چپتر 83: سوگند خون (۳)
0«پدربزرگ...
آیا خاندان ما،آینده خاندان لی، واقعاًهمچون یه مشت خائنن؟»
«جی-یوم، این سوالتنبض ربطی به اونشده زخمهای روی صورتت داره؟»
«........»
لی جی-یومِ یازدهتکرار ساله، پاسخی بهقابل پرسش پدربزرگش نداد.
شنیدن چنین سخنانی حیناغلب پرسه زدن در گردهماییهای جناحها،برایش امری متداول و روزمره بود.
خائنین... خاندانی سراسر خیانت.
او انواع توهینهاسوگند و قلدریها راماه تحمل کرده بود.
سعی کرده بودخار نادیدهشان بگیرد و درآینده برابر آزارشان ایستادگی کند.
ولی تمام تلاشهایش بیهوده بود.
این باری بود که از پدربزرگش به ارث رسیدههمچون بود؛ مردی که سوگند وفاداری به «نبض ماه»ِ ناپدید شدهشرافت خورده بود و این بهایی بود که آنها باید میپرداختند.
«.......
یعنی خاندان لیِ ماماه هیچوقت نمیتونه از زیربهایی بار این ننگ خلاص بشه؟»
«جی-یوم.......»
پدربزرگش با ترحم بهمیکرد جی-یوم که صورتش پرچرا از زخم بود، نگریست.
سپس او را گرم در آغوشآینده گرفت و با صدایی نرم امابرایش استوار سخن گفت: «یادته چی بهت گفتم؟»
«شستن چوب و چشیدن زهره.»
شستن چوب و چشیدن زهره.
معنایش تحمل سختیها بود؛ خوابیدنتلخ بر بستری از خار وهمچون جویدن زهره تلخ به امید آینده.
پدربزرگش اغلب اینتکرار جمله را همچون عادتیدرک همیشگی برایش تکرار میکرد.
این موضوع قابل درک بود، چرا که شرافت پدربزرگش،همچون که زمانی یکی از ده عضو ارشد جناح بود،چرا از آن روز شوم به خاک سیاه نشسته بود.
«........»
«چرا جواب نمیدی؟»
«دیگه نمیدونم.»
او سعی کردهجویدن بود همانطور که پدربزرگشاغلب گفته بود، تحمل کند.
ولی تلاش برای وصلهاغلب پینه کردن قلبی که هربرایش روز بیشتر میشکست، بیفایده بود.
چرا پدربزرگش، پدرش و خود او باید اینگونه رنج میکشیدند؟ آیا فقط بهلیِ این خاطر بود که سوگند وفاداری خورده بودند؟ چرا در جناح با آنهاگرم اینقدر بیرحمانه رفتار میشد، آن هم برای کاری که حتی انجامش نداده بودند؟
«پدربزرگ، چرا قسمخار وفاداری ابدی بهامید رهبر فرقه نمیخوریم تا...»
«آه!»
برای اولین بار،آینده حالتی وحشتناک راهمچون در چهره پدربزرگش دید.
پدربزرگش که هرگز هیچ احساسی بروز نمیداد،ارث از پیشنهاد سوگند وفاداری به رهبر فرقه برایشده فرار از این بارِ ننگ، خشمگین شده بود.
چرا از دست او عصبانی بود؟ مگر حرفشده اشتباهی زده بود؟ در فوران احساسات، برای اولینهیچوقت بار حس طغیان و سرکشی به او دست داد.
«مگه... حرف اشتباهی زدم؟ چرابیهوده با خاندان ما که یهسوگند جناح وفاداره، باید اینطوری رفتار بشه...؟»
«برو بیرون!»
دردِ سیلی که درتلاشهایش گوشش پیچید، جی-یوم رارسیده از ادامه صحبت بازداشت.
در میان آن عذاب، پدربزرگش با چشمانی که خون در آنها دویده بود،لیِ فریاد زد: «مهم نیست تهش چی میشه، وظیفه یه رعیت اینه که تاگرم آخرش به اربابی که براش قسم خورده وفادار بمونه! مگه اینو بهت یاد ندادم؟»
«اون ارباب از راهجویدن درست منحرف شده واغلب خاندان ما مُهر خیانت خورده.
اصلاً این یعنی چی؟ و از اونجایی کهرسیده شما اون اشتباه رو پذیرفتین، مگه قبول نکردینخورده که تا چهار نسل محکوم به سوگند خون باشیم؟»
هر چه بیشترجویدن به آن فکرآینده میکرد، خشمگینتر میشد.
