چپتر 192: آزمون (۳)
0«نظرت چیه؟فرط نمیخوای چهارمین شاگردنگاهش این ارباب بشی؟»
«!!!!!!»
با شنیدن سخنان ارباب انجمن، بهتاستعدادهای و حیرت بر چهرهی تمامی افرادبنابراین حاضر در میدان تمرین نقش بست.
همین چند لحظه پیش بود که نگران بودندناباوری مبادا اوضاع به خاطر اعمال زور بیش از حد،قابل وخیم شود. هیچکس انتظار چنین چرخش وقایعی را نداشت.
«شاگرد؟ این دیگه چه صیغهایه؟»
در میان آنان، کسیپیشنهاد که بیش از همهناامیدی متزلزل گشت، مونگ مویاک بود.
به عنوان فرزند نایب ارباب انجمن، چشمانش اززمین فرط ناباوری گشاد شد و نگاهش مدام بینلبریز ارباب انجمن و موک گیونگون در گردش بود.
واکنشش قابل درک بود.
مونگ مویاک که به شمشیرزنی خویشمدام میبالید، تمام عمر در حسرت یک چیزدرک سوخته بود: دریافت آموزه از ارباب انجمن.
فشار!
مشتهایش را محکم گره کرد.
گرچه نفوذ پدرش نقش مهمی داشت، اما از زمانیگشاد که به سطح تسلط بر انرژی درونی رسیده بود، خستگیناپذیرشمشیرزنی تلاش کرده بود تا نظر ارباب انجمن را جلب کند.
حتی پس از اینکه یکی از «پنج ببر» شد —گردش عنوانی که به آیندهدارترین استعدادهای انجمن آسمان و زمین تعلقچیز داشت — ارباب انجمن حتی نیمنگاهی هم به او نینداخته بود.
بنابراین، این پیشنهاد ناگهانیپیشنهاد وجودش را لبریز ازناامیدی ناامیدی و حسادت کرد.
«هه!»
در مقابل، واکنش یکی دیگرنایب از اعضای پنج ببر، کاپیتاننگاهش گارد سوم، سئوپ چون، متفاوت بود.
نگاهش بهفرط موک گیونگون رنگینگاهش از تحسین داشت.
هرچند او نیز حسادت میکرد، اما نمیتوانستلبریز شگفتی خود را از اینکه موک گیونگون چگونهگارد آزمون ارباب انجمن را تاب آورده، پنهان کند.
«کارش درسته.»
بهویژه آنجا که موک گیونگون با وجود اینکه رگهایش زیرنگاهش فشار آزمون انرژی درونی در آستانهی انفجار بود، حتی یکخویش ناله یا چهرهای درهمکشیده از خود نشان نداد، بسیار تحسینبرانگیز بود.
سئوپ چون با خودگشاد اندیشید که آیا خودش میتوانستگیونگون چنین فشاری را تحمل کند.
«یعنی عیارنینداخته کسی که قرارهناگهانی بالا بره اینطوریه؟»
در این لحظه،ببر کاملاً مشخص بود چراآسمان ارباب انجمن خواهان اوست.
اما با اینکه این اتفاق برایچشمانش موک گیونگون جای جشن گرفتن داشت، سئوپموک چون مطمئن نبود که ایدهی خوبی باشد.
تا جایی که او میدانست، مگر موک گیونگون همینگیونگون نیم ماه پیش و در جریان مراسم آغازین «دره خونحسرت و اجساد»، شاگرد رهبر فرقه تاریک، هوان یاسئون، نشده بود؟
سئوپ چون بابنابراین نگرانی به رهبروجودش فرقه تاریک نگاه کرد.
قطعاً دزدیده شدنببر شاگردش برای اواستعدادهای خوشایند نخواهد بود و...
«ها؟»
«یعنی... مشکلیفرط با اینگشاد قضیه نداره؟»
برخلاف نگرانیهای او،بنابراین چهرهی رهبر فرقهوجودش تاریک آرام بود.
