چپتر 473: یک (۱)
0هوم! شعلههای سیاهطنینانداز و گسترده بهحال هر سو زبانه کشیدند.
لحظهای که شعلهها از پیشانیاش خزیدند، پایین آمدند وتقلا تمام پیکرش را در بر گرفتند، مردمکهای چشمان موک گیونگونعجیب با سرعتی باورنکردنی، فراتر از حد ادراک، به لرزه افتاد.
از همان لحظهای که آتش لمسش کرد، سیلاگر عظیمی از خاطرات به ذهنش هجوم آورد؛ چنانقدرت سوزان که گویی میخواست مغزش را از هم بدرد.
حتی جریان کوتاهی از این خاطراتبگیرند به تنهایی، به راحتی از تمام سالهاییبیپایان که موک گیونگون زیسته بود، فراتر میرفت.
این فرآیند تولد بود.
او حتی شکلگیری هستیآشوب از دل آشوب و تاریکیتقلا مطلق را به یاد میآورد.
موک گیونگون تقلاسرش کرد تا ارادهاشکلمات را منتقل کند: «ب...س...ه.»
هجوم طاقتفرساینکرده خاطرات تنهاقدرت یادآوریهای ساده نبودند.
حتی احساسات عجیب واگرچه غریب ناشی از هرجومرج اولیهدرک نیز به وضوح منتقل میشدند.
به همین دلیل، موک گیونگون تنها ازیاد شدت فشار خاطرات، دردی را حس میکردتنها که انگار مغزش در آستانه انفجار است.
«بس کن... تمومش کن.»
- درد رو تحمل کن.
واسه همینگوشش منتظر موندماگرچه تا آمادهت کنم.
صدای پادشاهشکلگیری شیاطین درآشوب گوشش طنینانداز شد.
اگرچه سرش از هجوم خاطراتترکیدن در حال ترکیدن بود، موکطریق گیونگون آن کلمات را درک میکرد.
اگر بیداری او از طریق روشنگری، ذهنش را بهخطر درستی باز نکرده بود، این خاطرات ممکن بود قدرتکسی تفکر را از او بگیرند و در دم دیوانهاش کنند.
با اینگوشش حال، خطراگرچه همچنان واقعی بود.
خاطرات سنگین و بیپایان، به تدریج هوشیارییاد موک گیونگون را تار میکردند؛ کسی کهتنها تا کنون تنها هجده سال زیسته بود.
اگر ایناگرچه وضعیت ادامه مییافت،ترکیدن او بلعیده میشد.
آیا واقعاً قصد داشتقدرت با غرق کردنش درکنند خاطرات، او را تسخیر کند؟
«آخخخخ.»
صدا دوبارهشکلگیری در گوشهایآشوب زجرکشیدهاش پیچید.
- حتی به عنوانحال یه انسان که دوبارهاگر متولد شده، پتانسیل تو بیپایانه.
سالهایی که زندگیممکن کردی هیچ معنایی ندارن،دیوانهاش مگه نه؟ این منم.
«...»
با وجود اینهستی کلمات، چشمان موکمطلق گیونگون تارتر شد.
او داشتاگرچه توسط خاطراتحال بلعیده میشد.
سپس، شعلههاینکرده سیاه با صداییتفکر پرمعنا نجوا کردند.
- میخوای همینجا تسلیماگرچه بشی و هرچی براتکلمات عزیزه رو از دست بدی؟
«...!!!»
در آن لحظه، مردمکهای لرزانترکیدن موک گیونگون آرام گرفت وطریق نوری تیز از نگاهش ساطع شد.
شعلههای سیاه شعلهورترممکن شدند و بابگیرند ریتم درونش سوسو زدند.
همزمان با آن، خاطراتی که تنهاحال جاری بودند، شروع به شکلگیری واضحطریق و شفاف در ذهن موک گیونگون کردند.
آسمانی سرخفامشکلگیری و سهآشوب ماه در آن.
دنیایی عجیب که زیرحال آسمانی بدون ابر، بهاگر رنگ قهوه ای درآمده بود.
اینجا دنیای کنونی نبود.
در سراسر سرزمین پهناوراگرچه این دنیای عجیب، موجودات بیشماریدرک با احترام به او مینگریستند.
خاطرات بسیاری گذشتند؛هستی همگی آغشته بهمطلق خون و مرگ.
