---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 14: معامله (۱) • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 14: معامله (۱)

0

«!؟»

کلام موک گیونگ‌ون باعث شد چهره محافظش، گو چان، درهم و خشک‌هدف​ شود. از آنجا که ارباب جانگ‌جو در امان بود، نیازی به فاش کردن‌درجه​ این داستان نبود، اما موک گیونگ‌ون به‌شکل غیرمنتظره‌ای مستقیم به آن اشاره کرد.

«امکان نداره...»

یعنی واقعاً این‌قدر عجله داشت که بانو سوک را تحریک کند؟‌به‌سرعت​ این موضوع عملاً راز مگوی او بود. اشاره به اینکه او چنین‌خاندان​ چیزی را می‌داند، می‌توانست به راحتی باعث شود همین‌جا به قتل برسد.

«لعنت بهش!»

گو چان با تنش به بانو سوک نگاه کرد.‌همچون​ همان‌طور که انتظار می‌رفت، چهره‌اش حتی از معمول هم‌برداشت​ شرورانه‌تر شده بود. ولی بلافاصله خشمی از دهانش بیرون نریخت.

«توی توله...»

از همان ابتدا شک داشت که موک گیونگ‌ون ممکن است چیزی دیده یا کشف کرده‌برداشت​ باشد، به همین دلیل به اینجا آمده بود. ولی برخورد موک گیونگ‌ون کاملاً دور از‌می‌تونه​ انتظار بود. اعتراف به اینکه راز او را می‌داند، هیچ فرقی با درخواست مرگ نداشت.

«قصدش چیه؟»

آیا این بچه فکر می‌کرد چون نقطه ضعف او را در دست دارد،‌گرفته​ می‌تواند گستاخانه رفتار کند؟ اگر این‌طور بود، قدم اشتباهی برداشته بود. به هر حال،‌مشهور​ اگر موک یونگ-هو تبدیل به ارباب جانگ‌جو می‌شد، کار این بچه باید یکسره می‌شد.

پاپاک!

دست بانو سوک همچون ماری که طعمه‌اش را هدف گرفته باشد، به‌سرعت به سمت‌خیز​ گردن موک گیونگ‌ون خیز برداشت و آن را فشرد. با دیدن حرکت او، گو چان‌گام​ مطمئن شد. او بی‌تردید یک استاد درجه یک از خاندان مشهور سوک در گوم‌هوا بود.

«فقط برادر‌همان‌طور​ ارشد گام‌می‌رفت​ می‌تونه حریفش بشه.»

این یعنی موک گیونگ‌ون‌می‌شد​ با حریفی روبرو بود‌پاپاک​ که از پسش برنمی‌آمد.

«آه؟»

در حالی که گردنش در چنگال زن بود، نوری‌هدف​ عجیب در چشمان موک گیونگ‌ون درخشید. او در درونش‌حرکت​ از قدرت و حرکت منحصر‌به‌فرد دست زن متعجب شده بود.

«این زنه قویه؟»

اطلاعات می‌گفت که او از خاندان سوک گوم‌هواست،‌پاپاک​ بنابراین انتظار می‌رفت هنرهای رزمی‌اش در حد قابل قبولی‌خیز​ باشد. اما او بسیار قوی‌تر از گو چان بود.

«جالبه.»

مچ دست بانو سوک فوق‌العاده ظریف بود. هیچ تفاوتی‌هدف​ با زنان دیگر نداشت، ولی با این حال بسیار‌حرکت​ نیرومند بود. حقیقتاً که قدرت هنرهای رزمی اسرارآمیز بود.

با دیدن واکنش‌انتظار​ موک گیونگ‌ون، چشمان‌حتی​ بانو سوک باریک شد.

«این بچه...»

او گردنش را گرفته بود تا مرعوبش کند، تا نشان دهد هر لحظه می‌تواند جانش را بگیرد، اما‌یکسره​ پسرک حتی ذره‌ای ترس از خود نشان نمی‌داد. با اینکه چون فرزند خودش نبود او را زیاد ندیده‌درجه​ بود، ولی آیا این بچه چنین دل و جرأتی داشت؟ فکر می‌کرد او بزدل‌ترین فرد میان برادران ناتنی‌اش باشد.

«تو...»

همین یک کلمه از دهان بانو سوک باعث شد گو چان آب دهانش را به‌نریخت​ سختی قورت دهد. نکند فهمیده بود؟ اگر فکرش را می‌کرد، یک استاد درجه یک احتمالاً‌برخورد​ می‌توانست تنها با گرفتن گردن کسی بفهمد که او هنرهای رزمی کار کرده است یا نه.

ولی،

«...نکنه داشتی‌دست​ خودِ واقعی‌ت‌می‌تواند​ رو پنهان می‌کردی؟»

«!؟»

کلمات بانو سوک، گو چان را مات و مبهوت کرد. آیا باید این را‌بیرون​ خوش‌شانسی می‌دانست؟ یا باید آن را به چشمِ برانگیخته شدنِ بیشترِ شکِ او می‌دید؟ او‌آمده​ شک نکرده بود [که گیونگ‌ون رزمی‌کار است]، اما به نظر می‌رسید برداشت منفی‌تری کرده است.