چرا پدربزرگش هرگونه ارتباط با آن شخص را به شدت انکار نمیکرد؟ چرا اودرک باید به گناهان آن شخص گره میخورد؟ فقط به این دلیل که یک رعیتنمیدی بود؟ «نمیتونم قبولش کنم!» پس از آن روز، جی-یوم دیگر با پدربزرگش صحبت نکرد.
او دندانهایش را بهماه هم فشرد و خودبهایی را وقف تمرینات رزمی کرد.
اگر خودش را دروفاداری چیزی غرق نمیکرد، تحملشده این وضعیت برایش غیرممکن بود.
همانطور که بر تمریناتش تمرکز کرده بود، تبدیل به اولینسوگند نفر در خاندانش شد که پیش از رسیدن به سن بلوغ،یعنی موفق به دستیابی به سطح پنجم «تکنیک شمشیر شعله سرخ» میشود.
این دستاورد، انگیزهاش را بیش از پیشاغلب شعلهور کرد. «من میتونم.» هیچیک از اجدادشمیکرد تکنیک شمشیر شعله سرخ را تکمیل نکرده بودند.
حتی پدربزرگش همآینده تنها به سطحهمچون هشتم رسیده بود.
هنگامی که «تکنیک شعله عظیم» را تمرین میکرد،بهایی انرژی حرارتی قویتر میشد و تنها به همانجازیر ختم نمیشد؛ بلکه بدن تمرینکننده را نیز میسوزاند.
ولی او اطمینان داشت که میتواندامید از سطح هشتم فراتر رود وهمیشگی به سطوح نهم و حتی دهم برسد.
شاید اینولی طمع تبدیلتلاشهایش به زهر میشد؟
- تا زمانی که سطحموضوع پنجم کاملاً در بدنت جا نیفتاده،یکی سطح ششم رو به چالش نکش.
«آاااااه!»
جی-یوم با نادیده گرفتن هشدار پدرش،شده بیمحابا سطح ششم را به چالش کشیدلیِ و بدنش در میان شعلهها گرفتار شد.
با رسیدن به سطح ششم تکنیک شعله عظیم، اوخورده میتوانست انرژی حرارتی را به تکنیک شمشیر شعله سرخزیر تزریق کند، اما شکست منجر به پسزنی انرژی شد.
در یک لحظه، شعلهها نیمیبیهوده از صورتش را بلعیدند وسوگند او نتوانست حواسش را بازیابد.
انرژی حرارتیِ سرکش، ازمیکرد نقطهای که او قادر بهشرافت کنترلش باشد فراتر رفته بود.
«آاااااه!»
آیا قرار بود به خاطر طمعش بمیرد؟خورده در آن لحظه، درست زمانی که داشت کنترلشنمیتونه را از دست میداد، کسی او را گرفت.
آن شخص انرژی حرارتی خروشان را جذب و تثبیتخورده کرد. «!؟» کسی که انرژی حرارتی را از بدنزیر سوزان او جذب میکرد، کسی نبود جز پدربزرگش، لی هوا-مون.
جی-یوم که از میانتلاشهایش درد به خود آمدهرسیده بود، در شوک فرو رفت.
نه پدربزرگش و نه پدرش نمیتوانستند انرژی حرارتیچرا درونشان را کاملاً کنترل کنند و اگر بهشوم زور آن را میپذیرفتند... شعلهها به سمت خودشان برمیگشت.
به لطف جذب انرژی حرارتی،جمله بدن جی-یوم تثبیت شد، اماتکرار پدربزرگش، لی هوا-مون، چندان خوششانس نبود.
در یک چشمبرهمزدن،تمام تمام بدنش درباری شعلهها غرق شد.
این سطحی از آتشماه بود که با وضعیتبهایی جی-یوم قابل مقایسه نبود.
«نه، نه! پدربزرگ! پدربزرگ!»
جی-یوم شتافت تاتکرار انرژی حرارتی پدربزرگشقابل را آرام کند.
با این حال، انرژیتلخ عمیق لی هوا-مون مانعجمله از نزدیک شدن او شد.
«پدربزرگ! نه، بابابزرگ!»
پس از نزدیک بهوفاداری چهار سال، تجدید دیدارشان بهخورده چنین شکلی رقم خورده بود.
