چپتر 14: معامله (۱)
0«!؟»
کلام موک گیونگون باعث شد چهره محافظش، گو چان، درهم و خشکهدف شود. از آنجا که ارباب جانگجو در امان بود، نیازی به فاش کردندرجه این داستان نبود، اما موک گیونگون بهشکل غیرمنتظرهای مستقیم به آن اشاره کرد.
«امکان نداره...»
یعنی واقعاً اینقدر عجله داشت که بانو سوک را تحریک کند؟بهسرعت این موضوع عملاً راز مگوی او بود. اشاره به اینکه او چنینخاندان چیزی را میداند، میتوانست به راحتی باعث شود همینجا به قتل برسد.
«لعنت بهش!»
گو چان با تنش به بانو سوک نگاه کرد.همچون همانطور که انتظار میرفت، چهرهاش حتی از معمول همبرداشت شرورانهتر شده بود. ولی بلافاصله خشمی از دهانش بیرون نریخت.
«توی توله...»
از همان ابتدا شک داشت که موک گیونگون ممکن است چیزی دیده یا کشف کردهبرداشت باشد، به همین دلیل به اینجا آمده بود. ولی برخورد موک گیونگون کاملاً دور ازمیتونه انتظار بود. اعتراف به اینکه راز او را میداند، هیچ فرقی با درخواست مرگ نداشت.
«قصدش چیه؟»
آیا این بچه فکر میکرد چون نقطه ضعف او را در دست دارد،گرفته میتواند گستاخانه رفتار کند؟ اگر اینطور بود، قدم اشتباهی برداشته بود. به هر حال،مشهور اگر موک یونگ-هو تبدیل به ارباب جانگجو میشد، کار این بچه باید یکسره میشد.
پاپاک!
دست بانو سوک همچون ماری که طعمهاش را هدف گرفته باشد، بهسرعت به سمتخیز گردن موک گیونگون خیز برداشت و آن را فشرد. با دیدن حرکت او، گو چانگام مطمئن شد. او بیتردید یک استاد درجه یک از خاندان مشهور سوک در گومهوا بود.
«فقط برادرهمانطور ارشد گاممیرفت میتونه حریفش بشه.»
این یعنی موک گیونگونمیشد با حریفی روبرو بودپاپاک که از پسش برنمیآمد.
«آه؟»
در حالی که گردنش در چنگال زن بود، نوریهدف عجیب در چشمان موک گیونگون درخشید. او در درونشحرکت از قدرت و حرکت منحصربهفرد دست زن متعجب شده بود.
«این زنه قویه؟»
اطلاعات میگفت که او از خاندان سوک گومهواست،پاپاک بنابراین انتظار میرفت هنرهای رزمیاش در حد قابل قبولیخیز باشد. اما او بسیار قویتر از گو چان بود.
«جالبه.»
مچ دست بانو سوک فوقالعاده ظریف بود. هیچ تفاوتیهدف با زنان دیگر نداشت، ولی با این حال بسیارحرکت نیرومند بود. حقیقتاً که قدرت هنرهای رزمی اسرارآمیز بود.
با دیدن واکنشانتظار موک گیونگون، چشمانحتی بانو سوک باریک شد.
«این بچه...»
او گردنش را گرفته بود تا مرعوبش کند، تا نشان دهد هر لحظه میتواند جانش را بگیرد، امایکسره پسرک حتی ذرهای ترس از خود نشان نمیداد. با اینکه چون فرزند خودش نبود او را زیاد ندیدهدرجه بود، ولی آیا این بچه چنین دل و جرأتی داشت؟ فکر میکرد او بزدلترین فرد میان برادران ناتنیاش باشد.
«تو...»
همین یک کلمه از دهان بانو سوک باعث شد گو چان آب دهانش را بهنریخت سختی قورت دهد. نکند فهمیده بود؟ اگر فکرش را میکرد، یک استاد درجه یک احتمالاًبرخورد میتوانست تنها با گرفتن گردن کسی بفهمد که او هنرهای رزمی کار کرده است یا نه.
ولی،
«...نکنه داشتیدست خودِ واقعیتمیتواند رو پنهان میکردی؟»
«!؟»
کلمات بانو سوک، گو چان را مات و مبهوت کرد. آیا باید این رابیرون خوششانسی میدانست؟ یا باید آن را به چشمِ برانگیخته شدنِ بیشترِ شکِ او میدید؟ اوآمده شک نکرده بود [که گیونگون رزمیکار است]، اما به نظر میرسید برداشت منفیتری کرده است.
