چپتر 388: بازگشت (۲)
0در همان زمان، در دژدیوار درونی انجمن آسمان و زمین، درکمک عمارت ارباب جوان بزرگ، نا یولریانگ.
نا یولریانگ که با آسودگی بر کرسی اصلیبلکه تکیه زده بود، جام شرابی را یکنفس سرطعم کشید و سپس آن را بر زمین کوبید.
کلنگ!
با خرد شدن جامزندگیاش و طنین صدای آن، لبخندیقویتر بر لبان نا یولریانگ نشست.
مویاک، زیردست وفادارش، با دیدندیوار این صحنه خندهای آرام کردبعدها و پرسید: «ارباب، واقعاً انقدر خوشحالید؟»
نا یولریانگرسیدن پاسخ داد:دیوار «آره، هستم.»
او پس از اتمام بستنشینی، در پی آنمحدودیتها مرد گشته بود، اما آن فرد ناگهان ناپدید شدداده و برای مدتی، شور و اشتیاقش فروکش کرده بود.
او که با نیت کشتی بیرحمانه وحین احساساتی خشک زاده شده بود، زندگیای سرشاردیوار از نبوغ بیهمتا را سپری کرده بود.
به جز رهبر انجمن آسمان و زمین و دوبلکه تن از پنج پادشاه که لقب هشت ستاره راعلاقه یدک میکشیدند، هیچکس هرگز نتوانسته بود توجهش را جلب کند.
حتی شاگردانی که برای جایگاه جانشینیعبور رقابت میکردند، تنها مشتی تازهکار بودندخودِ و نمیتوانستند هیچ هیجانی در او برانگیزند.
اما ناگهان، سرمیشد و کلهی آنبلوغ مرد پیدا شد.
«موک گیونگون.»
هیولایی که برای نخستینبلوغ بار در زندگیاش بانهتنها او روبرو شده بود.
کسی که در حین مبارزه قویتر میشد و پیش از رسیدن بهخودِ بلوغ، از دیوار محدودیتها عبور کرده بود. نهتنها این، بلکه بعدها باتمام کمک پادشاه سم جزیره، حتی خودِ نا یولریانگ را شکست داده بود.
از آن پس، ناپیش یولریانگ برای اولین بار طعمعبور علاقه به زندگی را چشید.
چرا که میلی حقیقی برایروبرو کشتن کسی با تمام وجودمیشد در او شکل گرفته بود.
این احساسیپیش شفاف وبلوغ خالص بود.
نا یولریانگ مشتشبلوغ را محکم فشردعبور و سپس رها کرد.
چقدر منتظر ماندهمیشد بود تا آنبلوغ مرد دوباره ظاهر شود؟
«این مأموریتینخستین محرمانه است،زندگیاش نمیتونم فاشش کنم.»
«داخل انجمن یا خارجش؟»
«اون رو هم نمیتونم بگم.»
تنها چیزی که نا یولریانگ از طریق معاونمحدودیتها دریافته بود، این بود که آن مرد مشغولشکست انجام مأموریتی مخفی از سوی رهبر انجمن است.
در این میان، حال رهبر انجمن بهسرعت رو به وخامتمیشد گذاشته بود و نا یولریانگ به خاطر پیشنهادی که از مجمعجزیره بزرگان دریافت کرده بود، در لحظهای از تردید گرفتار شده بود.
اما سرانجام،پیش موک گیونگونبلوغ ظاهر شد.
بوم!
نا یولریانگقویتر ناگهان ازپیش جای برخاست.
مویاک با دیدن این حرکت اخم کردحین و گفت: «ارباب، نکنه خیال دارید همیندیوار الان برید سراغش و کارش رو بسازید؟»
«پس معطل چی باشم؟»
«الان وقتش نیست.»
نا یولریانگ با این حرفرسیدن نگاهی سرد به مویاک انداخت وبلکه گفت: «منظورت چیه که وقتش نیست؟»
چقدر برای نبرد دوباره با آن مرد صبر کرده بود؟ و حالا کسی سعی داشتمحدودیتها مانعش شود؟ نارضایتی در چهرهاش موج میزد. مویاک که متوجه حال او شده بود، با احتیاطمیلی گفت: «اون مأموریت مخفی رهبر رو تموم کرده و برگشته. ولی یه جای کار عجیب نیست؟»
نا یولریانگ ابرویی بالا انداختدیوار و جواب داد: «... نرفت پیشکمک رهبر و مستقیم رفت فرقه تاریک؟»
«دقیقاً. تازه برخلاف وقتی کهمحدودیتها غیبش زد، این بار خیلیکمک علنی جلوی دروازه اصلی ظاهر شد.»
