---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 83: سوگند خون (۳) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 83: سوگند خون (۳)

0

«پدربزرگ...

آیا خاندان ما،‌آینده​ خاندان لی، واقعاً‌همچون​ یه مشت خائنن؟»

«جی-یوم، این سوالت‌نبض​ ربطی به اون‌شده​ زخم‌های روی صورتت داره؟»

«........»

لی جی-یومِ یازده‌تکرار​ ساله، پاسخی به‌قابل​ پرسش پدربزرگش نداد.

شنیدن چنین سخنانی حین‌اغلب​ پرسه زدن در گردهمایی‌های جناح‌ها،‌برایش​ امری متداول و روزمره بود.

خائنین... خاندانی سراسر خیانت.

او انواع توهین‌ها‌سوگند​ و قلدری‌ها را‌ماه​ تحمل کرده بود.

سعی کرده بود‌خار​ نادیده‌شان بگیرد و در‌آینده​ برابر آزارشان ایستادگی کند.

ولی تمام تلاش‌هایش بیهوده بود.

این باری بود که از پدربزرگش به ارث رسیده‌همچون​ بود؛ مردی که سوگند وفاداری به «نبض ماه»ِ ناپدید شده‌شرافت​ خورده بود و این بهایی بود که آن‌ها باید می‌پرداختند.

«.......

یعنی خاندان لیِ ما‌ماه​ هیچ‌وقت نمی‌تونه از زیر‌بهایی​ بار این ننگ خلاص بشه؟»

«جی-یوم.......»

پدربزرگش با ترحم به‌می‌کرد​ جی-یوم که صورتش پر‌چرا​ از زخم بود، نگریست.

سپس او را گرم در آغوش‌آینده​ گرفت و با صدایی نرم اما‌برایش​ استوار سخن گفت: «یادته چی بهت گفتم؟»

«شستن چوب و چشیدن زهره.»

شستن چوب و چشیدن زهره.

معنایش تحمل سختی‌ها بود؛ خوابیدن‌تلخ​ بر بستری از خار و‌همچون​ جویدن زهره تلخ به امید آینده.

پدربزرگش اغلب این‌تکرار​ جمله را همچون عادتی‌درک​ همیشگی برایش تکرار می‌کرد.

این موضوع قابل درک بود، چرا که شرافت پدربزرگش،‌همچون​ که زمانی یکی از ده عضو ارشد جناح بود،‌چرا​ از آن روز شوم به خاک سیاه نشسته بود.

«........»

«چرا جواب نمی‌دی؟»

«دیگه نمی‌دونم.»

او سعی کرده‌جویدن​ بود همان‌طور که پدربزرگش‌اغلب​ گفته بود، تحمل کند.

ولی تلاش برای وصله‌اغلب​ پینه کردن قلبی که هر‌برایش​ روز بیشتر می‌شکست، بی‌فایده بود.

چرا پدربزرگش، پدرش و خود او باید این‌گونه رنج می‌کشیدند؟ آیا فقط به‌لیِ​ این خاطر بود که سوگند وفاداری خورده بودند؟ چرا در جناح با آن‌ها‌گرم​ این‌قدر بی‌رحمانه رفتار می‌شد، آن هم برای کاری که حتی انجامش نداده بودند؟

«پدربزرگ، چرا قسم‌خار​ وفاداری ابدی به‌امید​ رهبر فرقه نمی‌خوریم تا...»

«آه!»

برای اولین بار،‌آینده​ حالتی وحشتناک را‌همچون​ در چهره پدربزرگش دید.

پدربزرگش که هرگز هیچ احساسی بروز نمی‌داد،‌ارث​ از پیشنهاد سوگند وفاداری به رهبر فرقه برای‌شده​ فرار از این بارِ ننگ، خشمگین شده بود.

چرا از دست او عصبانی بود؟ مگر حرف‌شده​ اشتباهی زده بود؟ در فوران احساسات، برای اولین‌هیچ‌وقت​ بار حس طغیان و سرکشی به او دست داد.

«مگه... حرف اشتباهی زدم؟ چرا‌بیهوده​ با خاندان ما که یه‌سوگند​ جناح وفاداره، باید این‌طوری رفتار بشه...؟»

«برو بیرون!»

دردِ سیلی که در‌تلاش‌هایش​ گوشش پیچید، جی-یوم را‌رسیده​ از ادامه صحبت بازداشت.

