی آن شخص بود.
با این حال، درستسطحی در یک قدمی پایان،کوهو چنین پیشامدی رخ داد.
«...شاید تقاص کارهامه.»
شاید ازوجود همان اول همداده لیاقتش را نداشت.
نه او و نه آن شخص،باقیمانده هیچکدام مقدر نبودند به آن مکانبرای که میگفتند همچون بهشت است، پا بگذارند.
با این وجود، گمان میکرد یک کارتوان درست انجام داده است: نجات تنها خونداخلیاش باقیمانده از آن شخص در دنیای فانی.
حداقل دانستن اینکه با انجامهمچون کاری برای آن شخص دنیا راانجام ترک میکند، به او آرامش میداد.
-غرررش!
چولسوریون باقیمانده انرژی حقیقیاش رانجات در دستانش متمرکز کرد ودانستن پنجههایی محو و بیشکل پدید آورد.
هر چه باشد، او روزگاری به عنوان شرارتی بزرگسرفه شناخته میشد؛ پس قصد داشت به هر قیمتی شده،دستش هر دو را با خود به قعر دوزخ بکشاند.
آنگاه، همتایاننبودند لوح چوبیمیگفتند دهان گشودند.
«تسلیم شو.»
«حریفت ما نمیشی.»
«نمیدونیم چه غلطی کردی، ولیمشابه دروازه رو باز کن تالبانش از آرایش حقیقی خارج بشیم.»
«این آخرین اخطاره.»
چولسوریون پوزخندیوجود زد وانجام پاسخ داد:
«میخواید از اینجا برید؟»
«این تنها راه نجات جونته.»
«آه؟ ولی چه خاکی تو سرم بریزم؟است هرچند حیفه فضایی که اون شخص ساخته هدردنیای بره، ولی انگار اینجا قراره قبرستون شما بشه.»
«داری تصمیمیوجود میگیری کهانجام پشیمون میشی.»
«مهم نیست. اولانجام دست و پاتونباقیمانده رو قطع میکنم.»
-ووووم!
همزمان، دو همتای لوحمیگفتند چوبی شمشیرهای بیشکل رابگذارند بالا بردند و یورش آوردند.
از همانوجود آغاز امیدانجام چندانی نداشتند.
در همین حین، یک سمتنجات دیوار کاملاً فرو ریخت و ستوناینکه اصلی نگهدارنده آرایش در هم شکست.
طوماری که تصویر بهشت موعود بر آنتوان نقش بسته بود و بر دیوار کاهگلیِداخلیاش در حال ریزش آویخته بود، به شدت لرزید.
-بوم! بنگ بنگ بنگ!
سه استاد والامقام در نبردیداده سهمگین درگیر شدند و پسلرزههای آندانستن محیط اطراف را به لرزه درآورد.
فشار باد مهیب و انرژی خالصباقیمانده هوا را شکافت و هر ردبرای باقیمانده از چمنزار را محو کرد.
اما این وضع دیری نمیپایید.
برخلاف همتایان که سرشار ازهمچون انرژی حقیقیِ منابع بلعیدهشده بودند،کار انرژی چولسوریون تقریباً ته کشیده بود.
تنها دلیل ایستادگیاش اینانجام بود که از انرژیدنیای حقیقیِ «منبع حقیقی» بهره میبرد.
همتایان با دانستنانجام این موضوع، فشارباقیمانده را بیشتر کردند.
-کلنگ! چاک چاک چاک چاک!
چهره چولسوریون تیرهمکان شد و قدم بهاست قدم عقب رانده شد.
میخواست همراه دشمنانش بمیرد، اما از آنجا که آنهافانی به عنوان همتایان درد یکدیگر را حس میکردند، حملاتمیداد ترکیبیشان کاملاً هماهنگ بود و هیچ روزنهای باقی نمیگذاشت.
همانطور که بیرحمانه بهداده عقب رانده میشد، زخمهای شمشیرحداقل بیشماری بر بدنش پدیدار گشت.
-سواش سواش سواش سواش سواش!
«آه...»
میخواست هر دو راانجام با خود ببرد، امادنیای گویی توانش را نداشت.
چارهای نبود.
قصد کشتنِرویارویی وحشیانهای درسطحی چشمانش درخشید.
هرچند دشوار بود، اما اگر گوشت تنشاست را فدا میکرد تا استخوان حریف را بشکند،دنیای شاید میتوانست دستکم یکی را از پا درآورد.
-لرزش!
همتایان با حس کردن قصد کشتن او، نگاهیفانی رد و بدل کردند و بیدرنگ سعی کردندآرامش پیش از اقدامش، هر دو بازویش را قطع کنند.
-قروچه!
چولسوریون دندانهایشنبودند را بهمیگفتند هم سایید.
با تحمل درد از دست دادننجات بازوانش، گردن همتای سمت چپ رااینکه گاز گرفت و سرش را کند.
همزمان، شمشیرهایکار بیشکل به سوینجات بازوانش هجوم آوردند.
آنگاه، درست در همان لحظه—
-تِق!
