چپتر 401: مراسم سه رگ (۱)
0<فصل ۱۰۶:مشغول مراسم سهاجساد رگ (۱)>
رهبر انجمن آسمان و زمین، دستانشمحافظت را در پشت گره زده ومعتمدانش در برابر پنجرهای عریض ایستاده بود.
اثری از آن چهره رنجورمعتمدانش که همواره با سرفههای مکررقدم همراه بود، دیگر به چشم نمیخورد.
نوری که از بیرون به داخل میتابید، سایهاششخصی را بر زمین انداخته بود و موک گیونگون،شخصاً نایب رهبر، با نگاهی عجیب نظارهگر او بود.
«......»
تا همین چند لحظه پیش، همهمحافظت با تشخیص شوم طبیبان همنظر بودند؛معتمدانش دیگر هیچ امیدی باقی نمانده بود.
رهبر سالهای طولانیکرده را در چنگالمعروف بیماری اسیر بود.
تصور اینکه چنین استاد بزرگ و اعظمی که روزگاری با شهرتش براعضای یک دوران حکمرانی میکرد، قرار است اینگونه پوچ و توخالی به خاطربیست بیماری از دنیا برود، همه را در غمی عمیق فرو برده بود.
اما ناگهان، ورق برگشت.
موک گیونگون که بهاعضای اقامتگاه رهبر فراخوانده شده بود،انتخاب نتوانست حیرتش را پنهان کند.
بخشهای داخلی ساختمان اصلی به خون آغشتههرگز شده بود و جوخه محافظ اول مشغولاتفاقی پاکسازی اجساد و جمعوجور کردن اوضاع بودند.
فضای شخصیپاکسازی رهبر از اجسادکردن انباشته شده بود.
کسانی که مشغول تمیزکاری بودند، اعضای واحد محافظت اول بودند؛انباشته افرادی که رهبر شخصاً انتخاب کرده بود، نزدیکترین معتمدانش کهنزدیکترین معروف بود هرگز بیش از بیست قدم از او دور نمیشوند.
در غیابکسانی او چهاعضای اتفاقی افتاده بود؟
موک گیونگون در رانزدیکترین باز کرد و با قدمبیست گذاشتن به داخل، خشکش زد.
«رهبر؟»
رهبری که تا پیش از این برایاوضاع هر نفس جان میکند و گویی هرواحد لحظه ممکن بود بمیرد، اکنون استوار ایستاده بود.
شمشیری در دست داشت کهواحد به خون ارشدهایی که بهکرده حریمش تجاوز کرده بودند، آغشته بود.
موک گیونگون هرگز نمیتوانست آن نگاهمعروف تیز و آمرانه چشمانش را فراموشنمیشوند کند؛ نگاهی که مدتها بود ندیده بود.
آیا این واقعاً همانجمعوجور رهبری بود که درشخصی لبه پرتگاه مرگ قرار داشت؟
موک گیونگون که سرشار از تعجبکردن و پرسش بود، صدای رهبر را شنیداعضای که خیلی خشک و عادی صحبت میکرد:
«دو نفر از گارد محافظ اول،محافظت یازده نفر از دومی، هشت نفرمعتمدانش از سومی... همگی از رتبه ارشدها بودن.»
«منظورتون اینه که...»
[«... همشونپاکسازی دشمن بودن، یاکردن بهتر بگم، خائن.»]
«همونطور که میبینی.»
«رهبر، چطور انقدرتمیزکاری مطمئنید کی خائنهمحافظت و کی نیست؟»
«طعمه رو گرفتن و ازمعتمدانش توری که خیلی وقت پیش پهندور کرده بودیم رد شدن. همشون خائنن.»
یقین نهفته دراجساد صدای رهبر، لرزه برفضای اندام موک گیونگون انداخت.
اگرچه صدایش تازه به نظر میرسید،کردن اما رهبر حقیقتاً مدتها خود راتمیزکاری پشت نقاب بیماری پنهان کرده بود.
اما اکنون این صحنهاعضای آشکار میکرد که بیماریشخصاً دروغی بیش نبوده است.
وگرنه چطور ممکنکرده بود کسی بامعروف این سرعت بهبود یابد؟
«...چه ارادهای.»