در میان آن عذاب، پدربزرگش با چشمانی که خون در آن‌ها دویده بود،‌لیِ​ فریاد زد: «مهم نیست تهش چی میشه، وظیفه یه رعیت اینه که تا‌گرم​ آخرش به اربابی که براش قسم خورده وفادار بمونه! مگه اینو بهت یاد ندادم؟»

«اون ارباب از راه‌جویدن​ درست منحرف شده و‌اغلب​ خاندان ما مُهر خیانت خورده.

اصلاً این یعنی چی؟ و از اونجایی که‌رسیده​ شما اون اشتباه رو پذیرفتین، مگه قبول نکردین‌خورده​ که تا چهار نسل محکوم به سوگند خون باشیم؟»

هر چه بیشتر‌جویدن​ به آن فکر‌آینده​ می‌کرد، خشمگین‌تر می‌شد.

چرا پدربزرگش هرگونه ارتباط با آن شخص را به شدت انکار نمی‌کرد؟ چرا او‌درک​ باید به گناهان آن شخص گره می‌خورد؟ فقط به این دلیل که یک رعیت‌نمی‌دی​ بود؟ «نمی‌تونم قبولش کنم!» پس از آن روز، جی-یوم دیگر با پدربزرگش صحبت نکرد.

او دندان‌هایش را به‌ماه​ هم فشرد و خود‌بهایی​ را وقف تمرینات رزمی کرد.

اگر خودش را در‌وفاداری​ چیزی غرق نمی‌کرد، تحمل‌شده​ این وضعیت برایش غیرممکن بود.

همان‌طور که بر تمریناتش تمرکز کرده بود، تبدیل به اولین‌سوگند​ نفر در خاندانش شد که پیش از رسیدن به سن بلوغ،‌یعنی​ موفق به دستیابی به سطح پنجم «تکنیک شمشیر شعله سرخ» می‌شود.

این دستاورد، انگیزه‌اش را بیش از پیش‌اغلب​ شعله‌ور کرد. «من می‌تونم.» هیچ‌یک از اجدادش‌می‌کرد​ تکنیک شمشیر شعله سرخ را تکمیل نکرده بودند.

حتی پدربزرگش هم‌آینده​ تنها به سطح‌همچون​ هشتم رسیده بود.

هنگامی که «تکنیک شعله عظیم» را تمرین می‌کرد،‌بهایی​ انرژی حرارتی قوی‌تر می‌شد و تنها به همان‌جا‌زیر​ ختم نمی‌شد؛ بلکه بدن تمرین‌کننده را نیز می‌سوزاند.

ولی او اطمینان داشت که می‌تواند‌امید​ از سطح هشتم فراتر رود و‌همیشگی​ به سطوح نهم و حتی دهم برسد.

شاید این‌ولی​ طمع تبدیل‌تلاش‌هایش​ به زهر می‌شد؟

- تا زمانی که سطح‌موضوع​ پنجم کاملاً در بدنت جا نیفتاده،‌یکی​ سطح ششم رو به چالش نکش.

«آاااااه!»

جی-یوم با نادیده گرفتن هشدار پدرش،‌شده​ بی‌محابا سطح ششم را به چالش کشید‌لیِ​ و بدنش در میان شعله‌ها گرفتار شد.

با رسیدن به سطح ششم تکنیک شعله عظیم، او‌خورده​ می‌توانست انرژی حرارتی را به تکنیک شمشیر شعله سرخ‌زیر​ تزریق کند، اما شکست منجر به پس‌زنی انرژی شد.

در یک لحظه، شعله‌ها نیمی‌بیهوده​ از صورتش را بلعیدند و‌سوگند​ او نتوانست حواسش را بازیابد.

انرژی حرارتیِ سرکش، از‌می‌کرد​ نقطه‌ای که او قادر به‌شرافت​ کنترلش باشد فراتر رفته بود.

«آاااااه!»

آیا قرار بود به خاطر طمعش بمیرد؟‌خورده​ در آن لحظه، درست زمانی که داشت کنترلش‌نمی‌تونه​ را از دست می‌داد، کسی او را گرفت.

آن شخص انرژی حرارتی خروشان را جذب و تثبیت‌خورده​ کرد. «!؟» کسی که انرژی حرارتی را از بدن‌زیر​ سوزان او جذب می‌کرد، کسی نبود جز پدربزرگش، لی هوا-مون.

