---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 471: نبرد بزرگ (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 471: نبرد بزرگ (۴)

0

در زمانی که چنان به کندی می‌گرایید که گویی‌اینه​ از حرکت بازایستاده بود، اضطراب فزاینده‌ای که این سکون‌مبهوت​ به همراه داشت، بی‌قراری عمیق‌تری را در وجودش بیدار می‌کرد.

آن بی‌قراری، خیلی زود چیزی‌دیگه​ را که در اعماق وجودش‌موجود​ پنهان شده بود، بیدار ساخت.

افکار درهم‌پیچیده ناپدید‌صدای​ شدند و همین‌که ذهنش‌یعنی​ رو به سادگی نهاد...

فرووووم!

شعله‌ای سیاه در‌وجودی​ برابر دیدگان موک‌یعنی​ گیونگ‌ون پدیدار شد.

هرچند به ظاهر شعله‌اینه​ بود، اما تاریکی‌ای به‌دور​ ژرفای مغاک در خود داشت.

از دل آن گودال‌وجودی​ بی‌پایان، خشونتی آمیخته با طبیعتی‌واقعی‌اش​ خالص و اهریمنی ساطع می‌شد.

با اینکه این نخستین باری‌چیه​ بود که با آن روبرو می‌شد،‌مات​ آشنایی غریبی در آن احساس می‌کرد.

این چیزی که‌وجودی​ مقابل چشمانش بود،‌یعنی​ دقیقاً چه ماهیتی داشت؟

در همان حال که در‌دیگه​ حیرت فرو رفته بود، شعله‌موجود​ سیاه سوسویی زد و صدایی برخاست:

«میتونی من رو ببینی؟»

«!؟»

«من که میبینمت.‌وجودی​ بالاخره درست و حسابی‌شکل​ همدیگه رو دیدیم، نه؟»

«تو...»

«فکر می‌کردم خیلی بیشتر طول بکشه‌نهفته​ تا به خودت بیای و فکر‌چیه​ کنی، ولی این واقعاً غافلگیرکننده است.»

آن صدا... بی‌تردید صدای‌دیگه​ همان وجودی بود که‌انتظار​ در درونش نهفته بود.

یعنی شکل‌صدای​ واقعی‌اش اینه؟ این‌نهفته​ دیگه دقیقاً چیه؟

موک گیونگ‌ون که از ظاهر ناآشنا و دور از‌انتظار​ انتظار آن موجود گیج شده بود، مات و مبهوت ماند.‌نیازی​ شعله سیاه دوباره لرزید و صدا در گوشش طنین‌انداز شد:

«نیازی نیست چیزهای حتمی رو‌درونش​ زیر سوال ببری. من رو دیدی‌دیگه​ چون اراده‌ت به سطح خاصی رسیده.»

«یه سطح؟»

«با اینکه هسته‌ت رو از دست دادی، ولی سطح تو‌دیگه​ به عنوان موجودی که با اراده انسانی متولد شده، هیچ‌وقت نمیتونه‌لرزید​ با سطح من که اعصار بی‌شماری رو زندگی کرده، یکی باشه.»

اعصار بی‌شمار؟

این شخص چه بود؟

در سفر انتقامی که‌دیگه​ برای خونخواهی پدربزرگش آغاز کرده‌موجود​ بود، چیزهای زیادی آموخته بود.

اما هرچه بیشتر درباره‌درونش​ خودش کشف می‌کرد، عمیق‌تر‌واقعی‌اش​ در هزارتویی بی‌پایان فرو می‌رفت.

به‌ویژه به‌شکل​ خاطر آن‌اینه​ شمشیر شبح.

«... تو دقیقاً کی‌وجودی​ هستی؟ همه چیز رو‌شکل​ در مورد من میدونی؟»

«یه سوال رک و راست.»

«جواب کسی‌صدای​ که سوال‌درونش​ می‌پرسه رو بده.»

«از خودم در مورد‌اینه​ خودم سوال پرسیدن... زیادی‌دور​ منحصر به فرد نیست؟»

«چی؟»

چه می‌گفت؟ از‌اینه​ خودش درباره خودش‌ناآشنا​ سوال می‌پرسید؟ انگار که...