به لطف انرژی درونی عمیقش، او توانسته بود سرعتجمله سوختن را کند کند، اما پوست پدربزرگش از هماکنوندرک به سرخی گراییده و خون از آن جاری شده بود.
«بابابزرگ! خواهش میکنم! تورو خدا!»
جی-یوم مذبوحانه تلاشآینده کرد تا سدهمچون انرژی پدربزرگش را بشکند.
در پاسخ، لی هوا-مونتلاشهایش با چهرهای تلخ، سرشرسیده را به آرامی تکان داد.
میتوانست از روی حرکت لبهایشنبض بفهمد: «جلو نیا، نوهی من.» آنآنها منظره قلب جی-یوم را پارهپاره کرد.
تماشای سوختن پدربزرگشخار در برابر چشمانش،امید عذابی خالص بود.
او منتظر ماند تا انرژی پدربزرگش ضعیف شود وشرافت سعی کرد هر طور شده انرژی حرارتی را آرامسیاه کند، اما دردناکتر از آن بود که بتوان کاری کرد.
«خواهش میکنم! خواهش میکنم!»
او به پدربزرگشنبض التماس کرد کهشده انرژیاش را کنار بکشد.
با این حال، پدربزرگش تا زمانیماه که گوشت بدنش کاملاً سوخت وباید خاکستر شد، انرژی محافظ را کنار نکشید.
تنها زمانی کهتمام نفسش قطع شد،باری انرژیِ شکلگرفته ناپدید گشت.
«واااااااای!»
جی-یوم فریاد کشید.
تراژدیِ تماشای مرگنبض پدربزرگش به خاطرشده او، غیرقابلتحمل بود.
اگر میتوانست، حاضرسوگند بود جانش راماه با او عوض کند.
ولی این غیرممکن بود.
«هق.»
پس از بیش از نیمبیهوده روز گریه و فریاد، جی-یوم سرانجاموفاداری از فرط خستگی از هوش رفت.
وقتی بیدار شد،نبض همهچیز آشفته بود وخورده به سرعت پیش میرفت.
او باید برایخار پدربزرگ مرحومش مراسمامید تدفین برگزار میکرد.
او به پدرش و تمامبیهوده اعضای خانواده اعتراف کرد کهسوگند پدربزرگش به خاطر او مرده است.
با اینخار حال، هیچکس اوامید را سرزنش نکرد.
«حتی اگهولی عجولانه بوده،تلاشهایش تقصیر تو نیست.
همش تقصیر ماست کهماه درست بهت آموزش ندادیمبهایی و هشدارهای ضعیفی بهت دادیم.»
«خواهش میکنم...بستری لطفاً منوجویدن مجازات کنید.»
پدرش که اکنون رئیس خاندانموضوع شده بود، سرش را تکانزمانی داد و قاطعانه رد کرد.
به این دلیل بوداغلب که باور داشت پدربزرگشهمیشگی چنین چیزی را نمیخواست.
[ولی...]
[اگه پدربزرگت حتیخار یه ذره تا آخرینآینده نفس سرزنشت میکرد، شاید.]
[.......]
نکرد.
حتی زمانی که درد عظیم سوختنشده گوشت و پوستش را تحمل میکرد،یعنی پدربزرگش هرگز نشانهای از کینه بروز نداد.
گویی نگران بود که دیدن دردشامید جییوم را آزار دهد، با چهرهایهمیشگی سنگی لبهایش را بسته نگه داشت.
همه اینهابرایش به خاطرمیکرد جییوم بود.
در طول مراسمآینده تدفین، جییوم درهمچون سکوت اشک ریخت.
در میان سوگواری، بهماه آخرین خطوط شعری برخورد کهآنها پدربزرگش به جا گذاشته بود.
گویی وصیتنامه نهایی آن مرحوم بود.امید - آه، روزی که پشت بادبانهای سیاهبرایش قدم برمیداشتم هنوز در ذهنم باقی است.
هر چقدر هم زمانمیکرد بگذرد، نمیتوانم آن روزها راشرافت فراموش کنم، حتی در رویا.]
به نظرامید میرسید اشکی برایجمله ریختن نمانده است.
اما با دیدننبض این، سیل اشک دوبارهخورده از چشمانش جاری شد.
با وجود اینکه یکی از ده عضو ارشداغلب فرقه بود، اکثر رهبران، از جمله رهبر فرقه،موضوع به خاطر ننگِ نشاندار بودن در مراسم شرکت نکردند.
با این حال،تکرار او تا آخر بردرک سر وفاداریاش استوار ماند.