جی-یوم که از میان‌تلاش‌هایش​ درد به خود آمده‌رسیده​ بود، در شوک فرو رفت.

نه پدربزرگش و نه پدرش نمی‌توانستند انرژی حرارتی‌چرا​ درونشان را کاملاً کنترل کنند و اگر به‌شوم​ زور آن را می‌پذیرفتند... شعله‌ها به سمت خودشان برمی‌گشت.

به لطف جذب انرژی حرارتی،‌جمله​ بدن جی-یوم تثبیت شد، اما‌تکرار​ پدربزرگش، لی هوا-مون، چندان خوش‌شانس نبود.

در یک چشم‌برهم‌زدن،‌تمام​ تمام بدنش در‌باری​ شعله‌ها غرق شد.

این سطحی از آتش‌ماه​ بود که با وضعیت‌بهایی​ جی-یوم قابل مقایسه نبود.

«نه، نه! پدربزرگ! پدربزرگ!»

جی-یوم شتافت تا‌تکرار​ انرژی حرارتی پدربزرگش‌قابل​ را آرام کند.

با این حال، انرژی‌تلخ​ عمیق لی هوا-مون مانع‌جمله​ از نزدیک شدن او شد.

«پدربزرگ! نه، بابابزرگ!»

پس از نزدیک به‌وفاداری​ چهار سال، تجدید دیدارشان به‌خورده​ چنین شکلی رقم خورده بود.

به لطف انرژی درونی عمیقش، او توانسته بود سرعت‌جمله​ سوختن را کند کند، اما پوست پدربزرگش از هم‌اکنون‌درک​ به سرخی گراییده و خون از آن جاری شده بود.

«بابابزرگ! خواهش می‌کنم! تورو خدا!»

جی-یوم مذبوحانه تلاش‌آینده​ کرد تا سد‌همچون​ انرژی پدربزرگش را بشکند.

در پاسخ، لی هوا-مون‌تلاش‌هایش​ با چهره‌ای تلخ، سرش‌رسیده​ را به آرامی تکان داد.

می‌توانست از روی حرکت لب‌هایش‌نبض​ بفهمد: «جلو نیا، نوه‌ی من.» آن‌آن‌ها​ منظره قلب جی-یوم را پاره‌پاره کرد.

تماشای سوختن پدربزرگش‌خار​ در برابر چشمانش،‌امید​ عذابی خالص بود.

او منتظر ماند تا انرژی پدربزرگش ضعیف شود و‌شرافت​ سعی کرد هر طور شده انرژی حرارتی را آرام‌سیاه​ کند، اما دردناک‌تر از آن بود که بتوان کاری کرد.

«خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم!»

او به پدربزرگش‌نبض​ التماس کرد که‌شده​ انرژی‌اش را کنار بکشد.

با این حال، پدربزرگش تا زمانی‌ماه​ که گوشت بدنش کاملاً سوخت و‌باید​ خاکستر شد، انرژی محافظ را کنار نکشید.

تنها زمانی که‌تمام​ نفسش قطع شد،‌باری​ انرژیِ شکل‌گرفته ناپدید گشت.

«واااااااای!»

جی-یوم فریاد کشید.

تراژدیِ تماشای مرگ‌نبض​ پدربزرگش به خاطر‌شده​ او، غیرقابل‌تحمل بود.

اگر می‌توانست، حاضر‌سوگند​ بود جانش را‌ماه​ با او عوض کند.

ولی این غیرممکن بود.

«هق.»

پس از بیش از نیم‌بیهوده​ روز گریه و فریاد، جی-یوم سرانجام‌وفاداری​ از فرط خستگی از هوش رفت.

وقتی بیدار شد،‌نبض​ همه‌چیز آشفته بود و‌خورده​ به سرعت پیش می‌رفت.

او باید برای‌خار​ پدربزرگ مرحومش مراسم‌امید​ تدفین برگزار می‌کرد.

او به پدرش و تمام‌بیهوده​ اعضای خانواده اعتراف کرد که‌سوگند​ پدربزرگش به خاطر او مرده است.

با این‌خار​ حال، هیچ‌کس او‌امید​ را سرزنش نکرد.

«حتی اگه‌ولی​ عجولانه بوده،‌تلاش‌هایش​ تقصیر تو نیست.

همش تقصیر ماست که‌ماه​ درست بهت آموزش ندادیم‌بهایی​ و هشدارهای ضعیفی بهت دادیم.»