«نکنه فکر کردی ما دوتا موجود متفاوتیم؟ امکان‌واقعی‌اش​ نداره. تو قطعاً حسش کردی. با اینکه شخصیت و‌مات​ اراده‌مون ممکنه فرق داشته باشه، ولی ما یکی هستیم.»

«...»

موک گیونگ‌ون لحظه‌ای زبانش‌وجودی​ بند آمد، اما سپس‌شکل​ آن را رد کرد:

«مزخرف نگو.»

«چرا انکارش می‌کنی؟ فکر‌درونش​ می‌کنی این‌طوری زندگی خودت‌واقعی‌اش​ هم بی‌استفاده و پوچ میشه؟»

«...»

نفی زندگی... تردید در‌وجودی​ هویتش او را به سوی‌واقعی‌اش​ بدترین فرض ممکن سوق می‌داد.

اینکه وجودِ درونش ذات حقیقی‌چیه​ بود و او تنها مشتقی‌گیج​ از آن ذات به شمار می‌رفت.

زمانی که شعله سیاه کنترل‌نهفته​ بدنش را به دست گرفت،‌دیگه​ این حقیقت را دریافته بود.

گرچه اراده خودش‌واقعی‌اش​ وجود داشت، اما بدنش‌ناآشنا​ دیگر مال او نبود.

به معنای واقعی‌صدای​ کلمه، کنترل را کاملاً‌یعنی​ از دست داده بود.

به همین دلیل‌اینه​ تنها می‌توانست در‌ناآشنا​ سکوت نظاره‌گر باشد.

«جالبه. این آرزو و انتخاب‌نهفته​ من بود، ولی هیچ‌وقت فکر‌دیگه​ نمی‌کردم همچین اراده قوی‌ای شکل بدی.»

«داری چی میگی؟»

«نکنه به زندگی‌ت وابسته شدی؟»

شعله سیاه سوسو زد.

می‌گفتند اراده‌اش ارتقا‌وجودی​ یافته، اما انسان‌ها‌یعنی​ موجوداتی ناپایدار بودند.

هرچند با اراده انسانی و عمری‌چیه​ کوتاه متولد شده بود، اما احساسات‌مات​ بسیاری در او شکل گرفته بود.

شاید هنوز‌بی‌تردید​ برای پذیرش کامل‌درونش​ آن زود بود؟

پس موک‌واقعی‌اش​ گیونگ‌ون اراده‌اش را‌چیه​ به جنبش درآورد:

«وابستگی به زندگی...‌وجودی​ من رو اون‌جوری که‌شکل​ دلت میخواد تعریف نکن.»

«تعریفت نکنم؟»

«حتی اگه حقیقتی که در مورد منه‌یعنی​ چیزی نباشه که دلم می‌خواست، زندگی‌ای که کردم‌انتظار​ و احساساتی که الان دارم، همه‌ش مال خودمه.»

«...»

با دیدن اراده‌وجودی​ محکم موک گیونگ‌ون،‌یعنی​ شعله لحظه‌ای خاموش ماند.

سپس دوباره‌شکل​ لرزید و‌اینه​ صدایش بلند شد:

«به پتانسیل انسان‌ها امید‌وجودی​ زیادی داشتم، ولی تو‌شکل​ واقعاً از انتظاراتم فراتر رفتی.»

«منظورت چیه؟»

«همونی که گفتم. یه تعریف. از‌یعنی​ اونجایی که من تو هستم، این‌ناآشنا​ فقط تعریف از خود حساب میشه؟»

«... از قبل هی داری میگی‌چیه​ ما یکی هستیم... این حرفا واسه‌مات​ اینه که کنترل این بدن رو بگیری؟»

«من فقط یه ناخالصی‌ام.»

«چی؟»

موک گیونگ‌ون که از‌درونش​ این حرف ناگهانی جا خورده‌اینه​ بود، با گیجی اخم کرد.

درباره چه حرف می‌زد؟

«از وقتی همه چیزهای‌وجودی​ باارزشم رو از دست دادم،‌واقعی‌اش​ دیگه هیچی درونم باقی نموند.»

«...»

«اگه بخوام انسانی‌وجودی​ بگم، وابستگی زیادی‌یعنی​ به زندگی ندارم.»

«هیچ وابستگی‌ای نداری؟»

«مگه نگفتم؟ حتی بین موجوداتی که انسان نیستن، اگه‌واقعی‌اش​ چیزی که براشون عزیزه رو از دست بدن، معنای‌مات​ زندگی براشون کمرنگ میشه. البته اگه قدرت تفکر داشته باشن.»