با درخششی به رنگ خون، انرژی اهریمنباقیمانده خون منفجر شد و یکی از شمشیرهایدنیا بیشکل در دست همتا را قطع کرد.
«این دیگه چیه؟»
اما ماجرارویارویی به همینجاسطحی ختم نشد.
کسی که بازو را قطع کرده بود، پشتبگذارند سر همتا را گرفت و به زمین کوبید، سپسحداقل به جلو یورش برد و صورتش را خرد کرد.
-بوم! بوم بوم بوم بوم!
«کیه؟!»
همتای دیگر که غافلگیرسطحی شده بود، سعی کردکوهو واکنش نشان دهد، ولی—
-وووش!
گردبادی از یخبندانکار تمام بدن همتانجات را در بر گرفت.
سرمایی باورنکردنی گسترش یافت ونجات بازویی که شمشیر بیشکل را نگهاینکه داشته بود، به سرعت یخ زد.
همتا که در یک آن تمام حس بازویشکوهو را از دست داده بود، همچون مارمولکی که دمشسیاه را میاندازد، با شتاب بازوی یخزدهاش را قطع کرد.
-پت!
همین که سعی کرد بگریزد—
«کجا فکر کردی داری میری؟»
-لرزه!
ناگهان، همتا حضورمکان کسی را درستبهشت پشت سرش حس کرد.
سرمای شدید و قدرتی کهداده از پشت سر فشار میآورد،حداقل عرق سرد بر پیشانیاش نشاند.
این چیست؟کار کی چنینداده هیولایی ظاهر شد؟
چولسوریون که در بهت و حیرت فروتوان رفته بود، با چشمان سرخشدهاش به کسانی نگریستعمیق که به سرعت جو را دگرگون کرده بودند.
زیبارویی خیرهکننده بامکان گیسوانی سرخ چونبهشت خون پدیدار شد.
با حالتی مغرور اما هوشیار، پس ازباقیمانده خرد کردن زمین، مغزهای لهشده را ازدنیا دستانش تکاند و لب به سخن گشود:
«حتی کار فرقه بدنام قلب شرورباقیمانده هم به اینجا کشیده. میگن نبایدبرای بکشیم، ولی آخرش گیر این حرومزادهها میافتیم.»
زنی با موهای نقرهای ومشابه هالهای مرموز، با لبخندی درخشانلبانش سر تکان داد و تایید کرد:
«دقیقاً. کی غیر ازمیگفتند ما میتونه واسه جایگاهبگذارند تو توی مسابقه بجنگه؟»
- زززززش!
با حرکت دستش، کولاکیداده در اطراف برخاست و بهحداقل شدت شروع به چرخش کرد.
هرچند ورودشان مایه دلگرمیسطحی بود، اما اشک ازکوهو چشمان زن سرازیر شد.
همه اینها به خاطر پیکریهمچون بود که در پسزمینه نورکار خیرهکننده خورشید ظاهر شده بود.
از لحظهوجود ظهور او، اتفاقاتداده عجیبی رخ میداد.
- غرررش!
شمشیرهایی که توسط لوحهای چوبی تسخیر شدهتوان بودند، بدون هیچ جریان انرژی به لرزهداخلیاش درآمده و خود به خود حرکت میکردند.
جین یهرین، موککار گیونگون را به خاطرباقیمانده «شمشیر شبح» فراخوانده بود.
پس از آنکه موک گیونگون کلونها رادنیای شکست داد و اوضاع آرام شد، اوترک که نگران مجروحترین فرد بود، به سمتش رفت.
همانطور کهرویارویی میترسید، وضعیت شمشیرمشابه شبح وخیمترین بود.
دست راستش قطع شده،میگفتند شکم و شانهاش سوراخ شدهوجود و به شدت خونریزی میکرد.
جراحات داخلی نیز شدیدانجام بود و اندامهایش پردنیای از خون شده بودند.
او به سختی زنده بود.
شمشیر شبح با آرامشی عجیب، سعی نکرد ازکوهو «تکنیک گردش چی» برای اندکی بهبودی استفاده کند،کاری بلکه در عوض به دنبال موک گیونگون میگشت.
گویی میخواستنبودند با آخرین رمقشهمچون چیز مهمی بگوید.
درست زمانیوجود که بهانجام او نزدیک میشدند...
«وایسا.»
با کلامرویارویی موک گیونگون، جینمشابه یهرین بیاختیار ایستاد.
- تق! تق! تق!
شمشیرهای سنگی تیزی همچون خار،داده از کف زمینی که قصد عبوردانستن از آن را داشتند، بیرون زدند.
اگر قدمی برداشتهانجام بودند، پاهایشان سوراخباقیمانده شده و گرفتار میشدند.
جین یهرین با درک اینکه دشمنانی وجود دارند کهسرفه میتوانند انرژی خود را کاملاً پنهان کنند، با شتاب آرایشهاینگریست شمشیر و انرژی خود را به سمت زمین رها کرد.
- سوااااش سوااااش سوااااش!
انرژی اووجود زمین را شکافت،داده اما اتفاقی نیفتاد.
سپس...
- بوم!