«این خودِ واقعی توئه...»

در آن لحظه،‌دارد​ موک گیونگ‌ون لب‌رفتار​ به سخن گشود.

«این... چیز... مهمی... نیست...»

«چی؟»

«اگه ارباب جانگ‌جو... بمیره...‌می‌شد​ واسه پسر ارشد... سخت‌پاپاک​ میشه... که ارباب جانگ‌جو بشه.»

«توی توله!»

کرک!

فشار دست‌همان‌طور​ بانو سوک‌می‌رفت​ حتی بیشتر شد.

«توی توله‌ی گستاخ. فکر کردی نمی‌تونم‌باید​ همین‌جا و همین الان بکشمت؟ فکر‌هدف​ کردی داری با کی معامله می‌کنی؟»

«این... یکم درد داره.»

با شنیدن حرف موک گیونگ‌ون، زن اخم کرد. با این مقدار فشار‌سمت​ روی گردن، نفس کشیدن باید سخت می‌بود، ولی حالت چهره پسر تغییر زیادی‌گوم‌هوا​ نکرده بود. یعنی درد نمی‌کشید؟ در حالی که متعجب بود، موک گیونگ‌ون گفت:

«در واقع... معامله کردن... نیاز‌چهره‌اش​ به... یه سطح خاصی از...‌ولی​ احتیاط... در برابر طرف مقابل داره.»

«احتیاط؟ فکر کردی من‌می‌شد​ در برابر کسی مثل‌پاپاک​ تو چنین حسی دارم؟»

در میان چهار پسر خاندان موک، موک گیونگ‌ون ضعیف‌ترین فرد در هنرهای‌حال​ رزمی بود. علاوه بر این، مادرش مرده بود و خاندان مادری‌اش تقریباً‌گرفته​ نابود شده بود، پس چه چیزی می‌توانست او را وادار به احتیاط کند؟

همان لحظه بود.

«راهب شیطانی.»

به محض‌یونگ​ اینکه کلمات‌می‌شد​ ادا شدند.

هم‌چیت!

حسی لرزه‌آور که باعث مورمور شدن ستون فقراتش شد،‌هدف​ وجودش را فرا گرفت. سپس، بانو سوک انگار که‌حرکت​ به چیزی برخورد کرده باشد، به عقب هل داده شد.

چوارورور!

در حالی که حدود‌می‌شد​ چهار قدم به عقب‌پاپاک​ رانده می‌شد، چشمانش لرزید.

«اون چی بود همین الان؟»

نمی‌توانست چیزی ببیند، اما چیزی لمسش کرده بود. او با بالا‌به‌سرعت​ بردن چی و ایجاد نیروی دافعه به عقب پرتاب شده بود،‌درجه​ اما آن حس فراتر از ناخوشایند بود؛ حسی سرد و مهیب داشت.

«هووف.»

موک گیونگ‌ون که نیم‌تنه‌اش را‌کار​ راست کرده بود، گردنش را‌ماری​ چرخاند تا گرفتگی‌اش را رفع کند.

ودوک! ودوک! (صدای شکستن قلنج)

«اینکه یکی‌کار​ گردنت رو بگیره‌پاپاک​ تجربه خوشایندی نیست.»

با لحنی آرام این را گفت،‌حتی​ اما بانو سوک با نگاهی تیز‌خشمی​ به او خیره شد و گفت:

«تو... همین‌یونگ​ الان چه‌می‌شد​ غلطی کردی؟»

«منظورت چیه؟»

«همین الان، قطعاً...»

توضیح دادنش سخت بود. موک گیونگ‌ون مستقیماً کاری با او‌ولی​ نکرده بود. ولی آن حس عجیب چه بود؟ در حالی‌ممکن​ که سعی می‌کرد بفهمد، موک گیونگ‌ون روی تخت نشست و گفت:

«حالا به معامله فکر می‌کنی؟»

«معامله؟ مسخره‌ست. فکر کردی‌می‌تواند​ شانسی مثل چیزی که‌این‌طور​ الان شد دوباره تکرار میشه؟»

«هنوز نه، به نظر‌یکسره​ میاد. پس، نظرت راجع‌طعمه‌اش​ به یه ندیمه چیه؟»

«چی؟»

«سمت چپی خوبه.»

«منظورت از سمت چپ چیه...»

همین که‌کار​ خواست بپرسد،‌یکسره​ اتفاق افتاد.

«آخ!»

نگاه همه‌یونگ​ به سمت‌می‌شد​ منبع صدا چرخید.

«!؟»

چشمان بانو سوک لرزید. نه تنها او، بلکه چشمان همه افراد داخل‌سمت​ اتاق گرد شده بود. یکی از ندیمه‌هایی که بانو سوک همراهش آورده‌مشهور​ بود، حدود یک جانگ بالاتر از سطح زمین، در هوا معلق بود.

ناولها | novelha.net