حتی چند ماه فریبکاری هم تحسینبرانگیز بود، اما اوشخصی نزدیک به یک دهه رنج خود را پنهان کرده وکرده حتی نزدیکترین کسانش از دوران جوانی را فریب داده بود.
به هیچکس اعتماد نداشت.
با نیتی زهرآگین، همه چیزمعتمدانش را صبورانه تحمل کرده وقدم منتظر این لحظه مانده بود.
عمق پنهانکاری او،اجساد زبان موک گیونگوناوضاع را بند آورد.
بیش از حس خیانت، حیرت بود که وجودشفضای را فرا گرفت؛ او برای به دام انداختنافرادی این دشمنان، همه چیزش را به خطر انداخته بود.
«اینها دقیقاً کی هستن؟»
چشمان موک گیونگون برای لحظهای منحرف شد، هنوزبیش مبهوت قدرت و نشاط رهبر بود، اما سوالاتباز یکی پس از دیگری در ذهنش شکل میگرفت.
جوخههای محافظ از قابلاعتمادترین افراد تشکیل شدهفضای بودند و ارشدها از میان کسانی انتخاب میشدندافرادی که سالها خود را وقف انجمن کرده بودند.
چطور ممکن بودپاکسازی خائنانی در میانکردن آنها وجود داشته باشد؟
[«جوخههای محافظ وتمیزکاری ارشدها... کی جرأتمحافظت همچین خیانتی رو داره؟»]
حتی جاسوسان اتحادکرده عدالت هم ازمعروف پس چنین کاری برنمیآمدند.
موک گیونگون که گیج شده بود،اوضاع به سخنان رهبر گوش داد کهاعضای چیزی دشوار برای درک کردن میگفت.
[«کار اون بود.»]
«اون؟»
این چه معنایی میتوانست داشته باشد؟معروف آیا واقعاً کسی در این دنیانمیشوند وجود داشت که شایسته لقب «اون» باشد؟
سپس رهبر دستور داد.
[«شراره سرخ رو شلیک کنین.»]
«شراره سرخ؟ منظورتون احضار اضطراریه؟»
[«الان بهترین وقت برای پاکسازی همهمعروف چیزه. اونا دندوناشون رو به من وغیاب انجمن نشون دادن. همشون رو جمع کنین.»]
پیرو دستورپاکسازی او، شرارهجمعوجور سرخ فعال شد.
نزدیک به هفتاد درصد از اعضای شهراوضاع درونی به سرعت گرد هم آمدند وواحد دیگران نیز همچنان در حال آمدن بودند.
نیت واقعی رهبر چه بود؟ وقتیمحافظت خائنان پنهان را ریشهکن کرده بود،معتمدانش دیگر چه نیازی به فراخواندن همه بود؟
درک استدلالش دشوار بود.
با چنین گردهماییاجساد عظیمی، انجام هراوضاع کاری دشوار میشد.
منظورش از «بهترین وقت»اجساد دقیقاً چه بود؟ آیافضای قصد داشت بیانیهای صادر کند؟
«بیانیه؟»
این فکر کنجکاویاش را برانگیخت.
آیا رهبر فقط میخواستجمعوجور نشان دهد که هنوزشخصی قدرتمند است؟ وضعیت گیجکننده بود.
ناگهان، فریادهاییمشغول از بیروناجساد طنینانداز شد.
«رگ زمینه!»
«رگ زمین به انجمن برگشته!»
چشمان موک گیونگون گرد شد.
«چه خبرمشغول شده؟ رگاجساد زمین برگشته؟»
آنها قرارکسانی بود از منطقهواحد شمالی محافظت کنند.
چرا باید به انجمن برمیگشتند؟معتمدانش برخلاف سایر فرقهها، رگ زمینقدم تنها با اجازه رهبر میتوانست بازگردد.
پس...
«رهبر احضارشون کرده؟»
گروهی که رداهای خز روباه سرخمعروف بر تن داشتند، همچون رژهای پرهیاهونمیشوند و رعدآسا وارد مرکز میدان انجمن شدند.