با شنیدن این‌اینه​ حرف، نگاه موک‌ناآشنا​ گیونگ‌ون تغییر عجیبی کرد.

زمانی که سردتر و‌درونش​ گوشه‌گیرتر بود، پذیرش این‌واقعی‌اش​ حرف‌ها برایش دشوار بود.

پس از از دست دادن پدربزرگش، خشم و قصد‌انتظار​ کشتنی که به دنبالش آمد او را به جلو‌طنین‌انداز​ رانده بود، اما در پسِ آن، پوچی عمیقی نهفته بود.

گرفتار شدن در «تکنیک ته‌گونگ بونگ‌چون»، ترس از دست‌واقعی‌اش​ دادن چونگ‌ریونگ، و تصور از دست دادن او، احساساتی‌مات​ متفاوت از خشم یا غم را در او بیدار می‌کرد.

آری.

لحظه‌ای بود‌صدای​ برای بازنگری عمیق‌نهفته​ در معنای زندگی.

«اینکه به خودت‌واقعی‌اش​ میگی ناخالصی، یعنی خودت‌ناآشنا​ رو مرده حساب می‌کنی؟»

«این می‌تونه جواب‌صدای​ من باشه. شاید درکش‌یعنی​ برات سخت باشه ولی...»

«نه. فکر‌واقعی‌اش​ کنم می‌فهمم‌دیگه​ منظورت چیه.»

در صدای‌صدای​ موک گیونگ‌ون احساسی‌نهفته​ عمیق موج می‌زد.

شعله سیاه‌شکل​ حسی ظریف‌اینه​ را دریافت کرد.

«چقدر عجیب. با اینکه فقط‌درونش​ یه لحظه زندگی کردم، ولی حس‌دیگه​ کردن چنین احساس پیچیده‌ای مثل تو...»

«مهم نیست چقدر‌اینه​ عمر می‌کنی، مهم اینه‌دور​ که چطور زندگی می‌کنی.»

«هاه!»

شعله سیاه با قدرت‌اینه​ زبانه کشید و چشمان سوزانش‌انتظار​ گویی در تلاطمی عظیم بود.

سپس، خنده‌ای از‌صدای​ ته دل فضا‌نهفته​ را پر کرد:

«هاهاهاها! آره، راست میگی.‌دیگه​ چه طولانی چه کوتاه، مهم‌موجود​ اینه که چطور زندگی می‌کنی.»

«...»

«چقدر کنایه‌آمیز. یعنی‌واقعی‌اش​ دیدن خودم از طریق‌ناآشنا​ خودم همچین حسی داره؟»

«از اولش فقط هرچی دلت خواسته گفتی. تو دقیقاً‌واقعی‌اش​ کی هستی؟ یه جوری حرف می‌زنی انگار آدم نیستی...‌مات​ نکنه واقعاً تجسم فرقه شعله یا یه موجود الهی هستی؟»

«الهی... بعضی از اونایی‌دیگه​ که آتش رو می‌پرستن،‌انتظار​ من رو این‌طوری صدا می‌زنن.»

«!!!!!!»

یک خدا؟

یعنی آگاهی درون من،‌وجودی​ که با من متفاوته...‌شکل​ واقعاً یه موجود الهیه؟

در حالی که‌اینه​ حیرت‌زده بود، شعله سیاه‌دور​ لرزید و پاسخ داد:

«یه چیز به تنهایی نمیتونه من رو تعریف کنه. اونایی‌دیگه​ که ازم می‌ترسن بهم میگن وحشت. حریص‌ها بهم میگن شیطان.‌دوباره​ پاک‌ها بهم میگن جاویدان. همه‌شون فقط دو روی یه سکه‌ن.»

«پس بستگی به دیدگاه داره؟»

«آره. هر کسی خودش من رو‌نهفته​ تعریف می‌کنه، ولی هیچ تعریفی مطلق‌چیه​ نیست. بستگی داره کی داره نگاه می‌کنه.»

«پس تعریفی‌واقعی‌اش​ که خودت از‌چیه​ وجودت داری چیه؟»

«حرف زدن در مورد خودم... خیلی وقته این‌واقعی‌اش​ کار رو نکردم. یا بهتره بگم، این اولین‌گیج​ باره که دارم به خودم در مورد خودم میگم.»