یعنی بهامید آن شخصاغلب ایمان داشت؟
«.......»
دلش آشوب بود.
جییوم ازبرایش آن شخصمیکرد متنفر بود.
ولی بعد از خواندن آخرین کلماتهمچون پدربزرگش که پر از دلتنگی برایموضوع ارباب قدیمیاش بود، دچار تضاد شد.
شخصی که پدربزرگش هرگزماه ایمانش را به اوبهایی از دست نداده بود.
نوه خاندان لیخار به وفاداری و ارادهآینده پدربزرگش توهین کرده بود.
[پدربزرگ.]
در آنامید لحظه، جییوماغلب عهدی بست.
او اراده پدربزرگش را ادامه میداد، مردیخورده که با روحیهای پولادین همه چیز را تحملنمیتونه کرده بود، حتی زیر پا گذاشتن غرورش را.
«این نوهبستری احمق... اون وفاداریتلخ رو ادامه میده.»
حتی اگربرایش یک ننگمیکرد وحشتناک باشد.
حتی اگرامید دوران تحملاغلب رنج باشد.
او مصمم شد آنماه اراده را پیش ببرد تاآنها شرافت پدربزرگ مرحومش را بازگرداند.
«این... غیرممکنه.»
جییومِ سوگند خونین نتوانست شوکجمله خود را از صحنهای کهتکرار در مقابلش رقم میخورد پنهان کند.
اول فکر کردنبض موک گیونگون ازشده جادوی عجیبی استفاده میکند.
اما وقتی شکلگیری پیکریجویدن را در میان خوناغلب دید، زبانش بند آمد.
زیبایی خیرهکنندهای با چشمانمیکرد سرخ خونین، تاجی برچرا سر و پیپی در دست.
چهرهای که همزمانآینده غرور و شکوههمچون از آن ساطع میشد.
در آن لحظه، تصویر پدربزرگ مرحومش،شده لی هوا-مون، که اغلب از آنیعنی شخص حرف میزد، در ذهنش تداعی شد.
[از اونبستری شخص زیادجویدن متنفر نباش.
اربابی که نیمی از عمرمموضوع خدمتش رو کردم، اون خائنزمانی پستی که فکر میکنی نیست.
اون قویتر وآینده زیباتر از هرهمچون کسی توی فرقه بود.]
او حرفهایوفاداری پدربزرگش راماه دستکم گرفته بود.
فکر میکرد بهخار سنگینی زخمهایی که درآینده دوران رشد خورده نیستند.
اما لحظهای کهتکرار او را دید، حرفهایدرک پدربزرگش را درک کرد.
ضربالمثلی هست کهآینده میگوید حاکمان برایهمچون حکومت زاده میشوند.
«آه!»
موجود مقابلشبستری گویی برای فرمانرواییتلخ خلق شده بود.
تنها نگاه تحقیرآمیزش از بالا،موضوع لرزی بر ستون فقراتش انداخت ویکی وجودش را پر از هیبت کرد.
انگار که افکارش رااغلب خوانده باشد، صدای موکهمیشگی گیونگون به گوشش رسید.
«نظرت راجع بهنبض ملاقات حضوری باشده اون شخص چیه؟»
«اون شخص...»
قلب جییوم به تپش افتاد.
یعنی این موجود واقعاً همانی بود که پدربزرگش تا لحظهتکرار آخر در حسرتش بود؟ در آن لحظه، جییوم احساس کردارشد پاهایش سست شده و روی یک زانو به زمین افتاد.
- تالاپ!
مهم نبود موجودخار مقابلش روح استامید یا چیزی دیگر.
او پیشبرایش روح پدربزرگشمیکرد سوگند یاد کرد.
او وفاداریای را کهاغلب پدربزرگش تا مرگ حفظهمیشگی کرده بود، ادامه میداد.
جییوم سرش را خم کردناپدید و دستانش را به نشانهباید احترام در هم قفل کرد.
«من، لی جییوم، رئیسجویدن خاندان لی، به ارباب، سرورجمله نبض ماه ادای احترام میکنم!»
در پاسخ به سلاممیکرد عمیق جییوم، برقِ علاقهای درشرافت چشمان موک گیونگون پدیدار شد.
در همین حال،آینده چونگریونگ با نگاهی تندعادتی به موک گیونگون نگریست.
«دیدی فانی؟»
او برایبستری موک گیونگونجویدن رجز خوانده بود.