چشمان نا یولریانگ باریک شد وبلوغ لبخندی کنج لبش نشست: «حتماً ترسیدهبعدها که مثل یه مهره سوخته دورش بندازن.»
«فعلاً تنها توضیح همینه. احتمالاً هنوز از وضعیت رهبرقویتر خبر نداره، واسه همین مستقیم رفتن به فرقه تاریکبلکه که بیشتر حکم متحد رو داره تا بدنه اصلی، مشکوکه.»
نا یولریانگپیش با شنیدن ایندیوار تحلیل، نوچای کرد.
گرچه او گروگانی از جناح عدالت بود،نهتنها اما فکر میکرد رهبر به خاطر استعدادداده بینظیرش مأموریتی مخفی به او سپرده است.
ولی به نظر میرسیدپیش که او تنها یکمحدودیتها مهرهی یکبارمصرف بوده است.
اینکه فقط بهبار خاطر اصل وکسی نسبش عقب نگهداشته شود...
«شانس باهاش یار نیست.»
«این چیزی نیست که ما بخوایم نگرانش باشیم. ولی هنوزکمک مطمئن نیستیم. شاید ترسیده که دور انداخته بشه، ولی این احتمالممیلی هست که به دستور خود رهبر مستقیم رفته باشه فرقه تاریک.»
«... واقعاً؟»
«بله.»
مویاک ادامه دادرسیدن که باید مراقبمحدودیتها احتمال دوم باشند.
اگر مورد اولبلوغ بود، برخورد باعبور او مشکلی نداشت.
اما اگر مورد دوم درست باشد،بلوغ یعنی دخالت در کار کسی کهبعدها مأموریت مخفی رهبر را انجام میدهد.
«خب، پیشنهادت چیه؟»
«لازم نیست خودتون مستقیمبلوغ وارد عمل بشید یانهتنها دستمون رو رو کنیم.»
«منظورت اینهرسیدن که ولش کنیممحدودیتها به حال خودش؟»
«نه. یهقویتر مهرهی مناسبترپیش داریم، مگه نه؟»
«مهرهی مناسب؟نخستین ... اوه؟زندگیاش منظورت اونه؟»
با حرف نا یولریانگ، مویاک سری تکان داد و لبخند محویکمک زد: «بله. مگه نمیخواستید محک بزنیدش؟ ببینید واقعاً رابطهش رو بامیلی بانوی جوان وی سو-یون یا جناح پادشاه مینگدو قطع کرده یا نه؟»
«مثل همیشه حیلهگریت تحسینبرانگیزه...»
«چرا وقتی کلمههای بهتریپیش مثل استراتژی یا نقشهمحدودیتها هست، بهش میگید حیلهگری؟»
«همون آش و همون کاسهست.»
نا یولریانگ نوچایرسیدن کرد و مویاک لبهایشعبور را روی هم مالید.
سپس برخاست و گفت: «پسمحدودیتها این رو به حساب اجازهیکمک شما برای به کار گرفتنش میذارم.»
نا یولریانگقویتر به مویاکپیش خیره شد.
اقدام مستقیم راحتتر بود،زندگیاش اما الان زمان مناسبیمبارزه برای کارهای عجولانه نبود.
پس محک زدنرسیدن او از طریقمحدودیتها آن شخص ضرری نداشت.
«هر کاری صلاح میدونی بکن.»
نا یولریانگقویتر شانهای بالا انداخترسیدن و دوباره نشست.
با صدور اجازه،بار لبخند موذیانهای برکسی لبان مویاک نقش بست.
«حتی اگه مجبور بشیم از یه نقشهی انتحاری استفاده کنیم، برخلاف وقتی که با جناحداده وی سو-یون یا شاگرد ارشد پادشاه مینگدو، مو هارانگ، طرف بودیم، این دفعه مطمئن میشیمشفاف که ضربه کاری باشه، حتی اگه نمایشی باشه. اگه شانس باهاش یار نباشه، ممکنه فلج بشه.»