«...»

«من در تاریکی‌ای عمیق‌تر از هر مغاک متولد شدم. من شعله‌ی سیاهی هستم که‌دور​ ترس، وحشت و آشوب را به ارمغان می‌آورد. خودِ شیطان در آغازین لحظه‌ی هستی.‌حتمی​ سرنوشت من تنها سلطه است و پرستش شدن توسط کسانی که از پی‌ام می‌آیند.»

فراااش!

در میان شعله‌های سیاه و سوزان،‌یعنی​ پیکری پدیدار شد که با هر‌ناآشنا​ آنچه «موک گیونگ‌ون» انتظار داشت، تفاوت داشت.

ابهت و حضوری خردکننده‌اینه​ که گویی همه چیز‌دور​ را در بر می‌گرفت.

آن منظره، خودِ اعجاز بود.

در آن لحظه، حتی‌دیگه​ موک گیونگ‌ون نیز مبهوت‌انتظار​ آن عظمت شده بود.

آن موجود گامی به‌درونش​ سوی او برداشت و‌واقعی‌اش​ لب به سخن گشود:

«من پادشاهم... پادشاه‌واقعی‌اش​ شیاطین که بر‌چیه​ بی‌شمار شیطان حکم می‌راند.»

در همان زمان، در رشته‌کوه ده هزار، جنگجویان «انجمن‌موجود​ آسمان و زمین» تحت فرمان موک گیونگ‌ون، قله‌های استراتژیک را‌نیست​ همچون دژی طبیعی به تسخیر درآورده و موضع گرفته بودند.

با دیدن سیل بی‌شمار‌درونش​ سوارکارانی که یورش می‌آوردند،‌واقعی‌اش​ چهره‌هایشان در هم رفت.

تاپ‌تاپ‌تاپ‌تاپ!

در یک نگاه،‌صدای​ شمارشان به ده‌نهفته​ هزار تن نزدیک می‌شد.

پیشاپیش این یورش، پرچم‌هایی‌دیگه​ در اهتزاز بود که‌انتظار​ هویت مهاجمان را فریاد می‌زد.

اتحاد شر.

رهبر اول‌شکل​ اتحاد، «آنگ‌شیم»،‌اینه​ ارباب استبداد دیوانه.

رهبر سوم،‌بی‌تردید​ «ایم موگون»،‌وجودی​ شیطان سرخ.

رهبر هفتم،‌واقعی‌اش​ «هو ایل‌سا»،‌دیگه​ پادشاه کشتار نور.

رهبر نهم، «گال‌وجودی​ یون»، فرمانده بزرگ سی‌شکل​ و شش دژ رودخانه.

ارباب «باک‌ساها»، پادشاه سلطه جزیره.

با دیدن پرچم‌هایی که نماد‌درونش​ اتحاد شر و رهبرانش بود،‌اینه​ صدایش جدی و سنگین شد:

«آه... اون‌واقعی‌اش​ وضعیتی که ازش‌چیه​ می‌ترسیدیم، شروع شد.»

«... همین‌طوره.»

تا همین لحظه، با وجود کمتر بودن تعدادشان، ارباب‌انتظار​ «هوایان» از فرقه تاریک خونسردی خود را حفظ کرده‌طنین‌انداز​ بود، اما اکنون آن لبخند از چهره‌اش رخت بربسته بود.

چرا که‌بی‌تردید​ بدترین سناریوی ممکن‌درونش​ رقم خورده بود.

اتحاد میان «اتحاد عدالت» و‌چیه​ «اتحاد شر» تا حدی از طریق‌مات​ گزارش‌های رسیده از شعبه‌ها پیش‌بینی می‌شد.

اما از آنجا که نقاط آغاز حرکتشان متفاوت بود، استراتژی‌دیگه​ انجمن آسمان و زمین این بود که پیش از رسیدن‌دوباره​ اتحاد شر، با تمام قوا اتحاد عدالت را به چالش بکشند.

به همین دلیل بود که از‌چیه​ همان ابتدا در استفاده از تکنیک‌های‌مات​ ترور و آدمکشی تردید نکرده بودند.

اما وضعیت‌بی‌تردید​ رو به‌وجودی​ وخامت گذاشته بود.