معتقد بود حتی اگر چیزهای دیگر فاسددرک شده باشند، خاندان لی، خون لی هوا-مون،جناح همچنان آن وفاداری را حفظ خواهند کرد.
موک گیونگون درآینده دلش به حرفهایهمچون او پوزخند زد.
یک قرن کامل گذشته بود.
فکر اینکه ارادهخار وفاداری هنوز باقیامید مانده باشد، خندهدار بود.
«حتی بعد ازتکرار روح شدن همقابل به انسانها باور داری؟»
فکر میکرد واقعاً احمقانه است.
همه چیز فقطنبض در عرض چندشده سال محو میشود.
فکر اینکه وفاداری بعدجویدن از مرگ شخص ادامه یابد،جمله چیزی جز امید واهی نبود.
ولی بعد، اتفاق غیرمنتظرهای افتاد.
«برخلاف چیزیامید که فکراغلب میکردم شد.»
موک گیونگون لبهایش را لیسید.
میخواست واکنش ناامیدیخار ناشی از فرو ریختنآینده انتظارات واهی را ببیند.
اما اینبرایش اتفاق فقط اوموضوع را سرزندهتر کرد.
«حیف شد.»
ولی لزوماً چیز بدی نبود.
این حقیقت که وفاداری حتیتلخ پس از صد سال منتقلهمچون شده، یعنی ارزش استفاده کردن دارد.
درست دربرایش همان لحظه، چونگریونگموضوع میخواست صحبت کند.
- سرورم...
در آن لحظه،
- بوم! بوم! بوم! بوم!
موک گیونگون با یک دستموضوع مهری شکل داد و عروسکزمانی چوبی را به سمت چونگریونگ گرفت.
«نام روحامید زرین، کالبد تهی،جمله مُهر و موم!»
به محض تکمیل طلسم،ماه روح او فوراً بهبهایی درون عروسک چوبی مکیده شد.
قلمرو غرق در خون که توسط چونگریونگ ایجاداغلب شده بود ناپدید شد و در یک چشمموضوع بر هم زدن، دفتر کار به حالت اولیهاش بازگشت.
- جا خوردن!
جییوم با دیدنآینده تغییر، اخم کرد وعادتی سرش را بالا آورد.
آن شخص که همین الانناپدید آنجا بود کجا رفت؟ البتهباید که چونگریونگ داخل عروسک چوبی بود.
- تق!
عروسک چوبی تکانی خوردمیکرد و صدای چونگریونگ درچرا گوش موک گیونگون پیچید.
- فانی،امید حرومزاده! چهاغلب غلطی کردی؟
او روحش رانبض آشکار کرده بود تاخورده وفاداریاش را تایید کند.
پس چرا ناگهانخار دوباره داخل عروسک چوبیآینده مهر و موم شد؟
در آن لحظه،تکرار موک گیونگون لبقابل به سخن گشود.
«دیدی؟ اون شخصآینده الان یه روحهمچون کینهتوز و اسیر منه.»
«تو حرومزاده...»
جییوم برخاستبستری و به موکتلخ گیونگون خیره شد.
پیکر آن شخصتکرار در چند لحظهقابل پیش قطعاً توهم نبود.
جییوم از موک گیونگون پرسید:
«اون شخص کجاست؟»
«همین الانبستری که بهت گفتم.تلخ اون پیش منه.»
«... پس بذارتکرار دوباره ببینمش. سوالهای زیادیدرک دارم که باید بپرسم.»
در پاسخ به درخواستاغلب جییوم، موک گیونگون با انگشتبرایش شست به خودش اشاره کرد.
«مگه من درست جلوت نیستم؟»
«چی؟»
جییوم که حرفهایشتکرار را باور نمیکرد، موکدرک گیونگون را بازخواست کرد.
موک گیونگونامید لبخند درخشانیاغلب زد و گفت:
«من ظرفِ اون هستم. شاید درکش سختخورده باشه، ولی چون اون بدن من رو تسخیرنمیتونه کرده، هم اون منه و هم من اونم.»
- ها!
با حرفهای موک گیونگون،میکرد چونگریونگ داخل عروسک چوبیچرا مات و مبهوت ماند.
بعد از اینکه بالاخره خودش راهمچون نشان داد، چرا دوباره مهر وموضوع موم شد؟ هدف موک گیونگون روشن بود.
«وفاداریای کهوفاداری از نسلهاماه فراتر رفته.
من باید خودم صاحبش بشم.»