«خواهش می‌کنم...‌بستری​ لطفاً منو‌جویدن​ مجازات کنید.»

پدرش که اکنون رئیس خاندان‌موضوع​ شده بود، سرش را تکان‌زمانی​ داد و قاطعانه رد کرد.

به این دلیل بود‌اغلب​ که باور داشت پدربزرگش‌همیشگی​ چنین چیزی را نمی‌خواست.

[ولی...]

[اگه پدربزرگت حتی‌خار​ یه ذره تا آخرین‌آینده​ نفس سرزنشت می‌کرد، شاید.]

[.......]

نکرد.

حتی زمانی که درد عظیم سوختن‌شده​ گوشت و پوستش را تحمل می‌کرد،‌یعنی​ پدربزرگش هرگز نشانه‌ای از کینه بروز نداد.

گویی نگران بود که دیدن دردش‌امید​ جی‌یوم را آزار دهد، با چهره‌ای‌همیشگی​ سنگی لب‌هایش را بسته نگه داشت.

همه این‌ها‌برایش​ به خاطر‌می‌کرد​ جی‌یوم بود.

در طول مراسم‌آینده​ تدفین، جی‌یوم در‌همچون​ سکوت اشک ریخت.

در میان سوگواری، به‌ماه​ آخرین خطوط شعری برخورد که‌آن‌ها​ پدربزرگش به جا گذاشته بود.

گویی وصیت‌نامه نهایی آن مرحوم بود.‌امید​ - آه، روزی که پشت بادبان‌های سیاه‌برایش​ قدم برمی‌داشتم هنوز در ذهنم باقی است.

هر چقدر هم زمان‌می‌کرد​ بگذرد، نمی‌توانم آن روزها را‌شرافت​ فراموش کنم، حتی در رویا.]

به نظر‌امید​ می‌رسید اشکی برای‌جمله​ ریختن نمانده است.

اما با دیدن‌نبض​ این، سیل اشک دوباره‌خورده​ از چشمانش جاری شد.

با وجود اینکه یکی از ده عضو ارشد‌اغلب​ فرقه بود، اکثر رهبران، از جمله رهبر فرقه،‌موضوع​ به خاطر ننگِ نشان‌دار بودن در مراسم شرکت نکردند.

با این حال،‌تکرار​ او تا آخر بر‌درک​ سر وفاداری‌اش استوار ماند.

یعنی به‌امید​ آن شخص‌اغلب​ ایمان داشت؟

«.......»

دلش آشوب بود.

جی‌یوم از‌برایش​ آن شخص‌می‌کرد​ متنفر بود.

ولی بعد از خواندن آخرین کلمات‌همچون​ پدربزرگش که پر از دلتنگی برای‌موضوع​ ارباب قدیمی‌اش بود، دچار تضاد شد.

شخصی که پدربزرگش هرگز‌ماه​ ایمانش را به او‌بهایی​ از دست نداده بود.

نوه خاندان لی‌خار​ به وفاداری و اراده‌آینده​ پدربزرگش توهین کرده بود.

[پدربزرگ.]

در آن‌امید​ لحظه، جی‌یوم‌اغلب​ عهدی بست.

او اراده پدربزرگش را ادامه می‌داد، مردی‌خورده​ که با روحیه‌ای پولادین همه چیز را تحمل‌نمی‌تونه​ کرده بود، حتی زیر پا گذاشتن غرورش را.

«این نوه‌بستری​ احمق... اون وفاداری‌تلخ​ رو ادامه میده.»

حتی اگر‌برایش​ یک ننگ‌می‌کرد​ وحشتناک باشد.

حتی اگر‌امید​ دوران تحمل‌اغلب​ رنج باشد.

او مصمم شد آن‌ماه​ اراده را پیش ببرد تا‌آن‌ها​ شرافت پدربزرگ مرحومش را بازگرداند.

«این... غیرممکنه.»

جی‌یومِ سوگند خونین نتوانست شوک‌جمله​ خود را از صحنه‌ای که‌تکرار​ در مقابلش رقم می‌خورد پنهان کند.

اول فکر کرد‌نبض​ موک گیونگ‌ون از‌شده​ جادوی عجیبی استفاده می‌کند.

اما وقتی شکل‌گیری پیکری‌جویدن​ را در میان خون‌اغلب​ دید، زبانش بند آمد.

زیبایی خیره‌کننده‌ای با چشمان‌می‌کرد​ سرخ خونین، تاجی بر‌چرا​ سر و پیپی در دست.