نا یولریانگ پوزخندی زد.
هرچند حریفش بدترین کابوس بود، اما اگر چنینمحدودیتها نقشهای میتوانست او را ناقص کند، پس دیگرشکست لیاقت روبرو شدن با نا یولریانگ را نداشت.
در همین حال،رسیدن چهرهی رهبر فرقه تاریک،عبور هوان یاسئون، درهم رفت.
محافظ و زیردستبلوغ وفادارش، بیوک، مانندعبور دست راستش بود.
بنابراین وقتی بیوک ناگهان شمشیری رابلوغ به سمت پشت او نشانه رفت، هوانکمک یاسئون نتوانست جلوی شوکه شدنش را بگیرد.
او شخصاً این یتیم را انتخاب کردهحین و فنون رزمی را به او آموختهدیوار بود، بنابراین هرگز به وفاداریاش شک نداشت.
چطور اینپیش مرد میتوانست بهدیوار او خیانت کند؟
با اینکه او رئیس بخشمحدودیتها اطلاعات و جاسوسان فرقه تاریککمک بود، باور این موضوع دشوار بود.
«... بیوک،قویتر واقعاً بهمپیش خیانت کردی؟»
«من فقطنخستین از ارباب موکروبرو گیونگون اطاعت میکنم.»
«چطور جرأت میکنی!»
آرامش هوان یاسئونبلوغ درهم شکست وعبور صدایش کمی بالا رفت.
گردنش که زیرمیشد نقاب پنهان نبود، ازدیوار شدت ناامیدی سرخ شد.
خیانت دیدن از کسیزندگیاش که به او اعتمادمبارزه داشت، طبیعتاً دردناک بود.
اما درپیش حقیقت، اینبلوغ خیانت نبود.
بیوک توسط «ماسانگ»، روحدیوار شیطانی وفادار به موکبلکه گیونگون، تسخیر شده بود.
هوان یاسئون که چیزی از هنرهایبلوغ شیطانی، ارواح سرگردان یا شیاطین طیفیبعدها نمیدانست، قادر به درک این ارتباط نبود.
اما یکنخستین حقیقت چونزندگیاش روز روشن بود.
«...یک جای کار میلنگد.»
او قضاوت کردبلوغ که اوضاع روعبور به وخامت نهاده است.
هوان یاسئون در حالی که با دقت نقطه «لائوگونگ»عبور در کف دست چپش را میفشرد، خنده مخصوص بهاولین خود را سر داد و لب به سخن گشود:
«اوه هو هو. راستزندگیاش میگن که نباید توله حیوونقویتر مو مشکی رو بزرگ کرد.»
«...»
به عنوان رهبر فرقهای که وظیفهعبور هدایت جاسوسان را بر عهده داشت،خودِ در مهار احساسات خویش مهارتی تام داشت.
اگر خیانت شاگردش، موک گیونگون، وبلوغ بیوکِ وفادار مسجل مینمود، مجالی برایبعدها گرفتار شدن در دام ناامیدی نداشت.
میبایست راهنخستین گریزی از اینروبرو وضعیت نامطلوب میجست.
هوان یاسئون در حالی کهدیوار پیوسته میاندیشید، به موک گیونگونبعدها چشمغره رفت و ادامه داد:
«حیف شد.»
«منظورت چیه؟»
«اگه پدربزرگت، ارباب جانگ،زندگیاش از فساد و خیانتت خبرقویتر داشت، اون دنیا تنش میلرزید.»
با شنیدن اینرسیدن کلمات، سوسویی در چشمانعبور موک گیونگون پدیدار گشت.
زمانی که هوان یاسئون برای نخستین بار دریافت پدربزرگ موککمک گیونگون از فرقه «بائه هوا» بوده، داستانی ساختگی بافته وچرا پدربزرگ او را پیرمردی گمنام خوانده بود تا فریبش دهد.
اما از قضا،میشد آن پدربزرگ حقیقتاً ازدیوار فرقه بائه هوا بود.
هوان یاسئون چنان سخنزندگیاش گفته بود که گوییمبارزه هویت پدربزرگ را میشناسد.
[او تا آخر سکوت کرد، پس اکنونعبور تشخیص حقیقت دشوار است. اما مسلم استشکست که او مقامی بالا در فرقه داشته.]
شگفت آنکهرسیدن این موضوعدیوار حقیقت داشت.