در واقع، برخلاف قبل که نگران شاگردش بودزمین و بیقرار به نظر میرسید، اکنون لبهایش لرزشیلبریز خفیف داشت، گویی به سختی هیجانش را سرکوب میکرد.
حدس سئوپ چون درست بود.
«آههه. فکرش روناباوری هم نمیکردم همچینمدام فرصتی پیش بیاد.»
اگر هر ارشدبنابراین دیگری بود، بهوجودش این وضعیت اعتراض میکرد.
و حق هم داشتند.
چه کسی حاضر بود بانایب میل و رغبت شاگردی بانگاهش چنین استعدادی را از دست بدهد؟
گرچه او نیز اندکی افسوس میخورد، اما برایموک رهبر فرقه تاریک، موک گیونگون تنها یک شاگردمیبالید نبود، بلکه یک همرزم از «فرقه بایهوا» محسوب میشد.
اینکه یکی از اعضای همفرقه، شاگرد رهبر انجمنناامیدی آسمان و زمین شود، فرصتی طلایی برای فرقهسوم بایهوا بود تا در رتبهبندی انجمن بالا بیاید.
ضربالمثلی بود کهببر میگفت: پای چراغاستعدادهای همیشه تاریک است.
شاگردیِ موک گیونگون نزدفرزند ارباب انجمن، پایهای محکمناباوری برای احیای فرقه بایهوا میساخت.
بنابراین، رهبر فرقه تاریک،گشاد هوان یاسئون، سرش را اندکیگیونگون برای موک گیونگون تکان داد.
این علامتینینداخته بود که میگفتناگهانی نگران او نباشد.
«ارباب!»
درست در همانعنوان لحظه، نایب ارباب انجمن،فرط مونگ سئو-چون، مداخله کرد.
«چیه؟»
«لطفاً یهنینداخته لحظه دستپیشنهاد نگه دارین.»
«دست نگه دارم؟ببر داری اقتدار این اربابآسمان رو زیر سوال میبری؟»
با لحن ناراضی ارباب انجمن،نایب نایب ارباب انجمن با شتاب دستانشمدام را مشت کرد و تعظیم نمود.
«اصلاً و ابداً. اگهگشاد ارباب انجمن اراده کنن،موک کی جرأت داره مخالفت کنه؟»
«پس چرا صدات دراومد؟»
«فقط از روی نگرانی بود.»
«نگرانی؟»
«بله.»
سرفه، سرفه.نینداخته «دقیقاً چیپیشنهاد نگرانت کرده؟»
تحت این بازخواست،ببر نایب ارباب بااستعدادهای احتیاط پاسخ داد.
«اون بچه، موک گیونگون، توینایب مراسم آغازین دره خون ونگاهش اجساد، شاگرد رهبر فرقه تاریک شد.»
«خب که چی؟»
«داشتن چند استاد مشکلی نیست، ولیوجودش اگه ارباب انجمن قبولش کنن، یعنیدیگر به زور شاگرد یکی دیگه رو گرفتین.»
«......»
با شنیدن این حرف،فرزند چشمِ قابلمشاهدهی ارباب انجمنناباوری در پشت باندها باریک شد.
اصلاً راضی به نظر نمیرسید.
با این حال،بنابراین نایب ارباب باوجودش احتیاط ادامه داد.
«حتی اگه ارباب انجمن رضایت رهبر فرقهآسمان تاریک رو هم بگیرن، شورای بزرگان وناگهانی بقیه مقامات ممکنه با این کار مخالفت کنن.»
«شورای بزرگانمویاک و مقامات؟فرزند این مزخرفات چیه؟»
«تمام شاگردای فعلی شما از خاندانهایمدام رزمی اصیل داخل انجمن هستن. اجدادشونقابل از زمان تأسیس انجمن خدمات بزرگی کردن.»
ارباب انجمن پوزخندی زد.
او منظورپنج نایب اربابعنوانی را فهمید.
«میخوای بگی مشکل پیشینهشه؟»
«بله. تصمیم ارباب انجمن هرچینگاهش که باشه، این کار باعثگردش مخالفت شورای بزرگان و افسران میشه.»
«پس میگی مخالفت...»