«این خودِ واقعی توئه...»
در آن لحظه،دارد موک گیونگون لبرفتار به سخن گشود.
«این... چیز... مهمی... نیست...»
«چی؟»
«اگه ارباب جانگجو... بمیره...میشد واسه پسر ارشد... سختپاپاک میشه... که ارباب جانگجو بشه.»
«توی توله!»
کرک!
فشار دستهمانطور بانو سوکمیرفت حتی بیشتر شد.
«توی تولهی گستاخ. فکر کردی نمیتونمباید همینجا و همین الان بکشمت؟ فکرهدف کردی داری با کی معامله میکنی؟»
«این... یکم درد داره.»
با شنیدن حرف موک گیونگون، زن اخم کرد. با این مقدار فشارسمت روی گردن، نفس کشیدن باید سخت میبود، ولی حالت چهره پسر تغییر زیادیگومهوا نکرده بود. یعنی درد نمیکشید؟ در حالی که متعجب بود، موک گیونگون گفت:
«در واقع... معامله کردن... نیازچهرهاش به... یه سطح خاصی از...ولی احتیاط... در برابر طرف مقابل داره.»
«احتیاط؟ فکر کردی منمیشد در برابر کسی مثلپاپاک تو چنین حسی دارم؟»
در میان چهار پسر خاندان موک، موک گیونگون ضعیفترین فرد در هنرهایحال رزمی بود. علاوه بر این، مادرش مرده بود و خاندان مادریاش تقریباًگرفته نابود شده بود، پس چه چیزی میتوانست او را وادار به احتیاط کند؟
همان لحظه بود.
«راهب شیطانی.»
به محضیونگ اینکه کلماتمیشد ادا شدند.
همچیت!
حسی لرزهآور که باعث مورمور شدن ستون فقراتش شد،هدف وجودش را فرا گرفت. سپس، بانو سوک انگار کهحرکت به چیزی برخورد کرده باشد، به عقب هل داده شد.
چوارورور!
در حالی که حدودمیشد چهار قدم به عقبپاپاک رانده میشد، چشمانش لرزید.
«اون چی بود همین الان؟»
نمیتوانست چیزی ببیند، اما چیزی لمسش کرده بود. او با بالابهسرعت بردن چی و ایجاد نیروی دافعه به عقب پرتاب شده بود،درجه اما آن حس فراتر از ناخوشایند بود؛ حسی سرد و مهیب داشت.
«هووف.»
موک گیونگون که نیمتنهاش راکار راست کرده بود، گردنش راماری چرخاند تا گرفتگیاش را رفع کند.
ودوک! ودوک! (صدای شکستن قلنج)
«اینکه یکیکار گردنت رو بگیرهپاپاک تجربه خوشایندی نیست.»
با لحنی آرام این را گفت،حتی اما بانو سوک با نگاهی تیزخشمی به او خیره شد و گفت:
«تو... همینیونگ الان چهمیشد غلطی کردی؟»
«منظورت چیه؟»
«همین الان، قطعاً...»
توضیح دادنش سخت بود. موک گیونگون مستقیماً کاری با اوولی نکرده بود. ولی آن حس عجیب چه بود؟ در حالیممکن که سعی میکرد بفهمد، موک گیونگون روی تخت نشست و گفت:
«حالا به معامله فکر میکنی؟»
«معامله؟ مسخرهست. فکر کردیمیتواند شانسی مثل چیزی کهاینطور الان شد دوباره تکرار میشه؟»
«هنوز نه، به نظریکسره میاد. پس، نظرت راجعطعمهاش به یه ندیمه چیه؟»
«چی؟»
«سمت چپی خوبه.»
«منظورت از سمت چپ چیه...»
همین کهکار خواست بپرسد،یکسره اتفاق افتاد.
«آخ!»
نگاه همهیونگ به سمتمیشد منبع صدا چرخید.
«!؟»
چشمان بانو سوک لرزید. نه تنها او، بلکه چشمان همه افراد داخلسمت اتاق گرد شده بود. یکی از ندیمههایی که بانو سوک همراهش آوردهمشهور بود، حدود یک جانگ بالاتر از سطح زمین، در هوا معلق بود.