او بیش ازمیشد آنچه میپنداشت بهبلوغ حقیقت نزدیک بود.
«جالبه.»
«جالبه؟ داریپیش شوخی میکنیبلوغ تو این وضعیت؟»
«آره، هیچوقت فکر نمیکردمدیوار کسی که استادم دربلکه نظر داشت، اون باشه.»
با شنیدن سخنانمیشد موک گیونگون، هوان یاسئوندیوار اخم در هم کشید.
او چنان تیزهوش بود کهروبرو از کوچکترین سرنخها بسیار درمییافت، اماپیش درک منظور موک گیونگون دشوار مینمود.
ولی در حالرسیدن حاضر، گریز از مهلکهعبور واجبتر از گفتگو بود.
هوان یاسئون نقطه لائوگونگدیوار کف دست چپش را فشردبعدها و بازویش را شل کرد.
در آن آن،
پاپاپاپاک!
چیزی از گوشترسیدن بازوی چپش بهمحدودیتها کف زمین فرو افتاد.
به محض برخورد با زمین،
پوف پوف پوف!
دودی خاکسترینخستین به بیرونزندگیاش فوران کرد.
ماسانگ که جسم بیوک را تسخیر کرده و شمشیر رابعدها به سمت پشت هوان یاسئون نشانه رفته بود، شتابان کوشیدچشید تا با استفاده از «تکنیک مار طلایی» او را مهار کند.
ولی،
تلق!
هوان یاسئون با حرکتی سریع چونان بیدیحین لرزان، از چنگ ماسانگ گریخت، مچ دستشدیوار را گرفت، آن را پیچاند و سپس،
قرچ! کوب!
لگدی به سینهاش کوبید.
با آنکه از پشتپیش غافلگیر شده بود، هوانمحدودیتها یاسئون استادی فوققدرتمند بود.
حتی با وجود اینکه جسم بیوککسی در اوج آمادگی قرار داشت، حریفرسیدن سادهای برای او به شمار نمیرفت.
و،
شوووو!
دود بهقویتر هر سوپیش پراکنده شد.
بیوک بانخستین استنشاق آن، چهرهروبرو در هم کشید.
دود، مِهی سمی بودبلوغ که باعث میشد بدننهتنها ضعیف و خشک شود.
هوان یاسئون نچی کرددیوار و گفت: «خودت باعثش شدی.بعدها من که خیلی عزیز میدونستمت.»
این مهقویتر سمی، سلاح مخفیرسیدن هوان یاسئون بود.
ترکیبی از سم فلجکننده وروبرو دیگر زهرها که با جراحیمیشد در بازوی چپش پنهان شده بود.
این سلاح برای بدترین سناریو طراحیمحدودیتها شده و چنان قوی بود کهجزیره میتوانست تا بیست لایه دود گسترش یابد.
البته یک استاد تراز اول میتوانستعبور با «تکنیک گردش چی» آن را دفعشکست کند، اما دفاع در برابرش زمانبر بود.
«نمیدونم روی استادی کهپیش از دیوار عبور کردهمحدودیتها اثر داره یا نه.»
آنچه نگرانش میکرد اینزندگیاش بود که موک گیونگونمبارزه استادی در مسیر آتش بود.
با دیدن مبارزه او با رهبر فرقه، دریافتهنهتنها بود که مهارت موک گیونگون از او پیشی گرفته،طعم بنابراین ناچار به استفاده از سلاح مخفیاش شده بود.
چه اثر میکرد و چهمحدودیتها نه، باید سعی میکرد درکمک این فرصت با «بانو سئونگهوا» بگریزد.
لرزش!
هوان یاسئون که قصدزندگیاش داشت به کالسکه علامتمبارزه دهد، ناگهان بیاختیار متوقف شد.
دلیلش انرژی عظیمیرسیدن بود که محیطمحدودیتها را پر کرده بود.
«این دیگه چه جور انرژیایه؟»
قدرت چنان سهمگینمیشد بود که موبلوغ بر تنش سیخ کرد.
در آن لحظه،
شوووو!
مه خاکستری که آنقدر غلیظمحدودیتها بود که دید را کور میکرد،جزیره ناگهان به سرعت به حرکت درآمد.
جریانی شکل گرفت.
آن جریان...
«نکنه...؟»
هوان یاسئون سر بلند کرد.