آنها رگ زمین بودند،جمعوجور یکی از دو ستونی کهانباشته انجمن را سرپا نگه میداشت.
«رگ زمین؟ چرا اومدن؟»
مو هارانگ، دست راستاعضای ارباب جانگجو نا یولریانگ،شخصاً با دیدن آنها اخم کرد.
اگرچه رگ زمین زمانی بنیادین محسوب میشد،هرگز اما مدتها بود که از قدرت مرکزیاتفاقی رانده شده و به شمال تبعید شده بودند.
چطور برگشته بودند؟
نا یولریانگ نیزپاکسازی در این سردرگمی بااوضاع مو هارانگ شریک بود.
«یانگ جونگ، رهبر رگ زمین...»
مرد میانسال قدبلند با ظاهر تیز وهرگز برنده که در پیشاپیش گروه بود، کسیاتفاقی نبود جز یانگ جونگ، رئیس رگ زمین.
نا یولریانگ دراجساد کودکی او را درفضای گردهماییهای انجمن دیده بود.
آن زمان نمیتوانست قدرتش راجمعوجور بسنجد، اما هرگز تصور نمیکرد یانگکسانی جونگ تا این حد قدرتمند باشد.
چشمان نا یولریانگ از تعجب لرزید؛ او حس کرد مهارتکرده رزمی یانگ جونگ همتراز یا حتی فراتر از خودش است،غیاب کسی که به اوج تکنیکهای آتش و نور رسیده بود.
«چطور ممکنه کسیکرده با این قدرتمعروف ناشناخته مونده باشه؟»
این سطح از قدرت، یانگکردن جونگ را در کنار ارشدهایکسانی برتر هشت ستاره قرار میداد.
نگاه نامشغول یولریانگ بااجساد بدگمانی باریک شد.
شهرت استادش زیاد بود،اعضای اما او کسی نبودشخصاً که توسط کسی مهار شود.
و استاد به بیمارینزدیکترین طولانیمدت شهرت داشت؛ قطعاًبیش جایی برای بازگشت وجود داشت.
با این حال، رهبر رگکردن زمین در چنین لحظه حساسیکسانی بهطور تصادفی ظاهر شده بود...؟
[«مگه نمیدونستی؟ رهبر هیچ قصدیجمعوجور نداره جایگاهش رو به شاگردهاانباشته بده، حتی به ارباب جوان.»]
سخنان ارشد یو-لیم،تمیزکاری پیامرسان ارشدها، در ذهنافرادی نا یولریانگ پژواک کرد.
همانطور که به یادنزدیکترین میآورد، قطعات پراکنده پازلبیش شروع به جفت شدن کردند.
ارشدها با شنیدناجساد خبر وخامت حال رهبر،فضای شروع به پاکسازی کردند.
همزمان، رهبر بهپاکسازی جای مردن، زنده بودناوضاع خود را آشکار کرد.
سپس باکسانی احضار او،اعضای رگ زمین بازگشت.
مشت نا یولریانگ چناننزدیکترین محکم فشرده شد کهبیش خون بر زمین چکید.
این فقط دستکم گرفتن نبود؛کردن همه آنها درست در کفکسانی دست استاد بازی خورده بودند.
ذهنش نمیچرخید،مشغول بلکه احساساجساد خلأ میکرد.
چنین حسی برایش تازگی داشت.
«ها... haha.
چه روز عجیبی.»
با اینکه خود رااستاد سردمزاج میدانست، موجی ازشهرتش احساسات درهمآمیخته در وجودش جوشید.
درست زمانینمانده که احساساتشطولانی فروکش کرد...
«گوش کنید!»
صدای رهبرباقی همچون پژواکیسالهای طنینانداز شد.
قدرت روحانی نهفتهچنین در صدایش دراعظمی گوش همگان پیچید.
از گوشه وسالهای کنار صداهای حیرتزدهبیماری به گوش میرسید.
تنها با همین کار،اوضاع رهبر اعلام کرد کهکسانی هنوز اینجاست؛ سالم و قدرتمند.
«مدتی بود که از بیماری رنجچنگال میبردم، ولی این رو هم میدونستماستاد که افراد شروری داخل انجمن پنهان شدن.»