زمانی که موک گیونگونمیگفتند با قدرت واقعی پایشبگذارند را بر زمین کوبید...
- کررراچ! تامپ! تامپ! تامپ!
شمشیرهای سنگی که راهشان رانجات سد کرده بودند خرد شدند واینکه چیزی از دل زمین منفجر شد.
سپس، موجودیرویارویی زمین را شکافتمشابه و بیرون جهید.
او کسی نبودمکان جز «پاجه»، شاگردبهشت اول انجمن مخفی.
با این حال، او بهداده شدت زخمی شده و درونحداقل آرایش مرده به نظر میرسید.
اما زمانی که کلونهای لوحنجات چوبی در شرف نفوذ بودند،دانستن او به بیرون گریخته بود.
در اینجا، پاجه قدرتسطحی و انرژی خود را درسرفه زیر زمین بازیابی کرده بود.
او که قصد داشت مانعهمچون موک گیونگون شود، همزمان با شکستانجام کلونها از زیر زمین حمله کرد.
ولی قدرتوجود موک گیونگون فراترداده از گذشته بود.
پاجه که تاب تحمل امواج شوکی کهدنیای با یک لگد تمام زیرزمین را میلرزاندترک نداشت، چارهای جز آمدن به سطح ندید.
- پاه!
پاجه با وجود اینکه از درد خوناست بالا میآورد، از پشت سر «شمشیر شبح»باقیمانده بیرون پرید، گردنش را گرفت و فریاد زد:
- «تکون نخورین.کار اگه نزدیک بیاین،نجات گردنش رو میشکونم.»
«دست من سریعتره یا شمشیرم؟»
«هاه؟ خیلی به خودت مطمئ...»
- پانچ!
ناگهان، رد شمشیری روی پیشانی پاجهنجات ظاهر شد و خون همراه با تکهایبرای از مغز از پشت سرش بیرون ریخت.
تلوتلو خوردکار و بهداده پشت افتاد.
با دیدن این صحنه،سطحی جین یهرین از شدتکوهو ناباوری زبانش بند آمد.
«کی... این اتفاق افتاد؟»
با اینکه درست کنارشانجام بود، حتی شمشیر موکدنیای گیونگون را ندیده بود.
این حقیقتاًکار جوهره یکداده شمشیر سریع بود.
آنقدر سریع کهحریف او حتی نتوانست حرکتتوان شمشیر را درک کند.
مگر اینکه هیولایی مانند «اهریمن طیفی» باشد، آیابگذارند کسی در میان بزرگترین اساتید فعلی دنیای رزمیفانی بود که بتواند در برابر موک گیونگون بایستد؟
- سوویش!
در همان لحظه، سایه موک گیونگونباقیمانده درست پشت جسد در حال سقوط پاجهدنیا ظاهر شد، هرچند پاجه باید مرده میبود.
بدنش چطوررویارویی میتوانست انقدرسطحی سریع حرکت کند؟
موک گیونگون با گیجی...
- کررراچ!
پایش را مستقیم رویداده صورت پاجه کوبید وفانی آن را له کرد.
جین یهرین اخم کرد.
«چرا روینبودند کسی کهمیگفتند مرده لگد میزنی؟»
«نمرده.»
«ها؟»
او کهرویارویی گیج شده بود،مشابه چیز عجیبی دید.
با اینکه صورتش فرو رفته و له شدهبگذارند بود، بدن پاجه تکانی خورد و گوشتهای لهشدهفانی بالا آمدند و ناحیه زخم به سرعت ترمیم شد.
با دیدنوجود این صحنه، اوداده ناگهان متوجه شد.
«نکنه...؟»
آیا او خونحریف هیولای روحانی یا جوهرههایتوان حقیقی مصرف کرده بود؟
اما موک گیونگون نه صورت،همچون بلکه خودِ سری را کهکار سعی در بازسازی داشت گرفت.
سپس...
- شووووو!
او «تکنیکرویارویی اتصال» راسطحی فعال کرد.
«اوغغغ.»
بدن پاجهوجود به شدتانجام تشنج کرد.
کسانی که جوهره حقیقی هیولاهای روحانی را مصرففانی کردهاند، انرژی طبیعی درون خود دارند که طولآرامش عمری غیرقابل مقایسه با دیگران به آنها میبخشد.
بنابراین، موک گیونگونحریف چارهای جز تخلیهخارج آن نیروی حیاتی نداشت.
یک روش، جذب بود.
با تسلط برکار هنر قدرت مطلق،نجات انرژی دیگر اهمیتی نداشت.
موک گیونگون نیروانجام و انرژی طبیعیباقیمانده درون پاجه را مکید.
- شووووو!
این انرژی میتوانستمکان برای کمک به بازیابیاست «روح سبز» استفاده شود.
با این حال، جذبانجام انرژی طبیعی حسی شبیهدنیای به انرژی خودِ زمین داشت.
همراه با آن،انجام تصویری را درباقیمانده چشم ذهنش دید.
«آه!»
آن یک مار اژدهای عظیمهمچون با فلسهای سفید بود، سفیدترکار از آنچه بتوان باور کرد.