«با اینکه سوگند وفاداری خورده، ولی موک گیونگون قبلاً یه گروگان ازبنابراین جناح عدالت بوده. هیچ لیاقتی ازش ثابت نشده و هنوز تایید نشدهست.گارد پذیرفتن همچین کسی به عنوان شاگرد اونم به این راحتی، شاید عاقلانه نباشه.»
با شنیدن این حرف،فرزند پسرش مونگ مویاک بهناباوری نشانه تایید سر تکان داد.
نکتهی پدرش منطقی بود.
پذیرفتن یک گروگان سابق از جناح عدالتلبریز به عنوان شاگرد، نارضایتی گستردهای ایجاد میکرد وگارد خیلیها نیت ارباب انجمن را زیر سوال میبردند.
با توجه به اینکه ارباب انجمن بهآسمان دلیل بیماری مدتها از رویدادهای رسمی غایبناگهانی بود، انتظار نداشتنِ هیچ واکنشی سادهلوحانه بود.
— اینطوری نمیشه.
در حالی که نایبگشاد ارباب انجمن مخالفت میکرد،موک صدای مخالف دیگری نیز برخاست.
آن صدانینداخته متعلق بهپیشنهاد چونگریونگ بود.
لحظهای که ارباب انجمن پیشنهادش را داد،آسمان او از خشم منفجر شد و موکناگهانی گیونگون را وادار به رد کردن آن کرد.
— پیشنهادش رو رد کن!نایب جنس اینا خرابه، با زبونبازی گولِتمدام میزنن. این کار میتونه خطرناک باشه.
موک گیونگونفرط از طغیان اونگاهش گیج شده بود.
این یک فرصت طلایی بود.
به او اجازه میداد بدونآیندهدارترین نیاز به واسطه، دسترسی مستقیمنیمنگاهی به ارباب انجمن داشته باشد.
علاوه بر این، از آنجا که او قبلاً با ارباب جوانمدام بزرگ، نا یولریانگ، دشمنی کرده بود، شاگرد ارباب انجمن شدن باعث میشدعمر نا یولریانگ دیگر بهانهای برای هدف قرار دادن آشکار او نداشته باشد.
زیر سایهی حمایتناباوری ارباب انجمن، او میتوانستبین نفوذش را گسترش دهد.
محال بودنینداخته چونگریونگ از اینناگهانی موضوع بیخبر باشد.
با این حال،ببر مخالفت شدید اواستعدادهای نشان میداد که...
«کینه؟»
صدای لرزانش بهناباوری تنهایی شدت خشمشمدام را لو میداد.
این ظننینداخته موک گیونگونپیشنهاد را تایید کرد.
او خواهان نابودی انجمن آسمان و زمینآسمان به خاطر انتقامی ریشهدار بود، و درناگهانی قلب آن نفرت، ارباب انجمن قرار داشت.
یا بهترمویاک بگوییم، اربابفرزند انجمنِ قبلی.
با توجه به اینکه یک قرنمدام گذشته بود، ارباب انجمن قبلی مدتهاقابل پیش از کهولت سن مرده بود.
بنابراین، برای چونگریونگ،بنابراین کانون نفرت، خطوجودش خونی او بود.
«...یعنی نمیتونه تحمل کنهعنوانی که من به صفزمین نوادگان دشمن خونیش بپیوندم؟»
به نظرمویاک میرسید قضیهفرزند همین باشد.
موک گیونگون به احساسات دیگران عادت نداشت،بین اما نفرت حسی بود که بعد ازشمشیرزنی از دست دادن پدربزرگش خوب درک میکرد.
او کاملاً میتوانستبنابراین بفهمد چرا چونگریونگوجودش واکنشی احساسی نشان میدهد.
با این حال...
— آروم باش.
— آروم باشم؟ بحثِ آروم بودن نیست! حتیموک اگه شاگردش نشی هم هزار تا راه واسهمیبالید صاف کردن حسابمون هست. خامِ حرفای قشنگش نشو.
— اونجوری خیلی طول میکشه.
— تو...!
«چونگریونگ.»