برای دهها، صدها و حتیترکیدن هزاران سال، رودخانهای بیپایان ازطریق عذاب و مرگ جریان داشت.
موجودات بیشماری به خاک افتادند.
در کنار دستان خودش، موجوداتی با بالهایترکیدن سپید بارها و بارها جان میدادند، دردرستی حالی که هر لحظه وحشتزده نفرین میفرستادند.
خاطرات لبریز از سالهای طولانیتاریکی بود که با خونریزی وارادهاش جنگ بیپایان مخدوش شده بود.
به تدریج، خستگی وحال احساس عمیقی از پوچیاگر بر وجودش سایه افکند.
سپس، دری گشوده شدقدرت و دنیایی غرق درکنند نور زیبای مهتاب نمایان گشت.
لحظهای که آن را دید، سرزندگیحال در تمام موجودات حاضر در خاطراتطریق شکوفا شد و انرژی تازهای جوشید.
[دیگه لازم نیستهستی به اون دنیای بیپایانیاد خون و نابودی بچسبیم.]
بگذارید ایناگرچه دنیای زیبا، بنیانترکیدن جدید ما باشد.
اگر کمی آن راقدرت تهذیب میکرد، دیگر نیازی بهخطر جنگیدن با آن دیگران نبود.
همانطور که با این چشمانداز آشناحال میشد، دریافت که دیگران نیز درستطریق مثل او به این مکان چشم دوختهاند.
بنابراین، آموختشکلگیری که نباید بیگدارتاریکی به آب بزند.
خوشبختانه، ایناگرچه دنیا روزحال و شب داشت.
در طول روز، مردمان اوتفکر برای دوام آوردن تقلا میکردند؛ وواقعی در شب، نوبت آن دیگران بود.
بدون حذف مفهومطنینانداز روز، ساختن اینحال خانه جدید دشوار مینمود.
چه باید میکرد؟
در حالی که بر فراز قله کوهیدرک ایستاده بود و در فکر فرو رفته بهممکن پایین مینگریست، حضوری فراموشنشدنی در خاطراتش پدیدار شد.
[مادهست؟]
[آره، انگار اینطوره.
ر...]
[خیلی خب.
بکشش و خلاص شو.]
یک انسانگوشش حقیر واگرچه بومی این دنیا.
اگرچه زن بود وآشوب تا حدی زیبا، اما چنینتقلا چیزهایی برای او معنایی نداشت.
ولی ناگهان...
[ماده؟ چهنکرده طرز حرفقدرت زدن گندیه.
مرتیکه نرِ حرومزاده.]
«!؟»
از شنیدن ناسزایی کهحال برای اولین بار دراگر عمرش میشنید، شوکه شد.
موجودات ایننکرده دنیا اوقدرت را خدا میپنداشتند.
تمام شیاطینگوشش او رااگرچه ستایش میکردند.
حتی دشمنانششکلگیری از او وحشتتاریکی داشتند و میترسیدند.
هیچکس جرأتاگرچه نداشت بیپرواحال سخن بگوید.
با این حال، یکقدرت انسان پست و ناچیز داشتخطر چنین چیزهایی به او میگفت؟
[گستاخ! چطور جرأت میکنی!]
تائورو، دستیارش، ازهستی خشم غرید و سعییاد کرد زن را بکشد.
اما کنجکاوی او بهحال این سادگی فروکش نمیکرد،اگر پس مانع کشتن او شد.
[ولش کن.]
[چی؟]
[گفتم ولش کن.]
دستیار تائورو نمیتوانست درکحال کند و با نگاهیاگر حیرتزده به او خیره شد.
او انسانها را مانند آفتتفکر میدید، کمتر از گله گاو یاواقعی حشرات، پس این واکنشی طبیعی بود.
همین لحظه سرنوشتی را که اوحال را در بند کشیده بود درطریق هم شکست و تقدیرش را تغییر داد.
با این حال،هستی در آن زمانمطلق هیچ پشیمانی نداشت.
هرچه بیشتر آن زن راترکیدن ملاقات میکرد، بیشتر پی میبردطریق که انتخابش اشتباه نبوده است.
زن شبیه او بودقدرت و هر دو عمیقترکنند در یکدیگر غرق میشدند.