مه گسترده بهمیشد سمت بالا باریک شددیوار و چون گردبادی چرخید.
هوان یاسئوننخستین با تماشای اینروبرو صحنه شوکه شد.
انرژی عظیمی که محیط را احاطه کردهعبور بود، مه را به دام انداخت، آنشکست را به چرخش درآورد و به بالا کشید.
سرانجام، مهرسیدن خاکستری چرخاندیوار کاملاً ناپدید شد.
«امکان نداره...»
پراکنده کردن مه سمیزندگیاش تنها با انرژی؟ اینمبارزه کاملاً دور از انتظار بود.
کار چه کسی میتوانست باشد؟
برای کنترل چنین انرژیای، فرد باید حداقلنهتنها در حد «هشت ستاره» از میان «پنجداده پادشاه» یا شاید حتی رهبر فرقه میبود.
در آن لحظه، در میدان دیدش، موکدیوار گیونگون دستش را بالا آورد و انگشتجزیره اشارهاش را کمی به سمت بالا گرفت.
انرژیای که ازبار نوک انگشتش جاریکسی میشد، هیجان خالص بود.
«!؟»
چشمان هوان یاسئون گشاد شد.
کار اونقویتر بچه، موکپیش گیونگون بود؟
بیاختیار دهانش خشک شدزندگیاش و آب دهانش رامبارزه به سختی قورت داد.
میدانست هنرهای رزمی موکبلوغ گیونگون سریعتر از حدنهتنها انتظار رشد کرده است.
اما اینرسیدن دیگر فراتر ازمحدودیتها حد تصور بود.
در آن چندمیشد ماه مأموریت مخفیبلوغ چه اتفاقی افتاده بود؟
قرچ! قروچ!
هوان یاسئون که مبهوت ودیوار زبانبسته مانده بود، با شنیدنبعدها صدایی در کنارش سر برگرداند.
آنجا، محافظ وفادارشبلوغ بیوک، بدن خشکشدهاشعبور را تکان میداد.
چکه!
مایعی سیاه، که گمانزندگیاش میرفت سم باشد، ازمبارزه نوک ده انگشتش میچکید.
«چی؟ دارهپیش سم رو ازدیوار بدنش بیرون میریزه؟»
آن همرسیدن در چنیندیوار زمان کوتاهی؟
با اینکه بیوک خوب آموزش دیدهبلوغ بود، نمیتوانست به این سرعت بهبعدها مه سمی ناگهانی واکنش نشان دهد.
چه خبر بود؟
هوان یاسئون کهرسیدن گیج شده بود،محدودیتها کلامش قطع شد.
قیژژژ!
در کالسکه باز شد.
کسی بانخستین تکیه برزندگیاش عصا پایین آمد.
با دیدن آن شخص،بلوغ آمیزهای از احساسات پیچیدهنهتنها در چشمان هوان یاسئون درخشید.
«بانو سئونگهوا.»
گمان میکرد پس از زندانی شدنبلوغ او در «یشم طلایی» زیرزمینی کاخبعدها امپراتوری، دیگر هرگز او را نخواهد دید.
اما اکنون، با دیدنزندگیاش دوبارهاش، حتی در این بحران،قویتر حس شادی در وجودش جوشید.
آه!
چه باید میکرد؟
هرچقدر هم دیدار دوباره شیرینرسیدن بود، نمیتوانست او را بهنهتنها «انجمن آسمان و زمین» تسلیم کند.
حتی اگر به قیمتزندگیاش جانش تمام میشد، باید اوقویتر را از جلسه خارج میکرد.
در آن لحظه،
«یاسئون گیوبو.»
او صدایش زد.
میخواست به بانو سئونگهوا سلامی شایستهکسی دهد، اما از ترس جاسوسان طرفرسیدن رهبر فرقه، نتوانست واکنشی نسنجیده نشان دهد.
پس هوان یاسئون سربلوغ تکان داد و به اوبلکه اشاره کرد که سخن نگوید.
اما بانورسیدن سئونگهوا چیزی غیرمنتظرهمحدودیتها بر زبان آورد.
«همین الانقویتر در برابرشپیش تعظیم کن.»
«چی داری میگی...؟»
«کسی کهپیش جلوی چشمته، اربابدیوار واقعی آتش مقدسه.»
«!!!!!!»