چهره‌ای که همزمان‌آینده​ غرور و شکوه‌همچون​ از آن ساطع می‌شد.

در آن لحظه، تصویر پدربزرگ مرحومش،‌شده​ لی هوا-مون، که اغلب از آن‌یعنی​ شخص حرف می‌زد، در ذهنش تداعی شد.

[از اون‌بستری​ شخص زیاد‌جویدن​ متنفر نباش.

اربابی که نیمی از عمرم‌موضوع​ خدمتش رو کردم، اون خائن‌زمانی​ پستی که فکر می‌کنی نیست.

اون قوی‌تر و‌آینده​ زیباتر از هر‌همچون​ کسی توی فرقه بود.]

او حرف‌های‌وفاداری​ پدربزرگش را‌ماه​ دست‌کم گرفته بود.

فکر می‌کرد به‌خار​ سنگینی زخم‌هایی که در‌آینده​ دوران رشد خورده نیستند.

اما لحظه‌ای که‌تکرار​ او را دید، حرف‌های‌درک​ پدربزرگش را درک کرد.

ضرب‌المثلی هست که‌آینده​ می‌گوید حاکمان برای‌همچون​ حکومت زاده می‌شوند.

«آه!»

موجود مقابلش‌بستری​ گویی برای فرمانروایی‌تلخ​ خلق شده بود.

تنها نگاه تحقیرآمیزش از بالا،‌موضوع​ لرزی بر ستون فقراتش انداخت و‌یکی​ وجودش را پر از هیبت کرد.

انگار که افکارش را‌اغلب​ خوانده باشد، صدای موک‌همیشگی​ گیونگ‌ون به گوشش رسید.

«نظرت راجع به‌نبض​ ملاقات حضوری با‌شده​ اون شخص چیه؟»

«اون شخص...»

قلب جی‌یوم به تپش افتاد.

یعنی این موجود واقعاً همانی بود که پدربزرگش تا لحظه‌تکرار​ آخر در حسرتش بود؟ در آن لحظه، جی‌یوم احساس کرد‌ارشد​ پاهایش سست شده و روی یک زانو به زمین افتاد.

- تالاپ!

مهم نبود موجود‌خار​ مقابلش روح است‌امید​ یا چیزی دیگر.

او پیش‌برایش​ روح پدربزرگش‌می‌کرد​ سوگند یاد کرد.

او وفاداری‌ای را که‌اغلب​ پدربزرگش تا مرگ حفظ‌همیشگی​ کرده بود، ادامه می‌داد.

جی‌یوم سرش را خم کرد‌ناپدید​ و دستانش را به نشانه‌باید​ احترام در هم قفل کرد.

«من، لی جی‌یوم، رئیس‌جویدن​ خاندان لی، به ارباب، سرور‌جمله​ نبض ماه ادای احترام می‌کنم!»

در پاسخ به سلام‌می‌کرد​ عمیق جی‌یوم، برقِ علاقه‌ای در‌شرافت​ چشمان موک گیونگ‌ون پدیدار شد.

در همین حال،‌آینده​ چونگ‌ریونگ با نگاهی تند‌عادتی​ به موک گیونگ‌ون نگریست.

«دیدی فانی؟»

او برای‌بستری​ موک گیونگ‌ون‌جویدن​ رجز خوانده بود.

معتقد بود حتی اگر چیزهای دیگر فاسد‌درک​ شده باشند، خاندان لی، خون لی هوا-مون،‌جناح​ همچنان آن وفاداری را حفظ خواهند کرد.

موک گیونگ‌ون در‌آینده​ دلش به حرف‌های‌همچون​ او پوزخند زد.

یک قرن کامل گذشته بود.

فکر اینکه اراده‌خار​ وفاداری هنوز باقی‌امید​ مانده باشد، خنده‌دار بود.

«حتی بعد از‌تکرار​ روح شدن هم‌قابل​ به انسان‌ها باور داری؟»

فکر می‌کرد واقعاً احمقانه است.

همه چیز فقط‌نبض​ در عرض چند‌شده​ سال محو می‌شود.

فکر اینکه وفاداری بعد‌جویدن​ از مرگ شخص ادامه یابد،‌جمله​ چیزی جز امید واهی نبود.

ولی بعد، اتفاق غیرمنتظره‌ای افتاد.

«برخلاف چیزی‌امید​ که فکر‌اغلب​ می‌کردم شد.»