«بازم حرف منونینداخته نادیده گرفتی تا هروجودش غلطی دلت میخواد بکنی؟»
«احساساتت جلوی عقلت رو گرفته.»
«چرت نگو! من کاملاً منطق...»
«اینطوری مستقیم به خود ارباب انجمن دسترسیلبریز داریم. میتونیم درست بیخ گوشش قوی بشیمکاپیتان و غافلگیرش کنیم. مطمئناً بهش فکر کردی.»
«......»
چونگریونگ دمی ازفرزند سر خشم بیرونفرط داد ولی پاسخی نیامد.
اگرچه نفرت، مهار خشم را برایشناگهانی دشوار میساخت، اما منطق نهفته درواکنش کلام موک گیونگون را درک میکرد.
«عاقلانه فکرفرط کن. نبایدگشاد خوشحال باشی؟»
«خوشحال؟»
«آره.»
«فکر میکنی این خوشحالم میکنه؟»
«آره. خیلی هیجانانگیزه. وقتی به عنوان شاگردشناباوری اعتمادش رو جلب کردم، میتونم خنجر خیانت روواکنشش تو قلبش فرو کنم. این برات عالی نیست؟»
«!!!!!!»
با لحن هیجانزدهیناباوری موک گیونگون، خشممدام چونگریونگ لحظهای فروکش کرد.
تمام فکر وبنابراین ذکرش کشتن نسل ولبریز تبار ارباب انجمن بود.
اما با شنیدنببر حرفهای موک گیونگون، دریافتآسمان که حق با اوست.
«به نوادگان اونعنوان حرومزاده نشون بدمچشمانش خیانت چه مزهای داره؟»
آری.
این بچه راست میگفت.
صرفاً کشتن او راضیکننده نبود.
باید همه چیز را از اوچشمانش میگرفت و همان یأسی را کهبین خود تحمل کرده بود، به او میچشاند.
تنها درفرط آن صورت کینهینگاهش صدسالهاش آرام میگرفت.
«واقعاً میتونینینداخته این کارپیشنهاد رو باهاش بکنی؟»
«اگه تو بخوای.»
«... پسپنج هر کاریعنوانی میخوای بکن.»
چونگریونگ کوتاه آمد.
با این حرف، گوشهی لبنگاهش موک گیونگون کمی لرزید وگردش سپس بر یک زانو نشست.
مشتهایش را به نشانهی احترام دروجودش برابر ارباب انجمن در هم گرهدیگر زد و با صدایی رسا اعلام کرد:
«چطور میتونم چنین افتخاری رو رد کنمآسمان وقتی ارباب انجمن مایل به پذیرش منه؟ناگهانی لطفاً، من رو به شاگردی قبول کنید!»
در این هنگام، نایبفرزند ارباب انجمن، مونگ سوچون،ناباوری سرش را تکان داد.
«ازتون خواهشفرط میکنم تجدیدگشاد نظر کنید.»
اگرچه محکم سخن میگفت،پیشنهاد اما نیمی از وجودناامیدی مونگ سوچون تسلیم شده بود.
ارباب انجمنپنج هرگز حرفشعنوانی را پس نمیگرفت.
در تمام طول بحث،فرزند ارباب انجمن با نارضایتی آشکارگشاد به او خیره شده بود.
نتیجه از پیش مشخص بود.
او کار خودش را میکرد.
سپس، اربابپنج انجمن لبعنوانی به سخن گشود.
«فکر کردی اینعنوان ارباب به چنینچشمانش چیزهای پیشپاافتادهای اهمیت میده؟»
«آه.»
درست همانطور که انتظار میرفت.
ولی...
درست زمانی که ارباب انجمننایب میخواست ادامه دهد، ناگهان اخمنگاهش در هم کشید و ساکت شد.
سکوت طولانی شد.
هیچکس دلیلش را نمیدانست.
سپس، ارباب انجمن ادامه داد:
«... با اینعنوان حال، نگرانیهای نایبچشمانش ارباب انجمن بیدلیل نیست.»