اتحاد شر بسیار زودتر‌دیگه​ از حد انتظار به‌انتظار​ میدان نبرد رسیده بود.

«مهم نیست چقدر‌وجودی​ سوارکار دارن، این‌یعنی​ سرعت دیگه خیلی غیرعادیه.»

«... اتحاد عدالت حتماً ایستگاه‌های‌دیگه​ تعویض اسب رو در اختیار‌موجود​ تک‌تک فرقه‌ها و شعبه‌ها گذاشته.»

ایستگاه‌های تعویض اسب.

مکان‌هایی که برای‌اینه​ اقامت، غذا، اصطبل‌ناآشنا​ و گاری آماده شده‌اند.

و از همه‌وجودی​ مهم‌تر، امکان تعویض‌یعنی​ اسب‌ها را فراهم می‌کردند.

اسب‌ها هرچقدر هم‌واقعی‌اش​ که ورزیده باشند، نمی‌توانند‌ناآشنا​ روزها بدون استراحت بتازند.

بنابراین تعویض آن‌ها با اسب‌های تازه‌نفس‌نهفته​ در ایستگاه‌ها، امکان سفر سریع و‌چیه​ کارآمد بدون توقف را فراهم می‌کرد.

«هو... پس اون‌اینه​ احتمال هم دود‌ناآشنا​ شد رفت هوا.»

در مرتفع‌ترین قله،‌وجودی​ چهره‌ی پادشاه مدافع، «هو‌شکل​ تائه‌گانگ»، در هم رفت.

اگرچه آن‌ها در نبرد اولیه با استفاده از آدمکش‌ها توانسته‌موجود​ بودند نزدیک به دو هزار جنگجوی اتحاد عدالت را دفع‌نیست​ کنند، اما نیروی کل دشمن هنوز چهل هزار نفر بود.

و اکنون با اضافه شدن‌درونش​ نیروی تازه‌نفس اتحاد شر، وضعیت‌اینه​ نبرد تیره و تار شده بود.

و بدتر از همه...

«آنگ‌شیم، ارباب استبداد دیوانه.»

رهبر اتحاد شر و قهرمان‌دیگه​ شمال، یکی از اعضای «هفت‌موجود​ آسمان» و قله‌ی دنیای رزمی کنونی.

سایر رهبران اتحاد شر نیز اساتیدی قدرتمند بودند،‌شکل​ اما او یک استاد بزرگ بی‌همتا بود که‌موجود​ در رتبه‌بندی هفت آسمان جایگاهی نزدیک به صدر داشت.

«درست وقتی که ارباب نیست...»

آن‌ها نفرات اول‌وجودی​ اتحاد عدالت و‌یعنی​ اتحاد شر بودند.

در میان دستیاران ارشد موک گیونگ‌ون، تنها رهبر کوه یونگ‌گوم،‌موجود​ «گو چون‌مو» — که خود یکی از هفت آسمان بود‌نیست​ — شاید می‌توانست در نبرد تن‌به‌تن با آن‌ها مقابله کند.

«دو تا از هفت آسمان.»

گو چون‌مو به‌اینه​ تنهایی از پس‌ناآشنا​ این وضعیت برنمی‌آمد.

بدترین بحران‌صدای​ ممکن فرا‌درونش​ رسیده بود.

«راه دیگه‌ای‌شکل​ نیست. چاره‌ای‌اینه​ جز دفاع نداریم.»

رشته‌کوه ده هزار دژی‌وجودی​ طبیعی بود که برای‌شکل​ دفاع بسیار مناسب می‌نمود.

حفظ ارتفاعات و استفاده از‌چیه​ نقاط کمین در اطراف می‌توانست‌گیج​ ده‌ها هزار دشمن را متوقف کند.

در حال حاضر، این‌درونش​ تنها راه برای رویارویی‌واقعی‌اش​ با تمام دشمنان بود.

حداقل خوش‌شانسی اینجا بود که نه‌چیه​ چهار فرقه آسمانی و نه اتحاد‌مات​ شر، گروه‌های متخصص در سم نداشتند.

بنابراین پیشقراولان می‌توانستند از این نقطه ضعف‌یعنی​ برای به تأخیر انداختن حمله همه‌جانبه دشمن‌دور​ و کاهش تعداد و روحیه آن‌ها استفاده کنند...