اگرچه جنگِ آنها او راسرش مجبور میکرد زود ترک کند،اگر اما همان دیدارهای کوتاه کافی بود.
با اینشکلگیری وجود، او فقطتاریکی یک انسان بود.
زندگی کوتاهش واقعاً رقتانگیز بود.
اما،
[یکی بهم گفتطنینانداز چون زندگی کوتاهه،حال درخشش بیشتری داره.
ما همشکلگیری باید همینطوریآشوب زندگی کنیم.]
[زندگی کوتاههاگرچه و درخششحال بیشتری داره...]
حرفهای خردمندانهای بود.
اگرچه کوتاه، اما کلامشاگرچه چنان زیبا میدرخشید که گوییدرک به همه چیز جلا میداد.
شاید سرنوشت اوهستی نابودی و ویرانی نبود،یاد بلکه همین لحظات بود.
گاهی با خود فکر میکرد که ای کاشاگر او هم مثل آن زن انسان به دنیا آمدهتفکر بود تا میتوانستند در زندگی کنار هم قدم بردارند.
تا اینکه یک روز،
[چی شده؟]
[متأسفم.
رهبر اونا داره یه ارتشترکیدن بزرگ رو هدایت میکنه وطریق به پایگاه اصلی ما حمله کرده.]
[...تالیشا.]
رهبر کسانی کهطنینانداز خود را نژادحال آسمانی یا خدایان مینامیدند.
آنها سالهای طولانیهستی تلخکامی را درمطلق نبرد گذرانده بودند.
جنگ آنقدر طولانی شدهحال بود که تقریباً بهاگر امری روزمره بدل گشته بود.
اما حالا،نکرده رهبر آنهاقدرت شخصاً آمده بود؟
«شاید وقتشه تمومش کنیم.»
آنها نیزشکلگیری به این دنیایتاریکی زیبا طمع داشتند.
شاید به خاطرسرش آن زن، جنگ بایددرک برای همیشه تمام میشد.
در نهایت، اوممکن بازگشت و واردبگیرند یک نبرد تمامعیار شد.
رهبران دو خاندان اصلی به هم پیوستندترکیدن و جنگ شدیدتر از همیشه بود؛ با نیروهاییباز برابر که درگیری را طولانیتر و فرسایشیتر میکردند.
- تالاپ تالاپ تالاپ!
ناگهان، یک هسته مرکزیحال به طرز غیرعادی لرزیداگر و اضطرابی عجیب پخش شد.
آیا ترسش حقیقت داشت؟
دیدهبانهایش با عجله گزارش دادند.
[اعلیحضرت، بهشکلگیری نظر میادآشوب اونا دخالت کردن.]
«چی؟»
پادشاه شیاطین، با بدگمانیقدرت در را گشود وکنند به آن سمت شتافت.
محض اطمینان، او دراگرچه را به معبد درکلمات مسیر ماه متصل کرده بود.
«آه...»
نخستین چیزی که دیدحال او بود؛ در لباساگر عروسی سرخ و تاجی طلایی.
فریادی از سرممکن صدق و دردبگیرند از گلویش خارج شد.
برای لحظهای محو زیبایی او شد و فرصتیکلمات برای فکر کردن نداشت که ناگهان شومی تاریکینکرده بر وجودش فشار آورد و به جلو یورش برد.
در آنجا،شکلگیری صحنهای تکاندهندهآشوب را شاهد بود.
کسی داشت قلب زنحال را بیرون میکشید و بابیداری بیرحمی آن را له میکرد.
«!!!!!!»
برای اولینگوشش بار، عقلش راسرش از دست داد.
ذهنش را تنها باآشوب قصد کشتن پر کردمیآورد و فراموش کرد مقصر کیست.
- کرکاگرچه کرک کرک!حال (صدای شکستن استخوان)
«آخخخ! ک-کی...؟»
«میکشمت.»
- کوب! کوب! کوب!
بازوان کسی را که قلب معشوقش را دزدیده بود،بیداری پیچاند و کند، سپس پاهایش را گرفت و دیوانهواربگیرند به اطراف کوبید تا زمانی که خشمش فروکش کرد.
- گررروم گررروم!
سقف تالار بزرگ فرو ریخت و اوترکیدن قلب مردی را که صورتش تا حددرستی غیرقابل شناسایی له شده بود، بیرون کشید.