«بله؟»
«اگرچه سوگند وفاداری خورده، اما پیشینهاشوجودش مبهمه و شایستگیهاش هنوز ثابت نشده.دیگر مخالفت شورای بزرگان و افسران قابل درکه.»
«قضیه چیه؟»
ناگهان ارباب انجمنعنوان داشت از موضعچشمانش او دفاع میکرد.
با اینکه به دمدمیمزاجی شهرتنگاهش داشت، اما به ندرت درگردش چنین موقعیتهایی تصمیمش را تغییر میداد.
دلیل این تغییر چه بود؟
در حالی که مونگعنوانی سوچون در حیرت بود،زمین ارباب انجمن ادامه داد:
«اما اینمویاک بچه تنها وارثنایب هنر شمشیر ماهه.»
«......»
«همین به تنهایی باید برایناگهانی بستن دهن اونایی که نگرانمقابل پیشینهاش هستن کافی باشه. موافق نیستی؟»
«... درسته.»
هنر شمشیر ماه.
آه، فراموش کرده بود.
بیشتر اعضای شورایبنابراین بزرگان و افسران ازلبریز این حقیقت بیخبر بودند.
اگر میفهمیدند که موک گیونگون پساستعدادهای از یک قرن بر هنر شمشیر ماهِپیشنهاد گمشده مسلط شده، غوغایی به پا میشد.
نادیده گرفتنمویاک این موضوعفرزند اشتباه محاسباتی بود.
با اینفرط حال، اربابگشاد انجمن اصرار ورزید.
«اما، این باربنابراین به نظر نایبوجودش ارباب احترام میذارم.»
«بله؟»
«اگه تو این مأموریتفرزند موفق بشه، شایستگی وناباوری وفاداریش ثابت میشه. موافق نیستی؟»
«این که...»
«نیستی؟»
«... اربابپنج انجمن حکیمانهعنوانی سخن میگن.»
این مأموریتمویاک از اهمیتفرزند بالایی برخوردار بود.
موفقیت یا شکست در آن میتوانستمدام تعیین کند که آیا ارباب انجمنقابل به خط مقدم بازمیگردد یا خیر.
بنابراین، موفقیت در آنپیشنهاد قطعاً موک گیونگون را بهحسادت جایگاهی که نیاز داشت میرساند.
علاوه بر آن...
«کاخ امپراتوری پر از سگهای اتحاد عدالته.فرط اگه این پسره دنبال کمک اونا نرهگیونگون یا سعی نکنه فرار کنه، وفاداریش ثابت میشه.»
رشد سریع وناباوری رفتارش همین حالامدام هم آزاردهنده بود.
برخی حتی نگران بودندپیشنهاد که او تبدیل بهناامیدی زهری برای ارباب انجمن شود.
اما اگر تمام شرایط محقق میشد،استعدادهای مشکلی در پذیرش او به عنوانبنابراین شاگرد توسط ارباب انجمن وجود نداشت.
در واقع، داشتنعنوان چنین شاگرد بااستعدادیچشمانش نعمتی برای انجمن بود.
با این حال...
«باید محضنینداخته اطمینان بهپیشنهاد مویاک هشدار بدم.»
باید به پسرش، مونگعنوانی مویاک، دستور میداد کهزمین چشم از موک گیونگون برندارد.
اگر حتی ذرهای بیوفاییفرزند از او سر میزد،ناباوری باید فوراً کارش را میساختند.
درست در همانناباوری لحظه، ارباب انجمن روبین به موک گیونگون کرد.
«شنیدی چی گفتم؟»
«بله.»
«این مأموریت رو با موفقیت تمومچشمانش کن. اگه این کار رو بکنی،بین تو رو به عنوان شاگرد چهارمم میپذیرم.»
«چه مأموریتی؟»
موک گیونگون با گیجی پرسید.
او بدون هیچببر توضیح قبلی بهاستعدادهای اینجا احضار شده بود.
ارباب انجمن خندهیعنوان کوتاهی کرد و بهفرط نایب ارباب اشاره نمود.
«نایب اربابفرط مأموریت روگشاد برات توضیح میده.»