بوم! بوم! بوم! بوم!

در همان لحظه،‌وجودی​ از قله‌های پیش رو‌شکل​ صدای انفجارهای مهیبی برخاست.

«چه خبره؟!»

انفجارهای ناگهانی در نقاطی رخ‌درونش​ داد که کمانداران و رزمیکاران‌اینه​ ماهر در سم کمین کرده بودند.

گررررومب! کا-بوم!

حجم عظیمی از مواد منفجره قدرتمند‌یعنی​ سه قله را در هم کوبید‌ناآشنا​ و حتی باعث رانش زمین شد.

با دیدن این‌واقعی‌اش​ صحنه، رهبر اتحاد عدالت،‌ناآشنا​ «جونگ هیون‌مون»، لبخندی زد.

«هه هه‌بی‌تردید​ هه. حرکتشون رو‌درونش​ زدن. نیروی اصلی.»

حتی با وجود مهره‌های دفع سم عجیب، رویارویی‌انتظار​ در یک نبرد تمام‌عیار بدون اینکه ابتدا کمانداران‌گوشش​ و سموم دشمن را خنثی کنند، غیرممکن بود.

اما اکنون، انفجارها در‌درونش​ محل کمین کمانداران، فرصتی‌واقعی‌اش​ طلایی ایجاد کرده بود.

اگرچه فرماندهان اتحاد عدالت در ابتدا جا خورده بودند،‌انتظار​ اما جونگ هیون‌مون به سرعت سلاحش، شمشیر مشهور «ایلهوی»‌طنین‌انداز​ را بالا برد و با صدایی رسا فریاد کشید:

«فرصت جور شد! پیشروی کنید!»

«واااااااای!»

با فرمان او، جنگجویان اتحاد عدالت در حالی‌واقعی‌اش​ که مشعل‌های حاوی مهره‌های دفع سم را می‌سوزاندند،‌گیج​ یک‌صدا به سوی رشته‌کوه ده هزار یورش بردند.

نیروهای تازه‌رسیده اتحاد‌واقعی‌اش​ شر نیز همین‌چیه​ کار را کردند.

«هاهاها! نمی‌تونیم بذاریم اتحاد‌وجودی​ عدالت افتخار پیروزی رو از‌واقعی‌اش​ چنگمون دربیاره! همه واحدها، پیشروی!»

«واااااااای!»

بیش از هشت هزار سوارکار‌نهفته​ تحت فرمان رهبر اول اتحاد شر،‌چیه​ آنگ‌شیم، غریدند و به جلو تاختند.

با فروریختن قله‌هایی که کمانداران در آن مستقر‌دور​ بودند بر اثر انفجار، سیل حملات اتحاد عدالت‌لرزید​ و اتحاد شر به سوی کوهستان سرازیر شد.

فرماندهان ارشد‌بی‌تردید​ با سراسیمگی‌وجودی​ فریاد می‌زدند:

«دشمن داره‌واقعی‌اش​ میاد! دشمنا‌دیگه​ دارن میان!»

«خط مقدم‌صدای​ رو دوباره‌درونش​ تشکیل بدید!»

اگرچه حدود هفتاد درصد از کمانداران کشته یا مجروح‌انتظار​ شده بودند، بازماندگان تلوتلوخوران برخاستند و با هل دادن اجساد‌نیازی​ به عقب، سعی کردند صفوف خود را دوباره شکل دهند.

تا آن زمان، نیروهای اتحاد شر در‌یعنی​ سمت چپ و اتحاد عدالت در سمت‌دور​ راست، به فاصله سیصد قدمی رسیده بودند.

بدین ترتیب، جنگ تمام‌عیار سه قدرت‌ناآشنا​ بزرگ که دنیای رزمی را تقسیم‌مبهوت​ کرده بودند، در شرف آغاز بود.

«تموم شد. حواسشون پرت شد.»

«حالا وقتشه چیزی‌واقعی‌اش​ که مال اونه‌چیه​ رو پس بگیریم.»

سووش!

درست در لحظه‌ای که درگیری در حال آغاز بود،‌موجود​ سایه‌هایی تیره مخفیانه به سوی قله‌های عقبی که توسط «لی‌نیست​ جی‌یوم»، ارباب «دره خون و اجساد» محافظت می‌شد، پیشروی کردند.

ناولها | novelha.net