موک گیونگ‌ون لب‌هایش را لیسید.

می‌خواست واکنش ناامیدی‌خار​ ناشی از فرو ریختن‌آینده​ انتظارات واهی را ببیند.

اما این‌برایش​ اتفاق فقط او‌موضوع​ را سرزنده‌تر کرد.

«حیف شد.»

ولی لزوماً چیز بدی نبود.

این حقیقت که وفاداری حتی‌تلخ​ پس از صد سال منتقل‌همچون​ شده، یعنی ارزش استفاده کردن دارد.

درست در‌برایش​ همان لحظه، چونگ‌ریونگ‌موضوع​ می‌خواست صحبت کند.

- سرورم...

در آن لحظه،

- بوم! بوم! بوم! بوم!

موک گیونگ‌ون با یک دست‌موضوع​ مهری شکل داد و عروسک‌زمانی​ چوبی را به سمت چونگ‌ریونگ گرفت.

«نام روح‌امید​ زرین، کالبد تهی،‌جمله​ مُهر و موم!»

به محض تکمیل طلسم،‌ماه​ روح او فوراً به‌بهایی​ درون عروسک چوبی مکیده شد.

قلمرو غرق در خون که توسط چونگ‌ریونگ ایجاد‌اغلب​ شده بود ناپدید شد و در یک چشم‌موضوع​ بر هم زدن، دفتر کار به حالت اولیه‌اش بازگشت.

- جا خوردن!

جی‌یوم با دیدن‌آینده​ تغییر، اخم کرد و‌عادتی​ سرش را بالا آورد.

آن شخص که همین الان‌ناپدید​ آنجا بود کجا رفت؟ البته‌باید​ که چونگ‌ریونگ داخل عروسک چوبی بود.

- تق!

عروسک چوبی تکانی خورد‌می‌کرد​ و صدای چونگ‌ریونگ در‌چرا​ گوش موک گیونگ‌ون پیچید.

- فانی،‌امید​ حرومزاده! چه‌اغلب​ غلطی کردی؟

او روحش را‌نبض​ آشکار کرده بود تا‌خورده​ وفاداری‌اش را تایید کند.

پس چرا ناگهان‌خار​ دوباره داخل عروسک چوبی‌آینده​ مهر و موم شد؟

در آن لحظه،‌تکرار​ موک گیونگ‌ون لب‌قابل​ به سخن گشود.

«دیدی؟ اون شخص‌آینده​ الان یه روح‌همچون​ کینه‌توز و اسیر منه.»

«تو حرومزاده...»

جی‌یوم برخاست‌بستری​ و به موک‌تلخ​ گیونگ‌ون خیره شد.

پیکر آن شخص‌تکرار​ در چند لحظه‌قابل​ پیش قطعاً توهم نبود.

جی‌یوم از موک گیونگ‌ون پرسید:

«اون شخص کجاست؟»

«همین الان‌بستری​ که بهت گفتم.‌تلخ​ اون پیش منه.»

«... پس بذار‌تکرار​ دوباره ببینمش. سوال‌های زیادی‌درک​ دارم که باید بپرسم.»

در پاسخ به درخواست‌اغلب​ جی‌یوم، موک گیونگ‌ون با انگشت‌برایش​ شست به خودش اشاره کرد.

«مگه من درست جلوت نیستم؟»

«چی؟»

جی‌یوم که حرف‌هایش‌تکرار​ را باور نمی‌کرد، موک‌درک​ گیونگ‌ون را بازخواست کرد.

موک گیونگ‌ون‌امید​ لبخند درخشانی‌اغلب​ زد و گفت:

«من ظرفِ اون هستم. شاید درکش سخت‌خورده​ باشه، ولی چون اون بدن من رو تسخیر‌نمی‌تونه​ کرده، هم اون منه و هم من اونم.»

- ها!

با حرف‌های موک گیونگ‌ون،‌می‌کرد​ چونگ‌ریونگ داخل عروسک چوبی‌چرا​ مات و مبهوت ماند.

بعد از اینکه بالاخره خودش را‌همچون​ نشان داد، چرا دوباره مهر و‌موضوع​ موم شد؟ هدف موک گیونگ‌ون روشن بود.

«وفاداری‌ای که‌وفاداری​ از نسل‌ها‌ماه​ فراتر رفته.

من باید خودم صاحبش بشم.»

ناولها | novelha.net