با گفتن این حرف، اربابناگهانی انجمن جلوتر رفت و درمقابل گوش موک گیونگون زمزمه کرد:
«انتظارات اینپنج ارباب روعنوانی برآورده کن.»
سپس، با دستانی که درنایب پشت کمرش قلاب کرده بود، چرخیدمدام و زمین تمرین را ترک کرد.
موک گیونگون همانطور که دور شدنمدام قامت ارباب انجمن را تماشا میکرد،قابل زبانش را به نشانه نارضایتی چرخاند.
«چه دردسری.»
فکر کرده بود اینعنوانی شانس را دارد کهزمین فوراً شاگرد ارباب انجمن شود.
بدین ترتیب میتوانستعنوان به سرعت رازهای شمشیرفرط شبح را کشف کند.
اما همانطور کهناباوری انتظار میرفت، هیچ چیزبین آسان به دست نمیآمد.
حالا چارهاینینداخته جز انجام اینناگهانی بهاصطلاح مأموریت نداشت.
تنها درپنج آن صورت میتوانستآیندهدارترین شاگرد چهارم شود.
تاپ، تاپ.
همانطور که ارباب انجمن در راهرووجودش قدم میزد، کفی دستش را به دیواراعضای تکیه داد و به شدت سرفه کرد.
اوهو، اوهو.
حملهی سرفهمویاک طولانیتر ازفرزند معمول بود.
از میانفرط سایههای کنارش، پیکرینگاهش پنهان بیرون آمد.
«به خودتون فشار آوردید.»
«خیلی وقتپنج بود این کارآیندهدارترین رو نکرده بودم.»
ارباب انجمنمویاک خون را ازنایب لبانش پاک کرد.
آن پسر فراتر از حد انتظار بود وموک او را مجبور کرده بود انرژی درونیاش رامیبالید بیش از آنچه قصد داشت به کار گیرد.
پیکر سایهوار حرکت کرد تاناگهانی زیر بغل ارباب انجمن را کهواکنش به دیوار تکیه داده بود بگیرد.
اما اربابپنج انجمن سرشعنوانی را تکان داد.
«نه. حالم خوبه.»
«ولی...»
«شلوغش نکن. اینبنابراین ارباب بدن خودشوجودش رو بهتر میشناسه.»
«اطاعت.»
مرد سایهوار تعظیم کوتاهی کرد.
سپس، ارباب انجمنناباوری انگار چیزی بهمدام یاد آورده باشد، پرسید:
«راستی، اون قضیهیبنابراین قبلی چی بود؟وجودش گفتی قبلاً دیدیش؟»
مرد پیامی از طریق انتقال صدا فرستاده و از او خواستهنینداخته بود دست نگه دارد، و ارباب انجمن را مجبور کرده بوداعضای با اکراه پذیرش موک گیونگون به عنوان شاگرد را به تعویق بیندازد.
وگرنه اعتراضاتمویاک نایب اربابفرزند را نادیده میگرفت.
در پاسخفرط به این سوال،نگاهش مرد سایهوار گفت:
«... مطمئن نیستم.»
«مطمئن نیستی؟»
«شبیه کسیه، اماعنوان هویتش، اسمش... همهچشمانش چیز خیلی متفاوته.»
«شبیه کی؟ اوهو، اوهو.»
ارباب انجمننینداخته با حملهی سرفهیناگهانی دیگری تلوتلو خورد.
مرد با عجلهببر جلو رفت تااستعدادهای او را نگه دارد.
در نور، چهرهاش نمایان شد؛ مردی میانسال باناباوری زخمی طولانی بالای ابروی چپش، که شمشیری سیاهواکنشش شده، انگار که سوخته باشد، در دست داشت.
در حالی که زیرگشاد بغل ارباب انجمن راموک گرفته بود، پاسخ داد:
«شبح کشتار.»
«شبح کشتار؟ اون کیه؟»
این لقبمویاک برای اربابفرزند انجمن ناآشنا بود.
صدای مردفرط سنگین وگشاد جدی شد.
«مرد مردهاینینداخته که بایدپیشنهاد مرده میموند.»